نسخه آزمایشی
سخـن روز
آیت الله عاملی: قلب مؤمن بین دو انگشت خدا قرار دارد و خداوند است که در قلب او تصرف می‌کند.

 کلمات قصار از مرحوم علامه جعفری (ره)

تنها حيات معقول است كه مى تواند عظمت و ارزش تكليف را عنصر اساسى حيات تلقى نمايد.

آن انسان رشد يافته كه انسان ها را اجزاء خود مى داند، با سقوط هر يك از آن ها، تباهىِ جزئى از خود را مشاهده مى كند.

اخلاق يعنى شكوفايى حقيقت در درون آدمى


گلشنِ سرسبزِ واقعيّات، گل و رياحينى خوشبوتر از جان هاى آدميان ندارد.

جامعه براى خود داراى شخصيّتى است كه انديشمندان به منزله عقل و اخلاقيّون به منزله وجدان آن مى باشند.

اخلاص در انديشه و گفتار و عمل، عاملِ لايروبى چشمه سارهاى درونى است.

خيانت به تعهّد، خيانت به شخصيّت است و ايفاى آن احترام به شخصيّت.

حيات را نبايد قربانىِ وسيله حيات نمود.

حقيقت درختى است برومند كه شاخه هاى آن در درون پاك مردم قرار دارد.

اگر ايفاى تعهّدها ضرورى تلقّى نشوند، زندگى اجتماعى قطعاً مختل خواهد گشت.

سعادتمند كسى است كه همواره خود را در مرز «طبيعت» و «ماوراء طبيعت» احساس كند.

بدون آشنايى جان انسانها با يكديگر، محال است حسنِ تفاهمِ مشتركِ واقعى ميان آنان برقرار شود.

مرزِ حقيقىِ ميان انسان و حيوان، شناختِ ارزش و عظمتِ تكليف است.

زندگى پيوسته بايد در حال به وجود آمدن و به وجود آوردن باشد، و الّا بارى است بر دوش انسان.

پروردگارا، ما را در راندنِ كشتىِ وجود در اقيانوس هستى و رساندن آن به ساحل حقيقى موفق فرما.

حركتِ كشتىِ نجاتِ آدميان احتياجى به دريا ندارد اين كشتى از قطره اشك مقدّسى مى گذرد كه براى حسين(عليه السلام) ريخته مى شود.

ذكر خداوندى يعنى يك معلّم و مربّى الهى كه شب و روز و در همه لحظات عمر با انسان است.

صبرى كه سكوى پرواز است براى پرواز در فضاى والاى انسانى و موجب تجلىّ خدا بر انسان، صبر در مقابل لذّت هاست.

تنها نيايش است كه مى تواند غربتِِ مرگبارِ ما را به انس با جهان هستى مبدّل نمايد.

در هر جامعه اى كه رنگ «حق» و «تكليف» مات شود، رنگ حيات نيز از بين خواهد رفت.

شهادت امام حسين(عليه السلام) با عظمت ترين شهادتى است كه در تاريخ بشر بروز كرده، زيرا او با شناخت همه ابعاد و امتيازات زندگى و توانايى بر برخوردارى از آنها دست از زندگى شسته است.

اگر حيات انسانى، صحيح شناخته نشود و به هدفِ اعلاى خود توجيه نگردد پست ترين پديده عالم طبيعت خواهد بود.

فلسفه حيات و هدف آن را از كسانى بپرسيم كه نبضِ حياتِ واقعىِ آن ها در پيكر هستى حركت مى كند نه از مرده هاى زنده نما كه در سايه خود مى جنبند.

هر لحظه اى كه در زندگانى انسانى بدون آگاهى به حكمتِ وجودِ خويش و بدون توجه به اين كه: از كجا آمده و به كجا مي رود، سپرى شود، مرگ ابدى است.

هيچ عملى بدون عكس العمل در صحنه هستى به وجود نمى آيد خواه خوب و خواه زشت.

بخنديم، اما سرمايه خنده ما گريه ديگران نباشد.

كسى كه حيات را نمى شناسد، نمى تواند از حيات واقعى برخوردار شود.

از ديوارهاى اين كيهان كهنسال، روزنه هايى به سوى بى نهايت باز است كه مى توانيم آن سوى جهان را از رصدگاه اين كالبد خاكى نظاره كنيم.

تا وقتى قانون و وظيفه اى فرض نشود، گمراهى و رستگارى قابل تصور نخواهد بود.

زندگى بى محور و فاقد اصل، نتيجه اى جز فرو رفتن در تناقضات و مبارزه با خود در بر ندارد.

بياييد اوراقِ كتابِ هستىِ خود را از عكس و امضاى ديگران پر نكنيم.

اساسى ترين عامل شكست انسانيّت در دوران ما به شوخى گرفتن و بى اعتنايى به تعهّد است.

گاهى براى نابود ساختن تلخى هاى صفات زشت، شيرين ترين داروها تلخ ترين اندرزهاست.

كردارِ عينى و عملىِ مربّيان بشرى در تعليم و تربيت، اساسى تر و مؤثرتر از گفتار آنان است.

اى كاش بشر مى توانست با دريافتِ ارزشِ حقيقىِ خود، در جستجوى مزايا كوشش كند.

فرار از تعهّدها، در حقيقت فرار از خويشتن است.

انديشه درباره حيات، جلوه اى عالى از حيات است.

همواره با ناتوانى مبارزه كنيد، زيرا ناتوانى زنجيرى است كه شما را از تحرّك باز مى دارد.

مرگى كه حيات، براى انسان شكوفا مى كند، سعادت محسوب مى شود، زيرا ثمره درخت زندگى ما همين مرگ است.

در اين دنيا، بدون پيدا كردن خويشتن يا نشانىِ خويشتن، نمى توان احساس گمشده اى داشت.

تازگي مستمرِّ روح، حقايق دريافت شده را همواره تازه نشان مى دهد.

معماى حيات قابل حل نيست، مگر اينكه ابديت در برابر آن باشد.

عظمت و ارزش تكليف بالاتر از آن است كه حتى به رضايت وجدان فروخته شود.

جاى بسى تأسف است كه بعضى از جوامع با داشتن مبانى فكرى فراگير و عقلانى، به جهت بى توجهى به مسئله نظم، بر هيچ مبناى صحيحى زندگى نمى كنند.

علم توأم با ايمان، مرگ را به عنوان آغاز شكوفايىِ زندگى نويد مى دهد.

استقامت و پايدارى يك انسان، دليلِ قدرتِ شخصيت و فعاليتِ عقلانىِ او در حيات معقول است.

اگر نوع انسانى به فداكارى و گذشت و استقامت در برابر مشكلات جهان شناسى و خود سازى تن نمى داد، به هيچ پيشرفت صحيحى نائل نمى شد.

مقاومت معقول در فراز و نشيب زندگى، به معرفت و چاره جويى در برابر مشكلات و حوادث مى افزايد.

انسان منهاى تعهّد يعنى هيچ و پوچ.

خدايى را كه شادى ها براى ما تحفه مى آورند، روز ديگر، اندوه ها او را از مغز ما بيرون خواهند كرد.

هر ذرّه اى در اين جهان، براى خود منظومه شمسى دارد.

براى هر انسان آگاه، هر «روز» كتابى است كه درس هايي خواندنى در آن نوشته شده باشد.

در هر انسانى كه عشق به عدالت برافروخته شود، ميان او و عشق به خدا، گامى بيش نمانده است.

عشّاق ثروت اندوخته، بردگانى هستند كه ادّعاى مالكيّت بر اموال و نفوس جامعه دارند.

ذاكر دايمى كسى است كه آشنايى نزديكى با هستى آفرين پيدا كرده است.

ضرورت يك زندگىِ هدف دار و هشيارانه، تكيه بر اصل و قانون است.

قطب نماىِ شخصيّتِ انسانِ سعادتمند، مطلوبيّتِ قرار گرفتنِ او را در هر نقطه از اقيانوس هستى نشان مى دهد.

ايده آل زندگى عبارت است از: آبيارى و شكوفا كردن آرمان هاى زندگىِ گذران از چشمه سار حياتِ تكاملى، و انسان و جهان را در خود يافتن، و به ثمر رساندن شخصيّت انسانى در حركت به سوى ابديّت.

دين بدون برخوردارى از رويكردى علمى، فاقد ارزش مى نمايد و علمِ بدون دين، ساخته اى ميان تهى است.

قوانينِ جارىِ اجتماعى، اصلى را برتر از عدالت خواهىِ فردى و اجتماعى نمى شمارد.

كسى كه انتظار دارد مى توان زندگى را بدون نظم سپرى كرد، در حقيقت منكرِ قانونِ حاكم بر هستى بوده، و هيچ چيز را شرط هيچ چيز نمى داند!

اگر مربّيان و پيشتازان جوامع، نشانىِ حيات را به دست ما بدهند، هيچ انسانى در زندگى احساس شكست نخواهد كرد.

اغلب انسان ها، به خاطر عدم محاسبه در تمايلات و خواسته هاى خود، در دام هاى پولادين زندگى مى كنند و با تمام ساده لوحى يا رياكارى، نامش را «زندگى آزادانه» مى گذارند.

عشق به عدالت در كسانى به وجود مى آيد كه عشق به حيات واقعى در آنان شكوفا گردد.

على(عليه السلام) انسان را محصولِ بازىِ طبيعتِ ناخودآگاه نمى داند، بلكه انسان را يك محصول جدّى از يك كارگاه جدّى مى داند كه با مشيّت بسيار والاى هستى آفرين، شروع به كار كرده است.

دنيا بدون محبّت، زندانى تاريك است.

تماشاى مختل شدن هندسه الهى، كه جان هاى آدميان عالى ترين جلوه آن مى باشد، مبارزه با عدالت الهى است.

فريب دادن خويشتن يعنى: مبارزه با خود، و مبارزه با خود يعنى: نپذيرفتنِ واقعيّتِ هستىِ خويشتن.

اساسى ترين مختصّ زندگى عرفانى، كار و تلاش پيگير در دنياست؛ دنيايى كه ميدانى براى مسابقه در خيرات است.

معناى توبه عبارت است از: بازگشت به خويشتن براى نوسازيِ خود.

همه جهان هستى با كهكشان هاى پويا و با انسان هاى بى شمارش چيزى جز مشتقّ كوچكى از يك لحظه مشيّت او نيست.


براى نظاره به پيشگاه ربوبى و كشش به فروغ بى نهايت، تلقّى كردن جهان هستى به عنوان يك معبد بزرگ، از اساسى ترين شرايط ورود به حيطه عرفان اسلامى است.


اگر كسى خود را نفريبد، فريب ديگران را هم نمى خورَد.


عمل صحيح و هدفدار، عامل افزايش معرفت است.

رها ساختن حيات و شخصيّت در سيل گاه عوامل و رويدادهاى مبهم و مخالف، مساوى نابود ساختن حيات و شخصيّت است.

بى ايمانى به نظم يا مسامحه در اجراى آن، يكى از نيرومندترين عوامل تضعيف شخصيّت و هويّت مردم جامعه است.

هر فرد و اجتماعى كه بدون فعّاليّت و صَرف نيروهاى عضلانى و فكرى، انتظار نتيجه مفيد داشته باشد، توقّع ضدّ حقيقت در مغز خود مى پرورانَد.

بشر با همه داد و فريادهايى كه درباره پيشرفت و تكامل به راه انداخته، هنوز نتوانسته است خود را از زندان خودخواهى نجات بدهد.

افراد انسانى تا زمانى كه قدرتِ زندگىِ عقلانى و تحرّك با مبانىِ وجدانى را از دست ندهند، برده شهوات و هوا و هوس ها و خودخواهى ها قرار نمى گيرند.

حيات بدون فعّاليّت هاى هدف گيرى شده، ماهيّت خود را از دست مى دهد.

براى برخوردارى از يك جامعه سالم، خاستگاهى جز عدالت جويى وجود ندارد.

از نظر روانى، لقمه هاى نامشروع باعث تاريكىِ درون شده و لقمه هاى مشروع، كارگاه روح را فروزان مى سازد.

ورود به پيشگاه خداوند كه در اذهان عمومى مرگ ناميده مى شود، سعادت عظمايى است كه براى انسان هاى حسابگر، در زندگى همواره مورد انتظار است

حياتى كه مبناى حركت خود را بر روى خودخواهى استوار سازد، پديده اى است ضدّ حياتِ خود و ديگران.

اگر پيشتازان جوامع، هدفِ عالىِ حيات را براى مردم روشن نكنند، از رشد و تكاملِ موجودِ تشنه كمال، جلوگيرى به عمل آورده اند.

حقيقتى به عظمت حيات كه اگر به رشدِ واقعىِ خود برسد، شايستگى قرار گرفتن در شعاع جاذبيّت الهى را دارد، چگونه امكان دارد بى قانون و بى نظم آفريده شده باشده!

براى به ثمر رساندن شخصيّت آدمى، هيچ راهى جز كوشش و تكاپو وجود ندارد.

كار عبارت است از: باز شدن بُعد حركت آدمى و گسترش آن در سطوح كارگاه هستى كه مشغولِ نواختنِ آهنگِ كلّىِ عالمِ وجود است.

دين واقعى، انسان را از شناخت جهان باز نداشته، بلكه برانگيزنده و محرّكِ اوّلِ سِير در زمين و آسمان و فضاى ميان اين دو بوده است.

بهترين و ارزنده ترين حيات آن است كه كار و كوشش در آن موجب به ثمر رسيدن شخصيّت انسانى شود.

اعتقاد به خداوندى كه نقشى در زندگىِ معتقد ندارد، اعتقاد نيست، بلكه نوعى از پديده هاى درونى است كه «تشريفات روانى» ناميده مى شود.

انسان اگر جريان قانون را در جهان هستى ناديده بگيرد، با شكست قطعى روبرو خواهد گشت و اگر خود را با آن قانون تطبيق نمايد، پيروز خواهد بود.

جامعه اى كه در بلاى مرگ زاى فقر، روزگار مى گذرانَد، متشكّل از انسان ها نيست، بلكه از تابوت هاى متحرّك شكل گرفته است.

يك خنده بى موقع، و يك ضربه روانى براى انتقام جويى بى مورد، حقوقِ بى نهايتِ جان هاى آدميان را پايمال مى سازد.


در هيچ دوره اى از تاريخ بشرى، نمى توانيد منظره اى زيباتر از چشمان يك انسان پيدا كنيد كه فروغِ احساس وظيفه، شعله ورش مى سازد و نورِ الهىِ وظيفه، پرتو ابدى بر او مى بخشد.

بدون تفسير صحيح حيات، پيدا كردن هدف اعلاى حيات امكان ناپذير است.


تنها حيات معقول است كه مى تواند عظمت و ارزش تكليف را عنصر اساسى حيات تلقى نمايد.

آن انسان رشد يافته كه انسان ها را اجزاء خود مى داند، با سقوط هر يك از آن ها، تباهىِ جزئى از خود را مشاهده مى كند.

اخلاق يعنى شكوفايى حقيقت در درون آدمى


گلشنِ سرسبزِ واقعيّات، گل و رياحينى خوشبوتر از جان هاى آدميان ندارد.

جامعه براى خود داراى شخصيّتى است كه انديشمندان به منزله عقل و اخلاقيّون به منزله وجدان آن مى باشند.

اخلاص در انديشه و گفتار و عمل، عاملِ لايروبى چشمه سارهاى درونى است.

خيانت به تعهّد، خيانت به شخصيّت است و ايفاى آن احترام به شخصيّت.

حيات را نبايد قربانىِ وسيله حيات نمود.

حقيقت درختى است برومند كه شاخه هاى آن در درون پاك مردم قرار دارد.

اگر ايفاى تعهّدها ضرورى تلقّى نشوند، زندگى اجتماعى قطعاً مختل خواهد گشت.

سعادتمند كسى است كه همواره خود را در مرز «طبيعت» و «ماوراء طبيعت» احساس كند.

بدون آشنايى جان انسانها با يكديگر، محال است حسنِ تفاهمِ مشتركِ واقعى ميان آنان برقرار شود.

مرزِ حقيقىِ ميان انسان و حيوان، شناختِ ارزش و عظمتِ تكليف است.

زندگى پيوسته بايد در حال به وجود آمدن و به وجود آوردن باشد، و الّا بارى است بر دوش انسان.

پروردگارا، ما را در راندنِ كشتىِ وجود در اقيانوس هستى و رساندن آن به ساحل حقيقى موفق فرما.

حركتِ كشتىِ نجاتِ آدميان احتياجى به دريا ندارد اين كشتى از قطره اشك مقدّسى مى گذرد كه براى حسين(عليه السلام) ريخته مى شود.

ذكر خداوندى يعنى يك معلّم و مربّى الهى كه شب و روز و در همه لحظات عمر با انسان است.

صبرى كه سكوى پرواز است براى پرواز در فضاى والاى انسانى و موجب تجلىّ خدا بر انسان، صبر در مقابل لذّت هاست.

تنها نيايش است كه مى تواند غربتِِ مرگبارِ ما را به انس با جهان هستى مبدّل نمايد.

در هر جامعه اى كه رنگ «حق» و «تكليف» مات شود، رنگ حيات نيز از بين خواهد رفت.

شهادت امام حسين(عليه السلام) با عظمت ترين شهادتى است كه در تاريخ بشر بروز كرده، زيرا او با شناخت همه ابعاد و امتيازات زندگى و توانايى بر برخوردارى از آنها دست از زندگى شسته است.

اگر حيات انسانى، صحيح شناخته نشود و به هدفِ اعلاى خود توجيه نگردد پست ترين پديده عالم طبيعت خواهد بود.

فلسفه حيات و هدف آن را از كسانى بپرسيم كه نبضِ حياتِ واقعىِ آن ها در پيكر هستى حركت مى كند نه از مرده هاى زنده نما كه در سايه خود مى جنبند.

هر لحظه اى كه در زندگانى انسانى بدون آگاهى به حكمتِ وجودِ خويش و بدون توجه به اين كه: از كجا آمده و به كجا مي رود، سپرى شود، مرگ ابدى است.

هيچ عملى بدون عكس العمل در صحنه هستى به وجود نمى آيد خواه خوب و خواه زشت.

بخنديم، اما سرمايه خنده ما گريه ديگران نباشد.

كسى كه حيات را نمى شناسد، نمى تواند از حيات واقعى برخوردار شود.

از ديوارهاى اين كيهان كهنسال، روزنه هايى به سوى بى نهايت باز است كه مى توانيم آن سوى جهان را از رصدگاه اين كالبد خاكى نظاره كنيم.

تا وقتى قانون و وظيفه اى فرض نشود، گمراهى و رستگارى قابل تصور نخواهد بود.

زندگى بى محور و فاقد اصل، نتيجه اى جز فرو رفتن در تناقضات و مبارزه با خود در بر ندارد.

بياييد اوراقِ كتابِ هستىِ خود را از عكس و امضاى ديگران پر نكنيم.

اساسى ترين عامل شكست انسانيّت در دوران ما به شوخى گرفتن و بى اعتنايى به تعهّد است.

گاهى براى نابود ساختن تلخى هاى صفات زشت، شيرين ترين داروها تلخ ترين اندرزهاست.

كردارِ عينى و عملىِ مربّيان بشرى در تعليم و تربيت، اساسى تر و مؤثرتر از گفتار آنان است.

اى كاش بشر مى توانست با دريافتِ ارزشِ حقيقىِ خود، در جستجوى مزايا كوشش كند.

فرار از تعهّدها، در حقيقت فرار از خويشتن است.

انديشه درباره حيات، جلوه اى عالى از حيات است.

همواره با ناتوانى مبارزه كنيد، زيرا ناتوانى زنجيرى است كه شما را از تحرّك باز مى دارد.

مرگى كه حيات، براى انسان شكوفا مى كند، سعادت محسوب مى شود، زيرا ثمره درخت زندگى ما همين مرگ است.

در اين دنيا، بدون پيدا كردن خويشتن يا نشانىِ خويشتن، نمى توان احساس گمشده اى داشت.

تازگي مستمرِّ روح، حقايق دريافت شده را همواره تازه نشان مى دهد.

معماى حيات قابل حل نيست، مگر اينكه ابديت در برابر آن باشد.

عظمت و ارزش تكليف بالاتر از آن است كه حتى به رضايت وجدان فروخته شود.

جاى بسى تأسف است كه بعضى از جوامع با داشتن مبانى فكرى فراگير و عقلانى، به جهت بى توجهى به مسئله نظم، بر هيچ مبناى صحيحى زندگى نمى كنند.

علم توأم با ايمان، مرگ را به عنوان آغاز شكوفايىِ زندگى نويد مى دهد.

استقامت و پايدارى يك انسان، دليلِ قدرتِ شخصيت و فعاليتِ عقلانىِ او در حيات معقول است.

اگر نوع انسانى به فداكارى و گذشت و استقامت در برابر مشكلات جهان شناسى و خود سازى تن نمى داد، به هيچ پيشرفت صحيحى نائل نمى شد.

مقاومت معقول در فراز و نشيب زندگى، به معرفت و چاره جويى در برابر مشكلات و حوادث مى افزايد.

انسان منهاى تعهّد يعنى هيچ و پوچ.

خدايى را كه شادى ها براى ما تحفه مى آورند، روز ديگر، اندوه ها او را از مغز ما بيرون خواهند كرد.

هر ذرّه اى در اين جهان، براى خود منظومه شمسى دارد.

براى هر انسان آگاه، هر «روز» كتابى است كه درس هايي خواندنى در آن نوشته شده باشد.

در هر انسانى كه عشق به عدالت برافروخته شود، ميان او و عشق به خدا، گامى بيش نمانده است.

عشّاق ثروت اندوخته، بردگانى هستند كه ادّعاى مالكيّت بر اموال و نفوس جامعه دارند.

ذاكر دايمى كسى است كه آشنايى نزديكى با هستى آفرين پيدا كرده است.

ضرورت يك زندگىِ هدف دار و هشيارانه، تكيه بر اصل و قانون است.

قطب نماىِ شخصيّتِ انسانِ سعادتمند، مطلوبيّتِ قرار گرفتنِ او را در هر نقطه از اقيانوس هستى نشان مى دهد.

ايده آل زندگى عبارت است از: آبيارى و شكوفا كردن آرمان هاى زندگىِ گذران از چشمه سار حياتِ تكاملى، و انسان و جهان را در خود يافتن، و به ثمر رساندن شخصيّت انسانى در حركت به سوى ابديّت.

دين بدون برخوردارى از رويكردى علمى، فاقد ارزش مى نمايد و علمِ بدون دين، ساخته اى ميان تهى است.

قوانينِ جارىِ اجتماعى، اصلى را برتر از عدالت خواهىِ فردى و اجتماعى نمى شمارد.

كسى كه انتظار دارد مى توان زندگى را بدون نظم سپرى كرد، در حقيقت منكرِ قانونِ حاكم بر هستى بوده، و هيچ چيز را شرط هيچ چيز نمى داند!

اگر مربّيان و پيشتازان جوامع، نشانىِ حيات را به دست ما بدهند، هيچ انسانى در زندگى احساس شكست نخواهد كرد.

اغلب انسان ها، به خاطر عدم محاسبه در تمايلات و خواسته هاى خود، در دام هاى پولادين زندگى مى كنند و با تمام ساده لوحى يا رياكارى، نامش را «زندگى آزادانه» مى گذارند.

عشق به عدالت در كسانى به وجود مى آيد كه عشق به حيات واقعى در آنان شكوفا گردد.

على(عليه السلام) انسان را محصولِ بازىِ طبيعتِ ناخودآگاه نمى داند، بلكه انسان را يك محصول جدّى از يك كارگاه جدّى مى داند كه با مشيّت بسيار والاى هستى آفرين، شروع به كار كرده است.

دنيا بدون محبّت، زندانى تاريك است.

تماشاى مختل شدن هندسه الهى، كه جان هاى آدميان عالى ترين جلوه آن مى باشد، مبارزه با عدالت الهى است.

فريب دادن خويشتن يعنى: مبارزه با خود، و مبارزه با خود يعنى: نپذيرفتنِ واقعيّتِ هستىِ خويشتن.

اساسى ترين مختصّ زندگى عرفانى، كار و تلاش پيگير در دنياست؛ دنيايى كه ميدانى براى مسابقه در خيرات است.

معناى توبه عبارت است از: بازگشت به خويشتن براى نوسازيِ خود.

همه جهان هستى با كهكشان هاى پويا و با انسان هاى بى شمارش چيزى جز مشتقّ كوچكى از يك لحظه مشيّت او نيست.


براى نظاره به پيشگاه ربوبى و كشش به فروغ بى نهايت، تلقّى كردن جهان هستى به عنوان يك معبد بزرگ، از اساسى ترين شرايط ورود به حيطه عرفان اسلامى است.


اگر كسى خود را نفريبد، فريب ديگران را هم نمى خورَد.


عمل صحيح و هدفدار، عامل افزايش معرفت است.

رها ساختن حيات و شخصيّت در سيل گاه عوامل و رويدادهاى مبهم و مخالف، مساوى نابود ساختن حيات و شخصيّت است.

بى ايمانى به نظم يا مسامحه در اجراى آن، يكى از نيرومندترين عوامل تضعيف شخصيّت و هويّت مردم جامعه است.

هر فرد و اجتماعى كه بدون فعّاليّت و صَرف نيروهاى عضلانى و فكرى، انتظار نتيجه مفيد داشته باشد، توقّع ضدّ حقيقت در مغز خود مى پرورانَد.

بشر با همه داد و فريادهايى كه درباره پيشرفت و تكامل به راه انداخته، هنوز نتوانسته است خود را از زندان خودخواهى نجات بدهد.

افراد انسانى تا زمانى كه قدرتِ زندگىِ عقلانى و تحرّك با مبانىِ وجدانى را از دست ندهند، برده شهوات و هوا و هوس ها و خودخواهى ها قرار نمى گيرند.

حيات بدون فعّاليّت هاى هدف گيرى شده، ماهيّت خود را از دست مى دهد.

براى برخوردارى از يك جامعه سالم، خاستگاهى جز عدالت جويى وجود ندارد.

از نظر روانى، لقمه هاى نامشروع باعث تاريكىِ درون شده و لقمه هاى مشروع، كارگاه روح را فروزان مى سازد.

ورود به پيشگاه خداوند كه در اذهان عمومى مرگ ناميده مى شود، سعادت عظمايى است كه براى انسان هاى حسابگر، در زندگى همواره مورد انتظار است

حياتى كه مبناى حركت خود را بر روى خودخواهى استوار سازد، پديده اى است ضدّ حياتِ خود و ديگران.

اگر پيشتازان جوامع، هدفِ عالىِ حيات را براى مردم روشن نكنند، از رشد و تكاملِ موجودِ تشنه كمال، جلوگيرى به عمل آورده اند.

حقيقتى به عظمت حيات كه اگر به رشدِ واقعىِ خود برسد، شايستگى قرار گرفتن در شعاع جاذبيّت الهى را دارد، چگونه امكان دارد بى قانون و بى نظم آفريده شده باشده!

براى به ثمر رساندن شخصيّت آدمى، هيچ راهى جز كوشش و تكاپو وجود ندارد.

كار عبارت است از: باز شدن بُعد حركت آدمى و گسترش آن در سطوح كارگاه هستى كه مشغولِ نواختنِ آهنگِ كلّىِ عالمِ وجود است.

دين واقعى، انسان را از شناخت جهان باز نداشته، بلكه برانگيزنده و محرّكِ اوّلِ سِير در زمين و آسمان و فضاى ميان اين دو بوده است.

بهترين و ارزنده ترين حيات آن است كه كار و كوشش در آن موجب به ثمر رسيدن شخصيّت انسانى شود.

اعتقاد به خداوندى كه نقشى در زندگىِ معتقد ندارد، اعتقاد نيست، بلكه نوعى از پديده هاى درونى است كه «تشريفات روانى» ناميده مى شود.

انسان اگر جريان قانون را در جهان هستى ناديده بگيرد، با شكست قطعى روبرو خواهد گشت و اگر خود را با آن قانون تطبيق نمايد، پيروز خواهد بود.

جامعه اى كه در بلاى مرگ زاى فقر، روزگار مى گذرانَد، متشكّل از انسان ها نيست، بلكه از تابوت هاى متحرّك شكل گرفته است.

يك خنده بى موقع، و يك ضربه روانى براى انتقام جويى بى مورد، حقوقِ بى نهايتِ جان هاى آدميان را پايمال مى سازد.


در هيچ دوره اى از تاريخ بشرى، نمى توانيد منظره اى زيباتر از چشمان يك انسان پيدا كنيد كه فروغِ احساس وظيفه، شعله ورش مى سازد و نورِ الهىِ وظيفه، پرتو ابدى بر او مى بخشد.

بدون تفسير صحيح حيات، پيدا كردن هدف اعلاى حيات امكان ناپذير است.


مدیر
Date published: 12:00
10 / 10ScaleMaximum stars


گلشنِ سرسبزِ واقعيّات، گل و رياحينى خوشبوتر از جان هاى آدميان ندارد.

جامعه براى خود داراى شخصيّتى است كه انديشمندان به منزله عقل و اخلاقيّون به منزله وجدان آن مى باشند.

اخلاص در انديشه و گفتار و عمل، عاملِ لايروبى چشمه سارهاى درونى است.

خيانت به تعهّد، خيانت به شخصيّت است و ايفاى آن احترام به شخصيّت.

حيات را نبايد قربانىِ وسيله حيات نمود.

حقيقت درختى است برومند كه شاخه هاى آن در درون پاك مردم قرار دارد.

اگر ايفاى تعهّدها ضرورى تلقّى نشوند، زندگى اجتماعى قطعاً مختل خواهد گشت.

سعادتمند كسى است كه همواره خود را در مرز «طبيعت» و «ماوراء طبيعت» احساس كند.

بدون آشنايى جان انسانها با يكديگر، محال است حسنِ تفاهمِ مشتركِ واقعى ميان آنان برقرار شود.

مرزِ حقيقىِ ميان انسان و حيوان، شناختِ ارزش و عظمتِ تكليف است.

زندگى پيوسته بايد در حال به وجود آمدن و به وجود آوردن باشد، و الّا بارى است بر دوش انسان.

پروردگارا، ما را در راندنِ كشتىِ وجود در اقيانوس هستى و رساندن آن به ساحل حقيقى موفق فرما.

حركتِ كشتىِ نجاتِ آدميان احتياجى به دريا ندارد اين كشتى از قطره اشك مقدّسى مى گذرد كه براى حسين(عليه السلام) ريخته مى شود.

ذكر خداوندى يعنى يك معلّم و مربّى الهى كه شب و روز و در همه لحظات عمر با انسان است.

صبرى كه سكوى پرواز است براى پرواز در فضاى والاى انسانى و موجب تجلىّ خدا بر انسان، صبر در مقابل لذّت هاست.

تنها نيايش است كه مى تواند غربتِِ مرگبارِ ما را به انس با جهان هستى مبدّل نمايد.

در هر جامعه اى كه رنگ «حق» و «تكليف» مات شود، رنگ حيات نيز از بين خواهد رفت.

شهادت امام حسين(عليه السلام) با عظمت ترين شهادتى است كه در تاريخ بشر بروز كرده، زيرا او با شناخت همه ابعاد و امتيازات زندگى و توانايى بر برخوردارى از آنها دست از زندگى شسته است.

اگر حيات انسانى، صحيح شناخته نشود و به هدفِ اعلاى خود توجيه نگردد پست ترين پديده عالم طبيعت خواهد بود.

فلسفه حيات و هدف آن را از كسانى بپرسيم كه نبضِ حياتِ واقعىِ آن ها در پيكر هستى حركت مى كند نه از مرده هاى زنده نما كه در سايه خود مى جنبند.

هر لحظه اى كه در زندگانى انسانى بدون آگاهى به حكمتِ وجودِ خويش و بدون توجه به اين كه: از كجا آمده و به كجا مي رود، سپرى شود، مرگ ابدى است.

هيچ عملى بدون عكس العمل در صحنه هستى به وجود نمى آيد خواه خوب و خواه زشت.

بخنديم، اما سرمايه خنده ما گريه ديگران نباشد.

كسى كه حيات را نمى شناسد، نمى تواند از حيات واقعى برخوردار شود.

از ديوارهاى اين كيهان كهنسال، روزنه هايى به سوى بى نهايت باز است كه مى توانيم آن سوى جهان را از رصدگاه اين كالبد خاكى نظاره كنيم.

تا وقتى قانون و وظيفه اى فرض نشود، گمراهى و رستگارى قابل تصور نخواهد بود.

زندگى بى محور و فاقد اصل، نتيجه اى جز فرو رفتن در تناقضات و مبارزه با خود در بر ندارد.

بياييد اوراقِ كتابِ هستىِ خود را از عكس و امضاى ديگران پر نكنيم.

اساسى ترين عامل شكست انسانيّت در دوران ما به شوخى گرفتن و بى اعتنايى به تعهّد است.

گاهى براى نابود ساختن تلخى هاى صفات زشت، شيرين ترين داروها تلخ ترين اندرزهاست.

كردارِ عينى و عملىِ مربّيان بشرى در تعليم و تربيت، اساسى تر و مؤثرتر از گفتار آنان است.

اى كاش بشر مى توانست با دريافتِ ارزشِ حقيقىِ خود، در جستجوى مزايا كوشش كند.

فرار از تعهّدها، در حقيقت فرار از خويشتن است.

انديشه درباره حيات، جلوه اى عالى از حيات است.

همواره با ناتوانى مبارزه كنيد، زيرا ناتوانى زنجيرى است كه شما را از تحرّك باز مى دارد.

مرگى كه حيات، براى انسان شكوفا مى كند، سعادت محسوب مى شود، زيرا ثمره درخت زندگى ما همين مرگ است.

در اين دنيا، بدون پيدا كردن خويشتن يا نشانىِ خويشتن، نمى توان احساس گمشده اى داشت.

تازگي مستمرِّ روح، حقايق دريافت شده را همواره تازه نشان مى دهد.

معماى حيات قابل حل نيست، مگر اينكه ابديت در برابر آن باشد.

عظمت و ارزش تكليف بالاتر از آن است كه حتى به رضايت وجدان فروخته شود.

جاى بسى تأسف است كه بعضى از جوامع با داشتن مبانى فكرى فراگير و عقلانى، به جهت بى توجهى به مسئله نظم، بر هيچ مبناى صحيحى زندگى نمى كنند.

علم توأم با ايمان، مرگ را به عنوان آغاز شكوفايىِ زندگى نويد مى دهد.

استقامت و پايدارى يك انسان، دليلِ قدرتِ شخصيت و فعاليتِ عقلانىِ او در حيات معقول است.

اگر نوع انسانى به فداكارى و گذشت و استقامت در برابر مشكلات جهان شناسى و خود سازى تن نمى داد، به هيچ پيشرفت صحيحى نائل نمى شد.

مقاومت معقول در فراز و نشيب زندگى، به معرفت و چاره جويى در برابر مشكلات و حوادث مى افزايد.

انسان منهاى تعهّد يعنى هيچ و پوچ.

خدايى را كه شادى ها براى ما تحفه مى آورند، روز ديگر، اندوه ها او را از مغز ما بيرون خواهند كرد.

هر ذرّه اى در اين جهان، براى خود منظومه شمسى دارد.

براى هر انسان آگاه، هر «روز» كتابى است كه درس هايي خواندنى در آن نوشته شده باشد.

در هر انسانى كه عشق به عدالت برافروخته شود، ميان او و عشق به خدا، گامى بيش نمانده است.

عشّاق ثروت اندوخته، بردگانى هستند كه ادّعاى مالكيّت بر اموال و نفوس جامعه دارند.

ذاكر دايمى كسى است كه آشنايى نزديكى با هستى آفرين پيدا كرده است.

ضرورت يك زندگىِ هدف دار و هشيارانه، تكيه بر اصل و قانون است.

قطب نماىِ شخصيّتِ انسانِ سعادتمند، مطلوبيّتِ قرار گرفتنِ او را در هر نقطه از اقيانوس هستى نشان مى دهد.

ايده آل زندگى عبارت است از: آبيارى و شكوفا كردن آرمان هاى زندگىِ گذران از چشمه سار حياتِ تكاملى، و انسان و جهان را در خود يافتن، و به ثمر رساندن شخصيّت انسانى در حركت به سوى ابديّت.

دين بدون برخوردارى از رويكردى علمى، فاقد ارزش مى نمايد و علمِ بدون دين، ساخته اى ميان تهى است.

قوانينِ جارىِ اجتماعى، اصلى را برتر از عدالت خواهىِ فردى و اجتماعى نمى شمارد.

كسى كه انتظار دارد مى توان زندگى را بدون نظم سپرى كرد، در حقيقت منكرِ قانونِ حاكم بر هستى بوده، و هيچ چيز را شرط هيچ چيز نمى داند!

اگر مربّيان و پيشتازان جوامع، نشانىِ حيات را به دست ما بدهند، هيچ انسانى در زندگى احساس شكست نخواهد كرد.

اغلب انسان ها، به خاطر عدم محاسبه در تمايلات و خواسته هاى خود، در دام هاى پولادين زندگى مى كنند و با تمام ساده لوحى يا رياكارى، نامش را «زندگى آزادانه» مى گذارند.

عشق به عدالت در كسانى به وجود مى آيد كه عشق به حيات واقعى در آنان شكوفا گردد.

على(عليه السلام) انسان را محصولِ بازىِ طبيعتِ ناخودآگاه نمى داند، بلكه انسان را يك محصول جدّى از يك كارگاه جدّى مى داند كه با مشيّت بسيار والاى هستى آفرين، شروع به كار كرده است.

دنيا بدون محبّت، زندانى تاريك است.

تماشاى مختل شدن هندسه الهى، كه جان هاى آدميان عالى ترين جلوه آن مى باشد، مبارزه با عدالت الهى است.

فريب دادن خويشتن يعنى: مبارزه با خود، و مبارزه با خود يعنى: نپذيرفتنِ واقعيّتِ هستىِ خويشتن.

اساسى ترين مختصّ زندگى عرفانى، كار و تلاش پيگير در دنياست؛ دنيايى كه ميدانى براى مسابقه در خيرات است.

معناى توبه عبارت است از: بازگشت به خويشتن براى نوسازيِ خود.

همه جهان هستى با كهكشان هاى پويا و با انسان هاى بى شمارش چيزى جز مشتقّ كوچكى از يك لحظه مشيّت او نيست.


براى نظاره به پيشگاه ربوبى و كشش به فروغ بى نهايت، تلقّى كردن جهان هستى به عنوان يك معبد بزرگ، از اساسى ترين شرايط ورود به حيطه عرفان اسلامى است.


اگر كسى خود را نفريبد، فريب ديگران را هم نمى خورَد.


عمل صحيح و هدفدار، عامل افزايش معرفت است.

رها ساختن حيات و شخصيّت در سيل گاه عوامل و رويدادهاى مبهم و مخالف، مساوى نابود ساختن حيات و شخصيّت است.

بى ايمانى به نظم يا مسامحه در اجراى آن، يكى از نيرومندترين عوامل تضعيف شخصيّت و هويّت مردم جامعه است.

هر فرد و اجتماعى كه بدون فعّاليّت و صَرف نيروهاى عضلانى و فكرى، انتظار نتيجه مفيد داشته باشد، توقّع ضدّ حقيقت در مغز خود مى پرورانَد.

بشر با همه داد و فريادهايى كه درباره پيشرفت و تكامل به راه انداخته، هنوز نتوانسته است خود را از زندان خودخواهى نجات بدهد.

افراد انسانى تا زمانى كه قدرتِ زندگىِ عقلانى و تحرّك با مبانىِ وجدانى را از دست ندهند، برده شهوات و هوا و هوس ها و خودخواهى ها قرار نمى گيرند.

حيات بدون فعّاليّت هاى هدف گيرى شده، ماهيّت خود را از دست مى دهد.

براى برخوردارى از يك جامعه سالم، خاستگاهى جز عدالت جويى وجود ندارد.

از نظر روانى، لقمه هاى نامشروع باعث تاريكىِ درون شده و لقمه هاى مشروع، كارگاه روح را فروزان مى سازد.

ورود به پيشگاه خداوند كه در اذهان عمومى مرگ ناميده مى شود، سعادت عظمايى است كه براى انسان هاى حسابگر، در زندگى همواره مورد انتظار است

حياتى كه مبناى حركت خود را بر روى خودخواهى استوار سازد، پديده اى است ضدّ حياتِ خود و ديگران.

اگر پيشتازان جوامع، هدفِ عالىِ حيات را براى مردم روشن نكنند، از رشد و تكاملِ موجودِ تشنه كمال، جلوگيرى به عمل آورده اند.

حقيقتى به عظمت حيات كه اگر به رشدِ واقعىِ خود برسد، شايستگى قرار گرفتن در شعاع جاذبيّت الهى را دارد، چگونه امكان دارد بى قانون و بى نظم آفريده شده باشده!

براى به ثمر رساندن شخصيّت آدمى، هيچ راهى جز كوشش و تكاپو وجود ندارد.

كار عبارت است از: باز شدن بُعد حركت آدمى و گسترش آن در سطوح كارگاه هستى كه مشغولِ نواختنِ آهنگِ كلّىِ عالمِ وجود است.

دين واقعى، انسان را از شناخت جهان باز نداشته، بلكه برانگيزنده و محرّكِ اوّلِ سِير در زمين و آسمان و فضاى ميان اين دو بوده است.

بهترين و ارزنده ترين حيات آن است كه كار و كوشش در آن موجب به ثمر رسيدن شخصيّت انسانى شود.

اعتقاد به خداوندى كه نقشى در زندگىِ معتقد ندارد، اعتقاد نيست، بلكه نوعى از پديده هاى درونى است كه «تشريفات روانى» ناميده مى شود.

انسان اگر جريان قانون را در جهان هستى ناديده بگيرد، با شكست قطعى روبرو خواهد گشت و اگر خود را با آن قانون تطبيق نمايد، پيروز خواهد بود.

جامعه اى كه در بلاى مرگ زاى فقر، روزگار مى گذرانَد، متشكّل از انسان ها نيست، بلكه از تابوت هاى متحرّك شكل گرفته است.

يك خنده بى موقع، و يك ضربه روانى براى انتقام جويى بى مورد، حقوقِ بى نهايتِ جان هاى آدميان را پايمال مى سازد.


در هيچ دوره اى از تاريخ بشرى، نمى توانيد منظره اى زيباتر از چشمان يك انسان پيدا كنيد كه فروغِ احساس وظيفه، شعله ورش مى سازد و نورِ الهىِ وظيفه، پرتو ابدى بر او مى بخشد.

بدون تفسير صحيح حيات، پيدا كردن هدف اعلاى حيات امكان ناپذير است.


Starts: 2010/08/17
Ends: Duration:
P.O. Box:
Ardabil,
Iran
تنها حيات معقول است كه مى تواند عظمت و ارزش تكليف را عنصر اساسى حيات تلقى نمايد.

آن انسان رشد يافته كه انسان ها را اجزاء خود مى داند، با سقوط هر يك از آن ها، تباهىِ جزئى از خود را مشاهده مى كند.

اخلاق يعنى شكوفايى حقيقت در درون آدمى

" />


پایگاه اطلاع رسانی موسسه فرهنگی و پژوهشی دارالارشاد مرکز حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله سید حسن عاملی

SiteMap