نسخه آزمایشی
سخـن روز
آیت الله عاملی: قلب مؤمن بین دو انگشت خدا قرار دارد و خداوند است که در قلب او تصرف میکند.

 رسالۀ \"زاد السالک\" مولف حکیم الهی و محدث عارف \"ملا محسن فیض کاشانی (ره)\"

الحمد لله و سلامٌ علی عباده الذین إصطفی
اما بعد
این رساله ای است موسوم به «زاد السالک» در جواب سؤال یکی از برادران روحانی نوشته شده که از کیفیّت سلوک راه حق پرسیده بود.

بدان- ایّدک الله تعالی بروح منه- همچنان که سفر صوری را مبدئی و منتهائی و مسافتی و منازلی و مُسیّری [راهبری] و زادی و راحله ای و رفیقی و راهنمائی می باشد، هم چنین سفر معنوی را - که سفر روح است به جانب حق سبحانه و تعالی- همه هست.


مبدأش: جهل و نقصان طبیعی است که با خود آورده ای از شکم مادر :«وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً » [نحل/78: و خدا شما را از شكم مادرانتان- در حالى كه چيزى نمى ‏دانستيد- بيرون آورد]

و منتهایش: کمال حقیقی است که فوق همۀ کمالات است، و آن وصول است به حق سبحانه و تعالی: «وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الْمُنْتَهى‏» [نجم/42: و اينكه پايان كار به سوى پروردگار توست] ؛ «يا أيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ » [انشقاق/6: اى انسان، حقّاً كه تو به سوى پروردگار خود بسختى در تلاشى، و او را ملاقات خواهى كرد].

و مسافت راه در این سفر: مراتب کمالات علمّیه و عملیّه است که روح طی آنها می کند- شیئاً فشیئاً [مرتبه به مرتبه]- هرگاه بر صراط مستقیم شرع - که مسلوک[راه] أولیاء و أصفیاء است- سائر [ره رو] باشد: «وَ أَنَّ هذا صِراطي‏ مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِه‏» [الأنعام/153: و بدانيد اين است راه راست من پس، از آن پيروى كنيد. و از راه‏هاى ديگر كه شما را از راه وى پراكنده مى ‏سازد پيروى مكنيد]

و این کمالات مترتّب است بعضی بر بعضی، تا کمال متقدّم طی نشود، به متأخّر منتقل نتوان شد، چنان که در سفر صوری تا قطعه مسافت متقدّمه طی نشود، به متأخّره نتوان رفت.

و منازل این سفر: صفات حمیده و اخلاق پسندیده است، که احوال و مقامات روح است، از هر یک به دیگری که فوق آن است، منتقل می شود بتدریج؛

منزل اول یقظه است- که آگاهی است- و منزل آخر توحید است- که مقصد أقصا است از این سفر- و تفاصیل این منازل و درجات آن در کتاب«منازل السائرین» مذکور است.

و مسیّر [راهبر] این سفر: جدّ تمام و جهد بلیغ نمودن و همت گماشتن است در قطع این منازل، به مجاهده و ریاضت نفس، به حمل اعباء [سنگینیهای] تکالیف شرعیّه، از فرائض و سنن و آداب، و مراقبه و محاسبۀ نفس آناً فآناً و لحظة فلحظة و هموم را همّ واحد گردانیدن و منقطع شدن به حق سبحانه و تعالی: «تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتيلاً » [المزّمّل/8: و تنها به او بپرداز]؛ «وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا» [العنکبوت/69: و كسانى كه در راه ما كوشيده‏اند، به يقين راههاى خود را بر آنان مى‏ نماييم].

و زاد راه این سفر تقوا است: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى‏» [البقرة/197: و براى خود توشه برگيريد كه در حقيقت، بهترين توشه، پرهيزگارى است‏]؛ و تقوا عبارت است از قیام نمودن به آنچه شارع امر به آن فرموده است و پرهیز کردن از آنچه از آن نهی کرده، از روی بصیرت، تا دل به نور شرع و صیقل تکالیف آن مستعدّ فیضان معرفت شود از حق عزّوجل: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّه‏» [البقرة/282: و از خدا پروا كنيد، و خدا بدين گونه‏ به شما آموزش مى‏ دهد].

و همچنان که مسافر صوری، تا قوّت بدن از زاد حاصل نکند قطع راه نتواند کرد، هم چنین مسافر معنوی تا به تقوی و طهارت شرعیّه- ظاهراً و باطناً- قیام ننماید و روح را تقویت به آن نکند، علوم و معارف و اخلاق حمیده که بر تقوا مترتّب می شود و تقوا از آن حاصل می شود- نه بر سبیل دور- بر او فائض نمی گردد.

و مثل این مثل کسی است که در شب تار چراغی در دست داشته باشد، و به نور آن راهی را می بیند و می رود، هر یک گام که بر می دارد قطعه ای از آن راه روشن می شود و بر آن می رود- و هکذا- و تا گام برندارد و نرود، روشن نشود، و تا روشن نشود نتواند رفت. آن دیدن به منزلۀ معرفت است و آن رفتن به منزلۀ عمل و تقوا.

«مَن عَمِل بما عَلِم وَرَّثه الله عِلمَ مَا لَم يَعلَم» [بحارالأنوار،ج 65 ص362: هر کس به آنچه می داند عمل کند خداوند دانش نادانسته هایش را باز ماندۀ کردارش به او دهد]. «الْعِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فَإِنْ أَجَابَهُ وَ إِلَّا ارْتَحَلَ عَنْه» [الكافي،ج1،ص44: علم عمل را فرا می خواند، اگر جوابش داد ماندگار می شود وگرنه می رود]. «لَا يَقْبَلُ اللَّهُ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَةٍ وَ لَا مَعْرِفَةَ إِلَّا بِعَمَلٍ فَمَنْ عَرَفَ دَلَّتْهُ الْمَعْرِفَةُ عَلَى الْعَمَلِ وَ مَنْ لَمْ يَعْمَلْ فَلَا مَعْرِفَةَ لَهُ أَلَا إِنَّ الْإِيمَانَ بَعْضُهُ مِنْ بَعْض» [الكافي،ج1،ص44: خداوند کرداری را جز با شناخت نمی پذیرد، و نه شناختی را جز با کردار، هر آن کس که شناختی دارد شناختش او را به سوی کردار ره نمون گردد، و آن کس که کرداری ندارد شناختی نیز ندارد؛ آگاه باشید که هر بخش ایمان همراه با دیگر بخش آن است- جدائی نمی پذیرد- این چنین از حضرت صادق(ع) روایت شده است].

و هم چنان که در سفر صوری کسی که راه نداند به مقصد نمی رسد، هم چنین در سفر معنوی کسی که بصیرت در عمل ندارد به مقصد نمی رسد؛«الْعَامِلُ عَلَى غَيْرِ بَصِيرَةٍ كَالسَّائِرِ عَلَى غَيْرِ الطَّرِيقِ لَا يَزِيدُهُ سُرْعَةُ السَّيْرِ إِلَّا بُعْداً » [الكافي،ج1،ص 43:  آن که بدون بینش عمل می کند همچون کسی است که به بیراهه می رود، و هر مقدار بیشتر ره می پیماید جز دوری از مقصد حاصل او نمی شود].

و راحلۀ این سفر بدان است و قوای آن، و هم چنان که در سفر صوری اگر راحله ضعیف و معلول باشد راه را طیّ نتوان کرد، هم چنین در این سفر تا صحت بدن و قوت قوا نباشد کاری نتوان ساخت، پس تحصیل معاش از این جهت ضروری است، و آن چه از برای ضرورت است به قدر ضرورت باید، پس طلب فضول در معاش مانع است از سلوک، و دنیای مذموم- که تحذیر از آن فرموده اند- عبارت از آن فضول است، که بر صاحبش وبال است، و اما قدر ضروری از آن داخل امور آخرت است و تحصیلش عبادت.

و همچنان که اگر کسی راحله را در سفر صوری در اثنای راه سر دهد تا خود سر چرد راه او طی نمی شود، هم چنین در این سفر معنوی اگر بدن و قوا را بگذارد تا هر چه مشتهای آنها است به فعل آورند، و به آداب و سنن شرعّیه مقیّد نگرداند و لجام آنرا در دست نداشته باشد، راه حق طی نمی شود.

و رفیقان این راه: علما و صلحا و عبّاد سالکانند که یکدیگر را ممدّ و معاونند، چه هر کسی بر عیب خود زود مطّلع نشود، اما بر عیب دیگری زود واقف می شود؛ پس اگر چند کس با هم بسازند و یک دیگر را از عیوب و آفات با خبر سازند، زود راه بر ایشان طیّ می شود، و از دزد و حرامی[دین] ایمن می گردند چه «الشیطانُ إلی المنفردِ أقربُ منهُ إلی الجماعة و ید الله علی الجماعة» [شیطان به شخص تنها نزدیکتر است تا یک گروه، و دست خدا بر گروه است]. اگر یکی از راه بیرون رود، دیگری او را خبردار می گرداند، و اگر تنها باشد تا واقف می شود هیهات است.

و راهنمای این راه: حضرت پیغمبر است و سائر ائمۀ معصومین- صلوات الله علیهم- که راه نموده اند و سنن و آداب وضع کرده و از مصالح و مفاسد راه خبر داده اند، و خود به این راه رفته اند، و امّت را به تأسّی و اقتفای خود فرموده اند:«لَقَدْ كانَ لَكُمْ في‏ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ » [الأحزاب/21: قطعاً براى شما در اقتدا به رسول خدا سرمشقى نيكوست‏]، «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني‏ يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ » [آل عمران/31: بگو اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد].

و محصّل آنچه ایشان می کرده اند و امر به آن می فرموده اند- چنان که از روایات معتبره به طریق اهل بیت مستفاد می شود- از اموری که سالک را لابّد است از آن و اخلال به آن به هیچ وجه جایز نیست- بعد از تحصیل عقائد حقّه- بیست و پنج چیز است:

اول: محافظت بر صلوات خمس [نمازهای پنج گانه]، أعني [مقصودم] گزاردن آن در اول وقت به جماعت و سنن و آداب، پس اگر بی علتی و عذری از اول وقت تأخیر کند، یا به جماعت حاضر نشود، یا سنّتی از سنن یا ادبی از آداب آن را فرو گذارد- الّا نادرا- از سلوک راه بیرون رفته و با سایر عوام- که در بیدای جهالت و ضلالت سرگردان می چرند و از راه و مقصد بی خبرند و ایشان را هرگز ترقّی ای نیست- مساوی است.

دوم: محافظت بر نماز جمعه و عیدین و آیات، با اجتماع شرائط- إلا مع العُذر المُسقِط [مگر با عذری که تکلیف ساقط کند]- که اگر سه جمعۀ متوالی ترک نماز کند بی علّتی، دل او زنگ می گیرد به حیثیتی که قابل اصلاح نباشد.

سیوم: محافظت بر نماز معهودۀ رواتب [نوافل] یومیّه، که ترک آن را معصیت شمرده اند، الّا چهار رکعت از نافلۀ عصر و دو رکعت از نافلۀ مغرب و وتیره [دو رکعت نافلۀ نماز عشا که نشسته بجا آورده می شود] که ترک آن بی عذری نیز جائز است.

چهارم: محافظت بر صوم ماه رمضان و تکمیل آن، چنانچه زبان را از لغو و غیبت و دروغ و دشنام و نحو آن، و سایر اعضا را از ظلم و خیانت و فطور را از حرام و شبهه بیشتر ضبط کند که در سائر ایّام می کرد.

پنجم: محافظت بر صوم سنّت [روزه های مستحبّی] که سه روز معهود است از هر ماهی ، که معادل صوم دهر [روزۀ همۀ سال] است، چنان که بی عذری ترک نکند، و اگر ترک کند قضا کند یا به مدّی از طعام تصدّق نماید.

ششم: محافظت بر زکات، بر وجهی که تأخیر و توانی جایز ندارد، مگر عذری باشد، مثل فقد [نبودن] مستحقّ، و یا انتظار افضل مستحقّین و نحو آن.

هفتم: محافظت بر انفاق حقّ معلوم از مال، اعنی [یعنی] مقرّر سازد که هر روز یا هر هفته یا هر ماه چیزی به سائل و یا محرومی داده باشد به قدر مناسب مال، چنانچه اخلال به آن نکند، و اگر کسی را نیز به آن مطّلع نسازد بهتر است: «وَ الَّذينَ في‏ أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُوم‏ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُوم‏»[المعارج ج/24-25: و همانان كه در اموالشان حقّى معلوم است، براى سائل و محروم‏]، ففي الحديثِ أنّهُ غيرُ الزکاةِ [در روایت آمده است که حق اشاره شده در آیه، غیر از زکات است].

هشتم: محافظت بر حَجَّةُ الإسلام، چنانچه در سال وجوب به فعل آورد و بی عذری تأخیر روا ندارد.

نهم: زیارت قبور مقدّسۀ پیغمبر و ائمّۀ معصومین (علیهم السلام) خصوصاً امام حسین(علیه السلام)، چه در حدیث آمده است که: «زیارت حسین علیه السلام فرض است بر هر مؤمن، هر که ترک کند حقّی از خدا و رسول ترک کرده باشد». و در حدیث دیگر وارد است که:«هر امامی را عهدی است بر گردن اولیاء و شیعۀ خود، و از جملۀ تمامی وفای به عهد زیارت قبور ایشان است».

دهم: محافظت برحقوق اخوان و قضای حوائج ایشان، چه تأکیدات بلیغه در آن شده است بلکه بر اکثر فرائض مقدّم داشته اند.


یازدهم: تدارک نمودن هرچه از مذکورات فوت شده باشد وقتی که متنبّه شده باشد- مهما أمکن[بهر اندازه ممکن است]-.

دوازدهم: اخلاق مذمومه- مثل کبر، بخل، حسد و نحو آن- را از خود سلب کردن به ریاضت و مضادّت، و اخلاق پسندیده- مثل حُسن خُلق و سخا و صبر و غیر آن- بر خود بستن، تا ملکه شود.

سیزدهم: ترک منهیّات جملةً، و اگر بر سبیل ندرت معصیتی واقع شود زود به استغفار و توبه و انابت تدارک نماید، تا محبوب حقّ باشد: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابين‏» [البقرة/222: خداوند توبه کاران را دوست دارد] و: إنّ اللهَ یحبُّ کلَّ مُفتَنٍّ توّاب [خداوند هر فتنه زدۀ توبه کار را دوست می دارد].

چهاردهم: ترک شبهات که موجبات وقوع در محرمّات است، و گفته اند: « هر که ادبی را ترک کند، از سنّتی محروم می شود، و هر که سنتی را ترک کند، از فریضه ای محروم می شود».

پانزدهم: در ما لایعنی [آنچه به کار نیاید] خوض نکردن که موجب قسوت و خسران است، و فی الحدیث: «مَن طلبَ ما لا یَعنیهِ فاتَهُ ما يعنيهِ » [آنکه پیگیر چیزهای بیهوده باشد از آنچه لازم اوست باز ماند]. و اگر از روی غفلت صادر شود بعد از تنبّه تدارک نماید به استغفار و انابت؛ «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْاْ إِذَا مَسهَُّمْ طَائفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ* وَ إِخْوَانُهُمْ يَمُدُّونهَُمْ فىِ الْغَىّ‏ِ ثُمَّ لَا يُقْصِرُون‏»[الأعراف/201-202: آنان که پرهیزکارند اگر گروهی از شیاطین بر ایشان دست رسانند یادآور شوند و در دم بینش یابند و[شیاطین] برادرانشان را در گمراهی مددکار شوند تا کوتاه نیایند]. و تا ترک مجالست بطّالین و مغتابین[بی کارگان و غیبت پیشه گان] و آنهائی که سخنان پراکنده گویند و روز می گذارنند نکند از «ما لایعنی» خلاص نشود، چه هیچ چیز مثل این نیست در ایجاب قسوت و غفلت و تضییع وقت.

شانزدهم: کم خوردن و کم خفتن و کم گفتن را شعار خود ساختن، که دخل تمام در تنویر قلب دارد.

هفدهم: هر روز قدری از قرآن تلاوت کردن، و اقلّش پنجاه آیه است، به تدبّر و تأمّل و خضوع، و اگر بعضی از آن در نماز واقع شود بهتر است.

هیجدهم: قدری از اذکار و دعوات ورد خود ساختن در اوقات معیّنه، خصوصاً بعد از نمازهای فریضه، و اگر تواند که اکثر اوقات زبان را مشغول ذکر حقّ دارد- و اگر چه جوارح در کارهای دیگر مصروف باشد- زهی سعادت؛ از حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام) منقول است که زبان مبارک ایشان اکثر اوقات تر بوده است به کلمۀ طیّبۀ«لا اله الا الله» اگر چیزی می خورده اند و اگر سخن می گفته اند و اگر راه می رفته اند- الی غیر ذلک- چه این ممدّو معاونی قوی است مر سالک را.

و اگر ذکر قلبی را نیز مقارن ذکر لسانی سازد به اندک زمانی فتوح بسیار روی می دهد، تا می تواند سعی نماید که دم به دم متذکّر حق می بوده باشد، تا غافل نشود، که هیچ امری به این نمی رسد در سلوک، و این ممدّی است قوی در ترک مخالفت حق سبحانه و تعالی به معاصی.

نوزدهم: صحبت علم و سؤال از او و استفاده علوم دینیّه به قدر حوصله خود، تا می تواند سعی کند که علمی بر علم خود بیفزاید؛ «أکیسُ الناسِ مَن جَمَعَ عِلمَ الناسِ إلی عِلمه» [زیرک ترین مردمان کسی است که دانش دیگران را بر دانش خود بیفزاید]. و صحبت اعلم از خود را فوزی عظیم شمرد. و اگر عالمی یابد که به علم خود عمل کند متابعت او را لازم شمرد و از حکم او بیرون نرود.

و پیری که صوفیّه می گویند عبارت از چنین کسی است، و مراد از علم، علم آخرت است، نه علم دنیا، و اگر چنین کسی نیابد و اعلم از خود نیز نیابد با کتاب صحبت دارد و با مردمان نیکو سیرت، که از ایشان کسب اخلاق حمیده کند و هر صحبتی که او را خوشوقت و متذکّر حقّ و نشأۀ آخرت می سازد از دست ندهد.

بیستم: با مردم به حسن خلق و مباسطت معاشرت کردن، تا بر کسی گران نباشد، و افعال ایشان را محملی نیکو اندیشیدن و گمان بد به کسی نداشتن.

بیست و یکم: صدق در اقوال و افعال را شعار خود ساختن.

بیست و دوم: توکّل بر حقّ سبحانه و تعالی کردن در همۀ امور، و نظر بر اسباب نداشتن، و در تحصیل رزق اجمال کردن و بسیار به جد نگرفتن در آن، و فکرهای دور به جهت آن نکردن، و تا می تواند به کم قناعت کردن و ترک فضول نمودن.

بیست و سیوم: برجفای اهل و متعلّقان صبر کردن و زود از جا در نیامدن و بدخوئی نکردن، که هر چند جفا بیشتر می کشد و تلقّی بلا بیشتر می کند زودتر به مطلب می رسد.

بیست و چهارم: امر به معروف و نهی از منکر- به قدر وسع و طاقت- کردن، و دیگران را نیز بر خیر داشتن و غمخواری نمودن و با خود در سلوک شریک ساختن، اگر قوّت نفسی داشته باشد، و إلّا اجتناب از صحبت ایشان نمودن و با مدارا و تقیّه، تا موجب وحشت نباشد.

بیست و پنجم: اوقات خود را ضبط کردن، و در هر وقتی از شبانه روز وردی قرار دادن که به آن مشغول می شده باشد تا اوقاتش ضایع نشود، چه هر وقتی تابع موقوت له[ آنچه در آن وقت می گذرد] است، و این عمده است در سلوک.

این است آنچه از ائمّۀ معصومین- صلوات الله علیهم- به ما رسیده، که خود می کرده اند و دیگران را می فرموده اند؛ امّا چلّه داشتن و حیوانی نخوردن و ذکر چهار ضرب کردن[نسخه: ذکر خفی و جلی کردن]- و غیر آن که از صوفیّه منقول است- از ایشان وارد نشده؛ و ظاهراً بعضی از مشایخ امثال اینها را به جهت نفوس بعضی مناسب می دیده اند در سهولت سلوک، بنا بر این به آن امر می فرموده اند.

و مأخذ چلّه شاید حدیث «مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِينَ يَوْماً فَجَّرَ اللَّهُ يَنَابِيعَ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ » [هر که چهل روز خود را برای خدا خالص گرداند چشمه های حکمت از قلب او بر زبانش جاری شود] باشد.

و مأخذ ترک حیوانی «لا تَجعَلوا بُطونكُم مَقابر الحَيَوانات»[شکم های خود را گورستان حیوانات نسازید] و نحو آن. و شکّی در این نیست که گوشت کم خوردن و در خلوت نشستن و به فراغ بال و توجّه تامّ مشغول ذکر بودن دخلی تمام در تنویر قلب دارد، و لیکن به شرط آن که مانع جمعه و جماعت نباشد.

و از جمله اموری که عمده است در سلوک، حرّیّت است، اعنی آزاد بودن از شوائب طبیعت و وساوس عادت و نوامیس عامّه، چه سالک را هیچ سدّی عظیم تر از این سه امر نیست، و بعضی از حکما اینها را رؤسای شیاطین نامیده اند، و هر قبیحی که از هر کسی سر می زند چون نیکو می نگری به یکی از این سه منتهی می شود.

امّا شوائب طبیعت: مثل شهوت و غضب و توابع آن از حبّ مال و جاه و غیر آن؛ «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً » [القصص/83: این خانۀ آخرت را برای کسانی قرار می دهیم که در زمین برتری جوئی و فسادگری نمی خواهند].

و امّا وساوس عادت: مانند تسویلات نفس امّاره و تزیینات او و اعمال غیرصالحه به سبب خیالات فاسده و اوهام کاذبه و لوازم آن، از اخلاق رذیله و ملکات ذمیمه «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالاً * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيهُُمْ فىِ الحَْيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يحَْسَبُونَ أَنهَُّمْ يحُْسِنُونَ صُنْعًا» [الکهف/104: بگو آیا شما را به زیانکارترین اهل کردار آگاه سازم، آنان که کوشش ایشان در زندگانی دنیا گم شده و برین باورند که نیکو کرداری به جا می آورند].

امّا نوامیس عامّه: مانند متابعت غولان آدمی پیکر و تقلید جاهلان عالم آسا، و اجابت استغواء و استهوای شیاطین جنّ و انس، و مغرور شدن به خدع و تلبیسات ایشان؛ «رَبَّنا أَرِنَا الَّذَيْنِ أَضَلاَّنا مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ نَجْعَلْهُما تَحْتَ أَقْدامِنا لِيَكُونا مِنَ الْأَسْفَلينَ » [فصلت/29: پروردگارا جنّیان و مردمانی را که ما را گم ساختند به ما به نمایان تا ایشان را زیر پاهای خود قرار دهیم که از پائین ترین ها باشند].

امّا بعضی از رسوم و اوضاع در مانند لباس و معاشرت با ناس- که در عرف زمان مقرّر شده باشد- متابعت جمهور در آن باید کرد به حسب ظاهر، تا در پوستین این کس نیفتند؛ چه امتیاز باعث وحشت و غیبت می شود، مگر آن که متابعت ایشان در آن مخالفت با امر مهمّ دینی که ترکش ضرر به سلوک داشته باشد، که در آن هنگام متابعت لازم نیست، مگر از باب تقیّه؛ و امثال این امور را به رأی بصیر زمان منوط باید داشت.

و هرکه این بیست و پنج چیز مذکور را بر خود لازم گرداند، و به جدّ می کرده باشد از روی اخلاص- أعنی إبتغاءاً لِوجهِ الله [به خاطر خداوند، و نه برای خواستۀ زودرس دنیوی]- روز به روز حالش در ترقّی باشد، حسناتش متزاید و سیئاتش مغفور و درجاتش مرفوع، پس اگر از اهل علم باشد- اعنی مسائل علمیّه الهیّه از مبدء و معاد و معرفت نفس و امثال آنها بر گوشش خورده و دانستن آن را کما هو[آن چنان که باید] مقصد اقصا داند و کمال اهتمام به معرفت آن دارد و از اهل آن هست که بفهمد- روز به روز معرفتش متزاید می گردد به الهام حقّ، به قدر کسب استعدادی که در عبادت و صحبت علما و سخنان ایشان او را حاصل می شود؛ والّا بقدر صفای باطنی و دعای مستجابی و نحو آن از کمالات در خور سعی و توجّه خود می یابد، و بر هر تقدیر او را قربی به حقّ سبحانه حاصل می شود و محبّتی و نوری.

و محبّت کامل و نور وافر ثمرۀ معرفت است. و معرفت گاهی به حدّی می رسد که اکثر امور آخرت او را مشاهده می شود در این نشأه، چنان که از حارثة بن نعمان منقول است- و حدیث او در کافی مذکور است.(1)

و محبّت هرگاه که اشتداد یافت و به حدّ عشق رسید و در ذکر حقّ مستهتر[وشیفته] گشت، تعبیر از آن به لقاءو وصول و فناء فی الله و بقاء بالله و نحو آن می کنند، و این است غایت و غرض از ایجاد خلق، چنان که درحدیث قدسی وارد است: «  كنتُ كنزاً مَخفيّاً فأحبَبتُ أن أعرَف فخَلقتُ الخلقَ لِكَي أعرَف » [گنجی پنهان بودم دوست دار شناخته شدن، ازین رو خلق را آفریدم تا شناخته شوم].

و فی التنزیل:«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُون‏» [الذاریات/56: جنّیان و مردمان را جز برای این نیافریدم که مرا عبادت کنند]، "قیلَ أی لِيعرِفونِ و إنما عبر عن المعرفة بالعبادة لأنها لا تنفکُّ عنها و إنما عبر عن اللازم بالملزوم لئلا یتوهّم أن المقصود أية معرفة کانت، بل المعرفة الخاصة التي لا تحصل إلا من جهة العبادة" [در تفسیر این آیه گفته اند: یعنی مرا بشناسند و سبب تعبیر از شناخت به عبادت آن است که هرگز این از آن جدائی نمی پذیرد، و ازین رو کلمۀ«لیعرفون» بکار گرفته نشده است و به جای آن ملزوم آنرا که «لیعبدون» است آوردند، تا گوشزد شود که غرض هر نوع شناختی نیست، بلکه شناخت ویژه ای موردنظر است که از راه عبادت به دست آید].

چه معرفت را انواع متعدده و طرق متکثّره است، و هر معرفتی موجب قرب و وصول نمی شود، چه اکثر عامّه را نیز معرفتی از راه تقلید حاصل است، و متکلمین را نیز معرفتی از راه دلائل جدلیّه که مقدّمات آن از مسلّمات و مقبولات و مظنونات ترکیب یافته هست، و فلاسفه را نیز معرفتی از راه براهین عقلیّه که مقدّمات آن از یقینیّات مرکّب شده هست؛ و هیچ یک از اینها موجب وصول و محبّت نمی گردد، پس هر که معرفت از راه عبادت او را حاصل شده، او ثمرۀ شجرۀ آفرینش است و مقصود از ایجاد عالم، و دیگران همه به طفیل وجود او موجود شده اند و از برای خدمت او:
طفیل هستی عشقتند آدمیّ و پری                                 ارادتی به نما تا سعادتی به بری
و لهذا در حدیث قدسی وارد است خطاباً للنبی که:«لولاکَ لَما خلَقتٌُ الأفلاکَ» [اگر تو نبودی افلاک را نمی آفریدم].

پس هر که همّتی عالی دارد و در خود جوهری می یابد، باید که بکوشد تا از راه عبودیِّت و عبادت و تقوی و طهارت خود را به این مرتبه نزدیک سازد و اشاره به نزدیک شدن به این مرتبه است آنچه حضرت پیغمبر فرموده اند در شأن سلمان که: «سلمانُ مِنّا أهلَ البيتِ»[سلمان از ما اهل بیت است]
گرچه وصالش نه بکوشش دهند                           آنقدر ای دل که توانی بکوش
اگر به مقصد رسیدی زهی سعادت، و اگر درین راه مردی زهی شهادت:
اگر در راه او مردی شهیدی                          و گر بردی سبق زین العبیدی
«وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ » [النساء/100: و آنکس که از خانۀ خود به قصد هجرت به سوی خدا و پیام برِ او بیرون شود و مرگش فرا رسد پاداش او بر خداوند است]
در غرور این هوس گر جان دهم                   به که دل در خانه و دکّان دهم

تمّت الرسالة
و التوفیق من الله العزیز الحکیم

1. اصول کافی:2/54، کتاب الإیمان و الکفر، باب حقیقة الإیمان.
حارثة بن نعمان یکی از صحابۀ پیامبر اکرم است، و از امام صادق روایت شده است که روزی رسول الله به او برخوردارند و از او پرسیدند«حارثه، چگونه ای»؟
او گفت: «مؤمن بحق، ای رسول الله».
پرسیدند:«هر چیزی را حقیقتی است، حقیقت گفتار تو چیست»؟
گفت:«نفس من از دنیا روگردان شده است، شبم به بیداری و روزم را به تشنگی می گذارم، و آنچنانم که گوئی عرش خدا را می نگرم که برای محاسبه به پا داشته شده است، و گوئیا بهشتیان را می بینم که در بهشت با هم دیدار می کنند، و فریاد دوزخیان را که در آتشند می شنوم».
رسول الله (صلی الله علیه و آله) فرمودند:«بنده ای که خداوند دل او را روشنی بخشیده است، بینش یافته ای، برین پای دار».

الحمد لله و سلامٌ علی عباده الذین إصطفی
اما بعد
این رساله ای است موسوم به «زاد السالک» در جواب سؤال یکی از برادران روحانی نوشته شده که از کیفیّت سلوک راه حق پرسیده بود.

بدان- ایّدک الله تعالی بروح منه- همچنان که سفر صوری را مبدئی و منتهائی و مسافتی و منازلی و مُسیّری [راهبری] و زادی و راحله ای و رفیقی و راهنمائی می باشد، هم چنین سفر معنوی را - که سفر روح است به جانب حق سبحانه و تعالی- همه هست.


مبدأش: جهل و نقصان طبیعی است که با خود آورده ای از شکم مادر :«وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً » [نحل/78: و خدا شما را از شكم مادرانتان- در حالى كه چيزى نمى ‏دانستيد- بيرون آورد]

و منتهایش: کمال حقیقی است که فوق همۀ کمالات است، و آن وصول است به حق سبحانه و تعالی: «وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الْمُنْتَهى‏» [نجم/42: و اينكه پايان كار به سوى پروردگار توست] ؛ «يا أيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ » [انشقاق/6: اى انسان، حقّاً كه تو به سوى پروردگار خود بسختى در تلاشى، و او را ملاقات خواهى كرد].

و مسافت راه در این سفر: مراتب کمالات علمّیه و عملیّه است که روح طی آنها می کند- شیئاً فشیئاً [مرتبه به مرتبه]- هرگاه بر صراط مستقیم شرع - که مسلوک[راه] أولیاء و أصفیاء است- سائر [ره رو] باشد: «وَ أَنَّ هذا صِراطي‏ مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِه‏» [الأنعام/153: و بدانيد اين است راه راست من پس، از آن پيروى كنيد. و از راه‏هاى ديگر كه شما را از راه وى پراكنده مى ‏سازد پيروى مكنيد]

و این کمالات مترتّب است بعضی بر بعضی، تا کمال متقدّم طی نشود، به متأخّر منتقل نتوان شد، چنان که در سفر صوری تا قطعه مسافت متقدّمه طی نشود، به متأخّره نتوان رفت.

و منازل این سفر: صفات حمیده و اخلاق پسندیده است، که احوال و مقامات روح است، از هر یک به دیگری که فوق آن است، منتقل می شود بتدریج؛

منزل اول یقظه است- که آگاهی است- و منزل آخر توحید است- که مقصد أقصا است از این سفر- و تفاصیل این منازل و درجات آن در کتاب«منازل السائرین» مذکور است.

و مسیّر [راهبر] این سفر: جدّ تمام و جهد بلیغ نمودن و همت گماشتن است در قطع این منازل، به مجاهده و ریاضت نفس، به حمل اعباء [سنگینیهای] تکالیف شرعیّه، از فرائض و سنن و آداب، و مراقبه و محاسبۀ نفس آناً فآناً و لحظة فلحظة و هموم را همّ واحد گردانیدن و منقطع شدن به حق سبحانه و تعالی: «تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتيلاً » [المزّمّل/8: و تنها به او بپرداز]؛ «وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا» [العنکبوت/69: و كسانى كه در راه ما كوشيده‏اند، به يقين راههاى خود را بر آنان مى‏ نماييم].

و زاد راه این سفر تقوا است: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى‏» [البقرة/197: و براى خود توشه برگيريد كه در حقيقت، بهترين توشه، پرهيزگارى است‏]؛ و تقوا عبارت است از قیام نمودن به آنچه شارع امر به آن فرموده است و پرهیز کردن از آنچه از آن نهی کرده، از روی بصیرت، تا دل به نور شرع و صیقل تکالیف آن مستعدّ فیضان معرفت شود از حق عزّوجل: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّه‏» [البقرة/282: و از خدا پروا كنيد، و خدا بدين گونه‏ به شما آموزش مى‏ دهد].

و همچنان که مسافر صوری، تا قوّت بدن از زاد حاصل نکند قطع راه نتواند کرد، هم چنین مسافر معنوی تا به تقوی و طهارت شرعیّه- ظاهراً و باطناً- قیام ننماید و روح را تقویت به آن نکند، علوم و معارف و اخلاق حمیده که بر تقوا مترتّب می شود و تقوا از آن حاصل می شود- نه بر سبیل دور- بر او فائض نمی گردد.

و مثل این مثل کسی است که در شب تار چراغی در دست داشته باشد، و به نور آن راهی را می بیند و می رود، هر یک گام که بر می دارد قطعه ای از آن راه روشن می شود و بر آن می رود- و هکذا- و تا گام برندارد و نرود، روشن نشود، و تا روشن نشود نتواند رفت. آن دیدن به منزلۀ معرفت است و آن رفتن به منزلۀ عمل و تقوا.

«مَن عَمِل بما عَلِم وَرَّثه الله عِلمَ مَا لَم يَعلَم» [بحارالأنوار،ج 65 ص362: هر کس به آنچه می داند عمل کند خداوند دانش نادانسته هایش را باز ماندۀ کردارش به او دهد]. «الْعِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فَإِنْ أَجَابَهُ وَ إِلَّا ارْتَحَلَ عَنْه» [الكافي،ج1،ص44: علم عمل را فرا می خواند، اگر جوابش داد ماندگار می شود وگرنه می رود]. «لَا يَقْبَلُ اللَّهُ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَةٍ وَ لَا مَعْرِفَةَ إِلَّا بِعَمَلٍ فَمَنْ عَرَفَ دَلَّتْهُ الْمَعْرِفَةُ عَلَى الْعَمَلِ وَ مَنْ لَمْ يَعْمَلْ فَلَا مَعْرِفَةَ لَهُ أَلَا إِنَّ الْإِيمَانَ بَعْضُهُ مِنْ بَعْض» [الكافي،ج1،ص44: خداوند کرداری را جز با شناخت نمی پذیرد، و نه شناختی را جز با کردار، هر آن کس که شناختی دارد شناختش او را به سوی کردار ره نمون گردد، و آن کس که کرداری ندارد شناختی نیز ندارد؛ آگاه باشید که هر بخش ایمان همراه با دیگر بخش آن است- جدائی نمی پذیرد- این چنین از حضرت صادق(ع) روایت شده است].

و هم چنان که در سفر صوری کسی که راه نداند به مقصد نمی رسد، هم چنین در سفر معنوی کسی که بصیرت در عمل ندارد به مقصد نمی رسد؛«الْعَامِلُ عَلَى غَيْرِ بَصِيرَةٍ كَالسَّائِرِ عَلَى غَيْرِ الطَّرِيقِ لَا يَزِيدُهُ سُرْعَةُ السَّيْرِ إِلَّا بُعْداً » [الكافي،ج1،ص 43:  آن که بدون بینش عمل می کند همچون کسی است که به بیراهه می رود، و هر مقدار بیشتر ره می پیماید جز دوری از مقصد حاصل او نمی شود].

و راحلۀ این سفر بدان است و قوای آن، و هم چنان که در سفر صوری اگر راحله ضعیف و معلول باشد راه را طیّ نتوان کرد، هم چنین در این سفر تا صحت بدن و قوت قوا نباشد کاری نتوان ساخت، پس تحصیل معاش از این جهت ضروری است، و آن چه از برای ضرورت است به قدر ضرورت باید، پس طلب فضول در معاش مانع است از سلوک، و دنیای مذموم- که تحذیر از آن فرموده اند- عبارت از آن فضول است، که بر صاحبش وبال است، و اما قدر ضروری از آن داخل امور آخرت است و تحصیلش عبادت.

و همچنان که اگر کسی راحله را در سفر صوری در اثنای راه سر دهد تا خود سر چرد راه او طی نمی شود، هم چنین در این سفر معنوی اگر بدن و قوا را بگذارد تا هر چه مشتهای آنها است به فعل آورند، و به آداب و سنن شرعّیه مقیّد نگرداند و لجام آنرا در دست نداشته باشد، راه حق طی نمی شود.

و رفیقان این راه: علما و صلحا و عبّاد سالکانند که یکدیگر را ممدّ و معاونند، چه هر کسی بر عیب خود زود مطّلع نشود، اما بر عیب دیگری زود واقف می شود؛ پس اگر چند کس با هم بسازند و یک دیگر را از عیوب و آفات با خبر سازند، زود راه بر ایشان طیّ می شود، و از دزد و حرامی[دین] ایمن می گردند چه «الشیطانُ إلی المنفردِ أقربُ منهُ إلی الجماعة و ید الله علی الجماعة» [شیطان به شخص تنها نزدیکتر است تا یک گروه، و دست خدا بر گروه است]. اگر یکی از راه بیرون رود، دیگری او را خبردار می گرداند، و اگر تنها باشد تا واقف می شود هیهات است.

و راهنمای این راه: حضرت پیغمبر است و سائر ائمۀ معصومین- صلوات الله علیهم- که راه نموده اند و سنن و آداب وضع کرده و از مصالح و مفاسد راه خبر داده اند، و خود به این راه رفته اند، و امّت را به تأسّی و اقتفای خود فرموده اند:«لَقَدْ كانَ لَكُمْ في‏ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ » [الأحزاب/21: قطعاً براى شما در اقتدا به رسول خدا سرمشقى نيكوست‏]، «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني‏ يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ » [آل عمران/31: بگو اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد].

و محصّل آنچه ایشان می کرده اند و امر به آن می فرموده اند- چنان که از روایات معتبره به طریق اهل بیت مستفاد می شود- از اموری که سالک را لابّد است از آن و اخلال به آن به هیچ وجه جایز نیست- بعد از تحصیل عقائد حقّه- بیست و پنج چیز است:

اول: محافظت بر صلوات خمس [نمازهای پنج گانه]، أعني [مقصودم] گزاردن آن در اول وقت به جماعت و سنن و آداب، پس اگر بی علتی و عذری از اول وقت تأخیر کند، یا به جماعت حاضر نشود، یا سنّتی از سنن یا ادبی از آداب آن را فرو گذارد- الّا نادرا- از سلوک راه بیرون رفته و با سایر عوام- که در بیدای جهالت و ضلالت سرگردان می چرند و از راه و مقصد بی خبرند و ایشان را هرگز ترقّی ای نیست- مساوی است.

دوم: محافظت بر نماز جمعه و عیدین و آیات، با اجتماع شرائط- إلا مع العُذر المُسقِط [مگر با عذری که تکلیف ساقط کند]- که اگر سه جمعۀ متوالی ترک نماز کند بی علّتی، دل او زنگ می گیرد به حیثیتی که قابل اصلاح نباشد.

سیوم: محافظت بر نماز معهودۀ رواتب [نوافل] یومیّه، که ترک آن را معصیت شمرده اند، الّا چهار رکعت از نافلۀ عصر و دو رکعت از نافلۀ مغرب و وتیره [دو رکعت نافلۀ نماز عشا که نشسته بجا آورده می شود] که ترک آن بی عذری نیز جائز است.

چهارم: محافظت بر صوم ماه رمضان و تکمیل آن، چنانچه زبان را از لغو و غیبت و دروغ و دشنام و نحو آن، و سایر اعضا را از ظلم و خیانت و فطور را از حرام و شبهه بیشتر ضبط کند که در سائر ایّام می کرد.

پنجم: محافظت بر صوم سنّت [روزه های مستحبّی] که سه روز معهود است از هر ماهی ، که معادل صوم دهر [روزۀ همۀ سال] است، چنان که بی عذری ترک نکند، و اگر ترک کند قضا کند یا به مدّی از طعام تصدّق نماید.

ششم: محافظت بر زکات، بر وجهی که تأخیر و توانی جایز ندارد، مگر عذری باشد، مثل فقد [نبودن] مستحقّ، و یا انتظار افضل مستحقّین و نحو آن.

هفتم: محافظت بر انفاق حقّ معلوم از مال، اعنی [یعنی] مقرّر سازد که هر روز یا هر هفته یا هر ماه چیزی به سائل و یا محرومی داده باشد به قدر مناسب مال، چنانچه اخلال به آن نکند، و اگر کسی را نیز به آن مطّلع نسازد بهتر است: «وَ الَّذينَ في‏ أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُوم‏ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُوم‏»[المعارج ج/24-25: و همانان كه در اموالشان حقّى معلوم است، براى سائل و محروم‏]، ففي الحديثِ أنّهُ غيرُ الزکاةِ [در روایت آمده است که حق اشاره شده در آیه، غیر از زکات است].

هشتم: محافظت بر حَجَّةُ الإسلام، چنانچه در سال وجوب به فعل آورد و بی عذری تأخیر روا ندارد.

نهم: زیارت قبور مقدّسۀ پیغمبر و ائمّۀ معصومین (علیهم السلام) خصوصاً امام حسین(علیه السلام)، چه در حدیث آمده است که: «زیارت حسین علیه السلام فرض است بر هر مؤمن، هر که ترک کند حقّی از خدا و رسول ترک کرده باشد». و در حدیث دیگر وارد است که:«هر امامی را عهدی است بر گردن اولیاء و شیعۀ خود، و از جملۀ تمامی وفای به عهد زیارت قبور ایشان است».

دهم: محافظت برحقوق اخوان و قضای حوائج ایشان، چه تأکیدات بلیغه در آن شده است بلکه بر اکثر فرائض مقدّم داشته اند.


یازدهم: تدارک نمودن هرچه از مذکورات فوت شده باشد وقتی که متنبّه شده باشد- مهما أمکن[بهر اندازه ممکن است]-.

دوازدهم: اخلاق مذمومه- مثل کبر، بخل، حسد و نحو آن- را از خود سلب کردن به ریاضت و مضادّت، و اخلاق پسندیده- مثل حُسن خُلق و سخا و صبر و غیر آن- بر خود بستن، تا ملکه شود.

سیزدهم: ترک منهیّات جملةً، و اگر بر سبیل ندرت معصیتی واقع شود زود به استغفار و توبه و انابت تدارک نماید، تا محبوب حقّ باشد: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابين‏» [البقرة/222: خداوند توبه کاران را دوست دارد] و: إنّ اللهَ یحبُّ کلَّ مُفتَنٍّ توّاب [خداوند هر فتنه زدۀ توبه کار را دوست می دارد].

چهاردهم: ترک شبهات که موجبات وقوع در محرمّات است، و گفته اند: « هر که ادبی را ترک کند، از سنّتی محروم می شود، و هر که سنتی را ترک کند، از فریضه ای محروم می شود».

پانزدهم: در ما لایعنی [آنچه به کار نیاید] خوض نکردن که موجب قسوت و خسران است، و فی الحدیث: «مَن طلبَ ما لا یَعنیهِ فاتَهُ ما يعنيهِ » [آنکه پیگیر چیزهای بیهوده باشد از آنچه لازم اوست باز ماند]. و اگر از روی غفلت صادر شود بعد از تنبّه تدارک نماید به استغفار و انابت؛ «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْاْ إِذَا مَسهَُّمْ طَائفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ* وَ إِخْوَانُهُمْ يَمُدُّونهَُمْ فىِ الْغَىّ‏ِ ثُمَّ لَا يُقْصِرُون‏»[الأعراف/201-202: آنان که پرهیزکارند اگر گروهی از شیاطین بر ایشان دست رسانند یادآور شوند و در دم بینش یابند و[شیاطین] برادرانشان را در گمراهی مددکار شوند تا کوتاه نیایند]. و تا ترک مجالست بطّالین و مغتابین[بی کارگان و غیبت پیشه گان] و آنهائی که سخنان پراکنده گویند و روز می گذارنند نکند از «ما لایعنی» خلاص نشود، چه هیچ چیز مثل این نیست در ایجاب قسوت و غفلت و تضییع وقت.

شانزدهم: کم خوردن و کم خفتن و کم گفتن را شعار خود ساختن، که دخل تمام در تنویر قلب دارد.

هفدهم: هر روز قدری از قرآن تلاوت کردن، و اقلّش پنجاه آیه است، به تدبّر و تأمّل و خضوع، و اگر بعضی از آن در نماز واقع شود بهتر است.

هیجدهم: قدری از اذکار و دعوات ورد خود ساختن در اوقات معیّنه، خصوصاً بعد از نمازهای فریضه، و اگر تواند که اکثر اوقات زبان را مشغول ذکر حقّ دارد- و اگر چه جوارح در کارهای دیگر مصروف باشد- زهی سعادت؛ از حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام) منقول است که زبان مبارک ایشان اکثر اوقات تر بوده است به کلمۀ طیّبۀ«لا اله الا الله» اگر چیزی می خورده اند و اگر سخن می گفته اند و اگر راه می رفته اند- الی غیر ذلک- چه این ممدّو معاونی قوی است مر سالک را.

و اگر ذکر قلبی را نیز مقارن ذکر لسانی سازد به اندک زمانی فتوح بسیار روی می دهد، تا می تواند سعی نماید که دم به دم متذکّر حق می بوده باشد، تا غافل نشود، که هیچ امری به این نمی رسد در سلوک، و این ممدّی است قوی در ترک مخالفت حق سبحانه و تعالی به معاصی.

نوزدهم: صحبت علم و سؤال از او و استفاده علوم دینیّه به قدر حوصله خود، تا می تواند سعی کند که علمی بر علم خود بیفزاید؛ «أکیسُ الناسِ مَن جَمَعَ عِلمَ الناسِ إلی عِلمه» [زیرک ترین مردمان کسی است که دانش دیگران را بر دانش خود بیفزاید]. و صحبت اعلم از خود را فوزی عظیم شمرد. و اگر عالمی یابد که به علم خود عمل کند متابعت او را لازم شمرد و از حکم او بیرون نرود.

و پیری که صوفیّه می گویند عبارت از چنین کسی است، و مراد از علم، علم آخرت است، نه علم دنیا، و اگر چنین کسی نیابد و اعلم از خود نیز نیابد با کتاب صحبت دارد و با مردمان نیکو سیرت، که از ایشان کسب اخلاق حمیده کند و هر صحبتی که او را خوشوقت و متذکّر حقّ و نشأۀ آخرت می سازد از دست ندهد.

بیستم: با مردم به حسن خلق و مباسطت معاشرت کردن، تا بر کسی گران نباشد، و افعال ایشان را محملی نیکو اندیشیدن و گمان بد به کسی نداشتن.

بیست و یکم: صدق در اقوال و افعال را شعار خود ساختن.

بیست و دوم: توکّل بر حقّ سبحانه و تعالی کردن در همۀ امور، و نظر بر اسباب نداشتن، و در تحصیل رزق اجمال کردن و بسیار به جد نگرفتن در آن، و فکرهای دور به جهت آن نکردن، و تا می تواند به کم قناعت کردن و ترک فضول نمودن.

بیست و سیوم: برجفای اهل و متعلّقان صبر کردن و زود از جا در نیامدن و بدخوئی نکردن، که هر چند جفا بیشتر می کشد و تلقّی بلا بیشتر می کند زودتر به مطلب می رسد.

بیست و چهارم: امر به معروف و نهی از منکر- به قدر وسع و طاقت- کردن، و دیگران را نیز بر خیر داشتن و غمخواری نمودن و با خود در سلوک شریک ساختن، اگر قوّت نفسی داشته باشد، و إلّا اجتناب از صحبت ایشان نمودن و با مدارا و تقیّه، تا موجب وحشت نباشد.

بیست و پنجم: اوقات خود را ضبط کردن، و در هر وقتی از شبانه روز وردی قرار دادن که به آن مشغول می شده باشد تا اوقاتش ضایع نشود، چه هر وقتی تابع موقوت له[ آنچه در آن وقت می گذرد] است، و این عمده است در سلوک.

این است آنچه از ائمّۀ معصومین- صلوات الله علیهم- به ما رسیده، که خود می کرده اند و دیگران را می فرموده اند؛ امّا چلّه داشتن و حیوانی نخوردن و ذکر چهار ضرب کردن[نسخه: ذکر خفی و جلی کردن]- و غیر آن که از صوفیّه منقول است- از ایشان وارد نشده؛ و ظاهراً بعضی از مشایخ امثال اینها را به جهت نفوس بعضی مناسب می دیده اند در سهولت سلوک، بنا بر این به آن امر می فرموده اند.

و مأخذ چلّه شاید حدیث «مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِينَ يَوْماً فَجَّرَ اللَّهُ يَنَابِيعَ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ » [هر که چهل روز خود را برای خدا خالص گرداند چشمه های حکمت از قلب او بر زبانش جاری شود] باشد.

و مأخذ ترک حیوانی «لا تَجعَلوا بُطونكُم مَقابر الحَيَوانات»[شکم های خود را گورستان حیوانات نسازید] و نحو آن. و شکّی در این نیست که گوشت کم خوردن و در خلوت نشستن و به فراغ بال و توجّه تامّ مشغول ذکر بودن دخلی تمام در تنویر قلب دارد، و لیکن به شرط آن که مانع جمعه و جماعت نباشد.

و از جمله اموری که عمده است در سلوک، حرّیّت است، اعنی آزاد بودن از شوائب طبیعت و وساوس عادت و نوامیس عامّه، چه سالک را هیچ سدّی عظیم تر از این سه امر نیست، و بعضی از حکما اینها را رؤسای شیاطین نامیده اند، و هر قبیحی که از هر کسی سر می زند چون نیکو می نگری به یکی از این سه منتهی می شود.

امّا شوائب طبیعت: مثل شهوت و غضب و توابع آن از حبّ مال و جاه و غیر آن؛ «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً » [القصص/83: این خانۀ آخرت را برای کسانی قرار می دهیم که در زمین برتری جوئی و فسادگری نمی خواهند].

و امّا وساوس عادت: مانند تسویلات نفس امّاره و تزیینات او و اعمال غیرصالحه به سبب خیالات فاسده و اوهام کاذبه و لوازم آن، از اخلاق رذیله و ملکات ذمیمه «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالاً * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيهُُمْ فىِ الحَْيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يحَْسَبُونَ أَنهَُّمْ يحُْسِنُونَ صُنْعًا» [الکهف/104: بگو آیا شما را به زیانکارترین اهل کردار آگاه سازم، آنان که کوشش ایشان در زندگانی دنیا گم شده و برین باورند که نیکو کرداری به جا می آورند].

امّا نوامیس عامّه: مانند متابعت غولان آدمی پیکر و تقلید جاهلان عالم آسا، و اجابت استغواء و استهوای شیاطین جنّ و انس، و مغرور شدن به خدع و تلبیسات ایشان؛ «رَبَّنا أَرِنَا الَّذَيْنِ أَضَلاَّنا مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ نَجْعَلْهُما تَحْتَ أَقْدامِنا لِيَكُونا مِنَ الْأَسْفَلينَ » [فصلت/29: پروردگارا جنّیان و مردمانی را که ما را گم ساختند به ما به نمایان تا ایشان را زیر پاهای خود قرار دهیم که از پائین ترین ها باشند].

امّا بعضی از رسوم و اوضاع در مانند لباس و معاشرت با ناس- که در عرف زمان مقرّر شده باشد- متابعت جمهور در آن باید کرد به حسب ظاهر، تا در پوستین این کس نیفتند؛ چه امتیاز باعث وحشت و غیبت می شود، مگر آن که متابعت ایشان در آن مخالفت با امر مهمّ دینی که ترکش ضرر به سلوک داشته باشد، که در آن هنگام متابعت لازم نیست، مگر از باب تقیّه؛ و امثال این امور را به رأی بصیر زمان منوط باید داشت.

و هرکه این بیست و پنج چیز مذکور را بر خود لازم گرداند، و به جدّ می کرده باشد از روی اخلاص- أعنی إبتغاءاً لِوجهِ الله [به خاطر خداوند، و نه برای خواستۀ زودرس دنیوی]- روز به روز حالش در ترقّی باشد، حسناتش متزاید و سیئاتش مغفور و درجاتش مرفوع، پس اگر از اهل علم باشد- اعنی مسائل علمیّه الهیّه از مبدء و معاد و معرفت نفس و امثال آنها بر گوشش خورده و دانستن آن را کما هو[آن چنان که باید] مقصد اقصا داند و کمال اهتمام به معرفت آن دارد و از اهل آن هست که بفهمد- روز به روز معرفتش متزاید می گردد به الهام حقّ، به قدر کسب استعدادی که در عبادت و صحبت علما و سخنان ایشان او را حاصل می شود؛ والّا بقدر صفای باطنی و دعای مستجابی و نحو آن از کمالات در خور سعی و توجّه خود می یابد، و بر هر تقدیر او را قربی به حقّ سبحانه حاصل می شود و محبّتی و نوری.

و محبّت کامل و نور وافر ثمرۀ معرفت است. و معرفت گاهی به حدّی می رسد که اکثر امور آخرت او را مشاهده می شود در این نشأه، چنان که از حارثة بن نعمان منقول است- و حدیث او در کافی مذکور است.(1)

و محبّت هرگاه که اشتداد یافت و به حدّ عشق رسید و در ذکر حقّ مستهتر[وشیفته] گشت، تعبیر از آن به لقاءو وصول و فناء فی الله و بقاء بالله و نحو آن می کنند، و این است غایت و غرض از ایجاد خلق، چنان که درحدیث قدسی وارد است: «  كنتُ كنزاً مَخفيّاً فأحبَبتُ أن أعرَف فخَلقتُ الخلقَ لِكَي أعرَف » [گنجی پنهان بودم دوست دار شناخته شدن، ازین رو خلق را آفریدم تا شناخته شوم].

و فی التنزیل:«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُون‏» [الذاریات/56: جنّیان و مردمان را جز برای این نیافریدم که مرا عبادت کنند]، "قیلَ أی لِيعرِفونِ و إنما عبر عن المعرفة بالعبادة لأنها لا تنفکُّ عنها و إنما عبر عن اللازم بالملزوم لئلا یتوهّم أن المقصود أية معرفة کانت، بل المعرفة الخاصة التي لا تحصل إلا من جهة العبادة" [در تفسیر این آیه گفته اند: یعنی مرا بشناسند و سبب تعبیر از شناخت به عبادت آن است که هرگز این از آن جدائی نمی پذیرد، و ازین رو کلمۀ«لیعرفون» بکار گرفته نشده است و به جای آن ملزوم آنرا که «لیعبدون» است آوردند، تا گوشزد شود که غرض هر نوع شناختی نیست، بلکه شناخت ویژه ای موردنظر است که از راه عبادت به دست آید].

چه معرفت را انواع متعدده و طرق متکثّره است، و هر معرفتی موجب قرب و وصول نمی شود، چه اکثر عامّه را نیز معرفتی از راه تقلید حاصل است، و متکلمین را نیز معرفتی از راه دلائل جدلیّه که مقدّمات آن از مسلّمات و مقبولات و مظنونات ترکیب یافته هست، و فلاسفه را نیز معرفتی از راه براهین عقلیّه که مقدّمات آن از یقینیّات مرکّب شده هست؛ و هیچ یک از اینها موجب وصول و محبّت نمی گردد، پس هر که معرفت از راه عبادت او را حاصل شده، او ثمرۀ شجرۀ آفرینش است و مقصود از ایجاد عالم، و دیگران همه به طفیل وجود او موجود شده اند و از برای خدمت او:
طفیل هستی عشقتند آدمیّ و پری                                 ارادتی به نما تا سعادتی به بری
و لهذا در حدیث قدسی وارد است خطاباً للنبی که:«لولاکَ لَما خلَقتٌُ الأفلاکَ» [اگر تو نبودی افلاک را نمی آفریدم].

پس هر که همّتی عالی دارد و در خود جوهری می یابد، باید که بکوشد تا از راه عبودیِّت و عبادت و تقوی و طهارت خود را به این مرتبه نزدیک سازد و اشاره به نزدیک شدن به این مرتبه است آنچه حضرت پیغمبر فرموده اند در شأن سلمان که: «سلمانُ مِنّا أهلَ البيتِ»[سلمان از ما اهل بیت است]
گرچه وصالش نه بکوشش دهند                           آنقدر ای دل که توانی بکوش
اگر به مقصد رسیدی زهی سعادت، و اگر درین راه مردی زهی شهادت:
اگر در راه او مردی شهیدی                          و گر بردی سبق زین العبیدی
«وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ » [النساء/100: و آنکس که از خانۀ خود به قصد هجرت به سوی خدا و پیام برِ او بیرون شود و مرگش فرا رسد پاداش او بر خداوند است]
در غرور این هوس گر جان دهم                   به که دل در خانه و دکّان دهم

تمّت الرسالة
و التوفیق من الله العزیز الحکیم

1. اصول کافی:2/54، کتاب الإیمان و الکفر، باب حقیقة الإیمان.
حارثة بن نعمان یکی از صحابۀ پیامبر اکرم است، و از امام صادق روایت شده است که روزی رسول الله به او برخوردارند و از او پرسیدند«حارثه، چگونه ای»؟
او گفت: «مؤمن بحق، ای رسول الله».
پرسیدند:«هر چیزی را حقیقتی است، حقیقت گفتار تو چیست»؟
گفت:«نفس من از دنیا روگردان شده است، شبم به بیداری و روزم را به تشنگی می گذارم، و آنچنانم که گوئی عرش خدا را می نگرم که برای محاسبه به پا داشته شده است، و گوئیا بهشتیان را می بینم که در بهشت با هم دیدار می کنند، و فریاد دوزخیان را که در آتشند می شنوم».
رسول الله (صلی الله علیه و آله) فرمودند:«بنده ای که خداوند دل او را روشنی بخشیده است، بینش یافته ای، برین پای دار».

مدیر
Date published: 12:00
10 / 10ScaleMaximum stars

الحمد لله و سلامٌ علی عباده الذین إصطفی
اما بعد
این رساله ای است موسوم به «زاد السالک» در جواب سؤال یکی از برادران روحانی نوشته شده که از کیفیّت سلوک راه حق پرسیده بود.

بدان- ایّدک الله تعالی بروح منه- همچنان که سفر صوری را مبدئی و منتهائی و مسافتی و منازلی و مُسیّری [راهبری] و زادی و راحله ای و رفیقی و راهنمائی می باشد، هم چنین سفر معنوی را - که سفر روح است به جانب حق سبحانه و تعالی- همه هست.


مبدأش: جهل و نقصان طبیعی است که با خود آورده ای از شکم مادر :«وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً » [نحل/78: و خدا شما را از شكم مادرانتان- در حالى كه چيزى نمى ‏دانستيد- بيرون آورد]

و منتهایش: کمال حقیقی است که فوق همۀ کمالات است، و آن وصول است به حق سبحانه و تعالی: «وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الْمُنْتَهى‏» [نجم/42: و اينكه پايان كار به سوى پروردگار توست] ؛ «يا أيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ » [انشقاق/6: اى انسان، حقّاً كه تو به سوى پروردگار خود بسختى در تلاشى، و او را ملاقات خواهى كرد].

و مسافت راه در این سفر: مراتب کمالات علمّیه و عملیّه است که روح طی آنها می کند- شیئاً فشیئاً [مرتبه به مرتبه]- هرگاه بر صراط مستقیم شرع - که مسلوک[راه] أولیاء و أصفیاء است- سائر [ره رو] باشد: «وَ أَنَّ هذا صِراطي‏ مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِه‏» [الأنعام/153: و بدانيد اين است راه راست من پس، از آن پيروى كنيد. و از راه‏هاى ديگر كه شما را از راه وى پراكنده مى ‏سازد پيروى مكنيد]

و این کمالات مترتّب است بعضی بر بعضی، تا کمال متقدّم طی نشود، به متأخّر منتقل نتوان شد، چنان که در سفر صوری تا قطعه مسافت متقدّمه طی نشود، به متأخّره نتوان رفت.

و منازل این سفر: صفات حمیده و اخلاق پسندیده است، که احوال و مقامات روح است، از هر یک به دیگری که فوق آن است، منتقل می شود بتدریج؛

منزل اول یقظه است- که آگاهی است- و منزل آخر توحید است- که مقصد أقصا است از این سفر- و تفاصیل این منازل و درجات آن در کتاب«منازل السائرین» مذکور است.

و مسیّر [راهبر] این سفر: جدّ تمام و جهد بلیغ نمودن و همت گماشتن است در قطع این منازل، به مجاهده و ریاضت نفس، به حمل اعباء [سنگینیهای] تکالیف شرعیّه، از فرائض و سنن و آداب، و مراقبه و محاسبۀ نفس آناً فآناً و لحظة فلحظة و هموم را همّ واحد گردانیدن و منقطع شدن به حق سبحانه و تعالی: «تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتيلاً » [المزّمّل/8: و تنها به او بپرداز]؛ «وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا» [العنکبوت/69: و كسانى كه در راه ما كوشيده‏اند، به يقين راههاى خود را بر آنان مى‏ نماييم].

و زاد راه این سفر تقوا است: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى‏» [البقرة/197: و براى خود توشه برگيريد كه در حقيقت، بهترين توشه، پرهيزگارى است‏]؛ و تقوا عبارت است از قیام نمودن به آنچه شارع امر به آن فرموده است و پرهیز کردن از آنچه از آن نهی کرده، از روی بصیرت، تا دل به نور شرع و صیقل تکالیف آن مستعدّ فیضان معرفت شود از حق عزّوجل: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّه‏» [البقرة/282: و از خدا پروا كنيد، و خدا بدين گونه‏ به شما آموزش مى‏ دهد].

و همچنان که مسافر صوری، تا قوّت بدن از زاد حاصل نکند قطع راه نتواند کرد، هم چنین مسافر معنوی تا به تقوی و طهارت شرعیّه- ظاهراً و باطناً- قیام ننماید و روح را تقویت به آن نکند، علوم و معارف و اخلاق حمیده که بر تقوا مترتّب می شود و تقوا از آن حاصل می شود- نه بر سبیل دور- بر او فائض نمی گردد.

و مثل این مثل کسی است که در شب تار چراغی در دست داشته باشد، و به نور آن راهی را می بیند و می رود، هر یک گام که بر می دارد قطعه ای از آن راه روشن می شود و بر آن می رود- و هکذا- و تا گام برندارد و نرود، روشن نشود، و تا روشن نشود نتواند رفت. آن دیدن به منزلۀ معرفت است و آن رفتن به منزلۀ عمل و تقوا.

«مَن عَمِل بما عَلِم وَرَّثه الله عِلمَ مَا لَم يَعلَم» [بحارالأنوار،ج 65 ص362: هر کس به آنچه می داند عمل کند خداوند دانش نادانسته هایش را باز ماندۀ کردارش به او دهد]. «الْعِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فَإِنْ أَجَابَهُ وَ إِلَّا ارْتَحَلَ عَنْه» [الكافي،ج1،ص44: علم عمل را فرا می خواند، اگر جوابش داد ماندگار می شود وگرنه می رود]. «لَا يَقْبَلُ اللَّهُ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَةٍ وَ لَا مَعْرِفَةَ إِلَّا بِعَمَلٍ فَمَنْ عَرَفَ دَلَّتْهُ الْمَعْرِفَةُ عَلَى الْعَمَلِ وَ مَنْ لَمْ يَعْمَلْ فَلَا مَعْرِفَةَ لَهُ أَلَا إِنَّ الْإِيمَانَ بَعْضُهُ مِنْ بَعْض» [الكافي،ج1،ص44: خداوند کرداری را جز با شناخت نمی پذیرد، و نه شناختی را جز با کردار، هر آن کس که شناختی دارد شناختش او را به سوی کردار ره نمون گردد، و آن کس که کرداری ندارد شناختی نیز ندارد؛ آگاه باشید که هر بخش ایمان همراه با دیگر بخش آن است- جدائی نمی پذیرد- این چنین از حضرت صادق(ع) روایت شده است].

و هم چنان که در سفر صوری کسی که راه نداند به مقصد نمی رسد، هم چنین در سفر معنوی کسی که بصیرت در عمل ندارد به مقصد نمی رسد؛«الْعَامِلُ عَلَى غَيْرِ بَصِيرَةٍ كَالسَّائِرِ عَلَى غَيْرِ الطَّرِيقِ لَا يَزِيدُهُ سُرْعَةُ السَّيْرِ إِلَّا بُعْداً » [الكافي،ج1،ص 43:  آن که بدون بینش عمل می کند همچون کسی است که به بیراهه می رود، و هر مقدار بیشتر ره می پیماید جز دوری از مقصد حاصل او نمی شود].

و راحلۀ این سفر بدان است و قوای آن، و هم چنان که در سفر صوری اگر راحله ضعیف و معلول باشد راه را طیّ نتوان کرد، هم چنین در این سفر تا صحت بدن و قوت قوا نباشد کاری نتوان ساخت، پس تحصیل معاش از این جهت ضروری است، و آن چه از برای ضرورت است به قدر ضرورت باید، پس طلب فضول در معاش مانع است از سلوک، و دنیای مذموم- که تحذیر از آن فرموده اند- عبارت از آن فضول است، که بر صاحبش وبال است، و اما قدر ضروری از آن داخل امور آخرت است و تحصیلش عبادت.

و همچنان که اگر کسی راحله را در سفر صوری در اثنای راه سر دهد تا خود سر چرد راه او طی نمی شود، هم چنین در این سفر معنوی اگر بدن و قوا را بگذارد تا هر چه مشتهای آنها است به فعل آورند، و به آداب و سنن شرعّیه مقیّد نگرداند و لجام آنرا در دست نداشته باشد، راه حق طی نمی شود.

و رفیقان این راه: علما و صلحا و عبّاد سالکانند که یکدیگر را ممدّ و معاونند، چه هر کسی بر عیب خود زود مطّلع نشود، اما بر عیب دیگری زود واقف می شود؛ پس اگر چند کس با هم بسازند و یک دیگر را از عیوب و آفات با خبر سازند، زود راه بر ایشان طیّ می شود، و از دزد و حرامی[دین] ایمن می گردند چه «الشیطانُ إلی المنفردِ أقربُ منهُ إلی الجماعة و ید الله علی الجماعة» [شیطان به شخص تنها نزدیکتر است تا یک گروه، و دست خدا بر گروه است]. اگر یکی از راه بیرون رود، دیگری او را خبردار می گرداند، و اگر تنها باشد تا واقف می شود هیهات است.

و راهنمای این راه: حضرت پیغمبر است و سائر ائمۀ معصومین- صلوات الله علیهم- که راه نموده اند و سنن و آداب وضع کرده و از مصالح و مفاسد راه خبر داده اند، و خود به این راه رفته اند، و امّت را به تأسّی و اقتفای خود فرموده اند:«لَقَدْ كانَ لَكُمْ في‏ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ » [الأحزاب/21: قطعاً براى شما در اقتدا به رسول خدا سرمشقى نيكوست‏]، «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني‏ يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ » [آل عمران/31: بگو اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد].

و محصّل آنچه ایشان می کرده اند و امر به آن می فرموده اند- چنان که از روایات معتبره به طریق اهل بیت مستفاد می شود- از اموری که سالک را لابّد است از آن و اخلال به آن به هیچ وجه جایز نیست- بعد از تحصیل عقائد حقّه- بیست و پنج چیز است:

اول: محافظت بر صلوات خمس [نمازهای پنج گانه]، أعني [مقصودم] گزاردن آن در اول وقت به جماعت و سنن و آداب، پس اگر بی علتی و عذری از اول وقت تأخیر کند، یا به جماعت حاضر نشود، یا سنّتی از سنن یا ادبی از آداب آن را فرو گذارد- الّا نادرا- از سلوک راه بیرون رفته و با سایر عوام- که در بیدای جهالت و ضلالت سرگردان می چرند و از راه و مقصد بی خبرند و ایشان را هرگز ترقّی ای نیست- مساوی است.

دوم: محافظت بر نماز جمعه و عیدین و آیات، با اجتماع شرائط- إلا مع العُذر المُسقِط [مگر با عذری که تکلیف ساقط کند]- که اگر سه جمعۀ متوالی ترک نماز کند بی علّتی، دل او زنگ می گیرد به حیثیتی که قابل اصلاح نباشد.

سیوم: محافظت بر نماز معهودۀ رواتب [نوافل] یومیّه، که ترک آن را معصیت شمرده اند، الّا چهار رکعت از نافلۀ عصر و دو رکعت از نافلۀ مغرب و وتیره [دو رکعت نافلۀ نماز عشا که نشسته بجا آورده می شود] که ترک آن بی عذری نیز جائز است.

چهارم: محافظت بر صوم ماه رمضان و تکمیل آن، چنانچه زبان را از لغو و غیبت و دروغ و دشنام و نحو آن، و سایر اعضا را از ظلم و خیانت و فطور را از حرام و شبهه بیشتر ضبط کند که در سائر ایّام می کرد.

پنجم: محافظت بر صوم سنّت [روزه های مستحبّی] که سه روز معهود است از هر ماهی ، که معادل صوم دهر [روزۀ همۀ سال] است، چنان که بی عذری ترک نکند، و اگر ترک کند قضا کند یا به مدّی از طعام تصدّق نماید.

ششم: محافظت بر زکات، بر وجهی که تأخیر و توانی جایز ندارد، مگر عذری باشد، مثل فقد [نبودن] مستحقّ، و یا انتظار افضل مستحقّین و نحو آن.

هفتم: محافظت بر انفاق حقّ معلوم از مال، اعنی [یعنی] مقرّر سازد که هر روز یا هر هفته یا هر ماه چیزی به سائل و یا محرومی داده باشد به قدر مناسب مال، چنانچه اخلال به آن نکند، و اگر کسی را نیز به آن مطّلع نسازد بهتر است: «وَ الَّذينَ في‏ أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُوم‏ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُوم‏»[المعارج ج/24-25: و همانان كه در اموالشان حقّى معلوم است، براى سائل و محروم‏]، ففي الحديثِ أنّهُ غيرُ الزکاةِ [در روایت آمده است که حق اشاره شده در آیه، غیر از زکات است].

هشتم: محافظت بر حَجَّةُ الإسلام، چنانچه در سال وجوب به فعل آورد و بی عذری تأخیر روا ندارد.

نهم: زیارت قبور مقدّسۀ پیغمبر و ائمّۀ معصومین (علیهم السلام) خصوصاً امام حسین(علیه السلام)، چه در حدیث آمده است که: «زیارت حسین علیه السلام فرض است بر هر مؤمن، هر که ترک کند حقّی از خدا و رسول ترک کرده باشد». و در حدیث دیگر وارد است که:«هر امامی را عهدی است بر گردن اولیاء و شیعۀ خود، و از جملۀ تمامی وفای به عهد زیارت قبور ایشان است».

دهم: محافظت برحقوق اخوان و قضای حوائج ایشان، چه تأکیدات بلیغه در آن شده است بلکه بر اکثر فرائض مقدّم داشته اند.


یازدهم: تدارک نمودن هرچه از مذکورات فوت شده باشد وقتی که متنبّه شده باشد- مهما أمکن[بهر اندازه ممکن است]-.

دوازدهم: اخلاق مذمومه- مثل کبر، بخل، حسد و نحو آن- را از خود سلب کردن به ریاضت و مضادّت، و اخلاق پسندیده- مثل حُسن خُلق و سخا و صبر و غیر آن- بر خود بستن، تا ملکه شود.

سیزدهم: ترک منهیّات جملةً، و اگر بر سبیل ندرت معصیتی واقع شود زود به استغفار و توبه و انابت تدارک نماید، تا محبوب حقّ باشد: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابين‏» [البقرة/222: خداوند توبه کاران را دوست دارد] و: إنّ اللهَ یحبُّ کلَّ مُفتَنٍّ توّاب [خداوند هر فتنه زدۀ توبه کار را دوست می دارد].

چهاردهم: ترک شبهات که موجبات وقوع در محرمّات است، و گفته اند: « هر که ادبی را ترک کند، از سنّتی محروم می شود، و هر که سنتی را ترک کند، از فریضه ای محروم می شود».

پانزدهم: در ما لایعنی [آنچه به کار نیاید] خوض نکردن که موجب قسوت و خسران است، و فی الحدیث: «مَن طلبَ ما لا یَعنیهِ فاتَهُ ما يعنيهِ » [آنکه پیگیر چیزهای بیهوده باشد از آنچه لازم اوست باز ماند]. و اگر از روی غفلت صادر شود بعد از تنبّه تدارک نماید به استغفار و انابت؛ «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْاْ إِذَا مَسهَُّمْ طَائفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ* وَ إِخْوَانُهُمْ يَمُدُّونهَُمْ فىِ الْغَىّ‏ِ ثُمَّ لَا يُقْصِرُون‏»[الأعراف/201-202: آنان که پرهیزکارند اگر گروهی از شیاطین بر ایشان دست رسانند یادآور شوند و در دم بینش یابند و[شیاطین] برادرانشان را در گمراهی مددکار شوند تا کوتاه نیایند]. و تا ترک مجالست بطّالین و مغتابین[بی کارگان و غیبت پیشه گان] و آنهائی که سخنان پراکنده گویند و روز می گذارنند نکند از «ما لایعنی» خلاص نشود، چه هیچ چیز مثل این نیست در ایجاب قسوت و غفلت و تضییع وقت.

شانزدهم: کم خوردن و کم خفتن و کم گفتن را شعار خود ساختن، که دخل تمام در تنویر قلب دارد.

هفدهم: هر روز قدری از قرآن تلاوت کردن، و اقلّش پنجاه آیه است، به تدبّر و تأمّل و خضوع، و اگر بعضی از آن در نماز واقع شود بهتر است.

هیجدهم: قدری از اذکار و دعوات ورد خود ساختن در اوقات معیّنه، خصوصاً بعد از نمازهای فریضه، و اگر تواند که اکثر اوقات زبان را مشغول ذکر حقّ دارد- و اگر چه جوارح در کارهای دیگر مصروف باشد- زهی سعادت؛ از حضرت امام محمّد باقر(علیه السلام) منقول است که زبان مبارک ایشان اکثر اوقات تر بوده است به کلمۀ طیّبۀ«لا اله الا الله» اگر چیزی می خورده اند و اگر سخن می گفته اند و اگر راه می رفته اند- الی غیر ذلک- چه این ممدّو معاونی قوی است مر سالک را.

و اگر ذکر قلبی را نیز مقارن ذکر لسانی سازد به اندک زمانی فتوح بسیار روی می دهد، تا می تواند سعی نماید که دم به دم متذکّر حق می بوده باشد، تا غافل نشود، که هیچ امری به این نمی رسد در سلوک، و این ممدّی است قوی در ترک مخالفت حق سبحانه و تعالی به معاصی.

نوزدهم: صحبت علم و سؤال از او و استفاده علوم دینیّه به قدر حوصله خود، تا می تواند سعی کند که علمی بر علم خود بیفزاید؛ «أکیسُ الناسِ مَن جَمَعَ عِلمَ الناسِ إلی عِلمه» [زیرک ترین مردمان کسی است که دانش دیگران را بر دانش خود بیفزاید]. و صحبت اعلم از خود را فوزی عظیم شمرد. و اگر عالمی یابد که به علم خود عمل کند متابعت او را لازم شمرد و از حکم او بیرون نرود.

و پیری که صوفیّه می گویند عبارت از چنین کسی است، و مراد از علم، علم آخرت است، نه علم دنیا، و اگر چنین کسی نیابد و اعلم از خود نیز نیابد با کتاب صحبت دارد و با مردمان نیکو سیرت، که از ایشان کسب اخلاق حمیده کند و هر صحبتی که او را خوشوقت و متذکّر حقّ و نشأۀ آخرت می سازد از دست ندهد.

بیستم: با مردم به حسن خلق و مباسطت معاشرت کردن، تا بر کسی گران نباشد، و افعال ایشان را محملی نیکو اندیشیدن و گمان بد به کسی نداشتن.

بیست و یکم: صدق در اقوال و افعال را شعار خود ساختن.

بیست و دوم: توکّل بر حقّ سبحانه و تعالی کردن در همۀ امور، و نظر بر اسباب نداشتن، و در تحصیل رزق اجمال کردن و بسیار به جد نگرفتن در آن، و فکرهای دور به جهت آن نکردن، و تا می تواند به کم قناعت کردن و ترک فضول نمودن.

بیست و سیوم: برجفای اهل و متعلّقان صبر کردن و زود از جا در نیامدن و بدخوئی نکردن، که هر چند جفا بیشتر می کشد و تلقّی بلا بیشتر می کند زودتر به مطلب می رسد.

بیست و چهارم: امر به معروف و نهی از منکر- به قدر وسع و طاقت- کردن، و دیگران را نیز بر خیر داشتن و غمخواری نمودن و با خود در سلوک شریک ساختن، اگر قوّت نفسی داشته باشد، و إلّا اجتناب از صحبت ایشان نمودن و با مدارا و تقیّه، تا موجب وحشت نباشد.

بیست و پنجم: اوقات خود را ضبط کردن، و در هر وقتی از شبانه روز وردی قرار دادن که به آن مشغول می شده باشد تا اوقاتش ضایع نشود، چه هر وقتی تابع موقوت له[ آنچه در آن وقت می گذرد] است، و این عمده است در سلوک.

این است آنچه از ائمّۀ معصومین- صلوات الله علیهم- به ما رسیده، که خود می کرده اند و دیگران را می فرموده اند؛ امّا چلّه داشتن و حیوانی نخوردن و ذکر چهار ضرب کردن[نسخه: ذکر خفی و جلی کردن]- و غیر آن که از صوفیّه منقول است- از ایشان وارد نشده؛ و ظاهراً بعضی از مشایخ امثال اینها را به جهت نفوس بعضی مناسب می دیده اند در سهولت سلوک، بنا بر این به آن امر می فرموده اند.

و مأخذ چلّه شاید حدیث «مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِينَ يَوْماً فَجَّرَ اللَّهُ يَنَابِيعَ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ » [هر که چهل روز خود را برای خدا خالص گرداند چشمه های حکمت از قلب او بر زبانش جاری شود] باشد.

و مأخذ ترک حیوانی «لا تَجعَلوا بُطونكُم مَقابر الحَيَوانات»[شکم های خود را گورستان حیوانات نسازید] و نحو آن. و شکّی در این نیست که گوشت کم خوردن و در خلوت نشستن و به فراغ بال و توجّه تامّ مشغول ذکر بودن دخلی تمام در تنویر قلب دارد، و لیکن به شرط آن که مانع جمعه و جماعت نباشد.

و از جمله اموری که عمده است در سلوک، حرّیّت است، اعنی آزاد بودن از شوائب طبیعت و وساوس عادت و نوامیس عامّه، چه سالک را هیچ سدّی عظیم تر از این سه امر نیست، و بعضی از حکما اینها را رؤسای شیاطین نامیده اند، و هر قبیحی که از هر کسی سر می زند چون نیکو می نگری به یکی از این سه منتهی می شود.

امّا شوائب طبیعت: مثل شهوت و غضب و توابع آن از حبّ مال و جاه و غیر آن؛ «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً » [القصص/83: این خانۀ آخرت را برای کسانی قرار می دهیم که در زمین برتری جوئی و فسادگری نمی خواهند].

و امّا وساوس عادت: مانند تسویلات نفس امّاره و تزیینات او و اعمال غیرصالحه به سبب خیالات فاسده و اوهام کاذبه و لوازم آن، از اخلاق رذیله و ملکات ذمیمه «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالاً * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيهُُمْ فىِ الحَْيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يحَْسَبُونَ أَنهَُّمْ يحُْسِنُونَ صُنْعًا» [الکهف/104: بگو آیا شما را به زیانکارترین اهل کردار آگاه سازم، آنان که کوشش ایشان در زندگانی دنیا گم شده و برین باورند که نیکو کرداری به جا می آورند].

امّا نوامیس عامّه: مانند متابعت غولان آدمی پیکر و تقلید جاهلان عالم آسا، و اجابت استغواء و استهوای شیاطین جنّ و انس، و مغرور شدن به خدع و تلبیسات ایشان؛ «رَبَّنا أَرِنَا الَّذَيْنِ أَضَلاَّنا مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ نَجْعَلْهُما تَحْتَ أَقْدامِنا لِيَكُونا مِنَ الْأَسْفَلينَ » [فصلت/29: پروردگارا جنّیان و مردمانی را که ما را گم ساختند به ما به نمایان تا ایشان را زیر پاهای خود قرار دهیم که از پائین ترین ها باشند].

امّا بعضی از رسوم و اوضاع در مانند لباس و معاشرت با ناس- که در عرف زمان مقرّر شده باشد- متابعت جمهور در آن باید کرد به حسب ظاهر، تا در پوستین این کس نیفتند؛ چه امتیاز باعث وحشت و غیبت می شود، مگر آن که متابعت ایشان در آن مخالفت با امر مهمّ دینی که ترکش ضرر به سلوک داشته باشد، که در آن هنگام متابعت لازم نیست، مگر از باب تقیّه؛ و امثال این امور را به رأی بصیر زمان منوط باید داشت.

و هرکه این بیست و پنج چیز مذکور را بر خود لازم گرداند، و به جدّ می کرده باشد از روی اخلاص- أعنی إبتغاءاً لِوجهِ الله [به خاطر خداوند، و نه برای خواستۀ زودرس دنیوی]- روز به روز حالش در ترقّی باشد، حسناتش متزاید و سیئاتش مغفور و درجاتش مرفوع، پس اگر از اهل علم باشد- اعنی مسائل علمیّه الهیّه از مبدء و معاد و معرفت نفس و امثال آنها بر گوشش خورده و دانستن آن را کما هو[آن چنان که باید] مقصد اقصا داند و کمال اهتمام به معرفت آن دارد و از اهل آن هست که بفهمد- روز به روز معرفتش متزاید می گردد به الهام حقّ، به قدر کسب استعدادی که در عبادت و صحبت علما و سخنان ایشان او را حاصل می شود؛ والّا بقدر صفای باطنی و دعای مستجابی و نحو آن از کمالات در خور سعی و توجّه خود می یابد، و بر هر تقدیر او را قربی به حقّ سبحانه حاصل می شود و محبّتی و نوری.

و محبّت کامل و نور وافر ثمرۀ معرفت است. و معرفت گاهی به حدّی می رسد که اکثر امور آخرت او را مشاهده می شود در این نشأه، چنان که از حارثة بن نعمان منقول است- و حدیث او در کافی مذکور است.(1)

و محبّت هرگاه که اشتداد یافت و به حدّ عشق رسید و در ذکر حقّ مستهتر[وشیفته] گشت، تعبیر از آن به لقاءو وصول و فناء فی الله و بقاء بالله و نحو آن می کنند، و این است غایت و غرض از ایجاد خلق، چنان که درحدیث قدسی وارد است: «  كنتُ كنزاً مَخفيّاً فأحبَبتُ أن أعرَف فخَلقتُ الخلقَ لِكَي أعرَف » [گنجی پنهان بودم دوست دار شناخته شدن، ازین رو خلق را آفریدم تا شناخته شوم].

و فی التنزیل:«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُون‏» [الذاریات/56: جنّیان و مردمان را جز برای این نیافریدم که مرا عبادت کنند]، "قیلَ أی لِيعرِفونِ و إنما عبر عن المعرفة بالعبادة لأنها لا تنفکُّ عنها و إنما عبر عن اللازم بالملزوم لئلا یتوهّم أن المقصود أية معرفة کانت، بل المعرفة الخاصة التي لا تحصل إلا من جهة العبادة" [در تفسیر این آیه گفته اند: یعنی مرا بشناسند و سبب تعبیر از شناخت به عبادت آن است که هرگز این از آن جدائی نمی پذیرد، و ازین رو کلمۀ«لیعرفون» بکار گرفته نشده است و به جای آن ملزوم آنرا که «لیعبدون» است آوردند، تا گوشزد شود که غرض هر نوع شناختی نیست، بلکه شناخت ویژه ای موردنظر است که از راه عبادت به دست آید].

چه معرفت را انواع متعدده و طرق متکثّره است، و هر معرفتی موجب قرب و وصول نمی شود، چه اکثر عامّه را نیز معرفتی از راه تقلید حاصل است، و متکلمین را نیز معرفتی از راه دلائل جدلیّه که مقدّمات آن از مسلّمات و مقبولات و مظنونات ترکیب یافته هست، و فلاسفه را نیز معرفتی از راه براهین عقلیّه که مقدّمات آن از یقینیّات مرکّب شده هست؛ و هیچ یک از اینها موجب وصول و محبّت نمی گردد، پس هر که معرفت از راه عبادت او را حاصل شده، او ثمرۀ شجرۀ آفرینش است و مقصود از ایجاد عالم، و دیگران همه به طفیل وجود او موجود شده اند و از برای خدمت او:
طفیل هستی عشقتند آدمیّ و پری                                 ارادتی به نما تا سعادتی به بری
و لهذا در حدیث قدسی وارد است خطاباً للنبی که:«لولاکَ لَما خلَقتٌُ الأفلاکَ» [اگر تو نبودی افلاک را نمی آفریدم].

پس هر که همّتی عالی دارد و در خود جوهری می یابد، باید که بکوشد تا از راه عبودیِّت و عبادت و تقوی و طهارت خود را به این مرتبه نزدیک سازد و اشاره به نزدیک شدن به این مرتبه است آنچه حضرت پیغمبر فرموده اند در شأن سلمان که: «سلمانُ مِنّا أهلَ البيتِ»[سلمان از ما اهل بیت است]
گرچه وصالش نه بکوشش دهند                           آنقدر ای دل که توانی بکوش
اگر به مقصد رسیدی زهی سعادت، و اگر درین راه مردی زهی شهادت:
اگر در راه او مردی شهیدی                          و گر بردی سبق زین العبیدی
«وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ » [النساء/100: و آنکس که از خانۀ خود به قصد هجرت به سوی خدا و پیام برِ او بیرون شود و مرگش فرا رسد پاداش او بر خداوند است]
در غرور این هوس گر جان دهم                   به که دل در خانه و دکّان دهم

تمّت الرسالة
و التوفیق من الله العزیز الحکیم

1. اصول کافی:2/54، کتاب الإیمان و الکفر، باب حقیقة الإیمان.
حارثة بن نعمان یکی از صحابۀ پیامبر اکرم است، و از امام صادق روایت شده است که روزی رسول الله به او برخوردارند و از او پرسیدند«حارثه، چگونه ای»؟
او گفت: «مؤمن بحق، ای رسول الله».
پرسیدند:«هر چیزی را حقیقتی است، حقیقت گفتار تو چیست»؟
گفت:«نفس من از دنیا روگردان شده است، شبم به بیداری و روزم را به تشنگی می گذارم، و آنچنانم که گوئی عرش خدا را می نگرم که برای محاسبه به پا داشته شده است، و گوئیا بهشتیان را می بینم که در بهشت با هم دیدار می کنند، و فریاد دوزخیان را که در آتشند می شنوم».
رسول الله (صلی الله علیه و آله) فرمودند:«بنده ای که خداوند دل او را روشنی بخشیده است، بینش یافته ای، برین پای دار».

Starts: 2010/08/17
Ends: Duration:
P.O. Box:
Ardabil,
Iran


پایگاه اطلاع رسانی موسسه فرهنگی و پژوهشی دارالارشاد مرکز حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله سید حسن عاملی

SiteMap