نسخه آزمایشی
سخـن روز
آیت الله عاملی: قلب مؤمن بین دو انگشت خدا قرار دارد و خداوند است که در قلب او تصرف میکند.

 شهدای دارالارشاد اردبیل

«بسم الله الرحمن الرحیم»

«ما از شهری حسینی آمده ایم، ما بچه های اردبیلیم، تا ما را داری، نباید ترسی به خود راه بدهی، هر چند در محاصره ایم، اما ابوالفضل وار می جنگیم و ابوالفضل وار می میریم تا به چمران آسیبی نرسد. صدتا صدام هم بیاید، یک تار موی تو را به کسی نمی دهیم...»


در فکر مقدمه ای بودیم تا مطلب مربوط به شهدای اردبیل را با آن آغاز کنیم، خیلی گشتیم تا اینکه این چند جمله را از یکی از فرزندان این دیار حسینی، سیّد جعفر خراسانی رزمنده دلاور جنگهای نامنظم و یاور شهید چمران یافتیم که با وجود محاصره سخت دشمن در دهلاویه اینگونه عاشقانه و مردانه سخن می گوید.

بلی، به یقین لاله های سرخ این استان یک معلم و الگو بیشتر ندارند: قمر منیر بنی هاشم ابوالفضل العباس و زیباست میزان ارادت رزمندگان اردبیل نسبت به سردار کربلاء: سپاهش مزین به نام «حضرت عباس»، گردانی به نام «ابوالفضل» و گردانی دیگر به نام «قمر بنی هاشم»!

ایران پیکری واحد است و اقوام و نژادها و شهرهای مختلف آن به مثابه اعضای متناسب این پیکر، و ارزنده نیست در این میان عضوی را با عضوی دیگر بسنجیم و مقایسه کنیم. هدف ما نیز از این بخش تنها ذکری مختصر از لاله های سرخ این دیار حسینی است.

زندگينامه شهداي فرماندهان استان اردبيل

شاپور برزگر گلمغاني:
شاپور بزرگر ،در 22آبان ماه 1336 از مادري به نام سريه در خانواده اي نسبتاً مرفه ومذهبي رشتي داشت، از اين رو رهبري ساير بچه ها و همبازيهايش را به دست مي گرفت و به هنگام بازي همه را تحت نظارت خود در مي آورد .
در سال 1343 به دبستان شمس حكيمي (ابوذر فعلي) رفت. در سال 1348 مقطع راهنمايي را گذراند و در سال 1352 راهي دبيرستان شريعتي اردبيل شد.در طول مدت تحصيل از كمك به پدر در دامداري غفلت نمي ورزيد و حتي گاهي در كارهاي خانه به مادرش كمك مدر شهرستان اردبيل بدنيا آمد. پدرش (اسكندر) به همراه برادران خود در خانه اي كه از پدر به ارث برده بود، زندگي مي كردند. شهيد در كودكي نسبت به همسالان خود قدبلندتر بود و هيكل د
ي كرد؛ علاوه بر اين هنگامي كه دانش آموز دبيرستان بود در حرفه آهنگري وپنجره سازي مشغول به كار شد.
در سالهاي نوجواني به كشتي علاقه مند شد و به صورت نيمه حرفه اي ورزش را ادامه داد و چندين بار موفق به كسب رتبه در اين رشته گرديد .
پس از پايان تحصيل و كسب مدك ديپلم براي مدت كوتاهي در تهران به كار مشغول شد اما به اردبيل بازگشت و در كارگاه آهنگري كه پدر برايش داير كرده بود، به كار پرداخت در همين زمان به قيد قرعه از خدمت سربازي معاف شد.
با شروع انقلاب و تظاهرات عليه رژيم پهلوي، به صف تظاهر كنندگان پيوست و در مواقع ضروري در ساختن كوكتل مولوتوف، پخش اعلاميه، شعار نويسي روي ديوار و ... بسيار فعال بود، تا آنجا كه به اتفاق چند تن از دوستانش پس از شناسايي منزل يك ساواكي، شبانه ماشين فرد ساواكي را به آتش كشيدند، فرداي آن روز شاپور دستگير شد و در كلانتري اردبيل مورد ضرب و شتم مأموران قرار گرفت و به زندان انتقال يافت، اما پس از آزادي از زندان همچنان همراه مردم در تظاهرات شركت مي جست و به فعاليتهاي خود ادامه مي داد، حتي چندين بار تحت تعقيب قرار گرفت، اما نتوانستند او را دستگير نمايند.
شاپور در هنگام ورود حضرت امام خميني (ره) به تهران، جزو استقبال كنندگان بود و با پيروزي انقلاب اسلامي در بنياد مسكن اردبيل به عنوان مسئول تحقيق مشغول به كار شد. مدتي بعد ضرورتاً به چوپ بري چوكا در نزديكي هشتپر طوالش گيلان رفت و در حفظ جنگل و رسيدگي به دهات سعي بسيار كرد. او سپس با سمت فرمانده گروه حفاظت از كارخانه كاغذسازي چوكا در برقراري نظم، نقش فعالي ايفا كرد و چندي بعد به اردبيل بازگشت وپس از گذارنيدن دوره هاي آموزش نظامي به عضويت سپاه پاسداران درآمد. او در تشكيل بسيج شهرستان اردبيل از فعالان اين نهاد بود و در آموزش بسيجيان اهتمام مي ورزيد.
در همين دوره بود كه با خانم رؤيا احمديان آشنا شد. وی درباره نحوه آشنايي خود با شاپور بزرگر و جزئیات زندگی مشترکشان اینگونه مي گويد:
«من در بسيج خواهران كه آن موقع تشكيلات گسترده اي نداشت، با برادرزاده ايشان آشنا شدم و از اين طريق به خانواده بزرگر معرفي شدم، روزي كه به خواستگاري آمدند، تمام صحبتهاي شاپور حال و هوايي الهي داشت، از من خواستند كه در زندگي جديد، حضرت زهرا (سلام الله علیها) را الگوي خود قرار دهم و باهم به قرآن قسم خورديم تا نسبت به هم وفادار باشيم، مراسم عروسي بسيار ساده و بدون هيچگونه تجملي برگزار شد.
بيش از برگزاری مراسم عروسی، در نامه اي به من نوشته بود: اي كاش زمينه مساعد بود، باهم به جبهه حق عليه باطل مي رفتيم و در كنار جوانان مسلمان جشن عروسي را برپا مي كرديم. حدود 2 سال اول زندگي را در خانه پدري شان زندگي كرديم تا توانست خانه مستقلي بسازد. وی در مسائل سياسي بسيار حساس بود، روزي كتابي برايم آورد و گفت: چون وقت ندارم، اين كتاب را بخوان وخلاصه كن تامن خلاصه آن را بخوانم، گفتم: بگذار براي وقت ديگر، پاسخ داد: همانطور كه در مقابل دشمنان از نظر نظامي آماده هستيم، بايد در مقابل منافقين هم كه در سطح شهر هستند، از لحاظ عقيدتي نيز بايستيم ومقابله كنيم».
شاپور در جريان مقابله با منافقين فعاليت بسيار داشت و گاه شبها تا صبح در سطح شهر گشتزنی می کرد و اعلاميه آنها را جمع آوري مي كرد.
با شروع جنگ تحميلي و پيشروي دشمن به سوي آبادان وخرمشهر، راهي جبهه شد و به اتفاق دوستانش به دفاع از آبادان پرداخت و در طي يك عمليات محدود مجروح شد. او پس از بهبودی در سپاه پاسداران اردبيل به سمت معاون فرماندهي مشغول خدمت شد وبعد از مدتي، مسئوليت واحد آموزش را برعهده گرفت.
در تاريخ 11/2/1361 چند روز قبل از شروع عمليات فتح المبين به جبهه اعزام شد ودر منطقه حسينيه بين اهواز و خرمشهر توان فرماندهي و شجاعت خود را نشان داد، در اين عمليات همراه نفرات گروهان شهيد باهنر كه فرماندهي آن را به عهده داشت، با پاتك دشمن به مقابله برخاست و دشمن را به عقب نشيني وادار كرد. استعداد نيروهاي دشمن در اين پاتك سه تيپ بود، مدتي بعد به جبهه رود نيسان و از آنجا به خرمشهر (شلمچه ) رفت. شاپور در اولين مرحله از عمليات بيت المقدس به همراه دوست و يار صميمي خود جعفر جهازي نيز شركت داشت، در اين عمليات جعفر به شهادت رسيد و شاپور از ناحيه كتف مجروح شد و پس از مداوا و ارائه گزارش عمليات به شلمچه رفت ودر ضمن يك نبرد سخت به اتفاق چند نفر از همرزمانش موفق شد جنازه شهيد جعفر جهازي را به عقب بياورد. این فرمانده دلاور در عمليات آزادسازي خرمشهر نیز شركت داشت و پس از خاتمه عمليات به اردبيل بازگشت، اما در اردبيل به علت اينكه زنده برگشته است، هدف اتهام برخي از بستگان شهداء قرار گرفت.
بعد از عمليات بيت المقدس به خاطر شهادت عده اي از دوستانش بسيار متأثر بود ومدام ياد آنها را مرور مي كرد و به زبان مي آورد، او براي خود در خانه اتاقي كوچك ساخته واسم آن را حجله گاه شهدا گذاشته بود و تصاوير شهدا را بر ديوار آن نصب كرده و در آنجا با خود خلوت مي كرد و به عبادت مي پرداخت؛ اين حوادث زمينه تحولي دروني را براي او فراهم كرد و در تاريخ 11/8/1361 دوباره عازم جبهه گرديد ودر سمت مسئول آموزش لشكر 31 عاشورا به كار مشغول شد، اما به دليل بروز تأخير در عمليات به اردبيل بازگشت. در عمليات والفجر مقدماتي بهمن سال 1361 مسئول آموزش نظامي تيپ 9 بود، در عمليات والفجر 1 فرماندهي گردان حبيب بن مظاهر را به عهده داشت و پس از اين عمليات به فرماندهي پادگان آموزشي شهيد پيرزاده اردبيل منصوب شد. در تاريخ 14/2/1362 در اثر انفجار نارنجك در پادگان آموزشي دست راستش از مچ قطع شد. بعد از ترخيص از بيمارستان شهيد مصطفي خميني تبريز به مدت سه ماه مسئوليت واحد آموزش نظامي منطقه پنج كشوري را عهده دار بود.
شاپور ابتدا صاحب دختري به نام عذرا شد و بعد از وی پسرش محمد به دنيا آمد، رابطه پدر با دختر عاطفي بود، در عين حال نمي خواست كه فرزندانش دلبسته حضور او باشند به اين دليل به همسرش مي گفت: «بعد از شهادتم سعي كن جاي خالي مرا پركني ونگذاري فرزندانم نبود پدر را احساس كنند».
در مرحله سوم عمليات وافجر 4 و در ارتفاعات شيخ گزنشين در سمت مسئول محور لشكر 31 عاشورا در خاك عراق (پنجوين) به تاريخ 13/8/1362 در اثر تير دوشكا و اصابت تركش به شهادت رسيد.
مدفن این شهید والامقام در آرامستان غريبان شهرستان اردبيل واقع است.

مير محمود بني هاشم :
مير محمود بني هاشم در 10 خرداد 1337 در یکی از روستاهاي شهرستان مشگین شهر در خانواده اي كشاورز متولد شد. وي نخستين فرزند خانواده بود و در كودكي به راهنمايي مادرش به يادگيري قرآن پرداخت. او تحصيلاتش را نخست در روستاي نيران در مجاورت زادگاهش گذراند و آنگاه به همراه خانواده به شهرستان تبريز نقل مكان كرد و در مدرسه شبانه روزي قطران، مقطع دبستان را به پايان برد. در اين زمان روزها در كارگاه قاليبافي كار مي كرد وشبها درس می خواند. دوره راهنمائي را نيز در مدرسه راهنمائي پاسارگاد تبريز با نمرات عالي به اتمام رساند، اما مشكلات اقتصادي خانوا ده مانع از ادامه تحصيل او در دبيرستان شد، با اين حال عشق وعلاقه به مطالعه او را به سوي كتابهاي مذهبي، تاريخي و علمي سوق داد.
مير محمود، نوجواني را با كار روزانه در قاليبافي و تحصیل شبانه، پشت سر گذاشته و دوره متوسطه را به صورت متفرقه پي گرفت. او در سال 1354 به پيشنهاد والدينش به خواستگاري دختر عمه خود رفت که البته به خاطر شناختي كه مير محمود از همسر آينده اش داشت، به اين وصلت رضایت داد؛ مهريه این ازدواج يك جلد قرآن وسه هزار تومان بود که با مراسمی بسيار ساده همراه شد. این زندگی مشترک از سال 1354 در یک خانه استیجاری آغاز شد و ثمره آن چهار فرزند به نامهاي مير ولي (متولد 1357)، مير علي (متولد 1360)، و فاطمه و زهرا(متولد 1363) مي باشد. در سال 1356 ميرمحمود به سربازي اعزام و در نيروي هوايي تهران مشغول شد.
بعداز پيروزي انقلاب اسلامي، مير محمود در سال 1359 به طور رسمي به عضويت سپاه پاسداران در مي آيد وبعد از سپري كردن دوران آموزش، به جبهه اعزام مي شود. وی ابتدا به سردشت مي رود و سپس در سال 1360 در منطقه مهران حضور پيدا مي كند و به خاطر رشادتهايي كه از خود نشان مي دهد، مورد تشويق فرماندهان رده بالا قرار مي گيرد. بني هاشم در همان سال به زيارت بيت الله الحرام مشرف شد و پس از آن در عمليات بيت المقدس با پست فرماندهي گروهان در فتح خرمشهر شركت كرد. او در عمليات والفجر 2 و 4 نيز در سمت معاون گردان حضرت سيدالشهداء لیه السلام) تیپ حضرت عباس اردبیل و در عمليات خيبر با سمت فرماندهي گردان حضرت علي اصغر (علیه السلام) همین تیپ شركت فعال داشت كه در آخرين آنها زخمي و به پشت جبهه منتقل شد. بعد از دو روز بستری در بيمارستان مستقيما به جبهه بازگشت و عصازنان فرماندهي گردان حضرت قاسم (علیه السلام) تیپ حضرت عباس (علیه السلام) را عهده دار شد. مير محمود در عمليات بدر فرمانده گردان حضرت قائم (عج) بود و در طي يك عمليات از ناحيه سر بشدت مجروح شد.
این فرمانده دلاور همچنین در عمليات كربلاي 8 و عمليات نصر 7 شركت كرد. وی علاوه بر حضور مستمر در خطوط مقدم، مسئوليت واحد بسيج مشگين شهر و پايگاههاي مقاومت را عهدار بود و به هنگام مرخصي نيز بيشتر وقتش را صرف بازديد از خانواده های شهدا و رفع مشكل آنها مي نمود. نکته قابل تأمل در سیره عملی این سردار دلاور این بود که به رغم حضور دو برادرش مير مسلم ومير طاهردر میان نیروهای تحت فرمان وی، هیچ یک از نيروهاي گردان و حتي فرماندهان لشكر، نسبت برادری آنها را نمي دانستند.
سرانجام ميرمحمود بني هاشم در جريان عمليات نصر 7 در منطقه سردشت و در ارتفاعات دوپازا، در حالي كه پيشاپيش نيروها در حركت بود، بر اثر اصابت تير مستقيم به ناحيه سر و شكم در تاريخ 15/5/1366 به رخت زیبای شهادت ملبّس شدذ و روحش به زیارت جد و سرورش سیدالشهداء (سلام الله علیه)  نائل شد.

عمران پستي:
عمران پستي در 19 آذر سال 1338 در روستاي هشچين از توابع شهرستان خلخال به دنيا آمد، پدرش محمدعلي پستي كشاورز بود. او دوره ابتدائي خود را در سالهاي 1349-1344 و دوره راهنمائي را در سالهاي 1352-1350 در مدرسه هشتچين در زادگاهش به پايان رساند و به عنوان شاگرد ممتاز براي ادامه تحصيل از طرف دولت به شهر اردبيل آمده و دوره متوسطه را طي سالهاي 1355-1352 در دبيرستان شاه عباس اردبيل به پايان برد. همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي و ورود حضرت امام خميني (ره) به ايران در 12 بهمن سال 1357، عمران از اعضاي كميته استقبال از حضرت امام در تهران بود پس از پيروزي انقلاب از دانشجويان پيرو خط امام بود كه لانه جاسوسي آمريكا را در 13آبان 1358 تسخير كردند، پس از تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به اين نهاد پيوست و در تهران در واحد گزينش مشغول به كار شد و همزمان در تشكيل جهاد سازندگي خلخال به ايفاي نقش پرداخت. پس از عمليات والفجر 1 طي حكمي از سوي حاج همت –فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله – مسئول تشكيل گردان حبيب بن مظاهر شد و گرداني تشكيل داد كه از گردانهاي نمونه لشكر بود. این گردان متشکل از شیرمردان ایران زمین در عمليات والفجر 2 در منطقه پنجوين در قله 1866 از ارتفاعات كاني مانگا، به سمت دشمن پيشروي كرد و سنگرهاي آنها را يكي پس از ديگري به تصرف در آورد. عمران با اين اعتقاد كه اگر بعد از ازدواج به شهادت برسد، اجرش بيشتر خواهد بود، با خانم اكرم جندقي زاده ازدواج كرد. خطبه عقد آنها توسط آيت الله خامنه اي رئيس جمهور وقت در تاريخ 18/6/1362 خوانده شد و فرداي روز عقد به جبهه رفت و دو ماه در جبهه ماند. زندگي مشترك با همسرش را در دوازدهم بهمن ماه 1362 شروع كرد و تنها پس از گذشت 9 روز از زندگي مشترك، بار ديگر به عنوان فرمانده گردان حبيب بن مظاهر در عمليات خيبر به سوي جبهه شتافت. در 9 اسفند سال 62 در طی همین عمليات بود که گردان وی در منطقه عملياتي طلائيه به محاصره دشمن افتاد؛ هليكوپترهاي دشمن روي پل طلائيه رزمندگان را به رگبار بستند که سردار دلاور عمران پستي مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و به زیارت معبودش شتافت.

فيض الله حامدي:
فيض الله حامدي، فرزند بيوك خان حامدي، در 16 اردبيهشت 1340 در خانواده ای مذهبي در روستاي شكرلو از توابع شهرستان گرمي استان اردبيل به دنيا آمد. او دوران كودكي را در روستا سپري كرد و از همان ابتدا بسيار پر جنب و جوش، صميمي و عاطفي بود، به فراگيري قرآن علاقه زيادي داشت و براي آموزش آن به روستاي سيد كندي در جوار روستاي زادگاهش رفت. فیض الله دوره ابتدائي را در دبستان روستاي شكرلو در سال 1347 آغاز كرد و در كنار تحصيل به پدرش در كار كشاورزي و دامداري كمك مي كرد. علي رغم سن كم از دوره نوجواني براي صله رحم اهميت ويژه اي قايل بود. در سال 1352 به دنبال كوچ خانواده به شهر گرمي مغان ، كلاس پنجم ابتدائي را با معدل خوب به پايان رساند وعلي رغم علاقه وافر به درس به خاطر عدم بضاعت مالي خانواده در تأمين مخارج، مجبور به ترك تحصيل شد. بعد از مدتي براي كارگري به بندر انزلي رفت، سپس براي انجام وظيفه نام نويسي كرد و دوره خدمت سربازي را در پادگان آموزشي عجبشير آغاز و در دادگستري تبريز و تكاپ سپري كرد. پس از اتمام دوره سربازي با اشتياق فراوان به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد و در سال 1364 دوره عمومي سپاه را پشت سر گذاشت و به جبهه اعزام شد. در بين سالهاي 65-1364 از فرماندهان واحدهاي سپاه اشنويه به شمار مي رفت. او در فرماندهي و مديريت دقيق و نكته سنج يود و با نيروهاي تحت الامر در كمال صفا و صميمت برخورد مي كرد. در طی همین دوران ازدواج کرد که ثمره آن دختري به نام سميه بود که به هنگام تولدش، پدرش در جبهه بود؛ سه روز بعد از این تولد، شهید فیض الله به مدت 24 ساعت به مرخصي آمد و صبح روز بعد به منطقه برگشت. وی در روز 21 مهر ماه 1365، براي كمك به نيروهاي خودي به محل درگيري با ضد انقلاب در منطقه عملياتي اشنويه رهسپار شده بود كه در بين راه اتومبيلش بر اثر برخورد با مين منفجر شد و آتش گرفت، و پیکرش در طی همین حادثه دچار سوختگي كامل شد و به شهادت وی انجامید. این نخل سوخته ولی سرفراز در گلزار عباسيه شهرستان گرمي مغان زینت بخش خاک پاک این دیار است.

خدمتعلي رجبي :
خدمتعلي رجبي هفتمين فرزند خانواده و فرزند مقصود رجبي مي باشد که در فروردين سال 1341 در روستاي هشتچين از توابع شهرستان خلخال به دنيا آمد. پدرش از طريق كشاورزي و باغباني امرار معاش مي كرد. خدمتعلي پس از طي دوران كودكي در دامان پدر و مادر در سن 6سالگي در مدرسه زادگاهش مشغول به تحصيل شد و دوره ابتدائي و راهنمایی را با موفقيت به پيان برد و در كنار تحصيل با وجود سن كم اغلب اوقات فراغتش را به پدر و مادر در كار كشاورزي و باغداري كمك مي كرد. خدمتعلي در سال 1359 تحصيلات خودرا در دبيرستان شاه عباس به پايان رساند و بلافاصله به عضويت سپاه پاسداران درآمد و با توجه به فعاليت چشمگيرش، پس از مدت کوتاهی، فرماندهي سپاه گرمي و پس از آن براي مدتي فرماندهي سپاه خلخال را به عهده گرفت. با شروع جنگ تحميلي با سخنرانيهاي آتشين خود در مساجد روستاها باعث جذب نيروهاي بسيجي به جبهه مي شد. طولي نكشيد كه خودش نيز در حالي كه پدر و برادرش در جبهه حضور داشتند، به جبهه اعزام شد. در طي مدتي كوتاه به معاونت گردان تخريب لشكر 31عاشورا برگزيده شد و تلاشهاي فراواني در اين پست انجام داد. خدمتعلي رجبي پس از دو ماه حضور فعال در جبهه در تاريخ 7/12/1362 در عمليات خيبر در کنار شهید مهدی باکری در خط مقدم جبهه، بر اثر اصابت تير مستقيم به شهادت رسيد، و جنازه اش توسط شهيد باكري تا خاكريز دوم آورده شد. خدمتعلي  اولين شهيد خانواده رجبي است که پيكر پاکش در روستاي هشتچين به خاك سپرده شده است.

محمدرضا رحيمي:
محمدرضا رحيمي، اولين فرزند خانواده يعقوب رحيمي در 2مرداد 1341 در اردبيل به دنيا آمد. پس از پشت سرگذاشتن دوران كودكي تحصيلات ابتدائي را در دبستان در سال 1347 آغاز كرد و سپس در مقاطع راهنمايي ودبيرستان ادامه تحصيل داد. به گفته مادرش در اين دوران تمامی پولهایش صرف خريد کتب مذهبی می شد. همزمان با ورود به دبيرستان با پسردايي اش ناصر چهره برقي، فعاليتهاي انقلابي را تجربه كرد و به پخش اعلاميه ها و نوارهاي سخنرانی های حضرت امام مي پرداخت. به همين خاطر بارها توسط ماموران رژيم پهلوي تحت تعقيب قرار گرفت. او از پيشتازان مبارزات دانش آموزي در اردبيل بود و هر جا اثري از مبارزه و اعتراض عليه رژيم پهلوي ديده مي شد، محمدرضا رحيمي نيز در آنجا حضور داشت. با پيروزي انقلاب اسلامي فعاليتهاي سياسي و مذهبي محمدرضا گسترده تر شد. در سال 1359 ديپلم متوسطه را در رشته رياضي فيزيك اخذ كرد و با تشكيل نهاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به عضويت رسمي آن در آمد. در اواخر سال 1359 مسئوليت پرسنلي سپاه پاسداران شهرستان اردبيل را به عهده گرفت و به جذب نيروهاي مؤمن و فداكار در سپاه پرداخت. محمدرضا رحيمي در نيمه شعبان 1361 شمسي در سن 20سالگي با دختر دايي خود ازدواج كرد. هنوز چند روز از ازدواجش نگذشته بود كه توسط مسئول سپاه اردبيل به فرماندهي سپاه پارساباد مغان منصوب شد. در مدت تصدي اين مسئوليت جز در مواردي ضروري به منزل نرفت وبه طور دايم در محل مأموريت خود بود چندي بعد مسئول واحد فرهنگي بنياد شهيد وپس از آن فرمانده واحد بسيج سپاه اردبيل شد. بدين ترتيب محمدرضا رحيمي در تاريخ 24/2/1364 بعد از عمليات بدر به هنگام وصل پلهاي ارتباطي در جزيره مجنون در اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. مدفن وي در بهشت فاطمه شهر اردبيل واقع است.

برات سقايي:
برات سقايي دومين فرزند خانواده بهلول سقايي در 1/3/1341 در شهرستان اردبيل متولد شد. پدرش از كاركنان شوراي اصناف شهرستان اردبيل بود كه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به عضويت سپاه پاسداران در آمد. برات سقايي تحصيلات ابتدائي را در مدرسه رشديه اردبيل در سالهاي 1352-1347 و مقطع راهنمايي را در مدرسه شهيد اعيادي به پايان رساند، سپس دوره متوسطه را آغاز كرد و تا سوم به تحصيل ادامه داد و بعد از آن ترك تحصيل كرد. برات سقايي در محيطي آكنده از صفا و صميمت پرورش يافت. در سنين نوجواني اوقات خود را بيشتر در خانه مي گذراند و در كارگاه فرشبافي كه در خانه داير كرده بودند، كار مي كرد. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357 در سن 16 سالگي به عضويت سپاه اردبيل در آمد و در سمتهاي مختلفي همچون مربي آموزش نظامي و كادر اطلاعات سپاه به ايفاي وظيفه پرداخت. قبل از شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران جهت مقابله با گروهكهاي ضد انقلاب به كردستان اعزام شد؛ در اين منطقه بود كه در اثر اصابت گلوله از ناحيه دست به شدت مجروح شد .بعداز عضويت در سپاه پاسداران انقلاب به سفارش و تاكيد شهید داور يسري (فرمانده سپاه اردبيل) ازدواج نمود. برات براي اولين بار در سن 18 سالگي توسط سپاه اردبيل عازم جهبه هاي نبرد شد و در نيروهاي اعزامي آذربايجان كه بعدا به تيپ 31 عاشورا تبديل شد به معاونت فرمانده گردان منصوب شد. برات سقايي سرانجام در تاريخ 2/5/1361 در مرحله چهارم عمليات رمضان كه فرمانده گروهان بسيجيان اعزامي از اردبيل بود، در پاسگاه زيد شلمچه از ناحيه شكم مجروح شد، اما براي حفظ روحيه نيروها از انتقال به پشت خط ممانعت به عمل آورد، نيروها پيشروي كردند و او در تنهايي به شهادت رسيد. سرانجام بعد از گذشت 13 سال در سال 1374 جنازه شهيد برات سقايي از روي پلاك توسط گروه تفحص كشف و به اردبيل انتقال يافت و در قبرستان علي آباد (گلشن زهرا) به خاك سپرده شد.

حمزه سليم زاده:
حمزه سليم زاده فرزند محمد علي سليم زاده در روستاي كويچ از توابع مشگين شهر در 2 تير 1345 به دنيا آمد. پس از پشت سرگذاشتن دوران طفوليت تحصيلات ابتدائي را در مدرسه اي در روستای علي آباد آغاز نمود. در سن 10سالگی مادرش را از دست داد. پس از اتمام دوره راهنمايي، به منظور فراگيري دروس حوزوي در مدرسه علميه حجت در تران ثبت نام كرد و در کنار تحصيل در خياطي نیز مشغول به کار شد. این نوجوان پاک سرشت در چهارده سالگي در سال 1359 از مشگين شهر عازم جبهه شد و کارش را با رانندگی لودر آغاز کرد، پس از مدتي به فرمانده گروهان مهندسي لشكر 31 عاشورا منصوب شد. حمزه در سال 1362 (هفده سالگي) با يكي از بستگانش عقد زناشويي بست. دو سال بعد از این ازدواج صاحب پسری بنام مهدي شد. حمزه در طول ينج سال و شش ماه حضور در جبهه هفت بار مجروح شد، ولي هربار بلافاصله پس از بهبودي نسبي به جبهه باز مي گشت تا اینکه در 23 بهمن سال 61 به كاروان شهدا پيوست. پيكر او را به زادگاهش روستاي كويچ انتقال دادند و در خاک آن به امانت نهادند.

سيد جعفر خوش روزي:
سيد جعفر در 1/12/1340 در خانواده مذهبي در اردبيل بدنيا آمد. دوران كودكي را در كنار پدر و مادرش سپري كرد. در سال 1348 وارد دبستان آموزگار اردبيل شد وتا سال 1353 دوره ابتدايي را به پايان رساند. در سال 1353 در مدرسه راهنمايي اديب اميني شروع به تحصيل كرد و سال دوم بود كه پدرش سيد حسن فوت كرد. وي به عنوان پسر بزرگ خانواده عهده دار تامين هزينه آن شد، لذا مدرسه روزانه را رها كرد و در دوره شبانه آريا به تحصيل ادامه داد. در سال 1358 در دبيرستان شبانه نواب صفوي در رشته اقتصاد به تحصيل ادامه داد. فعاليتهاي وي در سپاه تا حدي بود كه طي حكمي توسط شهيد آيت الله قدوسي مسئوليت ستاد مبارزه با مواد مخدر و منكرات اردبيل را بر عهده گرفت. در 26 اسفند 1360 به درخواست خود از طرف سپاه پاسدارن اردبيل به تيپ 31 عاشورا، گردان شهيد مصطفي خمينی اعزام و با سمت فرمانده گروهان انصارالحسين در منطقه جنوب به دفاع از خاك ميهن اسلامي مشغول شد. پس از چهار ماه حضور در جبهه در عمليات بيت المقدس در تاريخ 26/3/1361 در منطقه شلمچه و در نبردي تن به تن به شهادت رسيد، اما پیکرش خونینش هرگز به آغوش خانواده اش بازنگشت.

عقيل عرش نشين:
عقيل عرش نشين ،فرزند حاج قدرت در 4 آذر 1342 در خانواده اي متوسط در شهرستان اردبيل به دنيا آمد، در طفوليت،قرآن كريم را نزد مادر فرا گرفت. دوره ابتدائي را در مدرسه هفت تن و دوره راهنمائي را در مدرسه جهان علوم و دوره متوسطه را در هنرستان نواب صفوي مدرس اردبيل طي كرد و در رشته برق ديپلم گرفت. در تمام مقاطع تحصيلي فردي سختكوش بود و با نمرات عالي قبول مي شد. از دوران كودكي در هئيتهاي مذهبي مختلف شركت مي جست ومكبر مسجد بود. از ويژگي هاي بارز عقيل در كودكي و نوجواني حس انسان دوستي و كمك به ديگران بود، به ورزش بويژه فوتبال علاقه بسيار داشت. در سالهاي 1357-1356 كه نوجوان چهارده، پانزده ساله اي بيش نبود، به مطالعه كتابهاي مذهبي مي پرداخت و در تظاهرات شركت مي كرد؛ وی بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در سن 18 سالگي (سال 1360) به عضويت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد و همزمان در پايگاه بسيج محل نيز به فعاليت پرداخت. در سن 19 سالگي براي اولين بار به جمع بسيجيان در جبهه ها پيوست و در مناطق عملياتي حضور يافت. در اين اعزام از سوي سپاه پاسداران اردبيل عازم تيپ ويژه اين شهرستان شد. این شهید دلاور سرانجام در جریان عملیات والفجر 1 در منطقه ابوغریب در 22 دی ماه سال 62 در اثر اصابت تیر به فیض شهادت نائل آمد و پیکر پاکش در بهشت فاطمه (سلام الله علیها) اردبیل، به خاک سپرده شد.

مجتبي عزيزي:
مجتبي عزيزي چهارمين فرزند سعدالله عزيزي در 17شهريور 1343 در روستاي اورنج از توابع شهرستان نمین به دنيا آمد. مجتبي دوران كودكي را در دامان پدر ومادري با ايمان سپري كرد. مجتبي عزيزي در سال 1350 تحصيلات ابتدائي خود را در مدرسه زادگاهش شروع كرد .وي تا سال چهارم ابتدائي را در روستاي اورنج و كلاس پنجم را دريكي از روستاهاي اطراف نمين با موفقيت سپري كرد. براي تحصيل در دوره راهنمائي به اردبيل رفت و در مدرسه راهنمايي شهيد قاضي (فعلي) ثبت نام نمود. عزيزي پس از اتمام دوران راهنمائي، در سال 1356 به هنرستان كشاورزي رفت. او دوره هنرستان را در سال 1358 به اتمام رساند و با اينكه در آزمون دانشكده پزشكي مشهد پذيرفته شد، اما ادامه تحصيل نداد و وارد سپاه شد. او در سال 1363 يعني در 20 سالگي به جبهه اعزام شد. این فرمانده دلاور گردان امام حسين (ع) پس از هشت ماه حضور پرتلاش در جبهه سرانجام در 18بهمن 1366 در منطقه شلمچه براثر اصابت تركش به ناحيه دستها به درجه رفيع شهادت نايل آمد و پيكرش در بهشت فاطمه اردبيل به خاك سپرده شد.

مرتضي فخرزاده:
مرتضي فخرزاده در 9فروردين 1334 در روستاي مارليان شهرستان گرمي در استان اردبيل به دنيا آمد. قرآن و نماز را در خردسالي نزد پدرش (شاه علي)فرا گرفت. دوره ابتدائي را در سال 1341 در مدرسه روستاي مارليان شروع وتا كلاس چهارم ابتدائي را در آنجا گذارند پس از كوچ خانواده به همراه آنها به اردبيل رفت و به علت فقر مالي كلاس پنجم را شبانه ادامه داد وروزهاي براي امرار معاش فرش بافي مي كرد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357 با داير كردن كلاسهاي قرآن براي جوانان و تشكيل پايگاه بسيج در زادگاهش فعاليتش را ادامه داد. پس از مدتي در سال 1359 از سوي مسئولين سپاه پاسداران انقلاب اسلامي اردبيل جهت عضويت در سپاه از او دعوت به عمل آمد. پس از پيوستن به سپاه ابتدا در واحد عمليات و بعدا به عنوان مسئول حفاظت بيت وشخص نماينده ولي فقيه در اردبيل حجه الاسلام مروج مشغول به كار شد. پس از جلب موافقت گردان المهدي كه آخرين گردانهاي عمل كننده در عمليات كربلاي 5 بود، وارد عمليات شد. مرتضي در زمان حرکت گردان به جلو در پشت درياچه ماهي بر اثر اصابت تركش خمپاره به شهادت رسيد. ستاد معراج شهدا در نامه 27دي 1365 تاريخ شهادت مرتضي فخرزاده را 26 دي 1365 وعلت شهادت را اصابت تركش خمپاره و قطع دست چپ و راست و پاها وپارگي شكم اعلام كرد. پيكر شهيد در شهرستان اردبيل در گورستان مير اشرف به خاك سپرده شده است .

اسد فلاحي:
اسد فلاحي فرزند آدي شيرين فلاحي در 2 فروردين 1341 در روستاي گلگيل پارس آباد در خانواده اي متوسط به دنيا آمد. پدرش كشاورز بود. دوره ابتدائي خود را در مدرسه آليله از توابع شهرستان گرمي در سالهاي 1352-1347 گذراند .سپس براي ادمه تحصيل مجبور به عزيمت شهرستان پارس آباد شد پس از پايان دوره راهنمائي در دبيرستان هفده شهريور پارس آباد در رشته فرهنگ وادب ثبت نام نمود . اسد فلاحي در عمليات بيت المقدس آزاد سازي خرمشهر پس از ده ماه حضور در جبهه در 20خرداد1361 در اثر اصابت تركش به سر به شهادت رسيد پيكرش را درگلزار شهداي پارس آباد به خاك سپرده اند

سيد عزيز الله قطبي:
سيد عزيز الله قطبي فرزند سيد يدالله قطبي وخوشقدم بيرامي در روستاي زاويه سادات از توابع شهرستان خلخال اردبيل در 5 مهر 1339 به دنيا آمد پدرش علاوه بر خواربار فروشي به كشاورزي نيز اشتغال داشت ودر منزل كلاس آموزش قرآن براي كودكان ونوجوانان داير كرده بود . دوره راهنمائي را در روستاي خورجين يكي از روستا هاي همجوار زادگاهش ادامه داد با پيروزي انقلاب اسلامي وتشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در سال 1358 به عضويت سپاه در آمد اولين افرادي بود كه در تشكيل سپاه پاسداران ناحيه خلخال نقش مؤثري داشت با تشكيل بسيج به فرمان امام ( ره) مسئوليت بسيج سپاه خلخال را در ابتداي تشكيل به عهده گرفت. در سال 1359 ازدواج نموده ومراسم عقد را در روستاي زاويه سادات برگزار كرد وبعداز مراسم به مداحي پرداخت در پي حمله ارتش عراق به ايران در سال 1359 اعزام به جبهه شد سيد مدت 24 ماه در جبهه هاي جنگ حضور مستمر داشت .فرمانده گردان قمر بني هاشم بود د در 13آبان 1363 بر اثر اصابت خمپاره 60ميليمتري يك پايش قطع شد وبراثر شدت خونريزي به شهادت رسيد پيكر شهيد سيد عزيز الله قطبي بعداز انتقال وانجام مراسم تشييع در زادگاهش به خاك سپرده شد.

جمشيد گنجگاهي:
جمشيد گنجگاهي مشهور به حسين گنجگاهي فرزند احد گنجگاهي و در 10تير 1338 در ادبيل متولد شد. دوران ابتدائي را در مدرسه ديباج در سالهاي 1350/1345 ودوران راهنمائي ودبيرستان را به ترتيب در مدارس جهان علوم (1353-1350) وصفوي مدرس فعلي در سالهاي 1357-1353 به پايان رساند وديپلم رياضي گرفت. جمشيد به خاطر حضور دائمي در جبهه از پذيريش ازدواج امتناع مي كرد اما خانواده اش علي رغم ميل باطني اووي را وادار به پذيريش ازدواج كردند هروقت راجع به ازدواج با او صحبت مي شد مي گفت من با جبهه ازدواج كرده ام. با اين وجود در سن 25 سالگي ازدواج نمود اما پس از مدت کوتاهی بلافاصله به جبهه رفت. با آغاز عنليات والفجر 8 گردان ابوالفضل (ع) مأموريت داشت تا خود را به جاده فاو - ام القصر برساند، اما در مسير حركت دشمن با بالگرد به آن حمله كرد كه در نتيجه جمشيد گنجگاهي فرمانده گردان از ناحيه كتف زخمي شد، اما با هدايت نيروهايش سينه خيز خودرا به اتوبان فاو بصره رساند ودر حالي دستش را روي جاده فاو ام القصر نهاده بود، بر اثر خونريزي و اصابت تركش خمپاره وسوختگي شديد در 25 بهمن 1364 به شهادت رسيد.

بنامعلي محمدزاده:
بنامعلي معروف به علي در 15/5/1339 در خانواده كشاورزي ومتوسط بدنيا آمد در روستاي مستان آباد از توابع بخش نير شهرستان اردبيل متولد شد. در كودكي قبل از رفتن به دوره دبستان قرآن را نزد پدر معلم قرآن روستا فراگرفت. سپس سال اول ابتدائي را در روستاي محل خودش گذراند .از سال 1359 بعداز صدور فرمان تشكيل ارتش بيست ميليوني از سوي امام (ره) عضو بسيج مسجد صاحب الزمان (عج) ياخچي آباد شده اصول اوليه نظامي را فرا گرفت. علاقه وعشق او به امام خميني (ره)ودفاع از وطن باعث شد كه در سال چهارم دبيرستان (دبيرستان وحيد ،خيابان شوش رشته اقتصاد)درس وتحصيل را رها كرده به عضويت رسمي سپاه پاسداران در آيد وچون خانواده اش هنوز در روستا زندگي مي كردند به سپاه شهرستان اردبيل رفت در بدوورود به سپاه به عنوان مسئول بسيج بخش نير منصوب مي شود وبا اين كه نير با زادگاهش فقط شش كيلومتر فاصله داشته به خاطر اينكه گمنام باشد خود را معرفي نمي كرد در اين مدت در مأموريتهاي محوله جهت جمع آوري اسحله هايي كه به صورت غير قانوني دردست مردم بود فقط با سخنراني ودعوت از مردم سلاحهاي بسياري را جمع آوري مي كند بعدازاتمام مأموريتش در بخش نير به عنوان معاون عمليات سپاه اردبيل مشغول به كار شد وبعداز مدتي به منطقه عملياتي گيلان غرب ودهلران اعزام شد ودر تك محدود با رمز عملياتي يا ابوالفضل (ع) شركت مي نمايد پس از آن به منطقه كردستان –شهر مهاباد رفته در آنجا نيز در واحد عمليات در پاكسازي محورها فعاليت مي كند وبا حضور در جبهه جنوب در منطقه رقابيه ودر منطقه عملياتي والفجر از ناحيه سينه تركش خورد .در سال 1362 مدتي مسئوليت بسيج نمين اردبيل را به عهده گرفت كه اين مسئوليت اوهم زمان با كوچ خانواده به تهران صورت گرفت پس از آن دوباره عازم جبهه شد در عملياتهاي بدر وخيبر شركت نمود وبعداز بازگشت از جبهه به علت كوچ خانواده ،از سپاه اردبيل به سپاه تهران منتقل سد ومدتي به عنوان مربي تاكتيك در دانشكده علوم وفنون نظام دانشگاه امام حسين (ع) به خدمت ادامه داد .محل دفن شهيد بنامعلي محمدزاده قطعه 53بهشت زهرا (ع)تهران مي باشد از وي چهار فرزند باقي مانده است.

رحيم واحدي:
رحيم واحدي در 8مرداد 1342 در مشگين شهر اردبيل متولد شد او پنجمين خانواده بود پدرش حمدالله واحدي به كارگري ساختمان اشتغال داشت واز وضعيت مالي مطلوبي برخودار نبود خانواده واحدي در ايام كودكي رحيم به روستاي گواشلو از توابع شهرستان پارس آباد نقل مكان كردند رحيم دوران ابتدائي را در دبستان 22 بهمن در سال 1349 آغاز كرد ودر سال 1353 با موفقيت به پايان برد سپس دوره راهنمايي را در پيش گرفت اوسال دوم راهنمائي را مي گذراند كه انقلاب اسلامي آغاز شد ورحيم واحدي نيز به مردم پيوست وبا شركت در تظاهرات در خدمت انقلاب قرار گرفت با پيروزي انقلاب اسلامي به خاطر دوري محل تحصيل از زادگاهش تحصيل را رها كرد وبا تشكيل بسيج به عضويت آن در آمددر زمان جنگ عراق عليه ايران در جبهه بود رحيم،چنان شجاع وبي باك بود مه همرزمانش اورا رحيم ضد تركش مي خواندند پس از مدتي حور در جبهه ها به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد در عمليات خيبر،گروهاني از گردان د زره ظفر را به او واگذار كردند پس از عمليات خيبر نيز فرماندهي گردان مذكور به وي سپرده شد امام رحيم خود رايك فرد كوچك در كردان مي دانست او در عملياتهاي بسياري شركت داشت از جمله والفجر 8، كربلاي 5 سرانجام رحيم واحدي پس از چها ونه ماه حور در جبهه هاي جنگ در 14 مرداد 1366 در منطقه عملياتي سردشت در اثر انفجار مين ضد تانك وقطع پاها به شهادت رسيد . جنازه شهيد رحيم واحدي پس ا انتقال به روستاي گواشلو به خاك سپرده شده است.

عمران همرنگ:
عمران همرنگ در 2/1/1338 در خانواده كشاورزي از روستاي رضي هرستان اردبيل متولد شد دوران ابتدائي را در روتاي رضي مشگين شهر گذراند وبا آغاز دوره راهنمايي همراه پدر ومادر به اردبيل نقل مكان كرده ودر محله سلمان آباد ساكن شدند در اين دوران وضع مالي خانواده بهتر شدبا پيروزي انقلاب اسلامي به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد بعداز مدتي تحصيلات خود را ادامه داد وهم زمان با حضور در جبهه هاي جنگ وخدمت در سپاه موفق به اخذ ديپلم متوسطه شد از همين دوران در رفتار وشخصيت او تغيير محسوسي نمودار شد . عمران در سن21سالگي با دختر عمويش ازدواج كرد .عمران همرنگ پس از سه سال حضور در جبهه ها در سال 1365 به شهادت رسيد جسد اوبعداز 13 روز جستجو در 17اسفند 1365 در نهر جاسم (شلمچه)پيدا شد در حالي كه برا اثر اصابت تركش وماندن در آب سر وبدنش متلاشي شده بود مدفن شهيد عمران همرنگ در قبرستان غريبان شهرستان اردبيل است .

داور يسري :
داور يسري در 28/1/1332 در كوچه معمار اردبيل در خانواده موسي يسري كه خانواده متدين ومذهبي وكم در آمد بود به دنيا آمد داور در اول مهر 1338 به همراه برادر كوچكترش جعفر به دبستان كمال مي رفت ودر سال 1343 دوره ابتدائي را تكميل كرد داور درسال 1341 به همراه خانواده به تهران مهاجرت كرد ودر اول مهر سال 1341 در پايه چهارم ابتدائي در تهران شروع به تحصيل كرد وتاسال 1343 تحصيلات ابتدائي را در تهران ادامه داد در تعميرگاه راديووتلويزيون دائي اش كار مي كرد مدتي هم در يك قنادي مشغول به كار بود در سال 1344 داور به همراه خانواده از تهران به اردبيل بازگشت در سالهايي كه آيت الله مشكيني در اردبيل اقامت داشتند داور پاي منبر ايشان مي رفت .در سال 1344 وارد دبيرستان شاه عباس اردبيل (آيت الله سعيدي فعلي) شد واز سال 1347 در هنرستان كشاورزي اردبيل به تحصيل پرداخت در همين دوره از هرفرصتي براي مبارزه بارژيم شاه استفاده كرد .حجت الاسلام والمسلمين محسن قرائتي درسال 1351 درا ردبيل سخنراني وكلاس تدريس وحفظ قرآن داشت داور با اشتياق در اين جلسات شركت مي كرد واز اعضا فعال آن بود در سال 1352 در آموزشكده متالوژي ذوب آهن اصفهان در رشته طراحي متلوژي مشغول به تحصيل شد با شروع جنگ تحميلي به سوي جبهه شتافت وهمراه شهيد محمد جهان آرا فرمانده وقت سپاه خرمشهر در عمليتهاي مختلفي شركت كرد تا اينكه در سال 1359 در خرمشهر مورد اصابت خمپاره قرار گرفت وبه علت شكستگي استخوان لگن وقطع عصب پا از ناحيه پاي چپ معلول شد بعداز ترخص بيمارستان به جبهه جنوب شتافت در عمليات آزاد سازي خرمشهر در بهار 1361 شركت كرد در 28/10/1361 با خانم منصوره كاظمي شيرزاد كه معلم پرورشي بود ازدواج كرد ثمره اين ازدواج تولد يگانه فرزند داور به نام فاطمه متولد 23/3/1363 است مدتي بعداز اين ازدواج فرمانده سپاه اردبيل شد با ورود داور به سپاه اردبيل تحول معنوي خاصي در برادران سپاه به وجود آمد .بعداز فرماندهي سپاه اردبيل در سال 1363 به عضويت دفتر نمايندگي امام (ره) د ستاد مركزيسپاه در آمد ومسئوليت دفتر پيگيريهاي فرمانهاي حضرت امام خيمني (ره) را برعهده گرفت تا سال 1365 به فعاليتش در دفتر نمايندگي حضرت امام( ره)در سپاه ادامه داد.سرانجام داور يسري در 26 دي 1365 پس از سالها مجاهده در جريان عمليات كربلاي 5در شلمچه به شهادت رسيد .پيكر پاك شهيد داور يسري پس از تشييع باشكوه در گلزار شهداي اردبيل قبرستان ججين به خاك سپرده شد.

مير علي يوسفي سادات :
مير علي يوسفي در 16 بهمن 1322 روستاي سيدلر به دنيا آمد بد از ازدواج ثمره ازدواج مير علي 6فرزند (3پسرو3دختر)بود.با شروع جنگ تحميلي مير علي در آستانه چهل سالگي بود ودر جبهه به حبيب بن مظاهر شهرت يافت در اين زمان مير علي يوسفي سادات سمت فرماندهي گردان انصار وفرماندهي گردان 72ثار الله –جمعي لشكر 31عاشورا وهمچنين مسئوليت تعاون لشكر را برعهده داشت .مير علي يوسفي سادات در 5اسفند 1365 در حالي كه در خط مقدم به هدايت نيروها مشغول بود بر اثر اصابت تركش به سرو پاه به شهادت رسيد جنازه شهيد مير علي يوسفي سادات پس از انجام تشييع با شكوهي در بهشت فاطمه اردبيل به خاك سپرده شد .

منبع
پي نوشته:
فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ (زندگينامه فرماندهان شهيد استان اردبيل)مولف:يعقوب توكلي

شهداي روحاني استان

شهيد طهماسب اسدي :
در سال 1346 ه.ش در روستاي قنبر لو از توابع شهرستان گرمي بدنيا آمد وي همگام با تحصيل در حوزه علميه به فعاليت هاي سياسي واجتماعي وانقلابي روي آورد وبه همكاري با سپاه پاسداران اتقلاب اسلامي پرداخت ودر انجمن اسلامي روستاي قنبر لو وپايگاههاي مقاومت به فعاليتهاي خود ادامه داد وسر انجام خود را راهي جبهه هاي جنگ گرديد.طهماسب اسدي در عمليات كربلاي 5 به ارزوي ديرينه خود دست يافته وبا اصابت تركش خمپاره به مقام شهادت نايل آمد
شهيد سليمان اسلامي:
سليمان اسلامي در سال 1346 در محيط پاك وبا صفاي روستاي اسمعلي كندي از توابع پارس آباد پا به عرصه وجود نهاد با شروع جنگ تحميلي به جبهه اعزام شد ودر منطقه عملياتي جنوب به شدت مجروح گرديد وجهت مداوا واستراحت به شهر بازگشت اودر حين استراحت با تاثير از فاي معنوي وروحاني جبهه ها تصميم گرفت كه به تحصيل علوم ديني بپردازد وارد حوزه علميه تبريز شد وبا جديد تمام به كسب علوم ديني اسلامي پرداخت .
ودر زمان عمليات ها در جبهه ها حاضر مي شد كه در نهايت در منطقه جنوب ودر شلمچه با عشق ودلداگي عارفانه در مورخه 5/12/1365به قرب حق تعالي نايل آمد وبه خيل شهيدان پيوست.
شهيد محمد اكبري:
دريكي از روزهاي سال 1342 ه.ش در بخش كلور از توابع شهرستان خلخال كودكي از سلاله عصمت وطهرات در خانواده اي ازسادات چشم به جهان گشود كه نامش را محمد نهادند .
به علت علاقه وافر نسبت به علوم ديني وارد حوزه علميه جعفريه خلخال گرديد ودر كنار كسب معارف ديني واخلاقي مشغول شد .قبل از پيروزي انقلاب اسلامي از زرمه فعالان عرصه انقلاب در منطقه بود با شروع جنگ تحميلي وي عازم جبهه هاي جنگ گرديد وسرانجام سيد محمد اكبري كه جزو گردان تخريب گريده بود در حين خنثي نمودن مين در عمليات خيبر در تاريخ 10/12/62 شربت شهادت را نوشيد وبه لقاء الله رسيد.
شهيد حجت ايراني :
شهيد حجت ايراني در روز ششم مرداد ماه سال 1341 ه.ش در شهرستان اردبيل ديده به جهان گشود او دوران تحصيل خود راتا اواخر دبيرستان با موفقيت سپري نمود وسرانجام به جهت علاق فراوان به كسب علوم ديني در حوزه علميه اردبيل مشغول به تحصيل علوم حوزوي گرديد.شهيد حجت ايراني تا زمان شهادت سه نوبت رهسپار مناطقجنگي جنوب كشور گرديد ودر صف مبارزان بسيجي به پيكار با خصم زبون پرداخت در پنجم اسفندماه سال 1365 ودر معراج گاه شلمچه به آرزوي ديرينه خود نايل آمد وشهد شهادت نوشيد.
شهيد هاشم بديري:

هاشم بديري فرزند محمود ،در پانزدهم مردادماه سال 1341 ه.ش در يك خانواده مستضعف ودر روستاي صلوات از توابع مشگين شهر چشم به جهان گشود با پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1359 در مدرسه علوم ديني ملا ابراهيم اردبيل ثبت نام كرد وچهار سال مشغول به كسب علوم حوزوي گرديد.سپس با ملبس شدن به لباس روحانيت ،به روستاي صلوات برگشت از طريق مشگين شهر به لشكر عاشورا پيوست اعزام به منطقه هورالعظيم وجزائر مجنون شد در تاريخ 7/2/62 در جزيره مجنون براثر اصابت تير دشمن به شهادت رسيد وبعداز گذشت 13سال روز هفتم بهمن ماه سال 1375 پيكر اين روحاني شهيد را در روستاي صلوات مشگين شهر به خاك سپردند.

شهيدابوالفضل پيرزاده:
شهيد ابوالفضل پيرزاده در سال 1334 ه.ش در شهر مذهبي اردبيل متولدشدوي بعاز اتمام تحصيلات دبيرستاني وارد حوزه علميه شد وجهت تكميل دروس حوزوي به قم عزيمت كرد وتا پايان سطح در مدرسه حقاني به تحصيل پرداخت .در سال 1360وارد سپاه پاسداران شد وهمزمان در دبيرستانهاي اردبيل مشغول به تدريش بينش ديني گرديد.اين شهيد توسط منا فقان كور دل ترور گرديد.

شهيد عارف تقوي :
شهيد عارف تقوي در سال 1341 ه.ش در شهر اردبيل يده به جهان گود عارف پس از مراجعت از مناطق جنگي غرب به همراه عده اي از دوستان در راستاي همان عشق وعلاقه به تحصيل ،راهي حوزه علميه قم شد .عارف در تاريخ 18/7/61 در منطقه سومار به فيض شهادت نائل آمد.
شهيد صاحبعلي جعفرزاده:
شهيد صاحبعلي جعفرزاده در سال 1305 ه.ش در روستاي گورانسراب از توابع خلخال بدنيا آمد .شهيد جهفرزاده پس از شركت در عملياتهاي مختلفي چون بدر ،خيبر،كربلاي 4در كربلاي 5در حين وضو از ناحيه سر مورد اصابت تير دشمن قرار گرفته وبه مقام شامخ شهادت نايل آمد تا نمازش رادر بهشت ودر جوار يار اقامه نمايد.

شهيد توكل جعفري :
شهيد توكل جعفري در سال 1344 ه.ش در روستاي كهر از توابع شهرستان خلخال بدنيا آمد در سال 1359 براي كسب علوم ديني وارد حوزه علميه گرديد .شهيد توكل جعفري پس از چندين سال جهاد ومبارزه در تاريخ 24/12/63 در منطقه شرق دجله ودر عمليات بدر به هنگام نماز به بارگاه ربوبي وبه توفيق شهادت نايل شد.
شهید جعفر جهازی:

شهید جعفر جهاز در سال 1338 ه.ش در خانواده مذهبي در شهر اردبيل بدنيآمد جهت تحصيل به معارف اسلامي وعلوم حوزوي وارد حوزه علميه قم شد شهيد جعفر جهازي در عمليات بيت المقدس در سال 1361 شهد شهادت را نوشيد .

شهيد سجاد حسيني:
شهيد سجاد حسيني شب جمعه سال 1350ه.ش همزمان با سالروز ميلاد حضرت امام سجاد در خاندان مطهر سادات در روستاي ديز از توابع بخش شاهرود خلخال قدم به عرصه گيتي نهاد .درحين تحصيل مقطع اول راهنمائي ،شبي با ديدن رويايي در خواب تصميم به تحصيل علوم حوزوي گرفته با كسب اجازه خانواده راهي حوزه علميه جعفريه خلخال مي شود.اوپس از دوسال تحصيل در حوزه علميه خلخال جهت ادامه تحصيل رهسپار حوزه علميه المهدي كرج گرديده وبا گذراندن امتحاناتي كه به علت كمي سن شرط ورود او به حوزه قرار داده بودند در آن حوزه مشغول درس وتعلم گرديد اودر سن پانزده سالگي ضمن درخشش در امر تحصيل با كسب شرايط لازم معمم شد . سجاد سرانجام در تاريخ 20/1/66 در عمليات كربلاي 8 در معراج گاه شلمچه در حالي كه كه كوله پشتي پر از خرج آرپي جي بردوش داشت با صابت منور دشمن در هاله اي از آتش ودر حالي كه قرآن كوچكي را از جيب در آورده ودست به سوي آسمان بلند كرده بود در مقابل ديدگان بهت زده ما همچون پروانه اي در آتش فنا سوخت وبه ديدار يار نايل آمد.
شهيد شفيع حليمي اصل:
شهيد شفيع حليمي اصل در سال 1342 ه.ش در شهر اردبيل به دنيا آمد از همان دوران كودكي زير نظر خانواده اي شهره به علم وتقوي مخصوصا تحت تأثير پدر بزرگشان كه خود از علماي بزرگ شهر وامام جماعت مسجد عالي قاپوي اردبيل بود رشونمو يافته كم كم به فضليت علم وتقوا آراسته گرديد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي به رغم قبولي دردانشگاه به علت حضور در جبهه هاي جنگ قادر به ادامه تحصيل نگرديد وبعدها پس از كسب دروس مقدماتي به قم عزيمت نموده به تحصيل علوم حوزوي مشغول شد عاقبت در دي ماه سال 1365 ودر عمليات كربلاي 4 پس از تحمل سالها رياضت در راه سير وسلوك الي الله ،لياقت وصال معبود را كسب نمود وقطره وجودش در آغوش در يا غنود وبه فيض شهادت نايل آمد .
شهيد شاپور خلفي زاده:

شهيدشاپور خلفي زاده در سال 1344 ه.ش در روستاي زنگير مغان در خانواده اي مومن ومعنهد به اسلام وانقلاب متول دشد وي پس از طي موفقيت آميز تحصيلات ابتدائي وراهنمائي به خاطر ادامه تحصيلات در زمينه علوم ومعارف ديني وارد حوزه علميه گرديد وبا جديت به بحث ودرس مشغول شد .سرانجام شاپور خلفي زاده ،سرانجام مجنون وار در عاشوراي بدر احرام بست ودر جزاير مجنون به وصال معشوق نايل آمد.

شهيد عادل دهقاني:
شهيد عادل دهقاني در سال 1348 ه.ش در يك خانواده محروم وفقير ولي متدين ومعتقد ومذهبي به اصول وفروع دين ودلباخته حضرت اباعبدالله الحسين(ع) چشم به جهان گشود بعداز اتمام دوره راهنمائي به علت عشق وعلاقه اش به اسلام عزيز عازم حوزه علميه اردبيل شد عازم جبهه مي شود به خط مقدم مي رود ودر آنجا دشمن كوردل منطقه را با حملات ناجوانمردانه شيميايي آلوده مي كند عادل نيز همراه گروه ديگري از رزمندگان مجروح مي شود وناچار راهي بيمارستان مي گردد بعد از مداواي طولاني نتيجه اي حاصل نمي شود وعادل كه در وادي عشق احرام برتن كرده است در بيمارستان طالقاني تهران به عهد خود وفا مي كند وعاشقانه به ديار دوست مي شتابد وبه افتخار شهادت نايل مي آيد ).

شهيد نادر ديرين:
شهيد نادر ديرين در سال 1341 ه.ش از تبار هابيليان تاريخ در شهر اردبيل چشم به جهان گشود پدر ومادرش اور انادر ناميدند از كودكي مسجد ومحراب انس گرفت آواي تكبير او در نمازهاي جماعت گرمي بخش محفل قدسيان در خانه خدا بود صداي نيكو وصوت حسن اودر قرائت قرآن هر شنونده اي را متحير مي ساخت .پس از اتمام دوره دبيرستان براي تبليغ دين ومذهب سوي مشهد مقدس روانه شد ودر كنار بارگاه قدس رضوي در حوزه علميه مشهد مشغول به كسب معارف الهي واسلامي شد زمان هجرت وي براي تحصيل علوم حوزوي به مشهد مقدس هر پنج شنبه در مسجد ميرزاعلي اكبر مرحوم ادامه داشت ودعاي سحر ماههاي رمضان اونيز كه از راديو پخش مي شد برمعنويت شهر مي افزود.نادر درطول دوران جنگ تحميلي با حضور در جبهه هاي جنگ علمش رابه عرصه كشانيد وسرانجام چون هميشه از اين عرصه نيز موفق وسربلند بيرون آمد وبا رسيدن به مقام شامخ شهادت در جوار يار آرام گرفت.

شهيد رحمت الله زكي پور:

شهيد رحمت الله زكي پور در سال 1342 ه.ش در دهستان سرسبز وبا صفاي ((شال)) از توابع شهرستان خلخال ديده برعالم هستي گشود .در سال 1359 براي كسب علوم ديني به خاطر علاقه وافر قلبي رهسپار قم گرديد وهمزمان با تحصيل علوم ديني وحوزوي در دبيرستان دين ودانش قم دروس دبيرستان خود را نيز ادامه داد .وي در تابستان 1360جهت ديدار با خانواده ودر واقع براي خداحافظي وكسب اجازه جهت عزيمت به جبهه به روستا بازگشت وسرانجام راهي مناطق جنگي جنوب كشور شد . رحمت در تاريخ24/6/60 در محل كرخه نور روح بي تابش از زندان تن رهايي يافت ودر جوار يار آرام گرفت.


شهيد مالك سبزعلي پور:
شهيد مالك سبزعلي پور در سال 1350ه.ش درروستاي زرج آباد از توابع شهرستان خلخال به دنيا آمد پس از طي دوران طفوليت وسپري ساختن ايام كودكي دردامان گرم خانواده تحصيلات ابتدائي وراهنمائي را در زادگاهش با موفقيت سپري نمود. پس از پايان دوره راهنمائي براي فرا گيري علوم اسلامي عازم حوزه علميه قم گرديده ودر مردسه الهادي مشغول به تحصيل شد.وي در تاريخ 12 بهمن سال 1365 جهت حضور در جبهه هاي جنگ ،رهسپار مناطق جنوب گرديد وبه جمع شيفتگان ودلدادگان كوي دوست وصف سرمستان باده ناب عشق الهي پيوست وسرانجام در تاريخ 20/1/66 در عمليات كربلاي 8 در منطقه شلمچه با اصابت تركش به فرق سر دعوت حق را لبيك گفت وبه ديدار يار نائل آمد .
شهيد مير طاهر سرمست زاده:

شهيد مير طاهر درزمستان 1343 ه.ش در روستاي صلوات از توابع مشگين شهر متولد شد پس از اتمام دوره راهنمائي در حوزه ملا ابراهيم اردبيل نام نويس كرد وبه تحصيل علوم ومعارف ديني پرداخت سرانجام در عمليات بيت المقدس 2 در سال 1366 روح پاك اين روحاني بسجي به ملكوت اعلي پيوست وپيكر پاك شهيددر روستاي صلوات تشييع شد وگوشه اي از اين خاك پاك را تطهير داد.
شهيد حسين سعادتمند:
اولين روز بهار 1343 ه.ش در روستاي آلني به دنيا آمد پس از اتمام دروه ابتدائي در حوزه علميه مشگين شهر مشغول به تحصيل علوم حوزوي شد شهيد حسين سعادتمند در يازدهم شهريور سال 1365 كه عقاب وار در كوه هاي حاجي عمران جولان مي كرد با اصابت تير مستقيم دشمن بال خونينش از پرواز ايستاد وجان والايش به معراج رفت.در شانزدهم شهريور 1365 پيكر مطهرش را در روستاي آلني به خاك سپردند .
شهيد حمزه سليم زاده :
شهيد حمزه سليم زاده روز تيرماه 1344 ه.ش در روستاي كويچ از توابع مشگين شهر چشم به جهان گشود به همراه تحصيل در حوزه علميه تهران در كارگاه خياطي نيز مشغول بكار مي شود وبا دستمزد ناچيزش هم هزينه خودراتأمين مي كند وهم اندك مبلغي براي پدر مي فرستد . اوسرانجام پس از سالها مبارزه جانانه وآگاهانه با دشمنان ،روز بيست ويكم دي ماه 1365 در عمليات كربلاي 5با اصابت تركش خمپاره نداي حق را لبيك گفت پيكر پاك شهيد در گلزار شهداي مشگين شهر به خاك سپرده اند.
شهيد مهدي شجري :
شهيد مهدي شجري در سال 1344 ه.ش در شهر اردبيل به دنيا آمد پس از طي دوران كودكي پابه مدرسه نهاده تحصيلات ابتدائي خود رابه پايان رسانيد پس از پيروز ي انقلاب اسلامي با عشق وعلاقه فراوان قلبي جهت تحصيل علوم حوزوي به همراه شهيد جعفر جهازي كه دوستي صميمانه با او داشت عازم حوزه علميه گرديد .سرانجام مهدي شجري در اسفندماه سال 1361 شهد شعادت را نوشيد وبه ديدار معبود شتافت .
شهيد عبدالرسول عليزاده:
شهيد عبدالرسول عليزاده در سال 1348 ه.ش در روستاي شال از توابع خلخال متولد شدبعدها براي تحصيل علوم ديني رهسپار حوزه علميه جعفريه خلخال گرديد وبراي تكميل علوم حوزوي عازم قم گرديد در طول دوران جنگ تحميلي چندين بار از قم عازم جبهه هاي جنگ شد در عمليات لشگر علي بن ابيطالب به جهاد في سبيل الله پرداخت . سرانجام در 20اسفندماه سال 1366در شلمچه برا اثر اصابت تركش به فرق سر به فيض شهادت نايل شد

 

منبع :

لاله هاي روحاني (تاليف امير رجبي)

گلواژه هایی از عالم شهود

شهيد محمد علي آل جعفر:
الهي وسيد مولا
از گناهان مابندگان گنه كارت در گذز ،عاقبت وآخرت مارا ختم به خير بفرما ، آخر عمرما را شهادت در راه خودت قرار بده وهنگام شهادت بدن ما را تكه تكه كن تا خون ، اين تكه هاي بدنمان را پاك كند تا با بدن پاك وعطر آگين در محضر تو حضور پيدا كنيم.
خدايا!
از تو مي خواهم كه همه عادت هاي بدي ار كه از من سرزده به كرم خودت عفو كني كه خيلي بنده بدي بوديم براي تو وحتي نتوانستيم كوچك ترين شكر از نعمت هاي تو را به جا بياوريم .
شهيد عليرضا امامي يگانه:

آنهايي كه هستند وتو دوستشان داري افزون كن وآنهايي كه هستند وتو دوستشان نمي داري نابود فرما وبه اين حقير كمك كن تا آنچه كه در دوستانم هست وتو آن را دوست نداري اصلاح كنم.
يا رب العالمين!
دوستي هاي مارا خالص وبراي رضاي خودت قرار بده ومرا از كساني قرار بده كه در زندگي ديگران را با توكل وتوسل به تو به سويت هدايت كنم.
تا كي در دستور هاي شيطان محصور باشم چشم از زيادي گناه بسته شده،دل گرفته وحركت ندارد وآه نمي كشد ماييم وجمع يارب يارب گويان
شهيد امين تيموري :
با رخدايا
تواز قلب من آگاه هستي ومي داني كه اين جمله را دايم زمزمه مي كنم كه پروردگارا براي بنده حقيرت اين توفيق را نصيب كن كه آنقدر در راه تو جنگ كنم تا بالاخره شجاعانه قطعه قطعه شوم .
بار پروردگارا
من از شدت سرور مي لرزم، زيراحق عظيمي برگردن من نهادي وبراي بنده روسياهت اين توفيق را عطا فرمودي كه براي حراست وپاسداري از قرآن واسلام وارد صحنه شوم ونمي دانم چگونه رضايت تورا جلب نمايم نمي دانم چگونه شكرانه اين نعمت ها را به جا آورم آرزو دارم همه چيز م را درراه تو اهدا كنم ، دلم مي خواهد خودم را قرباني كنم وبا كمال اخلاص آنچه دارم تقديم نمايم.
شهيد محمد ابراهيم پور :

در صحنه سنگين نبرد ،اين كه خالصانه تور اپرستش ميكنم نه براي بهشت توست ونه تزس از جهنم اين كه در صحراي سوزان كربلاي خونين ايران با لب تشنه وبا فرياد آتشين به هل من ناصر ينصرني حسين زمان ، اين فرياد زمانه ،يعني روح الله لبيك مي گويم به خاطر بهشت وجهنم تونيست.
حتي اگر در برنامه آفرينش جهانت از بهشت وجهنم سراغي نبود ستار العيوب !اي پناه بي پناهان !اي دادرس بي كسان واي خداي محمد وحسين !من تورا چون شايسته عبادت هستي عبادت مي كردم زمام (زمان امتحان است) بايد در بوته آزمايش بسوزيم وبا سوختن خود امتحان پس بدهيم زيار امام صادق (ع) مي فرمايد ما منا الا مقتول او شهيد من هم شهادت را انتخاب نمودم وبايد با آزمايش خوب شكايات فرشتگان را پاسخ گو باشيم.
شهيد علي اماني :
شكر مي كنم كه در اين دنياي لهو ولعب مرا از مرداب گناهان نجات دادي واز ميان لجن زارهاي پست مادي بيرون كشيدي و آتش عشقت را درد لم پديد آوردي محبت خودت واوليايت را در درونم قرار دادي لبانم را به ذكر خود مشغول ساختي واز لغويات نجاتم دادي
الهي !
مي داني كه هركس خواسته است بر شيطان پا بزند خواسته است راه ميان را انتخاب كند ،خواسته است با تو دمساز گردد خواسته است با تو هم سخن شود ،خواسته است به تكليف شرعي اش عمل كند به اينجا جبهه شتافته است من نيز در تبعيت از آنها خود را در جمع آنها جاي داده ام تا بلكه به خاطر آنها از من در گذري وقبولم كني .
شهيد نيتعلي جمشيدي :
خدواندا!
مرا از روندگان واقعي راه خودت قرار ده چرا كه كه روندگان راه تو پيروزند بنده حقيرت با دست خالي به سوي تو آمده وچيزي جز خروارهاگناه ومعصيت در خود احساس نمي كند
خدواندا!
تو مي داني كه تنها براي رضاي تو به اين مكان مقدس كه از خاك آن نداي هزاران شهيد بخون طپيده وگلگون شده بر گوش مي رسد گام نهاده ام .
خدواندا!
تو خود فرموده اي كه يا ايها الذين امنوا اصبروا وصابروا ورابطوا... مانيز در اين راه صبر وبردباري كرده واز وطن وناموس ودين خود دفاع خواهيم كرد .
شهيد سلطانعلي ابراهيم پور :
خدايا بارالها
بسوي در گاهت شتافته ودر راهت قدم گذاشته ام تا خودم را به تو برسانم امام اين بنده گنهكار با دست خالي برگشته واحساس كرده ام كه عاشقت را نپذيرفته اي مي دانم كه بنده خالصي نبوده ام مي دانم كه لياقت نداشته ام اما معبود بپذير بپذير اين رو سياه را كه ديگر توان وتحمل دوري ندارم
شهيد هادي قرآن نويس:
خدايا با!
دلم را متوجه خود كن وبسوي خود هدايت فرما پروردگارا به من شناختي بده تا به تو برسم وعلمي ده كه بندگي تو رابكنم وبس ،ودر راه وفاي به تو فقط تو در نظرم باشي وبس
لياقتي عطا كن تا دربند تو باشم واز بندهاي بندگانت بگريزم وبسوي تو پرواز كنم.
شهيد اكبر بضاعت پور :
از اين كه بعد از سال ها انتظار ،شبي را كه پيوسته در عشق او پرواز مي كردم دريافتم ،خداي منان را حمد وثنا مي گويم واز پروردگار بي همتا مي خواهم كه دراين شب كه حشمان ملائكه الله ومسلمانان جهان در انتظار آن است برا مت اسلامي مبارك قرار دهد وگناهان اين بنده مذنب وذليل وعصيان گر را بهلطف ورحمت خود عفو نمايد واين دل خونين ومحزون را به هدف ديرينه اش كه يعني شهادت في سبيل الله وپرواز به سوي لقاءالله است برساند.
پروردگارا!
من تورا ستايش مي كنم وبا جان ودل تو را مي پرستم چون تو شايسته ستايشي وپرستشي
شهيد سيد علي اصغر علوي:
پروردگارا!
از اين كه ايمان مرا نسبت به خود زياد فرمودي تا بتوانم در اين جنگ تحميلي شركت كنم وسهمي در اين عمل داشته باشم شكر گزارم.
خداوندا!
مرا ببخش كه نتوانسته ام تابه حال كار نيكي براي تو انجام دهم اميدوارم جهاد من در راه تو عمل نيكي نسبت به تو بوده است
شهيد مير عزيز سيد هاشمي :
خدايا!
چگونه وصيت نامه بنويسم در حالي كه سراپاگناه ومعصيت وتقصير ونافرماني هستم وچه گناهاني كه نكرده ام وچه معصيت هايي كه انجام نداده ام گرچه از رحمت وبخشش تو نااميد نيستم ولي ترسم از اين است كه نيامرزيده از دنيا بروم .....ورفتنم خالصانه نباشد وقبول در گاهت نشوم.
شهيد بهروز محمد نژاد:
خداوندا!
مرا ببخش كه نتوانستم كاري نيك انجام دهم وخدمت بزرگي به تو كنم من بي زبان وبي دست وپا در مقابل توچه كنم از دست من چه ساخته است.
خداوندا!
دست به سويت درازمي كنم واز تو تمنا مي كنم كه مرا ببخشي
خداوندا!
توشاهدي كه من چيزي عزيزتر از جانم ندارم كه درراه توفداي اسلام وقرآن كريم كنم.
شهيد عقيل عرش نشين :
بار پروردگارا!
معصومان وپاكان تو از چه مي نالند وما خود باختگان از چه مي ناليم اي قادر بي همتا اگر به تو روي نياوريم واز تو ياري نجوييم پس به چه كسي درد بي درمانمان را بازگو كنيم.
الهي!
با عظمت بي پايان وبا بزرگواري خودت ،همچنان آزرده لان را مي پذيري وخواهي پذيرفت چون تو مهربان ترين مهرباناني
شهيد حبيب آيشم :
خدايا!
اين جان بي ارزشم را در راه هدفم وآرمانم كه توهستي عطا كردم واگر صدها بار زنده شوم بدان كه باز يسوي توخواهم برگشت
بار الها!
قلب من براي تو مي تپد وبراي خون مي دهد خدايا از خون من سرزمين پر از شجاعت وشهامت را سيراب ساز تا محصولي بهتر دهد وآن جهاني شدن اسلام باشد نه چيز ديگر خدايا مال ندارم به كسي دهم خون ندارم كه باز فرياد كنم در زير خاكم اما زنده وبي باكم نه ترس دارم از اين كه تو مرا عذاب دهي ونه ترس دارم كه دراين دينا كه هما نند يك قفس است پوسيده شوم زنده ام وشاداب از بهر شهادت .
شهيد عزيز الله ايمانپور :
پروردگارا!
صبر وپايداري وزهد وپارسايي را هرگز درراه تو از دست نميدهم
با رخدايا !
تمام سختي ها مصيبت ها وگرسنگي ها را در راه تو قبول مي كنم واگر مرا تكه تكه كنند وبسوزانند ومانند شمع ذوب شوم هرگز ازادين تو ئست بردار نخواهم بود اي كاش هزاران جان داشتم ودر راه تو فدا مي كردم خدايا من بنده عاشق تو هستم با اين كه عاشقم ولي بنده اي گناه كار وشرمنده ام مرا با نصرت وياري ات به راه درست هدايت كن تا با لطف تو خود را بشناسم .
شهيد رحيم بي مقدار:
خدايا!
معصيت هايم را با چشم بصيرت در نظرم تجسم نموده ام وبر خود مي نالم ومي سوزم وآه مي كشم خدايا!توآن قدر حليمي كه پرده عصمت بندگانت را هرگز ندريدي تا آبرو وحيثيت آنان فاش وبرملا شود.
خدايا!
اگر وجودم زير تانك خصم برود واستخان هايم همچون گوشت كوبيده برروي سنگ هاي سوزان جنوب خوزستان بچسبد باز شكرت خواهم كرد چراكه از بلال حبشي اين درس را آموخته ام.
شهيد جواد پار:
خدايا!
تورا به بزرگي ات مي ستايم وتورا به خاطر همه نعمت هاي بي شمارت شكر گزارم.
تورا به خاطر رسولانت در زمين كه براي هدايت واين كه بندگانت هرگز بي سرپرست نمانند فرستادي سپاس مي گويم.
اميدورام توانسته باشم با خون خود جزء خون هايي شده باشم كه چون سيل درخت پاينده اسلام را آبياري مي كند .
شهيد عبدالاحد پوراسكندر:
خدايا!
توخود به اعمال بندگانت شاهدي ونيك مي داني كه من چه گناهان زيادي كرده ام وچقدر توبه كرده ام وباز توبه شكسته ام پس خداوندا از تو آمرزش مي خواهم واميدوارم كه اين بنده حقير را مورد توجه خود قرار داده وگناهم را ببخشي.
قلب ودلم وتمام وجودم سرشار از عشق ومحبت تو ومحمد آل محمد شده است تو خود نيت مرا خالص گردان واين عشق ومحبت را نسبت به خود ورسولت وآل اودر وجودم بيشتر فرما
تو خود مي داني كه من با چه نيت وهدفي به جبهه آمده ام پس راهي كه به سوي تو باشد معناي ترس در آن نيست زيرا عاشق معشوق مي خواهد وهميشه در پي معوق خود مي رود وسختي ها ورنج ها مي كشد وپروانه وار مي سوزد وبعدراحت مي گردد .
شهيد جاويد صادق جاويدي :
خدايا!
نمي دانم با چه رويي به سوي تو بيايم هيچ زاد وتوشه اي براي آخرت فراهم نكرده ام فقط با كوله باري پر از گناه واز ديار عشق مي آيم
بنده روسياهت وگناهكارت را بپذير ومرا از درگاه مران
شهادت را نصيبم كن وهنگام شهادت بدنم راقطعه قطعه فرما تا در نزد علي اكبر وشهدايي كه بدنشان قطعه قطعه شده است روسياه وشرمنده نباشم.
شهيد مختار نظيرزاده:
بارخدايا!
اين قطره خون ناچيز وجان ناقابل مرا درراه گسترش اسلام بپذير واگر ما آن لياقت را اشته باشيم كه قطره خون ناقابل مادرراه مكتب تو ريخته شود تا اسلام واهداف انقلاب اسلامي در سراسر جهان پيش رود پس خدايا هزار بار به ما جان بده تا در راه تو مبارزه كرده وبه شهادت برسيم.
شهيد مير حبيب سيد گرمرودي :
خداوندا!
نداي تورا شنيدم وبه آن لبيك گفتم اكنون از تو آمرزش گناهانم را مي طلبم
اي كاش در راه تو مي مردم وزنده مي شدم وباز مي جنگيدم وديگر بار قرباني تو مي شدم كه شايد گناهانم مورد بخشش تو قرار گيرد ومرا در صف ديگران مومنان قرار دهي
شهيد سيد كاظم هاشمي:
با رالها!
به مقربان در گاهت مرا انسان شايسته اي كن آن گونه كه بتوانم حق بندگي تو را به جاي آورم
به آبروي آل محمد گناهان مرا ببخش وبيامرز وپاك گردان
شهيد داور يسري :
خدايا!
اگر توفيق شهادت نيست مار از منتظران حضرت مهدي (عج)قرار بده زيرا انتظار ظهور مهدي (عج) انتظاري است جهت آماده شدن براي انتظاري بزرگ تروآن ديدار خداوند تبارك وتعالي
توفيق بده كه از افق توحيد سرزده ودر س ايثار هايمان در الي الله المصير ،نه غروب ،كه طلوع كنيم.
به جبهه سرخ حق عليه با طل آمده ام نمي دانم آيا زنده به كاشانه ام باز مي گردم يا اين كه توفيق شتافتن به لقاي توراپيدا كنم.
شهيد سليم نوعي اقدم:
خدايا ! اي پناه ما !آفريدگارا !
مابه خود ستم كرده ايم اينك به گناهان خود اعتراف مي كنيم پيش از آنكه كه قيامت سررسد مي پرسيم آيا راه گريزي هست؟
اما خدايا اگر درفرداي قيامت بريم پيش رسول الله تا شفيع ما باشد قبول نكرد چه مي گوييم
خدايا!
من با تو در شهادت دوستانم در پرپر شدن لاله هاي جوان گلستان ايران عزيز به هنگام بلند شدن ناله هاي كودكان مادر از دست داده در بمباران هاي دشمن پيمان بستم وعهد نمودم كه تا پيان راه بروم وحال بر پيمان خود وفا كرده ام .
شهيد ناصر چهر برقي:
بارالها!
توشاهدي كه در مقابل اين نعمت عظماي جوارح وصحت بدن از شكرت عاجزم با چه دعايي ونيازي با چه اعمالي در مقابل اين بركت ورحمت عكس العمل نشان دهم باشد تا بتوانم با بدن پاره پاره شده ام ويا پيكر بدون سرم در اين بيا بان هاي گمنام خالصانه جان فداي اسلام عزيز كنم.
شهيد نادر اصغري :
خدايا!
چقدر كريم ومهرباني كه بندگان گناهكار را نيز از درگاه خود مأيوس نمي كني
شهيد يوسف آقاخاني:
بار خدايا!
مرا از شب زنده داران قرار بده تا تورا ستايش كنم
شهيد قربان ابراهيم پور :
خدايا!
مار ااز غرور ،خود بيني،حسد وخود پسنديي كه باعث نابودي انسان مي شود حفظ فرما ... ما را نبخشيده از دنيا نبر ومرگ ما را در راه خود وپيامبرت قرار بده ودشمنان خود وپيامبرت را به دست ما هلاك گردان .
شهيد محمد صادق افضلي فرد:
بارالها!
دل هايمان را به نور ايمان منور ،نياتمان را خالص،گام هايمان را استوار وما را دراين جهاد مقدس كه براي جلب رضاي توست موفق بدار وبركافران ومتجاوزان پيروز فرما.
شهيد عليرضا روشني:
خدايا!
مرا بر اعصابم مسلط كن تا به ناحق براثر خشم ،خون بي گناهي را بر زمين نريزم
به اميد تو به خاطر تو براي جنگ با كفار وبي وطنان مي روم باشدكه پيروز وسرافراز به آغوش گرم شهادت رهنمون شوم.

منبع :

كتاب زمزمه آسماني (مولف مجيد جبيبي مشكيني )

 

منبع :

لاله هاي روحاني (تاليف امير رجبي)

گلواژه هایی از عالم شهود

شهيد محمد علي آل جعفر:
الهي وسيد مولا
از گناهان مابندگان گنه كارت در گذز ،عاقبت وآخرت مارا ختم به خير بفرما ، آخر عمرما را شهادت در راه خودت قرار بده وهنگام شهادت بدن ما را تكه تكه كن تا خون ، اين تكه هاي بدنمان را پاك كند تا با بدن پاك وعطر آگين در محضر تو حضور پيدا كنيم.
خدايا!
از تو مي خواهم كه همه عادت هاي بدي ار كه از من سرزده به كرم خودت عفو كني كه خيلي بنده بدي بوديم براي تو وحتي نتوانستيم كوچك ترين شكر از نعمت هاي تو را به جا بياوريم .
شهيد عليرضا امامي يگانه:

آنهايي كه هستند وتو دوستشان داري افزون كن وآنهايي كه هستند وتو دوستشان نمي داري نابود فرما وبه اين حقير كمك كن تا آنچه كه در دوستانم هست وتو آن را دوست نداري اصلاح كنم.
يا رب العالمين!
دوستي هاي مارا خالص وبراي رضاي خودت قرار بده ومرا از كساني قرار بده كه در زندگي ديگران را با توكل وتوسل به تو به سويت هدايت كنم.
تا كي در دستور هاي شيطان محصور باشم چشم از زيادي گناه بسته شده،دل گرفته وحركت ندارد وآه نمي كشد ماييم وجمع يارب يارب گويان
شهيد امين تيموري :
با رخدايا
تواز قلب من آگاه هستي ومي داني كه اين جمله را دايم زمزمه مي كنم كه پروردگارا براي بنده حقيرت اين توفيق را نصيب كن كه آنقدر در راه تو جنگ كنم تا بالاخره شجاعانه قطعه قطعه شوم .
بار پروردگارا
من از شدت سرور مي لرزم، زيراحق عظيمي برگردن من نهادي وبراي بنده روسياهت اين توفيق را عطا فرمودي كه براي حراست وپاسداري از قرآن واسلام وارد صحنه شوم ونمي دانم چگونه رضايت تورا جلب نمايم نمي دانم چگونه شكرانه اين نعمت ها را به جا آورم آرزو دارم همه چيز م را درراه تو اهدا كنم ، دلم مي خواهد خودم را قرباني كنم وبا كمال اخلاص آنچه دارم تقديم نمايم.
شهيد محمد ابراهيم پور :

در صحنه سنگين نبرد ،اين كه خالصانه تور اپرستش ميكنم نه براي بهشت توست ونه تزس از جهنم اين كه در صحراي سوزان كربلاي خونين ايران با لب تشنه وبا فرياد آتشين به هل من ناصر ينصرني حسين زمان ، اين فرياد زمانه ،يعني روح الله لبيك مي گويم به خاطر بهشت وجهنم تونيست.
حتي اگر در برنامه آفرينش جهانت از بهشت وجهنم سراغي نبود ستار العيوب !اي پناه بي پناهان !اي دادرس بي كسان واي خداي محمد وحسين !من تورا چون شايسته عبادت هستي عبادت مي كردم زمام (زمان امتحان است) بايد در بوته آزمايش بسوزيم وبا سوختن خود امتحان پس بدهيم زيار امام صادق (ع) مي فرمايد ما منا الا مقتول او شهيد من هم شهادت را انتخاب نمودم وبايد با آزمايش خوب شكايات فرشتگان را پاسخ گو باشيم.
شهيد علي اماني :
شكر مي كنم كه در اين دنياي لهو ولعب مرا از مرداب گناهان نجات دادي واز ميان لجن زارهاي پست مادي بيرون كشيدي و آتش عشقت را درد لم پديد آوردي محبت خودت واوليايت را در درونم قرار دادي لبانم را به ذكر خود مشغول ساختي واز لغويات نجاتم دادي
الهي !
مي داني كه هركس خواسته است بر شيطان پا بزند خواسته است راه ميان را انتخاب كند ،خواسته است با تو دمساز گردد خواسته است با تو هم سخن شود ،خواسته است به تكليف شرعي اش عمل كند به اينجا جبهه شتافته است من نيز در تبعيت از آنها خود را در جمع آنها جاي داده ام تا بلكه به خاطر آنها از من در گذري وقبولم كني .
شهيد نيتعلي جمشيدي :
خدواندا!
مرا از روندگان واقعي راه خودت قرار ده چرا كه كه روندگان راه تو پيروزند بنده حقيرت با دست خالي به سوي تو آمده وچيزي جز خروارهاگناه ومعصيت در خود احساس نمي كند
خدواندا!
تو مي داني كه تنها براي رضاي تو به اين مكان مقدس كه از خاك آن نداي هزاران شهيد بخون طپيده وگلگون شده بر گوش مي رسد گام نهاده ام .
خدواندا!
تو خود فرموده اي كه يا ايها الذين امنوا اصبروا وصابروا ورابطوا... مانيز در اين راه صبر وبردباري كرده واز وطن وناموس ودين خود دفاع خواهيم كرد .
شهيد سلطانعلي ابراهيم پور :
خدايا بارالها
بسوي در گاهت شتافته ودر راهت قدم گذاشته ام تا خودم را به تو برسانم امام اين بنده گنهكار با دست خالي برگشته واحساس كرده ام كه عاشقت را نپذيرفته اي مي دانم كه بنده خالصي نبوده ام مي دانم كه لياقت نداشته ام اما معبود بپذير بپذير اين رو سياه را كه ديگر توان وتحمل دوري ندارم
شهيد هادي قرآن نويس:
خدايا با!
دلم را متوجه خود كن وبسوي خود هدايت فرما پروردگارا به من شناختي بده تا به تو برسم وعلمي ده كه بندگي تو رابكنم وبس ،ودر راه وفاي به تو فقط تو در نظرم باشي وبس
لياقتي عطا كن تا دربند تو باشم واز بندهاي بندگانت بگريزم وبسوي تو پرواز كنم.
شهيد اكبر بضاعت پور :
از اين كه بعد از سال ها انتظار ،شبي را كه پيوسته در عشق او پرواز مي كردم دريافتم ،خداي منان را حمد وثنا مي گويم واز پروردگار بي همتا مي خواهم كه دراين شب كه حشمان ملائكه الله ومسلمانان جهان در انتظار آن است برا مت اسلامي مبارك قرار دهد وگناهان اين بنده مذنب وذليل وعصيان گر را بهلطف ورحمت خود عفو نمايد واين دل خونين ومحزون را به هدف ديرينه اش كه يعني شهادت في سبيل الله وپرواز به سوي لقاءالله است برساند.
پروردگارا!
من تورا ستايش مي كنم وبا جان ودل تو را مي پرستم چون تو شايسته ستايشي وپرستشي
شهيد سيد علي اصغر علوي:
پروردگارا!
از اين كه ايمان مرا نسبت به خود زياد فرمودي تا بتوانم در اين جنگ تحميلي شركت كنم وسهمي در اين عمل داشته باشم شكر گزارم.
خداوندا!
مرا ببخش كه نتوانسته ام تابه حال كار نيكي براي تو انجام دهم اميدوارم جهاد من در راه تو عمل نيكي نسبت به تو بوده است
شهيد مير عزيز سيد هاشمي :
خدايا!
چگونه وصيت نامه بنويسم در حالي كه سراپاگناه ومعصيت وتقصير ونافرماني هستم وچه گناهاني كه نكرده ام وچه معصيت هايي كه انجام نداده ام گرچه از رحمت وبخشش تو نااميد نيستم ولي ترسم از اين است كه نيامرزيده از دنيا بروم .....ورفتنم خالصانه نباشد وقبول در گاهت نشوم.
شهيد بهروز محمد نژاد:
خداوندا!
مرا ببخش كه نتوانستم كاري نيك انجام دهم وخدمت بزرگي به تو كنم من بي زبان وبي دست وپا در مقابل توچه كنم از دست من چه ساخته است.
خداوندا!
دست به سويت درازمي كنم واز تو تمنا مي كنم كه مرا ببخشي
خداوندا!
توشاهدي كه من چيزي عزيزتر از جانم ندارم كه درراه توفداي اسلام وقرآن كريم كنم.
شهيد عقيل عرش نشين :
بار پروردگارا!
معصومان وپاكان تو از چه مي نالند وما خود باختگان از چه مي ناليم اي قادر بي همتا اگر به تو روي نياوريم واز تو ياري نجوييم پس به چه كسي درد بي درمانمان را بازگو كنيم.
الهي!
با عظمت بي پايان وبا بزرگواري خودت ،همچنان آزرده لان را مي پذيري وخواهي پذيرفت چون تو مهربان ترين مهرباناني
شهيد حبيب آيشم :
خدايا!
اين جان بي ارزشم را در راه هدفم وآرمانم كه توهستي عطا كردم واگر صدها بار زنده شوم بدان كه باز يسوي توخواهم برگشت
بار الها!
قلب من براي تو مي تپد وبراي خون مي دهد خدايا از خون من سرزمين پر از شجاعت وشهامت را سيراب ساز تا محصولي بهتر دهد وآن جهاني شدن اسلام باشد نه چيز ديگر خدايا مال ندارم به كسي دهم خون ندارم كه باز فرياد كنم در زير خاكم اما زنده وبي باكم نه ترس دارم از اين كه تو مرا عذاب دهي ونه ترس دارم كه دراين دينا كه هما نند يك قفس است پوسيده شوم زنده ام وشاداب از بهر شهادت .
شهيد عزيز الله ايمانپور :
پروردگارا!
صبر وپايداري وزهد وپارسايي را هرگز درراه تو از دست نميدهم
با رخدايا !
تمام سختي ها مصيبت ها وگرسنگي ها را در راه تو قبول مي كنم واگر مرا تكه تكه كنند وبسوزانند ومانند شمع ذوب شوم هرگز ازادين تو ئست بردار نخواهم بود اي كاش هزاران جان داشتم ودر راه تو فدا مي كردم خدايا من بنده عاشق تو هستم با اين كه عاشقم ولي بنده اي گناه كار وشرمنده ام مرا با نصرت وياري ات به راه درست هدايت كن تا با لطف تو خود را بشناسم .
شهيد رحيم بي مقدار:
خدايا!
معصيت هايم را با چشم بصيرت در نظرم تجسم نموده ام وبر خود مي نالم ومي سوزم وآه مي كشم خدايا!توآن قدر حليمي كه پرده عصمت بندگانت را هرگز ندريدي تا آبرو وحيثيت آنان فاش وبرملا شود.
خدايا!
اگر وجودم زير تانك خصم برود واستخان هايم همچون گوشت كوبيده برروي سنگ هاي سوزان جنوب خوزستان بچسبد باز شكرت خواهم كرد چراكه از بلال حبشي اين درس را آموخته ام.
شهيد جواد پار:
خدايا!
تورا به بزرگي ات مي ستايم وتورا به خاطر همه نعمت هاي بي شمارت شكر گزارم.
تورا به خاطر رسولانت در زمين كه براي هدايت واين كه بندگانت هرگز بي سرپرست نمانند فرستادي سپاس مي گويم.
اميدورام توانسته باشم با خون خود جزء خون هايي شده باشم كه چون سيل درخت پاينده اسلام را آبياري مي كند .
شهيد عبدالاحد پوراسكندر:
خدايا!
توخود به اعمال بندگانت شاهدي ونيك مي داني كه من چه گناهان زيادي كرده ام وچقدر توبه كرده ام وباز توبه شكسته ام پس خداوندا از تو آمرزش مي خواهم واميدوارم كه اين بنده حقير را مورد توجه خود قرار داده وگناهم را ببخشي.
قلب ودلم وتمام وجودم سرشار از عشق ومحبت تو ومحمد آل محمد شده است تو خود نيت مرا خالص گردان واين عشق ومحبت را نسبت به خود ورسولت وآل اودر وجودم بيشتر فرما
تو خود مي داني كه من با چه نيت وهدفي به جبهه آمده ام پس راهي كه به سوي تو باشد معناي ترس در آن نيست زيرا عاشق معشوق مي خواهد وهميشه در پي معوق خود مي رود وسختي ها ورنج ها مي كشد وپروانه وار مي سوزد وبعدراحت مي گردد .
شهيد جاويد صادق جاويدي :
خدايا!
نمي دانم با چه رويي به سوي تو بيايم هيچ زاد وتوشه اي براي آخرت فراهم نكرده ام فقط با كوله باري پر از گناه واز ديار عشق مي آيم
بنده روسياهت وگناهكارت را بپذير ومرا از درگاه مران
شهادت را نصيبم كن وهنگام شهادت بدنم راقطعه قطعه فرما تا در نزد علي اكبر وشهدايي كه بدنشان قطعه قطعه شده است روسياه وشرمنده نباشم.
شهيد مختار نظيرزاده:
بارخدايا!
اين قطره خون ناچيز وجان ناقابل مرا درراه گسترش اسلام بپذير واگر ما آن لياقت را اشته باشيم كه قطره خون ناقابل مادرراه مكتب تو ريخته شود تا اسلام واهداف انقلاب اسلامي در سراسر جهان پيش رود پس خدايا هزار بار به ما جان بده تا در راه تو مبارزه كرده وبه شهادت برسيم.
شهيد مير حبيب سيد گرمرودي :
خداوندا!
نداي تورا شنيدم وبه آن لبيك گفتم اكنون از تو آمرزش گناهانم را مي طلبم
اي كاش در راه تو مي مردم وزنده مي شدم وباز مي جنگيدم وديگر بار قرباني تو مي شدم كه شايد گناهانم مورد بخشش تو قرار گيرد ومرا در صف ديگران مومنان قرار دهي
شهيد سيد كاظم هاشمي:
با رالها!
به مقربان در گاهت مرا انسان شايسته اي كن آن گونه كه بتوانم حق بندگي تو را به جاي آورم
به آبروي آل محمد گناهان مرا ببخش وبيامرز وپاك گردان
شهيد داور يسري :
خدايا!
اگر توفيق شهادت نيست مار از منتظران حضرت مهدي (عج)قرار بده زيرا انتظار ظهور مهدي (عج) انتظاري است جهت آماده شدن براي انتظاري بزرگ تروآن ديدار خداوند تبارك وتعالي
توفيق بده كه از افق توحيد سرزده ودر س ايثار هايمان در الي الله المصير ،نه غروب ،كه طلوع كنيم.
به جبهه سرخ حق عليه با طل آمده ام نمي دانم آيا زنده به كاشانه ام باز مي گردم يا اين كه توفيق شتافتن به لقاي توراپيدا كنم.
شهيد سليم نوعي اقدم:
خدايا ! اي پناه ما !آفريدگارا !
مابه خود ستم كرده ايم اينك به گناهان خود اعتراف مي كنيم پيش از آنكه كه قيامت سررسد مي پرسيم آيا راه گريزي هست؟
اما خدايا اگر درفرداي قيامت بريم پيش رسول الله تا شفيع ما باشد قبول نكرد چه مي گوييم
خدايا!
من با تو در شهادت دوستانم در پرپر شدن لاله هاي جوان گلستان ايران عزيز به هنگام بلند شدن ناله هاي كودكان مادر از دست داده در بمباران هاي دشمن پيمان بستم وعهد نمودم كه تا پيان راه بروم وحال بر پيمان خود وفا كرده ام .
شهيد ناصر چهر برقي:
بارالها!
توشاهدي كه در مقابل اين نعمت عظماي جوارح وصحت بدن از شكرت عاجزم با چه دعايي ونيازي با چه اعمالي در مقابل اين بركت ورحمت عكس العمل نشان دهم باشد تا بتوانم با بدن پاره پاره شده ام ويا پيكر بدون سرم در اين بيا بان هاي گمنام خالصانه جان فداي اسلام عزيز كنم.
شهيد نادر اصغري :
خدايا!
چقدر كريم ومهرباني كه بندگان گناهكار را نيز از درگاه خود مأيوس نمي كني
شهيد يوسف آقاخاني:
بار خدايا!
مرا از شب زنده داران قرار بده تا تورا ستايش كنم
شهيد قربان ابراهيم پور :
خدايا!
مار ااز غرور ،خود بيني،حسد وخود پسنديي كه باعث نابودي انسان مي شود حفظ فرما ... ما را نبخشيده از دنيا نبر ومرگ ما را در راه خود وپيامبرت قرار بده ودشمنان خود وپيامبرت را به دست ما هلاك گردان .
شهيد محمد صادق افضلي فرد:
بارالها!
دل هايمان را به نور ايمان منور ،نياتمان را خالص،گام هايمان را استوار وما را دراين جهاد مقدس كه براي جلب رضاي توست موفق بدار وبركافران ومتجاوزان پيروز فرما.
شهيد عليرضا روشني:
خدايا!
مرا بر اعصابم مسلط كن تا به ناحق براثر خشم ،خون بي گناهي را بر زمين نريزم
به اميد تو به خاطر تو براي جنگ با كفار وبي وطنان مي روم باشدكه پيروز وسرافراز به آغوش گرم شهادت رهنمون شوم.

منبع :

كتاب زمزمه آسماني (مولف مجيد جبيبي مشكيني )

«بسم الله الرحمن الرحیم»

«ما از شهری حسینی آمده ایم، ما بچه های اردبیلیم، تا ما را داری، نباید ترسی به خود راه بدهی، هر چند در محاصره ایم، اما ابوالفضل وار می جنگیم و ابوالفضل وار می میریم تا به چمران آسیبی نرسد. صدتا صدام هم بیاید، یک تار موی تو را به کسی نمی دهیم...»


در فکر مقدمه ای بودیم تا مطلب مربوط به شهدای اردبیل را با آن آغاز کنیم، خیلی گشتیم تا اینکه این چند جمله را از یکی از فرزندان این دیار حسینی، سیّد جعفر خراسانی رزمنده دلاور جنگهای نامنظم و یاور شهید چمران یافتیم که با وجود محاصره سخت دشمن در دهلاویه اینگونه عاشقانه و مردانه سخن می گوید.

بلی، به یقین لاله های سرخ این استان یک معلم و الگو بیشتر ندارند: قمر منیر بنی هاشم ابوالفضل العباس و زیباست میزان ارادت رزمندگان اردبیل نسبت به سردار کربلاء: سپاهش مزین به نام «حضرت عباس»، گردانی به نام «ابوالفضل» و گردانی دیگر به نام «قمر بنی هاشم»!

ایران پیکری واحد است و اقوام و نژادها و شهرهای مختلف آن به مثابه اعضای متناسب این پیکر، و ارزنده نیست در این میان عضوی را با عضوی دیگر بسنجیم و مقایسه کنیم. هدف ما نیز از این بخش تنها ذکری مختصر از لاله های سرخ این دیار حسینی است.

زندگينامه شهداي فرماندهان استان اردبيل

شاپور برزگر گلمغاني:
شاپور بزرگر ،در 22آبان ماه 1336 از مادري به نام سريه در خانواده اي نسبتاً مرفه ومذهبي رشتي داشت، از اين رو رهبري ساير بچه ها و همبازيهايش را به دست مي گرفت و به هنگام بازي همه را تحت نظارت خود در مي آورد .
در سال 1343 به دبستان شمس حكيمي (ابوذر فعلي) رفت. در سال 1348 مقطع راهنمايي را گذراند و در سال 1352 راهي دبيرستان شريعتي اردبيل شد.در طول مدت تحصيل از كمك به پدر در دامداري غفلت نمي ورزيد و حتي گاهي در كارهاي خانه به مادرش كمك مدر شهرستان اردبيل بدنيا آمد. پدرش (اسكندر) به همراه برادران خود در خانه اي كه از پدر به ارث برده بود، زندگي مي كردند. شهيد در كودكي نسبت به همسالان خود قدبلندتر بود و هيكل د
ي كرد؛ علاوه بر اين هنگامي كه دانش آموز دبيرستان بود در حرفه آهنگري وپنجره سازي مشغول به كار شد.
در سالهاي نوجواني به كشتي علاقه مند شد و به صورت نيمه حرفه اي ورزش را ادامه داد و چندين بار موفق به كسب رتبه در اين رشته گرديد .
پس از پايان تحصيل و كسب مدك ديپلم براي مدت كوتاهي در تهران به كار مشغول شد اما به اردبيل بازگشت و در كارگاه آهنگري كه پدر برايش داير كرده بود، به كار پرداخت در همين زمان به قيد قرعه از خدمت سربازي معاف شد.
با شروع انقلاب و تظاهرات عليه رژيم پهلوي، به صف تظاهر كنندگان پيوست و در مواقع ضروري در ساختن كوكتل مولوتوف، پخش اعلاميه، شعار نويسي روي ديوار و ... بسيار فعال بود، تا آنجا كه به اتفاق چند تن از دوستانش پس از شناسايي منزل يك ساواكي، شبانه ماشين فرد ساواكي را به آتش كشيدند، فرداي آن روز شاپور دستگير شد و در كلانتري اردبيل مورد ضرب و شتم مأموران قرار گرفت و به زندان انتقال يافت، اما پس از آزادي از زندان همچنان همراه مردم در تظاهرات شركت مي جست و به فعاليتهاي خود ادامه مي داد، حتي چندين بار تحت تعقيب قرار گرفت، اما نتوانستند او را دستگير نمايند.
شاپور در هنگام ورود حضرت امام خميني (ره) به تهران، جزو استقبال كنندگان بود و با پيروزي انقلاب اسلامي در بنياد مسكن اردبيل به عنوان مسئول تحقيق مشغول به كار شد. مدتي بعد ضرورتاً به چوپ بري چوكا در نزديكي هشتپر طوالش گيلان رفت و در حفظ جنگل و رسيدگي به دهات سعي بسيار كرد. او سپس با سمت فرمانده گروه حفاظت از كارخانه كاغذسازي چوكا در برقراري نظم، نقش فعالي ايفا كرد و چندي بعد به اردبيل بازگشت وپس از گذارنيدن دوره هاي آموزش نظامي به عضويت سپاه پاسداران درآمد. او در تشكيل بسيج شهرستان اردبيل از فعالان اين نهاد بود و در آموزش بسيجيان اهتمام مي ورزيد.
در همين دوره بود كه با خانم رؤيا احمديان آشنا شد. وی درباره نحوه آشنايي خود با شاپور بزرگر و جزئیات زندگی مشترکشان اینگونه مي گويد:
«من در بسيج خواهران كه آن موقع تشكيلات گسترده اي نداشت، با برادرزاده ايشان آشنا شدم و از اين طريق به خانواده بزرگر معرفي شدم، روزي كه به خواستگاري آمدند، تمام صحبتهاي شاپور حال و هوايي الهي داشت، از من خواستند كه در زندگي جديد، حضرت زهرا (سلام الله علیها) را الگوي خود قرار دهم و باهم به قرآن قسم خورديم تا نسبت به هم وفادار باشيم، مراسم عروسي بسيار ساده و بدون هيچگونه تجملي برگزار شد.
بيش از برگزاری مراسم عروسی، در نامه اي به من نوشته بود: اي كاش زمينه مساعد بود، باهم به جبهه حق عليه باطل مي رفتيم و در كنار جوانان مسلمان جشن عروسي را برپا مي كرديم. حدود 2 سال اول زندگي را در خانه پدري شان زندگي كرديم تا توانست خانه مستقلي بسازد. وی در مسائل سياسي بسيار حساس بود، روزي كتابي برايم آورد و گفت: چون وقت ندارم، اين كتاب را بخوان وخلاصه كن تامن خلاصه آن را بخوانم، گفتم: بگذار براي وقت ديگر، پاسخ داد: همانطور كه در مقابل دشمنان از نظر نظامي آماده هستيم، بايد در مقابل منافقين هم كه در سطح شهر هستند، از لحاظ عقيدتي نيز بايستيم ومقابله كنيم».
شاپور در جريان مقابله با منافقين فعاليت بسيار داشت و گاه شبها تا صبح در سطح شهر گشتزنی می کرد و اعلاميه آنها را جمع آوري مي كرد.
با شروع جنگ تحميلي و پيشروي دشمن به سوي آبادان وخرمشهر، راهي جبهه شد و به اتفاق دوستانش به دفاع از آبادان پرداخت و در طي يك عمليات محدود مجروح شد. او پس از بهبودی در سپاه پاسداران اردبيل به سمت معاون فرماندهي مشغول خدمت شد وبعد از مدتي، مسئوليت واحد آموزش را برعهده گرفت.
در تاريخ 11/2/1361 چند روز قبل از شروع عمليات فتح المبين به جبهه اعزام شد ودر منطقه حسينيه بين اهواز و خرمشهر توان فرماندهي و شجاعت خود را نشان داد، در اين عمليات همراه نفرات گروهان شهيد باهنر كه فرماندهي آن را به عهده داشت، با پاتك دشمن به مقابله برخاست و دشمن را به عقب نشيني وادار كرد. استعداد نيروهاي دشمن در اين پاتك سه تيپ بود، مدتي بعد به جبهه رود نيسان و از آنجا به خرمشهر (شلمچه ) رفت. شاپور در اولين مرحله از عمليات بيت المقدس به همراه دوست و يار صميمي خود جعفر جهازي نيز شركت داشت، در اين عمليات جعفر به شهادت رسيد و شاپور از ناحيه كتف مجروح شد و پس از مداوا و ارائه گزارش عمليات به شلمچه رفت ودر ضمن يك نبرد سخت به اتفاق چند نفر از همرزمانش موفق شد جنازه شهيد جعفر جهازي را به عقب بياورد. این فرمانده دلاور در عمليات آزادسازي خرمشهر نیز شركت داشت و پس از خاتمه عمليات به اردبيل بازگشت، اما در اردبيل به علت اينكه زنده برگشته است، هدف اتهام برخي از بستگان شهداء قرار گرفت.
بعد از عمليات بيت المقدس به خاطر شهادت عده اي از دوستانش بسيار متأثر بود ومدام ياد آنها را مرور مي كرد و به زبان مي آورد، او براي خود در خانه اتاقي كوچك ساخته واسم آن را حجله گاه شهدا گذاشته بود و تصاوير شهدا را بر ديوار آن نصب كرده و در آنجا با خود خلوت مي كرد و به عبادت مي پرداخت؛ اين حوادث زمينه تحولي دروني را براي او فراهم كرد و در تاريخ 11/8/1361 دوباره عازم جبهه گرديد ودر سمت مسئول آموزش لشكر 31 عاشورا به كار مشغول شد، اما به دليل بروز تأخير در عمليات به اردبيل بازگشت. در عمليات والفجر مقدماتي بهمن سال 1361 مسئول آموزش نظامي تيپ 9 بود، در عمليات والفجر 1 فرماندهي گردان حبيب بن مظاهر را به عهده داشت و پس از اين عمليات به فرماندهي پادگان آموزشي شهيد پيرزاده اردبيل منصوب شد. در تاريخ 14/2/1362 در اثر انفجار نارنجك در پادگان آموزشي دست راستش از مچ قطع شد. بعد از ترخيص از بيمارستان شهيد مصطفي خميني تبريز به مدت سه ماه مسئوليت واحد آموزش نظامي منطقه پنج كشوري را عهده دار بود.
شاپور ابتدا صاحب دختري به نام عذرا شد و بعد از وی پسرش محمد به دنيا آمد، رابطه پدر با دختر عاطفي بود، در عين حال نمي خواست كه فرزندانش دلبسته حضور او باشند به اين دليل به همسرش مي گفت: «بعد از شهادتم سعي كن جاي خالي مرا پركني ونگذاري فرزندانم نبود پدر را احساس كنند».
در مرحله سوم عمليات وافجر 4 و در ارتفاعات شيخ گزنشين در سمت مسئول محور لشكر 31 عاشورا در خاك عراق (پنجوين) به تاريخ 13/8/1362 در اثر تير دوشكا و اصابت تركش به شهادت رسيد.
مدفن این شهید والامقام در آرامستان غريبان شهرستان اردبيل واقع است.

مير محمود بني هاشم :
مير محمود بني هاشم در 10 خرداد 1337 در یکی از روستاهاي شهرستان مشگین شهر در خانواده اي كشاورز متولد شد. وي نخستين فرزند خانواده بود و در كودكي به راهنمايي مادرش به يادگيري قرآن پرداخت. او تحصيلاتش را نخست در روستاي نيران در مجاورت زادگاهش گذراند و آنگاه به همراه خانواده به شهرستان تبريز نقل مكان كرد و در مدرسه شبانه روزي قطران، مقطع دبستان را به پايان برد. در اين زمان روزها در كارگاه قاليبافي كار مي كرد وشبها درس می خواند. دوره راهنمائي را نيز در مدرسه راهنمائي پاسارگاد تبريز با نمرات عالي به اتمام رساند، اما مشكلات اقتصادي خانوا ده مانع از ادامه تحصيل او در دبيرستان شد، با اين حال عشق وعلاقه به مطالعه او را به سوي كتابهاي مذهبي، تاريخي و علمي سوق داد.
مير محمود، نوجواني را با كار روزانه در قاليبافي و تحصیل شبانه، پشت سر گذاشته و دوره متوسطه را به صورت متفرقه پي گرفت. او در سال 1354 به پيشنهاد والدينش به خواستگاري دختر عمه خود رفت که البته به خاطر شناختي كه مير محمود از همسر آينده اش داشت، به اين وصلت رضایت داد؛ مهريه این ازدواج يك جلد قرآن وسه هزار تومان بود که با مراسمی بسيار ساده همراه شد. این زندگی مشترک از سال 1354 در یک خانه استیجاری آغاز شد و ثمره آن چهار فرزند به نامهاي مير ولي (متولد 1357)، مير علي (متولد 1360)، و فاطمه و زهرا(متولد 1363) مي باشد. در سال 1356 ميرمحمود به سربازي اعزام و در نيروي هوايي تهران مشغول شد.
بعداز پيروزي انقلاب اسلامي، مير محمود در سال 1359 به طور رسمي به عضويت سپاه پاسداران در مي آيد وبعد از سپري كردن دوران آموزش، به جبهه اعزام مي شود. وی ابتدا به سردشت مي رود و سپس در سال 1360 در منطقه مهران حضور پيدا مي كند و به خاطر رشادتهايي كه از خود نشان مي دهد، مورد تشويق فرماندهان رده بالا قرار مي گيرد. بني هاشم در همان سال به زيارت بيت الله الحرام مشرف شد و پس از آن در عمليات بيت المقدس با پست فرماندهي گروهان در فتح خرمشهر شركت كرد. او در عمليات والفجر 2 و 4 نيز در سمت معاون گردان حضرت سيدالشهداء لیه السلام) تیپ حضرت عباس اردبیل و در عمليات خيبر با سمت فرماندهي گردان حضرت علي اصغر (علیه السلام) همین تیپ شركت فعال داشت كه در آخرين آنها زخمي و به پشت جبهه منتقل شد. بعد از دو روز بستری در بيمارستان مستقيما به جبهه بازگشت و عصازنان فرماندهي گردان حضرت قاسم (علیه السلام) تیپ حضرت عباس (علیه السلام) را عهده دار شد. مير محمود در عمليات بدر فرمانده گردان حضرت قائم (عج) بود و در طي يك عمليات از ناحيه سر بشدت مجروح شد.
این فرمانده دلاور همچنین در عمليات كربلاي 8 و عمليات نصر 7 شركت كرد. وی علاوه بر حضور مستمر در خطوط مقدم، مسئوليت واحد بسيج مشگين شهر و پايگاههاي مقاومت را عهدار بود و به هنگام مرخصي نيز بيشتر وقتش را صرف بازديد از خانواده های شهدا و رفع مشكل آنها مي نمود. نکته قابل تأمل در سیره عملی این سردار دلاور این بود که به رغم حضور دو برادرش مير مسلم ومير طاهردر میان نیروهای تحت فرمان وی، هیچ یک از نيروهاي گردان و حتي فرماندهان لشكر، نسبت برادری آنها را نمي دانستند.
سرانجام ميرمحمود بني هاشم در جريان عمليات نصر 7 در منطقه سردشت و در ارتفاعات دوپازا، در حالي كه پيشاپيش نيروها در حركت بود، بر اثر اصابت تير مستقيم به ناحيه سر و شكم در تاريخ 15/5/1366 به رخت زیبای شهادت ملبّس شدذ و روحش به زیارت جد و سرورش سیدالشهداء (سلام الله علیه)  نائل شد.

عمران پستي:
عمران پستي در 19 آذر سال 1338 در روستاي هشچين از توابع شهرستان خلخال به دنيا آمد، پدرش محمدعلي پستي كشاورز بود. او دوره ابتدائي خود را در سالهاي 1349-1344 و دوره راهنمائي را در سالهاي 1352-1350 در مدرسه هشتچين در زادگاهش به پايان رساند و به عنوان شاگرد ممتاز براي ادامه تحصيل از طرف دولت به شهر اردبيل آمده و دوره متوسطه را طي سالهاي 1355-1352 در دبيرستان شاه عباس اردبيل به پايان برد. همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي و ورود حضرت امام خميني (ره) به ايران در 12 بهمن سال 1357، عمران از اعضاي كميته استقبال از حضرت امام در تهران بود پس از پيروزي انقلاب از دانشجويان پيرو خط امام بود كه لانه جاسوسي آمريكا را در 13آبان 1358 تسخير كردند، پس از تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به اين نهاد پيوست و در تهران در واحد گزينش مشغول به كار شد و همزمان در تشكيل جهاد سازندگي خلخال به ايفاي نقش پرداخت. پس از عمليات والفجر 1 طي حكمي از سوي حاج همت –فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله – مسئول تشكيل گردان حبيب بن مظاهر شد و گرداني تشكيل داد كه از گردانهاي نمونه لشكر بود. این گردان متشکل از شیرمردان ایران زمین در عمليات والفجر 2 در منطقه پنجوين در قله 1866 از ارتفاعات كاني مانگا، به سمت دشمن پيشروي كرد و سنگرهاي آنها را يكي پس از ديگري به تصرف در آورد. عمران با اين اعتقاد كه اگر بعد از ازدواج به شهادت برسد، اجرش بيشتر خواهد بود، با خانم اكرم جندقي زاده ازدواج كرد. خطبه عقد آنها توسط آيت الله خامنه اي رئيس جمهور وقت در تاريخ 18/6/1362 خوانده شد و فرداي روز عقد به جبهه رفت و دو ماه در جبهه ماند. زندگي مشترك با همسرش را در دوازدهم بهمن ماه 1362 شروع كرد و تنها پس از گذشت 9 روز از زندگي مشترك، بار ديگر به عنوان فرمانده گردان حبيب بن مظاهر در عمليات خيبر به سوي جبهه شتافت. در 9 اسفند سال 62 در طی همین عمليات بود که گردان وی در منطقه عملياتي طلائيه به محاصره دشمن افتاد؛ هليكوپترهاي دشمن روي پل طلائيه رزمندگان را به رگبار بستند که سردار دلاور عمران پستي مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و به زیارت معبودش شتافت.

فيض الله حامدي:
فيض الله حامدي، فرزند بيوك خان حامدي، در 16 اردبيهشت 1340 در خانواده ای مذهبي در روستاي شكرلو از توابع شهرستان گرمي استان اردبيل به دنيا آمد. او دوران كودكي را در روستا سپري كرد و از همان ابتدا بسيار پر جنب و جوش، صميمي و عاطفي بود، به فراگيري قرآن علاقه زيادي داشت و براي آموزش آن به روستاي سيد كندي در جوار روستاي زادگاهش رفت. فیض الله دوره ابتدائي را در دبستان روستاي شكرلو در سال 1347 آغاز كرد و در كنار تحصيل به پدرش در كار كشاورزي و دامداري كمك مي كرد. علي رغم سن كم از دوره نوجواني براي صله رحم اهميت ويژه اي قايل بود. در سال 1352 به دنبال كوچ خانواده به شهر گرمي مغان ، كلاس پنجم ابتدائي را با معدل خوب به پايان رساند وعلي رغم علاقه وافر به درس به خاطر عدم بضاعت مالي خانواده در تأمين مخارج، مجبور به ترك تحصيل شد. بعد از مدتي براي كارگري به بندر انزلي رفت، سپس براي انجام وظيفه نام نويسي كرد و دوره خدمت سربازي را در پادگان آموزشي عجبشير آغاز و در دادگستري تبريز و تكاپ سپري كرد. پس از اتمام دوره سربازي با اشتياق فراوان به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد و در سال 1364 دوره عمومي سپاه را پشت سر گذاشت و به جبهه اعزام شد. در بين سالهاي 65-1364 از فرماندهان واحدهاي سپاه اشنويه به شمار مي رفت. او در فرماندهي و مديريت دقيق و نكته سنج يود و با نيروهاي تحت الامر در كمال صفا و صميمت برخورد مي كرد. در طی همین دوران ازدواج کرد که ثمره آن دختري به نام سميه بود که به هنگام تولدش، پدرش در جبهه بود؛ سه روز بعد از این تولد، شهید فیض الله به مدت 24 ساعت به مرخصي آمد و صبح روز بعد به منطقه برگشت. وی در روز 21 مهر ماه 1365، براي كمك به نيروهاي خودي به محل درگيري با ضد انقلاب در منطقه عملياتي اشنويه رهسپار شده بود كه در بين راه اتومبيلش بر اثر برخورد با مين منفجر شد و آتش گرفت، و پیکرش در طی همین حادثه دچار سوختگي كامل شد و به شهادت وی انجامید. این نخل سوخته ولی سرفراز در گلزار عباسيه شهرستان گرمي مغان زینت بخش خاک پاک این دیار است.

خدمتعلي رجبي :
خدمتعلي رجبي هفتمين فرزند خانواده و فرزند مقصود رجبي مي باشد که در فروردين سال 1341 در روستاي هشتچين از توابع شهرستان خلخال به دنيا آمد. پدرش از طريق كشاورزي و باغباني امرار معاش مي كرد. خدمتعلي پس از طي دوران كودكي در دامان پدر و مادر در سن 6سالگي در مدرسه زادگاهش مشغول به تحصيل شد و دوره ابتدائي و راهنمایی را با موفقيت به پيان برد و در كنار تحصيل با وجود سن كم اغلب اوقات فراغتش را به پدر و مادر در كار كشاورزي و باغداري كمك مي كرد. خدمتعلي در سال 1359 تحصيلات خودرا در دبيرستان شاه عباس به پايان رساند و بلافاصله به عضويت سپاه پاسداران درآمد و با توجه به فعاليت چشمگيرش، پس از مدت کوتاهی، فرماندهي سپاه گرمي و پس از آن براي مدتي فرماندهي سپاه خلخال را به عهده گرفت. با شروع جنگ تحميلي با سخنرانيهاي آتشين خود در مساجد روستاها باعث جذب نيروهاي بسيجي به جبهه مي شد. طولي نكشيد كه خودش نيز در حالي كه پدر و برادرش در جبهه حضور داشتند، به جبهه اعزام شد. در طي مدتي كوتاه به معاونت گردان تخريب لشكر 31عاشورا برگزيده شد و تلاشهاي فراواني در اين پست انجام داد. خدمتعلي رجبي پس از دو ماه حضور فعال در جبهه در تاريخ 7/12/1362 در عمليات خيبر در کنار شهید مهدی باکری در خط مقدم جبهه، بر اثر اصابت تير مستقيم به شهادت رسيد، و جنازه اش توسط شهيد باكري تا خاكريز دوم آورده شد. خدمتعلي  اولين شهيد خانواده رجبي است که پيكر پاکش در روستاي هشتچين به خاك سپرده شده است.

محمدرضا رحيمي:
محمدرضا رحيمي، اولين فرزند خانواده يعقوب رحيمي در 2مرداد 1341 در اردبيل به دنيا آمد. پس از پشت سرگذاشتن دوران كودكي تحصيلات ابتدائي را در دبستان در سال 1347 آغاز كرد و سپس در مقاطع راهنمايي ودبيرستان ادامه تحصيل داد. به گفته مادرش در اين دوران تمامی پولهایش صرف خريد کتب مذهبی می شد. همزمان با ورود به دبيرستان با پسردايي اش ناصر چهره برقي، فعاليتهاي انقلابي را تجربه كرد و به پخش اعلاميه ها و نوارهاي سخنرانی های حضرت امام مي پرداخت. به همين خاطر بارها توسط ماموران رژيم پهلوي تحت تعقيب قرار گرفت. او از پيشتازان مبارزات دانش آموزي در اردبيل بود و هر جا اثري از مبارزه و اعتراض عليه رژيم پهلوي ديده مي شد، محمدرضا رحيمي نيز در آنجا حضور داشت. با پيروزي انقلاب اسلامي فعاليتهاي سياسي و مذهبي محمدرضا گسترده تر شد. در سال 1359 ديپلم متوسطه را در رشته رياضي فيزيك اخذ كرد و با تشكيل نهاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به عضويت رسمي آن در آمد. در اواخر سال 1359 مسئوليت پرسنلي سپاه پاسداران شهرستان اردبيل را به عهده گرفت و به جذب نيروهاي مؤمن و فداكار در سپاه پرداخت. محمدرضا رحيمي در نيمه شعبان 1361 شمسي در سن 20سالگي با دختر دايي خود ازدواج كرد. هنوز چند روز از ازدواجش نگذشته بود كه توسط مسئول سپاه اردبيل به فرماندهي سپاه پارساباد مغان منصوب شد. در مدت تصدي اين مسئوليت جز در مواردي ضروري به منزل نرفت وبه طور دايم در محل مأموريت خود بود چندي بعد مسئول واحد فرهنگي بنياد شهيد وپس از آن فرمانده واحد بسيج سپاه اردبيل شد. بدين ترتيب محمدرضا رحيمي در تاريخ 24/2/1364 بعد از عمليات بدر به هنگام وصل پلهاي ارتباطي در جزيره مجنون در اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. مدفن وي در بهشت فاطمه شهر اردبيل واقع است.

برات سقايي:
برات سقايي دومين فرزند خانواده بهلول سقايي در 1/3/1341 در شهرستان اردبيل متولد شد. پدرش از كاركنان شوراي اصناف شهرستان اردبيل بود كه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به عضويت سپاه پاسداران در آمد. برات سقايي تحصيلات ابتدائي را در مدرسه رشديه اردبيل در سالهاي 1352-1347 و مقطع راهنمايي را در مدرسه شهيد اعيادي به پايان رساند، سپس دوره متوسطه را آغاز كرد و تا سوم به تحصيل ادامه داد و بعد از آن ترك تحصيل كرد. برات سقايي در محيطي آكنده از صفا و صميمت پرورش يافت. در سنين نوجواني اوقات خود را بيشتر در خانه مي گذراند و در كارگاه فرشبافي كه در خانه داير كرده بودند، كار مي كرد. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357 در سن 16 سالگي به عضويت سپاه اردبيل در آمد و در سمتهاي مختلفي همچون مربي آموزش نظامي و كادر اطلاعات سپاه به ايفاي وظيفه پرداخت. قبل از شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران جهت مقابله با گروهكهاي ضد انقلاب به كردستان اعزام شد؛ در اين منطقه بود كه در اثر اصابت گلوله از ناحيه دست به شدت مجروح شد .بعداز عضويت در سپاه پاسداران انقلاب به سفارش و تاكيد شهید داور يسري (فرمانده سپاه اردبيل) ازدواج نمود. برات براي اولين بار در سن 18 سالگي توسط سپاه اردبيل عازم جهبه هاي نبرد شد و در نيروهاي اعزامي آذربايجان كه بعدا به تيپ 31 عاشورا تبديل شد به معاونت فرمانده گردان منصوب شد. برات سقايي سرانجام در تاريخ 2/5/1361 در مرحله چهارم عمليات رمضان كه فرمانده گروهان بسيجيان اعزامي از اردبيل بود، در پاسگاه زيد شلمچه از ناحيه شكم مجروح شد، اما براي حفظ روحيه نيروها از انتقال به پشت خط ممانعت به عمل آورد، نيروها پيشروي كردند و او در تنهايي به شهادت رسيد. سرانجام بعد از گذشت 13 سال در سال 1374 جنازه شهيد برات سقايي از روي پلاك توسط گروه تفحص كشف و به اردبيل انتقال يافت و در قبرستان علي آباد (گلشن زهرا) به خاك سپرده شد.

حمزه سليم زاده:
حمزه سليم زاده فرزند محمد علي سليم زاده در روستاي كويچ از توابع مشگين شهر در 2 تير 1345 به دنيا آمد. پس از پشت سرگذاشتن دوران طفوليت تحصيلات ابتدائي را در مدرسه اي در روستای علي آباد آغاز نمود. در سن 10سالگی مادرش را از دست داد. پس از اتمام دوره راهنمايي، به منظور فراگيري دروس حوزوي در مدرسه علميه حجت در تران ثبت نام كرد و در کنار تحصيل در خياطي نیز مشغول به کار شد. این نوجوان پاک سرشت در چهارده سالگي در سال 1359 از مشگين شهر عازم جبهه شد و کارش را با رانندگی لودر آغاز کرد، پس از مدتي به فرمانده گروهان مهندسي لشكر 31 عاشورا منصوب شد. حمزه در سال 1362 (هفده سالگي) با يكي از بستگانش عقد زناشويي بست. دو سال بعد از این ازدواج صاحب پسری بنام مهدي شد. حمزه در طول ينج سال و شش ماه حضور در جبهه هفت بار مجروح شد، ولي هربار بلافاصله پس از بهبودي نسبي به جبهه باز مي گشت تا اینکه در 23 بهمن سال 61 به كاروان شهدا پيوست. پيكر او را به زادگاهش روستاي كويچ انتقال دادند و در خاک آن به امانت نهادند.

سيد جعفر خوش روزي:
سيد جعفر در 1/12/1340 در خانواده مذهبي در اردبيل بدنيا آمد. دوران كودكي را در كنار پدر و مادرش سپري كرد. در سال 1348 وارد دبستان آموزگار اردبيل شد وتا سال 1353 دوره ابتدايي را به پايان رساند. در سال 1353 در مدرسه راهنمايي اديب اميني شروع به تحصيل كرد و سال دوم بود كه پدرش سيد حسن فوت كرد. وي به عنوان پسر بزرگ خانواده عهده دار تامين هزينه آن شد، لذا مدرسه روزانه را رها كرد و در دوره شبانه آريا به تحصيل ادامه داد. در سال 1358 در دبيرستان شبانه نواب صفوي در رشته اقتصاد به تحصيل ادامه داد. فعاليتهاي وي در سپاه تا حدي بود كه طي حكمي توسط شهيد آيت الله قدوسي مسئوليت ستاد مبارزه با مواد مخدر و منكرات اردبيل را بر عهده گرفت. در 26 اسفند 1360 به درخواست خود از طرف سپاه پاسدارن اردبيل به تيپ 31 عاشورا، گردان شهيد مصطفي خمينی اعزام و با سمت فرمانده گروهان انصارالحسين در منطقه جنوب به دفاع از خاك ميهن اسلامي مشغول شد. پس از چهار ماه حضور در جبهه در عمليات بيت المقدس در تاريخ 26/3/1361 در منطقه شلمچه و در نبردي تن به تن به شهادت رسيد، اما پیکرش خونینش هرگز به آغوش خانواده اش بازنگشت.

عقيل عرش نشين:
عقيل عرش نشين ،فرزند حاج قدرت در 4 آذر 1342 در خانواده اي متوسط در شهرستان اردبيل به دنيا آمد، در طفوليت،قرآن كريم را نزد مادر فرا گرفت. دوره ابتدائي را در مدرسه هفت تن و دوره راهنمائي را در مدرسه جهان علوم و دوره متوسطه را در هنرستان نواب صفوي مدرس اردبيل طي كرد و در رشته برق ديپلم گرفت. در تمام مقاطع تحصيلي فردي سختكوش بود و با نمرات عالي قبول مي شد. از دوران كودكي در هئيتهاي مذهبي مختلف شركت مي جست ومكبر مسجد بود. از ويژگي هاي بارز عقيل در كودكي و نوجواني حس انسان دوستي و كمك به ديگران بود، به ورزش بويژه فوتبال علاقه بسيار داشت. در سالهاي 1357-1356 كه نوجوان چهارده، پانزده ساله اي بيش نبود، به مطالعه كتابهاي مذهبي مي پرداخت و در تظاهرات شركت مي كرد؛ وی بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در سن 18 سالگي (سال 1360) به عضويت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد و همزمان در پايگاه بسيج محل نيز به فعاليت پرداخت. در سن 19 سالگي براي اولين بار به جمع بسيجيان در جبهه ها پيوست و در مناطق عملياتي حضور يافت. در اين اعزام از سوي سپاه پاسداران اردبيل عازم تيپ ويژه اين شهرستان شد. این شهید دلاور سرانجام در جریان عملیات والفجر 1 در منطقه ابوغریب در 22 دی ماه سال 62 در اثر اصابت تیر به فیض شهادت نائل آمد و پیکر پاکش در بهشت فاطمه (سلام الله علیها) اردبیل، به خاک سپرده شد.

مجتبي عزيزي:
مجتبي عزيزي چهارمين فرزند سعدالله عزيزي در 17شهريور 1343 در روستاي اورنج از توابع شهرستان نمین به دنيا آمد. مجتبي دوران كودكي را در دامان پدر ومادري با ايمان سپري كرد. مجتبي عزيزي در سال 1350 تحصيلات ابتدائي خود را در مدرسه زادگاهش شروع كرد .وي تا سال چهارم ابتدائي را در روستاي اورنج و كلاس پنجم را دريكي از روستاهاي اطراف نمين با موفقيت سپري كرد. براي تحصيل در دوره راهنمائي به اردبيل رفت و در مدرسه راهنمايي شهيد قاضي (فعلي) ثبت نام نمود. عزيزي پس از اتمام دوران راهنمائي، در سال 1356 به هنرستان كشاورزي رفت. او دوره هنرستان را در سال 1358 به اتمام رساند و با اينكه در آزمون دانشكده پزشكي مشهد پذيرفته شد، اما ادامه تحصيل نداد و وارد سپاه شد. او در سال 1363 يعني در 20 سالگي به جبهه اعزام شد. این فرمانده دلاور گردان امام حسين (ع) پس از هشت ماه حضور پرتلاش در جبهه سرانجام در 18بهمن 1366 در منطقه شلمچه براثر اصابت تركش به ناحيه دستها به درجه رفيع شهادت نايل آمد و پيكرش در بهشت فاطمه اردبيل به خاك سپرده شد.

مرتضي فخرزاده:
مرتضي فخرزاده در 9فروردين 1334 در روستاي مارليان شهرستان گرمي در استان اردبيل به دنيا آمد. قرآن و نماز را در خردسالي نزد پدرش (شاه علي)فرا گرفت. دوره ابتدائي را در سال 1341 در مدرسه روستاي مارليان شروع وتا كلاس چهارم ابتدائي را در آنجا گذارند پس از كوچ خانواده به همراه آنها به اردبيل رفت و به علت فقر مالي كلاس پنجم را شبانه ادامه داد وروزهاي براي امرار معاش فرش بافي مي كرد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357 با داير كردن كلاسهاي قرآن براي جوانان و تشكيل پايگاه بسيج در زادگاهش فعاليتش را ادامه داد. پس از مدتي در سال 1359 از سوي مسئولين سپاه پاسداران انقلاب اسلامي اردبيل جهت عضويت در سپاه از او دعوت به عمل آمد. پس از پيوستن به سپاه ابتدا در واحد عمليات و بعدا به عنوان مسئول حفاظت بيت وشخص نماينده ولي فقيه در اردبيل حجه الاسلام مروج مشغول به كار شد. پس از جلب موافقت گردان المهدي كه آخرين گردانهاي عمل كننده در عمليات كربلاي 5 بود، وارد عمليات شد. مرتضي در زمان حرکت گردان به جلو در پشت درياچه ماهي بر اثر اصابت تركش خمپاره به شهادت رسيد. ستاد معراج شهدا در نامه 27دي 1365 تاريخ شهادت مرتضي فخرزاده را 26 دي 1365 وعلت شهادت را اصابت تركش خمپاره و قطع دست چپ و راست و پاها وپارگي شكم اعلام كرد. پيكر شهيد در شهرستان اردبيل در گورستان مير اشرف به خاك سپرده شده است .

اسد فلاحي:
اسد فلاحي فرزند آدي شيرين فلاحي در 2 فروردين 1341 در روستاي گلگيل پارس آباد در خانواده اي متوسط به دنيا آمد. پدرش كشاورز بود. دوره ابتدائي خود را در مدرسه آليله از توابع شهرستان گرمي در سالهاي 1352-1347 گذراند .سپس براي ادمه تحصيل مجبور به عزيمت شهرستان پارس آباد شد پس از پايان دوره راهنمائي در دبيرستان هفده شهريور پارس آباد در رشته فرهنگ وادب ثبت نام نمود . اسد فلاحي در عمليات بيت المقدس آزاد سازي خرمشهر پس از ده ماه حضور در جبهه در 20خرداد1361 در اثر اصابت تركش به سر به شهادت رسيد پيكرش را درگلزار شهداي پارس آباد به خاك سپرده اند

سيد عزيز الله قطبي:
سيد عزيز الله قطبي فرزند سيد يدالله قطبي وخوشقدم بيرامي در روستاي زاويه سادات از توابع شهرستان خلخال اردبيل در 5 مهر 1339 به دنيا آمد پدرش علاوه بر خواربار فروشي به كشاورزي نيز اشتغال داشت ودر منزل كلاس آموزش قرآن براي كودكان ونوجوانان داير كرده بود . دوره راهنمائي را در روستاي خورجين يكي از روستا هاي همجوار زادگاهش ادامه داد با پيروزي انقلاب اسلامي وتشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در سال 1358 به عضويت سپاه در آمد اولين افرادي بود كه در تشكيل سپاه پاسداران ناحيه خلخال نقش مؤثري داشت با تشكيل بسيج به فرمان امام ( ره) مسئوليت بسيج سپاه خلخال را در ابتداي تشكيل به عهده گرفت. در سال 1359 ازدواج نموده ومراسم عقد را در روستاي زاويه سادات برگزار كرد وبعداز مراسم به مداحي پرداخت در پي حمله ارتش عراق به ايران در سال 1359 اعزام به جبهه شد سيد مدت 24 ماه در جبهه هاي جنگ حضور مستمر داشت .فرمانده گردان قمر بني هاشم بود د در 13آبان 1363 بر اثر اصابت خمپاره 60ميليمتري يك پايش قطع شد وبراثر شدت خونريزي به شهادت رسيد پيكر شهيد سيد عزيز الله قطبي بعداز انتقال وانجام مراسم تشييع در زادگاهش به خاك سپرده شد.

جمشيد گنجگاهي:
جمشيد گنجگاهي مشهور به حسين گنجگاهي فرزند احد گنجگاهي و در 10تير 1338 در ادبيل متولد شد. دوران ابتدائي را در مدرسه ديباج در سالهاي 1350/1345 ودوران راهنمائي ودبيرستان را به ترتيب در مدارس جهان علوم (1353-1350) وصفوي مدرس فعلي در سالهاي 1357-1353 به پايان رساند وديپلم رياضي گرفت. جمشيد به خاطر حضور دائمي در جبهه از پذيريش ازدواج امتناع مي كرد اما خانواده اش علي رغم ميل باطني اووي را وادار به پذيريش ازدواج كردند هروقت راجع به ازدواج با او صحبت مي شد مي گفت من با جبهه ازدواج كرده ام. با اين وجود در سن 25 سالگي ازدواج نمود اما پس از مدت کوتاهی بلافاصله به جبهه رفت. با آغاز عنليات والفجر 8 گردان ابوالفضل (ع) مأموريت داشت تا خود را به جاده فاو - ام القصر برساند، اما در مسير حركت دشمن با بالگرد به آن حمله كرد كه در نتيجه جمشيد گنجگاهي فرمانده گردان از ناحيه كتف زخمي شد، اما با هدايت نيروهايش سينه خيز خودرا به اتوبان فاو بصره رساند ودر حالي دستش را روي جاده فاو ام القصر نهاده بود، بر اثر خونريزي و اصابت تركش خمپاره وسوختگي شديد در 25 بهمن 1364 به شهادت رسيد.

بنامعلي محمدزاده:
بنامعلي معروف به علي در 15/5/1339 در خانواده كشاورزي ومتوسط بدنيا آمد در روستاي مستان آباد از توابع بخش نير شهرستان اردبيل متولد شد. در كودكي قبل از رفتن به دوره دبستان قرآن را نزد پدر معلم قرآن روستا فراگرفت. سپس سال اول ابتدائي را در روستاي محل خودش گذراند .از سال 1359 بعداز صدور فرمان تشكيل ارتش بيست ميليوني از سوي امام (ره) عضو بسيج مسجد صاحب الزمان (عج) ياخچي آباد شده اصول اوليه نظامي را فرا گرفت. علاقه وعشق او به امام خميني (ره)ودفاع از وطن باعث شد كه در سال چهارم دبيرستان (دبيرستان وحيد ،خيابان شوش رشته اقتصاد)درس وتحصيل را رها كرده به عضويت رسمي سپاه پاسداران در آيد وچون خانواده اش هنوز در روستا زندگي مي كردند به سپاه شهرستان اردبيل رفت در بدوورود به سپاه به عنوان مسئول بسيج بخش نير منصوب مي شود وبا اين كه نير با زادگاهش فقط شش كيلومتر فاصله داشته به خاطر اينكه گمنام باشد خود را معرفي نمي كرد در اين مدت در مأموريتهاي محوله جهت جمع آوري اسحله هايي كه به صورت غير قانوني دردست مردم بود فقط با سخنراني ودعوت از مردم سلاحهاي بسياري را جمع آوري مي كند بعدازاتمام مأموريتش در بخش نير به عنوان معاون عمليات سپاه اردبيل مشغول به كار شد وبعداز مدتي به منطقه عملياتي گيلان غرب ودهلران اعزام شد ودر تك محدود با رمز عملياتي يا ابوالفضل (ع) شركت مي نمايد پس از آن به منطقه كردستان –شهر مهاباد رفته در آنجا نيز در واحد عمليات در پاكسازي محورها فعاليت مي كند وبا حضور در جبهه جنوب در منطقه رقابيه ودر منطقه عملياتي والفجر از ناحيه سينه تركش خورد .در سال 1362 مدتي مسئوليت بسيج نمين اردبيل را به عهده گرفت كه اين مسئوليت اوهم زمان با كوچ خانواده به تهران صورت گرفت پس از آن دوباره عازم جبهه شد در عملياتهاي بدر وخيبر شركت نمود وبعداز بازگشت از جبهه به علت كوچ خانواده ،از سپاه اردبيل به سپاه تهران منتقل سد ومدتي به عنوان مربي تاكتيك در دانشكده علوم وفنون نظام دانشگاه امام حسين (ع) به خدمت ادامه داد .محل دفن شهيد بنامعلي محمدزاده قطعه 53بهشت زهرا (ع)تهران مي باشد از وي چهار فرزند باقي مانده است.

رحيم واحدي:
رحيم واحدي در 8مرداد 1342 در مشگين شهر اردبيل متولد شد او پنجمين خانواده بود پدرش حمدالله واحدي به كارگري ساختمان اشتغال داشت واز وضعيت مالي مطلوبي برخودار نبود خانواده واحدي در ايام كودكي رحيم به روستاي گواشلو از توابع شهرستان پارس آباد نقل مكان كردند رحيم دوران ابتدائي را در دبستان 22 بهمن در سال 1349 آغاز كرد ودر سال 1353 با موفقيت به پايان برد سپس دوره راهنمايي را در پيش گرفت اوسال دوم راهنمائي را مي گذراند كه انقلاب اسلامي آغاز شد ورحيم واحدي نيز به مردم پيوست وبا شركت در تظاهرات در خدمت انقلاب قرار گرفت با پيروزي انقلاب اسلامي به خاطر دوري محل تحصيل از زادگاهش تحصيل را رها كرد وبا تشكيل بسيج به عضويت آن در آمددر زمان جنگ عراق عليه ايران در جبهه بود رحيم،چنان شجاع وبي باك بود مه همرزمانش اورا رحيم ضد تركش مي خواندند پس از مدتي حور در جبهه ها به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد در عمليات خيبر،گروهاني از گردان د زره ظفر را به او واگذار كردند پس از عمليات خيبر نيز فرماندهي گردان مذكور به وي سپرده شد امام رحيم خود رايك فرد كوچك در كردان مي دانست او در عملياتهاي بسياري شركت داشت از جمله والفجر 8، كربلاي 5 سرانجام رحيم واحدي پس از چها ونه ماه حور در جبهه هاي جنگ در 14 مرداد 1366 در منطقه عملياتي سردشت در اثر انفجار مين ضد تانك وقطع پاها به شهادت رسيد . جنازه شهيد رحيم واحدي پس ا انتقال به روستاي گواشلو به خاك سپرده شده است.

عمران همرنگ:
عمران همرنگ در 2/1/1338 در خانواده كشاورزي از روستاي رضي هرستان اردبيل متولد شد دوران ابتدائي را در روتاي رضي مشگين شهر گذراند وبا آغاز دوره راهنمايي همراه پدر ومادر به اردبيل نقل مكان كرده ودر محله سلمان آباد ساكن شدند در اين دوران وضع مالي خانواده بهتر شدبا پيروزي انقلاب اسلامي به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد بعداز مدتي تحصيلات خود را ادامه داد وهم زمان با حضور در جبهه هاي جنگ وخدمت در سپاه موفق به اخذ ديپلم متوسطه شد از همين دوران در رفتار وشخصيت او تغيير محسوسي نمودار شد . عمران در سن21سالگي با دختر عمويش ازدواج كرد .عمران همرنگ پس از سه سال حضور در جبهه ها در سال 1365 به شهادت رسيد جسد اوبعداز 13 روز جستجو در 17اسفند 1365 در نهر جاسم (شلمچه)پيدا شد در حالي كه برا اثر اصابت تركش وماندن در آب سر وبدنش متلاشي شده بود مدفن شهيد عمران همرنگ در قبرستان غريبان شهرستان اردبيل است .

داور يسري :
داور يسري در 28/1/1332 در كوچه معمار اردبيل در خانواده موسي يسري كه خانواده متدين ومذهبي وكم در آمد بود به دنيا آمد داور در اول مهر 1338 به همراه برادر كوچكترش جعفر به دبستان كمال مي رفت ودر سال 1343 دوره ابتدائي را تكميل كرد داور درسال 1341 به همراه خانواده به تهران مهاجرت كرد ودر اول مهر سال 1341 در پايه چهارم ابتدائي در تهران شروع به تحصيل كرد وتاسال 1343 تحصيلات ابتدائي را در تهران ادامه داد در تعميرگاه راديووتلويزيون دائي اش كار مي كرد مدتي هم در يك قنادي مشغول به كار بود در سال 1344 داور به همراه خانواده از تهران به اردبيل بازگشت در سالهايي كه آيت الله مشكيني در اردبيل اقامت داشتند داور پاي منبر ايشان مي رفت .در سال 1344 وارد دبيرستان شاه عباس اردبيل (آيت الله سعيدي فعلي) شد واز سال 1347 در هنرستان كشاورزي اردبيل به تحصيل پرداخت در همين دوره از هرفرصتي براي مبارزه بارژيم شاه استفاده كرد .حجت الاسلام والمسلمين محسن قرائتي درسال 1351 درا ردبيل سخنراني وكلاس تدريس وحفظ قرآن داشت داور با اشتياق در اين جلسات شركت مي كرد واز اعضا فعال آن بود در سال 1352 در آموزشكده متالوژي ذوب آهن اصفهان در رشته طراحي متلوژي مشغول به تحصيل شد با شروع جنگ تحميلي به سوي جبهه شتافت وهمراه شهيد محمد جهان آرا فرمانده وقت سپاه خرمشهر در عمليتهاي مختلفي شركت كرد تا اينكه در سال 1359 در خرمشهر مورد اصابت خمپاره قرار گرفت وبه علت شكستگي استخوان لگن وقطع عصب پا از ناحيه پاي چپ معلول شد بعداز ترخص بيمارستان به جبهه جنوب شتافت در عمليات آزاد سازي خرمشهر در بهار 1361 شركت كرد در 28/10/1361 با خانم منصوره كاظمي شيرزاد كه معلم پرورشي بود ازدواج كرد ثمره اين ازدواج تولد يگانه فرزند داور به نام فاطمه متولد 23/3/1363 است مدتي بعداز اين ازدواج فرمانده سپاه اردبيل شد با ورود داور به سپاه اردبيل تحول معنوي خاصي در برادران سپاه به وجود آمد .بعداز فرماندهي سپاه اردبيل در سال 1363 به عضويت دفتر نمايندگي امام (ره) د ستاد مركزيسپاه در آمد ومسئوليت دفتر پيگيريهاي فرمانهاي حضرت امام خيمني (ره) را برعهده گرفت تا سال 1365 به فعاليتش در دفتر نمايندگي حضرت امام( ره)در سپاه ادامه داد.سرانجام داور يسري در 26 دي 1365 پس از سالها مجاهده در جريان عمليات كربلاي 5در شلمچه به شهادت رسيد .پيكر پاك شهيد داور يسري پس از تشييع باشكوه در گلزار شهداي اردبيل قبرستان ججين به خاك سپرده شد.

مير علي يوسفي سادات :
مير علي يوسفي در 16 بهمن 1322 روستاي سيدلر به دنيا آمد بد از ازدواج ثمره ازدواج مير علي 6فرزند (3پسرو3دختر)بود.با شروع جنگ تحميلي مير علي در آستانه چهل سالگي بود ودر جبهه به حبيب بن مظاهر شهرت يافت در اين زمان مير علي يوسفي سادات سمت فرماندهي گردان انصار وفرماندهي گردان 72ثار الله –جمعي لشكر 31عاشورا وهمچنين مسئوليت تعاون لشكر را برعهده داشت .مير علي يوسفي سادات در 5اسفند 1365 در حالي كه در خط مقدم به هدايت نيروها مشغول بود بر اثر اصابت تركش به سرو پاه به شهادت رسيد جنازه شهيد مير علي يوسفي سادات پس از انجام تشييع با شكوهي در بهشت فاطمه اردبيل به خاك سپرده شد .

منبع
پي نوشته:
فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ (زندگينامه فرماندهان شهيد استان اردبيل)مولف:يعقوب توكلي

شهداي روحاني استان

شهيد طهماسب اسدي :
در سال 1346 ه.ش در روستاي قنبر لو از توابع شهرستان گرمي بدنيا آمد وي همگام با تحصيل در حوزه علميه به فعاليت هاي سياسي واجتماعي وانقلابي روي آورد وبه همكاري با سپاه پاسداران اتقلاب اسلامي پرداخت ودر انجمن اسلامي روستاي قنبر لو وپايگاههاي مقاومت به فعاليتهاي خود ادامه داد وسر انجام خود را راهي جبهه هاي جنگ گرديد.طهماسب اسدي در عمليات كربلاي 5 به ارزوي ديرينه خود دست يافته وبا اصابت تركش خمپاره به مقام شهادت نايل آمد
شهيد سليمان اسلامي:
سليمان اسلامي در سال 1346 در محيط پاك وبا صفاي روستاي اسمعلي كندي از توابع پارس آباد پا به عرصه وجود نهاد با شروع جنگ تحميلي به جبهه اعزام شد ودر منطقه عملياتي جنوب به شدت مجروح گرديد وجهت مداوا واستراحت به شهر بازگشت اودر حين استراحت با تاثير از فاي معنوي وروحاني جبهه ها تصميم گرفت كه به تحصيل علوم ديني بپردازد وارد حوزه علميه تبريز شد وبا جديد تمام به كسب علوم ديني اسلامي پرداخت .
ودر زمان عمليات ها در جبهه ها حاضر مي شد كه در نهايت در منطقه جنوب ودر شلمچه با عشق ودلداگي عارفانه در مورخه 5/12/1365به قرب حق تعالي نايل آمد وبه خيل شهيدان پيوست.
شهيد محمد اكبري:
دريكي از روزهاي سال 1342 ه.ش در بخش كلور از توابع شهرستان خلخال كودكي از سلاله عصمت وطهرات در خانواده اي ازسادات چشم به جهان گشود كه نامش را محمد نهادند .
به علت علاقه وافر نسبت به علوم ديني وارد حوزه علميه جعفريه خلخال گرديد ودر كنار كسب معارف ديني واخلاقي مشغول شد .قبل از پيروزي انقلاب اسلامي از زرمه فعالان عرصه انقلاب در منطقه بود با شروع جنگ تحميلي وي عازم جبهه هاي جنگ گرديد وسرانجام سيد محمد اكبري كه جزو گردان تخريب گريده بود در حين خنثي نمودن مين در عمليات خيبر در تاريخ 10/12/62 شربت شهادت را نوشيد وبه لقاء الله رسيد.
شهيد حجت ايراني :
شهيد حجت ايراني در روز ششم مرداد ماه سال 1341 ه.ش در شهرستان اردبيل ديده به جهان گشود او دوران تحصيل خود راتا اواخر دبيرستان با موفقيت سپري نمود وسرانجام به جهت علاق فراوان به كسب علوم ديني در حوزه علميه اردبيل مشغول به تحصيل علوم حوزوي گرديد.شهيد حجت ايراني تا زمان شهادت سه نوبت رهسپار مناطقجنگي جنوب كشور گرديد ودر صف مبارزان بسيجي به پيكار با خصم زبون پرداخت در پنجم اسفندماه سال 1365 ودر معراج گاه شلمچه به آرزوي ديرينه خود نايل آمد وشهد شهادت نوشيد.
شهيد هاشم بديري:

هاشم بديري فرزند محمود ،در پانزدهم مردادماه سال 1341 ه.ش در يك خانواده مستضعف ودر روستاي صلوات از توابع مشگين شهر چشم به جهان گشود با پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1359 در مدرسه علوم ديني ملا ابراهيم اردبيل ثبت نام كرد وچهار سال مشغول به كسب علوم حوزوي گرديد.سپس با ملبس شدن به لباس روحانيت ،به روستاي صلوات برگشت از طريق مشگين شهر به لشكر عاشورا پيوست اعزام به منطقه هورالعظيم وجزائر مجنون شد در تاريخ 7/2/62 در جزيره مجنون براثر اصابت تير دشمن به شهادت رسيد وبعداز گذشت 13سال روز هفتم بهمن ماه سال 1375 پيكر اين روحاني شهيد را در روستاي صلوات مشگين شهر به خاك سپردند.

شهيدابوالفضل پيرزاده:
شهيد ابوالفضل پيرزاده در سال 1334 ه.ش در شهر مذهبي اردبيل متولدشدوي بعاز اتمام تحصيلات دبيرستاني وارد حوزه علميه شد وجهت تكميل دروس حوزوي به قم عزيمت كرد وتا پايان سطح در مدرسه حقاني به تحصيل پرداخت .در سال 1360وارد سپاه پاسداران شد وهمزمان در دبيرستانهاي اردبيل مشغول به تدريش بينش ديني گرديد.اين شهيد توسط منا فقان كور دل ترور گرديد.

شهيد عارف تقوي :
شهيد عارف تقوي در سال 1341 ه.ش در شهر اردبيل يده به جهان گود عارف پس از مراجعت از مناطق جنگي غرب به همراه عده اي از دوستان در راستاي همان عشق وعلاقه به تحصيل ،راهي حوزه علميه قم شد .عارف در تاريخ 18/7/61 در منطقه سومار به فيض شهادت نائل آمد.
شهيد صاحبعلي جعفرزاده:
شهيد صاحبعلي جعفرزاده در سال 1305 ه.ش در روستاي گورانسراب از توابع خلخال بدنيا آمد .شهيد جهفرزاده پس از شركت در عملياتهاي مختلفي چون بدر ،خيبر،كربلاي 4در كربلاي 5در حين وضو از ناحيه سر مورد اصابت تير دشمن قرار گرفته وبه مقام شامخ شهادت نايل آمد تا نمازش رادر بهشت ودر جوار يار اقامه نمايد.

شهيد توكل جعفري :
شهيد توكل جعفري در سال 1344 ه.ش در روستاي كهر از توابع شهرستان خلخال بدنيا آمد در سال 1359 براي كسب علوم ديني وارد حوزه علميه گرديد .شهيد توكل جعفري پس از چندين سال جهاد ومبارزه در تاريخ 24/12/63 در منطقه شرق دجله ودر عمليات بدر به هنگام نماز به بارگاه ربوبي وبه توفيق شهادت نايل شد.
شهید جعفر جهازی:

شهید جعفر جهاز در سال 1338 ه.ش در خانواده مذهبي در شهر اردبيل بدنيآمد جهت تحصيل به معارف اسلامي وعلوم حوزوي وارد حوزه علميه قم شد شهيد جعفر جهازي در عمليات بيت المقدس در سال 1361 شهد شهادت را نوشيد .

شهيد سجاد حسيني:
شهيد سجاد حسيني شب جمعه سال 1350ه.ش همزمان با سالروز ميلاد حضرت امام سجاد در خاندان مطهر سادات در روستاي ديز از توابع بخش شاهرود خلخال قدم به عرصه گيتي نهاد .درحين تحصيل مقطع اول راهنمائي ،شبي با ديدن رويايي در خواب تصميم به تحصيل علوم حوزوي گرفته با كسب اجازه خانواده راهي حوزه علميه جعفريه خلخال مي شود.اوپس از دوسال تحصيل در حوزه علميه خلخال جهت ادامه تحصيل رهسپار حوزه علميه المهدي كرج گرديده وبا گذراندن امتحاناتي كه به علت كمي سن شرط ورود او به حوزه قرار داده بودند در آن حوزه مشغول درس وتعلم گرديد اودر سن پانزده سالگي ضمن درخشش در امر تحصيل با كسب شرايط لازم معمم شد . سجاد سرانجام در تاريخ 20/1/66 در عمليات كربلاي 8 در معراج گاه شلمچه در حالي كه كه كوله پشتي پر از خرج آرپي جي بردوش داشت با صابت منور دشمن در هاله اي از آتش ودر حالي كه قرآن كوچكي را از جيب در آورده ودست به سوي آسمان بلند كرده بود در مقابل ديدگان بهت زده ما همچون پروانه اي در آتش فنا سوخت وبه ديدار يار نايل آمد.
شهيد شفيع حليمي اصل:
شهيد شفيع حليمي اصل در سال 1342 ه.ش در شهر اردبيل به دنيا آمد از همان دوران كودكي زير نظر خانواده اي شهره به علم وتقوي مخصوصا تحت تأثير پدر بزرگشان كه خود از علماي بزرگ شهر وامام جماعت مسجد عالي قاپوي اردبيل بود رشونمو يافته كم كم به فضليت علم وتقوا آراسته گرديد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي به رغم قبولي دردانشگاه به علت حضور در جبهه هاي جنگ قادر به ادامه تحصيل نگرديد وبعدها پس از كسب دروس مقدماتي به قم عزيمت نموده به تحصيل علوم حوزوي مشغول شد عاقبت در دي ماه سال 1365 ودر عمليات كربلاي 4 پس از تحمل سالها رياضت در راه سير وسلوك الي الله ،لياقت وصال معبود را كسب نمود وقطره وجودش در آغوش در يا غنود وبه فيض شهادت نايل آمد .
شهيد شاپور خلفي زاده:

شهيدشاپور خلفي زاده در سال 1344 ه.ش در روستاي زنگير مغان در خانواده اي مومن ومعنهد به اسلام وانقلاب متول دشد وي پس از طي موفقيت آميز تحصيلات ابتدائي وراهنمائي به خاطر ادامه تحصيلات در زمينه علوم ومعارف ديني وارد حوزه علميه گرديد وبا جديت به بحث ودرس مشغول شد .سرانجام شاپور خلفي زاده ،سرانجام مجنون وار در عاشوراي بدر احرام بست ودر جزاير مجنون به وصال معشوق نايل آمد.

شهيد عادل دهقاني:
شهيد عادل دهقاني در سال 1348 ه.ش در يك خانواده محروم وفقير ولي متدين ومعتقد ومذهبي به اصول وفروع دين ودلباخته حضرت اباعبدالله الحسين(ع) چشم به جهان گشود بعداز اتمام دوره راهنمائي به علت عشق وعلاقه اش به اسلام عزيز عازم حوزه علميه اردبيل شد عازم جبهه مي شود به خط مقدم مي رود ودر آنجا دشمن كوردل منطقه را با حملات ناجوانمردانه شيميايي آلوده مي كند عادل نيز همراه گروه ديگري از رزمندگان مجروح مي شود وناچار راهي بيمارستان مي گردد بعد از مداواي طولاني نتيجه اي حاصل نمي شود وعادل كه در وادي عشق احرام برتن كرده است در بيمارستان طالقاني تهران به عهد خود وفا مي كند وعاشقانه به ديار دوست مي شتابد وبه افتخار شهادت نايل مي آيد ).

شهيد نادر ديرين:
شهيد نادر ديرين در سال 1341 ه.ش از تبار هابيليان تاريخ در شهر اردبيل چشم به جهان گشود پدر ومادرش اور انادر ناميدند از كودكي مسجد ومحراب انس گرفت آواي تكبير او در نمازهاي جماعت گرمي بخش محفل قدسيان در خانه خدا بود صداي نيكو وصوت حسن اودر قرائت قرآن هر شنونده اي را متحير مي ساخت .پس از اتمام دوره دبيرستان براي تبليغ دين ومذهب سوي مشهد مقدس روانه شد ودر كنار بارگاه قدس رضوي در حوزه علميه مشهد مشغول به كسب معارف الهي واسلامي شد زمان هجرت وي براي تحصيل علوم حوزوي به مشهد مقدس هر پنج شنبه در مسجد ميرزاعلي اكبر مرحوم ادامه داشت ودعاي سحر ماههاي رمضان اونيز كه از راديو پخش مي شد برمعنويت شهر مي افزود.نادر درطول دوران جنگ تحميلي با حضور در جبهه هاي جنگ علمش رابه عرصه كشانيد وسرانجام چون هميشه از اين عرصه نيز موفق وسربلند بيرون آمد وبا رسيدن به مقام شامخ شهادت در جوار يار آرام گرفت.

شهيد رحمت الله زكي پور:

شهيد رحمت الله زكي پور در سال 1342 ه.ش در دهستان سرسبز وبا صفاي ((شال)) از توابع شهرستان خلخال ديده برعالم هستي گشود .در سال 1359 براي كسب علوم ديني به خاطر علاقه وافر قلبي رهسپار قم گرديد وهمزمان با تحصيل علوم ديني وحوزوي در دبيرستان دين ودانش قم دروس دبيرستان خود را نيز ادامه داد .وي در تابستان 1360جهت ديدار با خانواده ودر واقع براي خداحافظي وكسب اجازه جهت عزيمت به جبهه به روستا بازگشت وسرانجام راهي مناطق جنگي جنوب كشور شد . رحمت در تاريخ24/6/60 در محل كرخه نور روح بي تابش از زندان تن رهايي يافت ودر جوار يار آرام گرفت.


شهيد مالك سبزعلي پور:
شهيد مالك سبزعلي پور در سال 1350ه.ش درروستاي زرج آباد از توابع شهرستان خلخال به دنيا آمد پس از طي دوران طفوليت وسپري ساختن ايام كودكي دردامان گرم خانواده تحصيلات ابتدائي وراهنمائي را در زادگاهش با موفقيت سپري نمود. پس از پايان دوره راهنمائي براي فرا گيري علوم اسلامي عازم حوزه علميه قم گرديده ودر مردسه الهادي مشغول به تحصيل شد.وي در تاريخ 12 بهمن سال 1365 جهت حضور در جبهه هاي جنگ ،رهسپار مناطق جنوب گرديد وبه جمع شيفتگان ودلدادگان كوي دوست وصف سرمستان باده ناب عشق الهي پيوست وسرانجام در تاريخ 20/1/66 در عمليات كربلاي 8 در منطقه شلمچه با اصابت تركش به فرق سر دعوت حق را لبيك گفت وبه ديدار يار نائل آمد .
شهيد مير طاهر سرمست زاده:

شهيد مير طاهر درزمستان 1343 ه.ش در روستاي صلوات از توابع مشگين شهر متولد شد پس از اتمام دوره راهنمائي در حوزه ملا ابراهيم اردبيل نام نويس كرد وبه تحصيل علوم ومعارف ديني پرداخت سرانجام در عمليات بيت المقدس 2 در سال 1366 روح پاك اين روحاني بسجي به ملكوت اعلي پيوست وپيكر پاك شهيددر روستاي صلوات تشييع شد وگوشه اي از اين خاك پاك را تطهير داد.
شهيد حسين سعادتمند:
اولين روز بهار 1343 ه.ش در روستاي آلني به دنيا آمد پس از اتمام دروه ابتدائي در حوزه علميه مشگين شهر مشغول به تحصيل علوم حوزوي شد شهيد حسين سعادتمند در يازدهم شهريور سال 1365 كه عقاب وار در كوه هاي حاجي عمران جولان مي كرد با اصابت تير مستقيم دشمن بال خونينش از پرواز ايستاد وجان والايش به معراج رفت.در شانزدهم شهريور 1365 پيكر مطهرش را در روستاي آلني به خاك سپردند .
شهيد حمزه سليم زاده :
شهيد حمزه سليم زاده روز تيرماه 1344 ه.ش در روستاي كويچ از توابع مشگين شهر چشم به جهان گشود به همراه تحصيل در حوزه علميه تهران در كارگاه خياطي نيز مشغول بكار مي شود وبا دستمزد ناچيزش هم هزينه خودراتأمين مي كند وهم اندك مبلغي براي پدر مي فرستد . اوسرانجام پس از سالها مبارزه جانانه وآگاهانه با دشمنان ،روز بيست ويكم دي ماه 1365 در عمليات كربلاي 5با اصابت تركش خمپاره نداي حق را لبيك گفت پيكر پاك شهيد در گلزار شهداي مشگين شهر به خاك سپرده اند.
شهيد مهدي شجري :
شهيد مهدي شجري در سال 1344 ه.ش در شهر اردبيل به دنيا آمد پس از طي دوران كودكي پابه مدرسه نهاده تحصيلات ابتدائي خود رابه پايان رسانيد پس از پيروز ي انقلاب اسلامي با عشق وعلاقه فراوان قلبي جهت تحصيل علوم حوزوي به همراه شهيد جعفر جهازي كه دوستي صميمانه با او داشت عازم حوزه علميه گرديد .سرانجام مهدي شجري در اسفندماه سال 1361 شهد شعادت را نوشيد وبه ديدار معبود شتافت .
شهيد عبدالرسول عليزاده:
شهيد عبدالرسول عليزاده در سال 1348 ه.ش در روستاي شال از توابع خلخال متولد شدبعدها براي تحصيل علوم ديني رهسپار حوزه علميه جعفريه خلخال گرديد وبراي تكميل علوم حوزوي عازم قم گرديد در طول دوران جنگ تحميلي چندين بار از قم عازم جبهه هاي جنگ شد در عمليات لشگر علي بن ابيطالب به جهاد في سبيل الله پرداخت . سرانجام در 20اسفندماه سال 1366در شلمچه برا اثر اصابت تركش به فرق سر به فيض شهادت نايل شد

 

منبع :

لاله هاي روحاني (تاليف امير رجبي)

گلواژه هایی از عالم شهود

شهيد محمد علي آل جعفر:
الهي وسيد مولا
از گناهان مابندگان گنه كارت در گذز ،عاقبت وآخرت مارا ختم به خير بفرما ، آخر عمرما را شهادت در راه خودت قرار بده وهنگام شهادت بدن ما را تكه تكه كن تا خون ، اين تكه هاي بدنمان را پاك كند تا با بدن پاك وعطر آگين در محضر تو حضور پيدا كنيم.
خدايا!
از تو مي خواهم كه همه عادت هاي بدي ار كه از من سرزده به كرم خودت عفو كني كه خيلي بنده بدي بوديم براي تو وحتي نتوانستيم كوچك ترين شكر از نعمت هاي تو را به جا بياوريم .
شهيد عليرضا امامي يگانه:

آنهايي كه هستند وتو دوستشان داري افزون كن وآنهايي كه هستند وتو دوستشان نمي داري نابود فرما وبه اين حقير كمك كن تا آنچه كه در دوستانم هست وتو آن را دوست نداري اصلاح كنم.
يا رب العالمين!
دوستي هاي مارا خالص وبراي رضاي خودت قرار بده ومرا از كساني قرار بده كه در زندگي ديگران را با توكل وتوسل به تو به سويت هدايت كنم.
تا كي در دستور هاي شيطان محصور باشم چشم از زيادي گناه بسته شده،دل گرفته وحركت ندارد وآه نمي كشد ماييم وجمع يارب يارب گويان
شهيد امين تيموري :
با رخدايا
تواز قلب من آگاه هستي ومي داني كه اين جمله را دايم زمزمه مي كنم كه پروردگارا براي بنده حقيرت اين توفيق را نصيب كن كه آنقدر در راه تو جنگ كنم تا بالاخره شجاعانه قطعه قطعه شوم .
بار پروردگارا
من از شدت سرور مي لرزم، زيراحق عظيمي برگردن من نهادي وبراي بنده روسياهت اين توفيق را عطا فرمودي كه براي حراست وپاسداري از قرآن واسلام وارد صحنه شوم ونمي دانم چگونه رضايت تورا جلب نمايم نمي دانم چگونه شكرانه اين نعمت ها را به جا آورم آرزو دارم همه چيز م را درراه تو اهدا كنم ، دلم مي خواهد خودم را قرباني كنم وبا كمال اخلاص آنچه دارم تقديم نمايم.
شهيد محمد ابراهيم پور :

در صحنه سنگين نبرد ،اين كه خالصانه تور اپرستش ميكنم نه براي بهشت توست ونه تزس از جهنم اين كه در صحراي سوزان كربلاي خونين ايران با لب تشنه وبا فرياد آتشين به هل من ناصر ينصرني حسين زمان ، اين فرياد زمانه ،يعني روح الله لبيك مي گويم به خاطر بهشت وجهنم تونيست.
حتي اگر در برنامه آفرينش جهانت از بهشت وجهنم سراغي نبود ستار العيوب !اي پناه بي پناهان !اي دادرس بي كسان واي خداي محمد وحسين !من تورا چون شايسته عبادت هستي عبادت مي كردم زمام (زمان امتحان است) بايد در بوته آزمايش بسوزيم وبا سوختن خود امتحان پس بدهيم زيار امام صادق (ع) مي فرمايد ما منا الا مقتول او شهيد من هم شهادت را انتخاب نمودم وبايد با آزمايش خوب شكايات فرشتگان را پاسخ گو باشيم.
شهيد علي اماني :
شكر مي كنم كه در اين دنياي لهو ولعب مرا از مرداب گناهان نجات دادي واز ميان لجن زارهاي پست مادي بيرون كشيدي و آتش عشقت را درد لم پديد آوردي محبت خودت واوليايت را در درونم قرار دادي لبانم را به ذكر خود مشغول ساختي واز لغويات نجاتم دادي
الهي !
مي داني كه هركس خواسته است بر شيطان پا بزند خواسته است راه ميان را انتخاب كند ،خواسته است با تو دمساز گردد خواسته است با تو هم سخن شود ،خواسته است به تكليف شرعي اش عمل كند به اينجا جبهه شتافته است من نيز در تبعيت از آنها خود را در جمع آنها جاي داده ام تا بلكه به خاطر آنها از من در گذري وقبولم كني .
شهيد نيتعلي جمشيدي :
خدواندا!
مرا از روندگان واقعي راه خودت قرار ده چرا كه كه روندگان راه تو پيروزند بنده حقيرت با دست خالي به سوي تو آمده وچيزي جز خروارهاگناه ومعصيت در خود احساس نمي كند
خدواندا!
تو مي داني كه تنها براي رضاي تو به اين مكان مقدس كه از خاك آن نداي هزاران شهيد بخون طپيده وگلگون شده بر گوش مي رسد گام نهاده ام .
خدواندا!
تو خود فرموده اي كه يا ايها الذين امنوا اصبروا وصابروا ورابطوا... مانيز در اين راه صبر وبردباري كرده واز وطن وناموس ودين خود دفاع خواهيم كرد .
شهيد سلطانعلي ابراهيم پور :
خدايا بارالها
بسوي در گاهت شتافته ودر راهت قدم گذاشته ام تا خودم را به تو برسانم امام اين بنده گنهكار با دست خالي برگشته واحساس كرده ام كه عاشقت را نپذيرفته اي مي دانم كه بنده خالصي نبوده ام مي دانم كه لياقت نداشته ام اما معبود بپذير بپذير اين رو سياه را كه ديگر توان وتحمل دوري ندارم
شهيد هادي قرآن نويس:
خدايا با!
دلم را متوجه خود كن وبسوي خود هدايت فرما پروردگارا به من شناختي بده تا به تو برسم وعلمي ده كه بندگي تو رابكنم وبس ،ودر راه وفاي به تو فقط تو در نظرم باشي وبس
لياقتي عطا كن تا دربند تو باشم واز بندهاي بندگانت بگريزم وبسوي تو پرواز كنم.
شهيد اكبر بضاعت پور :
از اين كه بعد از سال ها انتظار ،شبي را كه پيوسته در عشق او پرواز مي كردم دريافتم ،خداي منان را حمد وثنا مي گويم واز پروردگار بي همتا مي خواهم كه دراين شب كه حشمان ملائكه الله ومسلمانان جهان در انتظار آن است برا مت اسلامي مبارك قرار دهد وگناهان اين بنده مذنب وذليل وعصيان گر را بهلطف ورحمت خود عفو نمايد واين دل خونين ومحزون را به هدف ديرينه اش كه يعني شهادت في سبيل الله وپرواز به سوي لقاءالله است برساند.
پروردگارا!
من تورا ستايش مي كنم وبا جان ودل تو را مي پرستم چون تو شايسته ستايشي وپرستشي
شهيد سيد علي اصغر علوي:
پروردگارا!
از اين كه ايمان مرا نسبت به خود زياد فرمودي تا بتوانم در اين جنگ تحميلي شركت كنم وسهمي در اين عمل داشته باشم شكر گزارم.
خداوندا!
مرا ببخش كه نتوانسته ام تابه حال كار نيكي براي تو انجام دهم اميدوارم جهاد من در راه تو عمل نيكي نسبت به تو بوده است
شهيد مير عزيز سيد هاشمي :
خدايا!
چگونه وصيت نامه بنويسم در حالي كه سراپاگناه ومعصيت وتقصير ونافرماني هستم وچه گناهاني كه نكرده ام وچه معصيت هايي كه انجام نداده ام گرچه از رحمت وبخشش تو نااميد نيستم ولي ترسم از اين است كه نيامرزيده از دنيا بروم .....ورفتنم خالصانه نباشد وقبول در گاهت نشوم.
شهيد بهروز محمد نژاد:
خداوندا!
مرا ببخش كه نتوانستم كاري نيك انجام دهم وخدمت بزرگي به تو كنم من بي زبان وبي دست وپا در مقابل توچه كنم از دست من چه ساخته است.
خداوندا!
دست به سويت درازمي كنم واز تو تمنا مي كنم كه مرا ببخشي
خداوندا!
توشاهدي كه من چيزي عزيزتر از جانم ندارم كه درراه توفداي اسلام وقرآن كريم كنم.
شهيد عقيل عرش نشين :
بار پروردگارا!
معصومان وپاكان تو از چه مي نالند وما خود باختگان از چه مي ناليم اي قادر بي همتا اگر به تو روي نياوريم واز تو ياري نجوييم پس به چه كسي درد بي درمانمان را بازگو كنيم.
الهي!
با عظمت بي پايان وبا بزرگواري خودت ،همچنان آزرده لان را مي پذيري وخواهي پذيرفت چون تو مهربان ترين مهرباناني
شهيد حبيب آيشم :
خدايا!
اين جان بي ارزشم را در راه هدفم وآرمانم كه توهستي عطا كردم واگر صدها بار زنده شوم بدان كه باز يسوي توخواهم برگشت
بار الها!
قلب من براي تو مي تپد وبراي خون مي دهد خدايا از خون من سرزمين پر از شجاعت وشهامت را سيراب ساز تا محصولي بهتر دهد وآن جهاني شدن اسلام باشد نه چيز ديگر خدايا مال ندارم به كسي دهم خون ندارم كه باز فرياد كنم در زير خاكم اما زنده وبي باكم نه ترس دارم از اين كه تو مرا عذاب دهي ونه ترس دارم كه دراين دينا كه هما نند يك قفس است پوسيده شوم زنده ام وشاداب از بهر شهادت .
شهيد عزيز الله ايمانپور :
پروردگارا!
صبر وپايداري وزهد وپارسايي را هرگز درراه تو از دست نميدهم
با رخدايا !
تمام سختي ها مصيبت ها وگرسنگي ها را در راه تو قبول مي كنم واگر مرا تكه تكه كنند وبسوزانند ومانند شمع ذوب شوم هرگز ازادين تو ئست بردار نخواهم بود اي كاش هزاران جان داشتم ودر راه تو فدا مي كردم خدايا من بنده عاشق تو هستم با اين كه عاشقم ولي بنده اي گناه كار وشرمنده ام مرا با نصرت وياري ات به راه درست هدايت كن تا با لطف تو خود را بشناسم .
شهيد رحيم بي مقدار:
خدايا!
معصيت هايم را با چشم بصيرت در نظرم تجسم نموده ام وبر خود مي نالم ومي سوزم وآه مي كشم خدايا!توآن قدر حليمي كه پرده عصمت بندگانت را هرگز ندريدي تا آبرو وحيثيت آنان فاش وبرملا شود.
خدايا!
اگر وجودم زير تانك خصم برود واستخان هايم همچون گوشت كوبيده برروي سنگ هاي سوزان جنوب خوزستان بچسبد باز شكرت خواهم كرد چراكه از بلال حبشي اين درس را آموخته ام.
شهيد جواد پار:
خدايا!
تورا به بزرگي ات مي ستايم وتورا به خاطر همه نعمت هاي بي شمارت شكر گزارم.
تورا به خاطر رسولانت در زمين كه براي هدايت واين كه بندگانت هرگز بي سرپرست نمانند فرستادي سپاس مي گويم.
اميدورام توانسته باشم با خون خود جزء خون هايي شده باشم كه چون سيل درخت پاينده اسلام را آبياري مي كند .
شهيد عبدالاحد پوراسكندر:
خدايا!
توخود به اعمال بندگانت شاهدي ونيك مي داني كه من چه گناهان زيادي كرده ام وچقدر توبه كرده ام وباز توبه شكسته ام پس خداوندا از تو آمرزش مي خواهم واميدوارم كه اين بنده حقير را مورد توجه خود قرار داده وگناهم را ببخشي.
قلب ودلم وتمام وجودم سرشار از عشق ومحبت تو ومحمد آل محمد شده است تو خود نيت مرا خالص گردان واين عشق ومحبت را نسبت به خود ورسولت وآل اودر وجودم بيشتر فرما
تو خود مي داني كه من با چه نيت وهدفي به جبهه آمده ام پس راهي كه به سوي تو باشد معناي ترس در آن نيست زيرا عاشق معشوق مي خواهد وهميشه در پي معوق خود مي رود وسختي ها ورنج ها مي كشد وپروانه وار مي سوزد وبعدراحت مي گردد .
شهيد جاويد صادق جاويدي :
خدايا!
نمي دانم با چه رويي به سوي تو بيايم هيچ زاد وتوشه اي براي آخرت فراهم نكرده ام فقط با كوله باري پر از گناه واز ديار عشق مي آيم
بنده روسياهت وگناهكارت را بپذير ومرا از درگاه مران
شهادت را نصيبم كن وهنگام شهادت بدنم راقطعه قطعه فرما تا در نزد علي اكبر وشهدايي كه بدنشان قطعه قطعه شده است روسياه وشرمنده نباشم.
شهيد مختار نظيرزاده:
بارخدايا!
اين قطره خون ناچيز وجان ناقابل مرا درراه گسترش اسلام بپذير واگر ما آن لياقت را اشته باشيم كه قطره خون ناقابل مادرراه مكتب تو ريخته شود تا اسلام واهداف انقلاب اسلامي در سراسر جهان پيش رود پس خدايا هزار بار به ما جان بده تا در راه تو مبارزه كرده وبه شهادت برسيم.
شهيد مير حبيب سيد گرمرودي :
خداوندا!
نداي تورا شنيدم وبه آن لبيك گفتم اكنون از تو آمرزش گناهانم را مي طلبم
اي كاش در راه تو مي مردم وزنده مي شدم وباز مي جنگيدم وديگر بار قرباني تو مي شدم كه شايد گناهانم مورد بخشش تو قرار گيرد ومرا در صف ديگران مومنان قرار دهي
شهيد سيد كاظم هاشمي:
با رالها!
به مقربان در گاهت مرا انسان شايسته اي كن آن گونه كه بتوانم حق بندگي تو را به جاي آورم
به آبروي آل محمد گناهان مرا ببخش وبيامرز وپاك گردان
شهيد داور يسري :
خدايا!
اگر توفيق شهادت نيست مار از منتظران حضرت مهدي (عج)قرار بده زيرا انتظار ظهور مهدي (عج) انتظاري است جهت آماده شدن براي انتظاري بزرگ تروآن ديدار خداوند تبارك وتعالي
توفيق بده كه از افق توحيد سرزده ودر س ايثار هايمان در الي الله المصير ،نه غروب ،كه طلوع كنيم.
به جبهه سرخ حق عليه با طل آمده ام نمي دانم آيا زنده به كاشانه ام باز مي گردم يا اين كه توفيق شتافتن به لقاي توراپيدا كنم.
شهيد سليم نوعي اقدم:
خدايا ! اي پناه ما !آفريدگارا !
مابه خود ستم كرده ايم اينك به گناهان خود اعتراف مي كنيم پيش از آنكه كه قيامت سررسد مي پرسيم آيا راه گريزي هست؟
اما خدايا اگر درفرداي قيامت بريم پيش رسول الله تا شفيع ما باشد قبول نكرد چه مي گوييم
خدايا!
من با تو در شهادت دوستانم در پرپر شدن لاله هاي جوان گلستان ايران عزيز به هنگام بلند شدن ناله هاي كودكان مادر از دست داده در بمباران هاي دشمن پيمان بستم وعهد نمودم كه تا پيان راه بروم وحال بر پيمان خود وفا كرده ام .
شهيد ناصر چهر برقي:
بارالها!
توشاهدي كه در مقابل اين نعمت عظماي جوارح وصحت بدن از شكرت عاجزم با چه دعايي ونيازي با چه اعمالي در مقابل اين بركت ورحمت عكس العمل نشان دهم باشد تا بتوانم با بدن پاره پاره شده ام ويا پيكر بدون سرم در اين بيا بان هاي گمنام خالصانه جان فداي اسلام عزيز كنم.
شهيد نادر اصغري :
خدايا!
چقدر كريم ومهرباني كه بندگان گناهكار را نيز از درگاه خود مأيوس نمي كني
شهيد يوسف آقاخاني:
بار خدايا!
مرا از شب زنده داران قرار بده تا تورا ستايش كنم
شهيد قربان ابراهيم پور :
خدايا!
مار ااز غرور ،خود بيني،حسد وخود پسنديي كه باعث نابودي انسان مي شود حفظ فرما ... ما را نبخشيده از دنيا نبر ومرگ ما را در راه خود وپيامبرت قرار بده ودشمنان خود وپيامبرت را به دست ما هلاك گردان .
شهيد محمد صادق افضلي فرد:
بارالها!
دل هايمان را به نور ايمان منور ،نياتمان را خالص،گام هايمان را استوار وما را دراين جهاد مقدس كه براي جلب رضاي توست موفق بدار وبركافران ومتجاوزان پيروز فرما.
شهيد عليرضا روشني:
خدايا!
مرا بر اعصابم مسلط كن تا به ناحق براثر خشم ،خون بي گناهي را بر زمين نريزم
به اميد تو به خاطر تو براي جنگ با كفار وبي وطنان مي روم باشدكه پيروز وسرافراز به آغوش گرم شهادت رهنمون شوم.

منبع :

كتاب زمزمه آسماني (مولف مجيد جبيبي مشكيني )

مدیر
Date published: 12:00
10 / 10ScaleMaximum stars
بلی، به یقین لاله های سرخ این استان یک معلم و الگو بیشتر ندارند: قمر منیر بنی هاشم ابوالفضل العباس و زیباست میزان ارادت رزمندگان اردبیل نسبت به سردار کربلاء: سپاهش مزین به نام «حضرت عباس»، گردانی به نام «ابوالفضل» و گردانی دیگر به نام «قمر بنی هاشم»!

ایران پیکری واحد است و اقوام و نژادها و شهرهای مختلف آن به مثابه اعضای متناسب این پیکر، و ارزنده نیست در این میان عضوی را با عضوی دیگر بسنجیم و مقایسه کنیم. هدف ما نیز از این بخش تنها ذکری مختصر از لاله های سرخ این دیار حسینی است.

زندگينامه شهداي فرماندهان استان اردبيل

شاپور برزگر گلمغاني:
شاپور بزرگر ،در 22آبان ماه 1336 از مادري به نام سريه در خانواده اي نسبتاً مرفه ومذهبي رشتي داشت، از اين رو رهبري ساير بچه ها و همبازيهايش را به دست مي گرفت و به هنگام بازي همه را تحت نظارت خود در مي آورد .
در سال 1343 به دبستان شمس حكيمي (ابوذر فعلي) رفت. در سال 1348 مقطع راهنمايي را گذراند و در سال 1352 راهي دبيرستان شريعتي اردبيل شد.در طول مدت تحصيل از كمك به پدر در دامداري غفلت نمي ورزيد و حتي گاهي در كارهاي خانه به مادرش كمك مدر شهرستان اردبيل بدنيا آمد. پدرش (اسكندر) به همراه برادران خود در خانه اي كه از پدر به ارث برده بود، زندگي مي كردند. شهيد در كودكي نسبت به همسالان خود قدبلندتر بود و هيكل د
ي كرد؛ علاوه بر اين هنگامي كه دانش آموز دبيرستان بود در حرفه آهنگري وپنجره سازي مشغول به كار شد.
در سالهاي نوجواني به كشتي علاقه مند شد و به صورت نيمه حرفه اي ورزش را ادامه داد و چندين بار موفق به كسب رتبه در اين رشته گرديد .
پس از پايان تحصيل و كسب مدك ديپلم براي مدت كوتاهي در تهران به كار مشغول شد اما به اردبيل بازگشت و در كارگاه آهنگري كه پدر برايش داير كرده بود، به كار پرداخت در همين زمان به قيد قرعه از خدمت سربازي معاف شد.
با شروع انقلاب و تظاهرات عليه رژيم پهلوي، به صف تظاهر كنندگان پيوست و در مواقع ضروري در ساختن كوكتل مولوتوف، پخش اعلاميه، شعار نويسي روي ديوار و ... بسيار فعال بود، تا آنجا كه به اتفاق چند تن از دوستانش پس از شناسايي منزل يك ساواكي، شبانه ماشين فرد ساواكي را به آتش كشيدند، فرداي آن روز شاپور دستگير شد و در كلانتري اردبيل مورد ضرب و شتم مأموران قرار گرفت و به زندان انتقال يافت، اما پس از آزادي از زندان همچنان همراه مردم در تظاهرات شركت مي جست و به فعاليتهاي خود ادامه مي داد، حتي چندين بار تحت تعقيب قرار گرفت، اما نتوانستند او را دستگير نمايند.
شاپور در هنگام ورود حضرت امام خميني (ره) به تهران، جزو استقبال كنندگان بود و با پيروزي انقلاب اسلامي در بنياد مسكن اردبيل به عنوان مسئول تحقيق مشغول به كار شد. مدتي بعد ضرورتاً به چوپ بري چوكا در نزديكي هشتپر طوالش گيلان رفت و در حفظ جنگل و رسيدگي به دهات سعي بسيار كرد. او سپس با سمت فرمانده گروه حفاظت از كارخانه كاغذسازي چوكا در برقراري نظم، نقش فعالي ايفا كرد و چندي بعد به اردبيل بازگشت وپس از گذارنيدن دوره هاي آموزش نظامي به عضويت سپاه پاسداران درآمد. او در تشكيل بسيج شهرستان اردبيل از فعالان اين نهاد بود و در آموزش بسيجيان اهتمام مي ورزيد.
در همين دوره بود كه با خانم رؤيا احمديان آشنا شد. وی درباره نحوه آشنايي خود با شاپور بزرگر و جزئیات زندگی مشترکشان اینگونه مي گويد:
«من در بسيج خواهران كه آن موقع تشكيلات گسترده اي نداشت، با برادرزاده ايشان آشنا شدم و از اين طريق به خانواده بزرگر معرفي شدم، روزي كه به خواستگاري آمدند، تمام صحبتهاي شاپور حال و هوايي الهي داشت، از من خواستند كه در زندگي جديد، حضرت زهرا (سلام الله علیها) را الگوي خود قرار دهم و باهم به قرآن قسم خورديم تا نسبت به هم وفادار باشيم، مراسم عروسي بسيار ساده و بدون هيچگونه تجملي برگزار شد.
بيش از برگزاری مراسم عروسی، در نامه اي به من نوشته بود: اي كاش زمينه مساعد بود، باهم به جبهه حق عليه باطل مي رفتيم و در كنار جوانان مسلمان جشن عروسي را برپا مي كرديم. حدود 2 سال اول زندگي را در خانه پدري شان زندگي كرديم تا توانست خانه مستقلي بسازد. وی در مسائل سياسي بسيار حساس بود، روزي كتابي برايم آورد و گفت: چون وقت ندارم، اين كتاب را بخوان وخلاصه كن تامن خلاصه آن را بخوانم، گفتم: بگذار براي وقت ديگر، پاسخ داد: همانطور كه در مقابل دشمنان از نظر نظامي آماده هستيم، بايد در مقابل منافقين هم كه در سطح شهر هستند، از لحاظ عقيدتي نيز بايستيم ومقابله كنيم».
شاپور در جريان مقابله با منافقين فعاليت بسيار داشت و گاه شبها تا صبح در سطح شهر گشتزنی می کرد و اعلاميه آنها را جمع آوري مي كرد.
با شروع جنگ تحميلي و پيشروي دشمن به سوي آبادان وخرمشهر، راهي جبهه شد و به اتفاق دوستانش به دفاع از آبادان پرداخت و در طي يك عمليات محدود مجروح شد. او پس از بهبودی در سپاه پاسداران اردبيل به سمت معاون فرماندهي مشغول خدمت شد وبعد از مدتي، مسئوليت واحد آموزش را برعهده گرفت.
در تاريخ 11/2/1361 چند روز قبل از شروع عمليات فتح المبين به جبهه اعزام شد ودر منطقه حسينيه بين اهواز و خرمشهر توان فرماندهي و شجاعت خود را نشان داد، در اين عمليات همراه نفرات گروهان شهيد باهنر كه فرماندهي آن را به عهده داشت، با پاتك دشمن به مقابله برخاست و دشمن را به عقب نشيني وادار كرد. استعداد نيروهاي دشمن در اين پاتك سه تيپ بود، مدتي بعد به جبهه رود نيسان و از آنجا به خرمشهر (شلمچه ) رفت. شاپور در اولين مرحله از عمليات بيت المقدس به همراه دوست و يار صميمي خود جعفر جهازي نيز شركت داشت، در اين عمليات جعفر به شهادت رسيد و شاپور از ناحيه كتف مجروح شد و پس از مداوا و ارائه گزارش عمليات به شلمچه رفت ودر ضمن يك نبرد سخت به اتفاق چند نفر از همرزمانش موفق شد جنازه شهيد جعفر جهازي را به عقب بياورد. این فرمانده دلاور در عمليات آزادسازي خرمشهر نیز شركت داشت و پس از خاتمه عمليات به اردبيل بازگشت، اما در اردبيل به علت اينكه زنده برگشته است، هدف اتهام برخي از بستگان شهداء قرار گرفت.
بعد از عمليات بيت المقدس به خاطر شهادت عده اي از دوستانش بسيار متأثر بود ومدام ياد آنها را مرور مي كرد و به زبان مي آورد، او براي خود در خانه اتاقي كوچك ساخته واسم آن را حجله گاه شهدا گذاشته بود و تصاوير شهدا را بر ديوار آن نصب كرده و در آنجا با خود خلوت مي كرد و به عبادت مي پرداخت؛ اين حوادث زمينه تحولي دروني را براي او فراهم كرد و در تاريخ 11/8/1361 دوباره عازم جبهه گرديد ودر سمت مسئول آموزش لشكر 31 عاشورا به كار مشغول شد، اما به دليل بروز تأخير در عمليات به اردبيل بازگشت. در عمليات والفجر مقدماتي بهمن سال 1361 مسئول آموزش نظامي تيپ 9 بود، در عمليات والفجر 1 فرماندهي گردان حبيب بن مظاهر را به عهده داشت و پس از اين عمليات به فرماندهي پادگان آموزشي شهيد پيرزاده اردبيل منصوب شد. در تاريخ 14/2/1362 در اثر انفجار نارنجك در پادگان آموزشي دست راستش از مچ قطع شد. بعد از ترخيص از بيمارستان شهيد مصطفي خميني تبريز به مدت سه ماه مسئوليت واحد آموزش نظامي منطقه پنج كشوري را عهده دار بود.
شاپور ابتدا صاحب دختري به نام عذرا شد و بعد از وی پسرش محمد به دنيا آمد، رابطه پدر با دختر عاطفي بود، در عين حال نمي خواست كه فرزندانش دلبسته حضور او باشند به اين دليل به همسرش مي گفت: «بعد از شهادتم سعي كن جاي خالي مرا پركني ونگذاري فرزندانم نبود پدر را احساس كنند».
در مرحله سوم عمليات وافجر 4 و در ارتفاعات شيخ گزنشين در سمت مسئول محور لشكر 31 عاشورا در خاك عراق (پنجوين) به تاريخ 13/8/1362 در اثر تير دوشكا و اصابت تركش به شهادت رسيد.
مدفن این شهید والامقام در آرامستان غريبان شهرستان اردبيل واقع است.

مير محمود بني هاشم :
مير محمود بني هاشم در 10 خرداد 1337 در یکی از روستاهاي شهرستان مشگین شهر در خانواده اي كشاورز متولد شد. وي نخستين فرزند خانواده بود و در كودكي به راهنمايي مادرش به يادگيري قرآن پرداخت. او تحصيلاتش را نخست در روستاي نيران در مجاورت زادگاهش گذراند و آنگاه به همراه خانواده به شهرستان تبريز نقل مكان كرد و در مدرسه شبانه روزي قطران، مقطع دبستان را به پايان برد. در اين زمان روزها در كارگاه قاليبافي كار مي كرد وشبها درس می خواند. دوره راهنمائي را نيز در مدرسه راهنمائي پاسارگاد تبريز با نمرات عالي به اتمام رساند، اما مشكلات اقتصادي خانوا ده مانع از ادامه تحصيل او در دبيرستان شد، با اين حال عشق وعلاقه به مطالعه او را به سوي كتابهاي مذهبي، تاريخي و علمي سوق داد.
مير محمود، نوجواني را با كار روزانه در قاليبافي و تحصیل شبانه، پشت سر گذاشته و دوره متوسطه را به صورت متفرقه پي گرفت. او در سال 1354 به پيشنهاد والدينش به خواستگاري دختر عمه خود رفت که البته به خاطر شناختي كه مير محمود از همسر آينده اش داشت، به اين وصلت رضایت داد؛ مهريه این ازدواج يك جلد قرآن وسه هزار تومان بود که با مراسمی بسيار ساده همراه شد. این زندگی مشترک از سال 1354 در یک خانه استیجاری آغاز شد و ثمره آن چهار فرزند به نامهاي مير ولي (متولد 1357)، مير علي (متولد 1360)، و فاطمه و زهرا(متولد 1363) مي باشد. در سال 1356 ميرمحمود به سربازي اعزام و در نيروي هوايي تهران مشغول شد.
بعداز پيروزي انقلاب اسلامي، مير محمود در سال 1359 به طور رسمي به عضويت سپاه پاسداران در مي آيد وبعد از سپري كردن دوران آموزش، به جبهه اعزام مي شود. وی ابتدا به سردشت مي رود و سپس در سال 1360 در منطقه مهران حضور پيدا مي كند و به خاطر رشادتهايي كه از خود نشان مي دهد، مورد تشويق فرماندهان رده بالا قرار مي گيرد. بني هاشم در همان سال به زيارت بيت الله الحرام مشرف شد و پس از آن در عمليات بيت المقدس با پست فرماندهي گروهان در فتح خرمشهر شركت كرد. او در عمليات والفجر 2 و 4 نيز در سمت معاون گردان حضرت سيدالشهداء لیه السلام) تیپ حضرت عباس اردبیل و در عمليات خيبر با سمت فرماندهي گردان حضرت علي اصغر (علیه السلام) همین تیپ شركت فعال داشت كه در آخرين آنها زخمي و به پشت جبهه منتقل شد. بعد از دو روز بستری در بيمارستان مستقيما به جبهه بازگشت و عصازنان فرماندهي گردان حضرت قاسم (علیه السلام) تیپ حضرت عباس (علیه السلام) را عهده دار شد. مير محمود در عمليات بدر فرمانده گردان حضرت قائم (عج) بود و در طي يك عمليات از ناحيه سر بشدت مجروح شد.
این فرمانده دلاور همچنین در عمليات كربلاي 8 و عمليات نصر 7 شركت كرد. وی علاوه بر حضور مستمر در خطوط مقدم، مسئوليت واحد بسيج مشگين شهر و پايگاههاي مقاومت را عهدار بود و به هنگام مرخصي نيز بيشتر وقتش را صرف بازديد از خانواده های شهدا و رفع مشكل آنها مي نمود. نکته قابل تأمل در سیره عملی این سردار دلاور این بود که به رغم حضور دو برادرش مير مسلم ومير طاهردر میان نیروهای تحت فرمان وی، هیچ یک از نيروهاي گردان و حتي فرماندهان لشكر، نسبت برادری آنها را نمي دانستند.
سرانجام ميرمحمود بني هاشم در جريان عمليات نصر 7 در منطقه سردشت و در ارتفاعات دوپازا، در حالي كه پيشاپيش نيروها در حركت بود، بر اثر اصابت تير مستقيم به ناحيه سر و شكم در تاريخ 15/5/1366 به رخت زیبای شهادت ملبّس شدذ و روحش به زیارت جد و سرورش سیدالشهداء (سلام الله علیه)  نائل شد.

عمران پستي:
عمران پستي در 19 آذر سال 1338 در روستاي هشچين از توابع شهرستان خلخال به دنيا آمد، پدرش محمدعلي پستي كشاورز بود. او دوره ابتدائي خود را در سالهاي 1349-1344 و دوره راهنمائي را در سالهاي 1352-1350 در مدرسه هشتچين در زادگاهش به پايان رساند و به عنوان شاگرد ممتاز براي ادامه تحصيل از طرف دولت به شهر اردبيل آمده و دوره متوسطه را طي سالهاي 1355-1352 در دبيرستان شاه عباس اردبيل به پايان برد. همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي و ورود حضرت امام خميني (ره) به ايران در 12 بهمن سال 1357، عمران از اعضاي كميته استقبال از حضرت امام در تهران بود پس از پيروزي انقلاب از دانشجويان پيرو خط امام بود كه لانه جاسوسي آمريكا را در 13آبان 1358 تسخير كردند، پس از تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به اين نهاد پيوست و در تهران در واحد گزينش مشغول به كار شد و همزمان در تشكيل جهاد سازندگي خلخال به ايفاي نقش پرداخت. پس از عمليات والفجر 1 طي حكمي از سوي حاج همت –فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله – مسئول تشكيل گردان حبيب بن مظاهر شد و گرداني تشكيل داد كه از گردانهاي نمونه لشكر بود. این گردان متشکل از شیرمردان ایران زمین در عمليات والفجر 2 در منطقه پنجوين در قله 1866 از ارتفاعات كاني مانگا، به سمت دشمن پيشروي كرد و سنگرهاي آنها را يكي پس از ديگري به تصرف در آورد. عمران با اين اعتقاد كه اگر بعد از ازدواج به شهادت برسد، اجرش بيشتر خواهد بود، با خانم اكرم جندقي زاده ازدواج كرد. خطبه عقد آنها توسط آيت الله خامنه اي رئيس جمهور وقت در تاريخ 18/6/1362 خوانده شد و فرداي روز عقد به جبهه رفت و دو ماه در جبهه ماند. زندگي مشترك با همسرش را در دوازدهم بهمن ماه 1362 شروع كرد و تنها پس از گذشت 9 روز از زندگي مشترك، بار ديگر به عنوان فرمانده گردان حبيب بن مظاهر در عمليات خيبر به سوي جبهه شتافت. در 9 اسفند سال 62 در طی همین عمليات بود که گردان وی در منطقه عملياتي طلائيه به محاصره دشمن افتاد؛ هليكوپترهاي دشمن روي پل طلائيه رزمندگان را به رگبار بستند که سردار دلاور عمران پستي مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و به زیارت معبودش شتافت.

فيض الله حامدي:
فيض الله حامدي، فرزند بيوك خان حامدي، در 16 اردبيهشت 1340 در خانواده ای مذهبي در روستاي شكرلو از توابع شهرستان گرمي استان اردبيل به دنيا آمد. او دوران كودكي را در روستا سپري كرد و از همان ابتدا بسيار پر جنب و جوش، صميمي و عاطفي بود، به فراگيري قرآن علاقه زيادي داشت و براي آموزش آن به روستاي سيد كندي در جوار روستاي زادگاهش رفت. فیض الله دوره ابتدائي را در دبستان روستاي شكرلو در سال 1347 آغاز كرد و در كنار تحصيل به پدرش در كار كشاورزي و دامداري كمك مي كرد. علي رغم سن كم از دوره نوجواني براي صله رحم اهميت ويژه اي قايل بود. در سال 1352 به دنبال كوچ خانواده به شهر گرمي مغان ، كلاس پنجم ابتدائي را با معدل خوب به پايان رساند وعلي رغم علاقه وافر به درس به خاطر عدم بضاعت مالي خانواده در تأمين مخارج، مجبور به ترك تحصيل شد. بعد از مدتي براي كارگري به بندر انزلي رفت، سپس براي انجام وظيفه نام نويسي كرد و دوره خدمت سربازي را در پادگان آموزشي عجبشير آغاز و در دادگستري تبريز و تكاپ سپري كرد. پس از اتمام دوره سربازي با اشتياق فراوان به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد و در سال 1364 دوره عمومي سپاه را پشت سر گذاشت و به جبهه اعزام شد. در بين سالهاي 65-1364 از فرماندهان واحدهاي سپاه اشنويه به شمار مي رفت. او در فرماندهي و مديريت دقيق و نكته سنج يود و با نيروهاي تحت الامر در كمال صفا و صميمت برخورد مي كرد. در طی همین دوران ازدواج کرد که ثمره آن دختري به نام سميه بود که به هنگام تولدش، پدرش در جبهه بود؛ سه روز بعد از این تولد، شهید فیض الله به مدت 24 ساعت به مرخصي آمد و صبح روز بعد به منطقه برگشت. وی در روز 21 مهر ماه 1365، براي كمك به نيروهاي خودي به محل درگيري با ضد انقلاب در منطقه عملياتي اشنويه رهسپار شده بود كه در بين راه اتومبيلش بر اثر برخورد با مين منفجر شد و آتش گرفت، و پیکرش در طی همین حادثه دچار سوختگي كامل شد و به شهادت وی انجامید. این نخل سوخته ولی سرفراز در گلزار عباسيه شهرستان گرمي مغان زینت بخش خاک پاک این دیار است.

خدمتعلي رجبي :
خدمتعلي رجبي هفتمين فرزند خانواده و فرزند مقصود رجبي مي باشد که در فروردين سال 1341 در روستاي هشتچين از توابع شهرستان خلخال به دنيا آمد. پدرش از طريق كشاورزي و باغباني امرار معاش مي كرد. خدمتعلي پس از طي دوران كودكي در دامان پدر و مادر در سن 6سالگي در مدرسه زادگاهش مشغول به تحصيل شد و دوره ابتدائي و راهنمایی را با موفقيت به پيان برد و در كنار تحصيل با وجود سن كم اغلب اوقات فراغتش را به پدر و مادر در كار كشاورزي و باغداري كمك مي كرد. خدمتعلي در سال 1359 تحصيلات خودرا در دبيرستان شاه عباس به پايان رساند و بلافاصله به عضويت سپاه پاسداران درآمد و با توجه به فعاليت چشمگيرش، پس از مدت کوتاهی، فرماندهي سپاه گرمي و پس از آن براي مدتي فرماندهي سپاه خلخال را به عهده گرفت. با شروع جنگ تحميلي با سخنرانيهاي آتشين خود در مساجد روستاها باعث جذب نيروهاي بسيجي به جبهه مي شد. طولي نكشيد كه خودش نيز در حالي كه پدر و برادرش در جبهه حضور داشتند، به جبهه اعزام شد. در طي مدتي كوتاه به معاونت گردان تخريب لشكر 31عاشورا برگزيده شد و تلاشهاي فراواني در اين پست انجام داد. خدمتعلي رجبي پس از دو ماه حضور فعال در جبهه در تاريخ 7/12/1362 در عمليات خيبر در کنار شهید مهدی باکری در خط مقدم جبهه، بر اثر اصابت تير مستقيم به شهادت رسيد، و جنازه اش توسط شهيد باكري تا خاكريز دوم آورده شد. خدمتعلي  اولين شهيد خانواده رجبي است که پيكر پاکش در روستاي هشتچين به خاك سپرده شده است.

محمدرضا رحيمي:
محمدرضا رحيمي، اولين فرزند خانواده يعقوب رحيمي در 2مرداد 1341 در اردبيل به دنيا آمد. پس از پشت سرگذاشتن دوران كودكي تحصيلات ابتدائي را در دبستان در سال 1347 آغاز كرد و سپس در مقاطع راهنمايي ودبيرستان ادامه تحصيل داد. به گفته مادرش در اين دوران تمامی پولهایش صرف خريد کتب مذهبی می شد. همزمان با ورود به دبيرستان با پسردايي اش ناصر چهره برقي، فعاليتهاي انقلابي را تجربه كرد و به پخش اعلاميه ها و نوارهاي سخنرانی های حضرت امام مي پرداخت. به همين خاطر بارها توسط ماموران رژيم پهلوي تحت تعقيب قرار گرفت. او از پيشتازان مبارزات دانش آموزي در اردبيل بود و هر جا اثري از مبارزه و اعتراض عليه رژيم پهلوي ديده مي شد، محمدرضا رحيمي نيز در آنجا حضور داشت. با پيروزي انقلاب اسلامي فعاليتهاي سياسي و مذهبي محمدرضا گسترده تر شد. در سال 1359 ديپلم متوسطه را در رشته رياضي فيزيك اخذ كرد و با تشكيل نهاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به عضويت رسمي آن در آمد. در اواخر سال 1359 مسئوليت پرسنلي سپاه پاسداران شهرستان اردبيل را به عهده گرفت و به جذب نيروهاي مؤمن و فداكار در سپاه پرداخت. محمدرضا رحيمي در نيمه شعبان 1361 شمسي در سن 20سالگي با دختر دايي خود ازدواج كرد. هنوز چند روز از ازدواجش نگذشته بود كه توسط مسئول سپاه اردبيل به فرماندهي سپاه پارساباد مغان منصوب شد. در مدت تصدي اين مسئوليت جز در مواردي ضروري به منزل نرفت وبه طور دايم در محل مأموريت خود بود چندي بعد مسئول واحد فرهنگي بنياد شهيد وپس از آن فرمانده واحد بسيج سپاه اردبيل شد. بدين ترتيب محمدرضا رحيمي در تاريخ 24/2/1364 بعد از عمليات بدر به هنگام وصل پلهاي ارتباطي در جزيره مجنون در اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. مدفن وي در بهشت فاطمه شهر اردبيل واقع است.

برات سقايي:
برات سقايي دومين فرزند خانواده بهلول سقايي در 1/3/1341 در شهرستان اردبيل متولد شد. پدرش از كاركنان شوراي اصناف شهرستان اردبيل بود كه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به عضويت سپاه پاسداران در آمد. برات سقايي تحصيلات ابتدائي را در مدرسه رشديه اردبيل در سالهاي 1352-1347 و مقطع راهنمايي را در مدرسه شهيد اعيادي به پايان رساند، سپس دوره متوسطه را آغاز كرد و تا سوم به تحصيل ادامه داد و بعد از آن ترك تحصيل كرد. برات سقايي در محيطي آكنده از صفا و صميمت پرورش يافت. در سنين نوجواني اوقات خود را بيشتر در خانه مي گذراند و در كارگاه فرشبافي كه در خانه داير كرده بودند، كار مي كرد. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357 در سن 16 سالگي به عضويت سپاه اردبيل در آمد و در سمتهاي مختلفي همچون مربي آموزش نظامي و كادر اطلاعات سپاه به ايفاي وظيفه پرداخت. قبل از شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران جهت مقابله با گروهكهاي ضد انقلاب به كردستان اعزام شد؛ در اين منطقه بود كه در اثر اصابت گلوله از ناحيه دست به شدت مجروح شد .بعداز عضويت در سپاه پاسداران انقلاب به سفارش و تاكيد شهید داور يسري (فرمانده سپاه اردبيل) ازدواج نمود. برات براي اولين بار در سن 18 سالگي توسط سپاه اردبيل عازم جهبه هاي نبرد شد و در نيروهاي اعزامي آذربايجان كه بعدا به تيپ 31 عاشورا تبديل شد به معاونت فرمانده گردان منصوب شد. برات سقايي سرانجام در تاريخ 2/5/1361 در مرحله چهارم عمليات رمضان كه فرمانده گروهان بسيجيان اعزامي از اردبيل بود، در پاسگاه زيد شلمچه از ناحيه شكم مجروح شد، اما براي حفظ روحيه نيروها از انتقال به پشت خط ممانعت به عمل آورد، نيروها پيشروي كردند و او در تنهايي به شهادت رسيد. سرانجام بعد از گذشت 13 سال در سال 1374 جنازه شهيد برات سقايي از روي پلاك توسط گروه تفحص كشف و به اردبيل انتقال يافت و در قبرستان علي آباد (گلشن زهرا) به خاك سپرده شد.

حمزه سليم زاده:
حمزه سليم زاده فرزند محمد علي سليم زاده در روستاي كويچ از توابع مشگين شهر در 2 تير 1345 به دنيا آمد. پس از پشت سرگذاشتن دوران طفوليت تحصيلات ابتدائي را در مدرسه اي در روستای علي آباد آغاز نمود. در سن 10سالگی مادرش را از دست داد. پس از اتمام دوره راهنمايي، به منظور فراگيري دروس حوزوي در مدرسه علميه حجت در تران ثبت نام كرد و در کنار تحصيل در خياطي نیز مشغول به کار شد. این نوجوان پاک سرشت در چهارده سالگي در سال 1359 از مشگين شهر عازم جبهه شد و کارش را با رانندگی لودر آغاز کرد، پس از مدتي به فرمانده گروهان مهندسي لشكر 31 عاشورا منصوب شد. حمزه در سال 1362 (هفده سالگي) با يكي از بستگانش عقد زناشويي بست. دو سال بعد از این ازدواج صاحب پسری بنام مهدي شد. حمزه در طول ينج سال و شش ماه حضور در جبهه هفت بار مجروح شد، ولي هربار بلافاصله پس از بهبودي نسبي به جبهه باز مي گشت تا اینکه در 23 بهمن سال 61 به كاروان شهدا پيوست. پيكر او را به زادگاهش روستاي كويچ انتقال دادند و در خاک آن به امانت نهادند.

سيد جعفر خوش روزي:
سيد جعفر در 1/12/1340 در خانواده مذهبي در اردبيل بدنيا آمد. دوران كودكي را در كنار پدر و مادرش سپري كرد. در سال 1348 وارد دبستان آموزگار اردبيل شد وتا سال 1353 دوره ابتدايي را به پايان رساند. در سال 1353 در مدرسه راهنمايي اديب اميني شروع به تحصيل كرد و سال دوم بود كه پدرش سيد حسن فوت كرد. وي به عنوان پسر بزرگ خانواده عهده دار تامين هزينه آن شد، لذا مدرسه روزانه را رها كرد و در دوره شبانه آريا به تحصيل ادامه داد. در سال 1358 در دبيرستان شبانه نواب صفوي در رشته اقتصاد به تحصيل ادامه داد. فعاليتهاي وي در سپاه تا حدي بود كه طي حكمي توسط شهيد آيت الله قدوسي مسئوليت ستاد مبارزه با مواد مخدر و منكرات اردبيل را بر عهده گرفت. در 26 اسفند 1360 به درخواست خود از طرف سپاه پاسدارن اردبيل به تيپ 31 عاشورا، گردان شهيد مصطفي خمينی اعزام و با سمت فرمانده گروهان انصارالحسين در منطقه جنوب به دفاع از خاك ميهن اسلامي مشغول شد. پس از چهار ماه حضور در جبهه در عمليات بيت المقدس در تاريخ 26/3/1361 در منطقه شلمچه و در نبردي تن به تن به شهادت رسيد، اما پیکرش خونینش هرگز به آغوش خانواده اش بازنگشت.

عقيل عرش نشين:
عقيل عرش نشين ،فرزند حاج قدرت در 4 آذر 1342 در خانواده اي متوسط در شهرستان اردبيل به دنيا آمد، در طفوليت،قرآن كريم را نزد مادر فرا گرفت. دوره ابتدائي را در مدرسه هفت تن و دوره راهنمائي را در مدرسه جهان علوم و دوره متوسطه را در هنرستان نواب صفوي مدرس اردبيل طي كرد و در رشته برق ديپلم گرفت. در تمام مقاطع تحصيلي فردي سختكوش بود و با نمرات عالي قبول مي شد. از دوران كودكي در هئيتهاي مذهبي مختلف شركت مي جست ومكبر مسجد بود. از ويژگي هاي بارز عقيل در كودكي و نوجواني حس انسان دوستي و كمك به ديگران بود، به ورزش بويژه فوتبال علاقه بسيار داشت. در سالهاي 1357-1356 كه نوجوان چهارده، پانزده ساله اي بيش نبود، به مطالعه كتابهاي مذهبي مي پرداخت و در تظاهرات شركت مي كرد؛ وی بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در سن 18 سالگي (سال 1360) به عضويت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد و همزمان در پايگاه بسيج محل نيز به فعاليت پرداخت. در سن 19 سالگي براي اولين بار به جمع بسيجيان در جبهه ها پيوست و در مناطق عملياتي حضور يافت. در اين اعزام از سوي سپاه پاسداران اردبيل عازم تيپ ويژه اين شهرستان شد. این شهید دلاور سرانجام در جریان عملیات والفجر 1 در منطقه ابوغریب در 22 دی ماه سال 62 در اثر اصابت تیر به فیض شهادت نائل آمد و پیکر پاکش در بهشت فاطمه (سلام الله علیها) اردبیل، به خاک سپرده شد.

مجتبي عزيزي:
مجتبي عزيزي چهارمين فرزند سعدالله عزيزي در 17شهريور 1343 در روستاي اورنج از توابع شهرستان نمین به دنيا آمد. مجتبي دوران كودكي را در دامان پدر ومادري با ايمان سپري كرد. مجتبي عزيزي در سال 1350 تحصيلات ابتدائي خود را در مدرسه زادگاهش شروع كرد .وي تا سال چهارم ابتدائي را در روستاي اورنج و كلاس پنجم را دريكي از روستاهاي اطراف نمين با موفقيت سپري كرد. براي تحصيل در دوره راهنمائي به اردبيل رفت و در مدرسه راهنمايي شهيد قاضي (فعلي) ثبت نام نمود. عزيزي پس از اتمام دوران راهنمائي، در سال 1356 به هنرستان كشاورزي رفت. او دوره هنرستان را در سال 1358 به اتمام رساند و با اينكه در آزمون دانشكده پزشكي مشهد پذيرفته شد، اما ادامه تحصيل نداد و وارد سپاه شد. او در سال 1363 يعني در 20 سالگي به جبهه اعزام شد. این فرمانده دلاور گردان امام حسين (ع) پس از هشت ماه حضور پرتلاش در جبهه سرانجام در 18بهمن 1366 در منطقه شلمچه براثر اصابت تركش به ناحيه دستها به درجه رفيع شهادت نايل آمد و پيكرش در بهشت فاطمه اردبيل به خاك سپرده شد.

مرتضي فخرزاده:
مرتضي فخرزاده در 9فروردين 1334 در روستاي مارليان شهرستان گرمي در استان اردبيل به دنيا آمد. قرآن و نماز را در خردسالي نزد پدرش (شاه علي)فرا گرفت. دوره ابتدائي را در سال 1341 در مدرسه روستاي مارليان شروع وتا كلاس چهارم ابتدائي را در آنجا گذارند پس از كوچ خانواده به همراه آنها به اردبيل رفت و به علت فقر مالي كلاس پنجم را شبانه ادامه داد وروزهاي براي امرار معاش فرش بافي مي كرد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357 با داير كردن كلاسهاي قرآن براي جوانان و تشكيل پايگاه بسيج در زادگاهش فعاليتش را ادامه داد. پس از مدتي در سال 1359 از سوي مسئولين سپاه پاسداران انقلاب اسلامي اردبيل جهت عضويت در سپاه از او دعوت به عمل آمد. پس از پيوستن به سپاه ابتدا در واحد عمليات و بعدا به عنوان مسئول حفاظت بيت وشخص نماينده ولي فقيه در اردبيل حجه الاسلام مروج مشغول به كار شد. پس از جلب موافقت گردان المهدي كه آخرين گردانهاي عمل كننده در عمليات كربلاي 5 بود، وارد عمليات شد. مرتضي در زمان حرکت گردان به جلو در پشت درياچه ماهي بر اثر اصابت تركش خمپاره به شهادت رسيد. ستاد معراج شهدا در نامه 27دي 1365 تاريخ شهادت مرتضي فخرزاده را 26 دي 1365 وعلت شهادت را اصابت تركش خمپاره و قطع دست چپ و راست و پاها وپارگي شكم اعلام كرد. پيكر شهيد در شهرستان اردبيل در گورستان مير اشرف به خاك سپرده شده است .

اسد فلاحي:
اسد فلاحي فرزند آدي شيرين فلاحي در 2 فروردين 1341 در روستاي گلگيل پارس آباد در خانواده اي متوسط به دنيا آمد. پدرش كشاورز بود. دوره ابتدائي خود را در مدرسه آليله از توابع شهرستان گرمي در سالهاي 1352-1347 گذراند .سپس براي ادمه تحصيل مجبور به عزيمت شهرستان پارس آباد شد پس از پايان دوره راهنمائي در دبيرستان هفده شهريور پارس آباد در رشته فرهنگ وادب ثبت نام نمود . اسد فلاحي در عمليات بيت المقدس آزاد سازي خرمشهر پس از ده ماه حضور در جبهه در 20خرداد1361 در اثر اصابت تركش به سر به شهادت رسيد پيكرش را درگلزار شهداي پارس آباد به خاك سپرده اند

سيد عزيز الله قطبي:
سيد عزيز الله قطبي فرزند سيد يدالله قطبي وخوشقدم بيرامي در روستاي زاويه سادات از توابع شهرستان خلخال اردبيل در 5 مهر 1339 به دنيا آمد پدرش علاوه بر خواربار فروشي به كشاورزي نيز اشتغال داشت ودر منزل كلاس آموزش قرآن براي كودكان ونوجوانان داير كرده بود . دوره راهنمائي را در روستاي خورجين يكي از روستا هاي همجوار زادگاهش ادامه داد با پيروزي انقلاب اسلامي وتشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در سال 1358 به عضويت سپاه در آمد اولين افرادي بود كه در تشكيل سپاه پاسداران ناحيه خلخال نقش مؤثري داشت با تشكيل بسيج به فرمان امام ( ره) مسئوليت بسيج سپاه خلخال را در ابتداي تشكيل به عهده گرفت. در سال 1359 ازدواج نموده ومراسم عقد را در روستاي زاويه سادات برگزار كرد وبعداز مراسم به مداحي پرداخت در پي حمله ارتش عراق به ايران در سال 1359 اعزام به جبهه شد سيد مدت 24 ماه در جبهه هاي جنگ حضور مستمر داشت .فرمانده گردان قمر بني هاشم بود د در 13آبان 1363 بر اثر اصابت خمپاره 60ميليمتري يك پايش قطع شد وبراثر شدت خونريزي به شهادت رسيد پيكر شهيد سيد عزيز الله قطبي بعداز انتقال وانجام مراسم تشييع در زادگاهش به خاك سپرده شد.

جمشيد گنجگاهي:
جمشيد گنجگاهي مشهور به حسين گنجگاهي فرزند احد گنجگاهي و در 10تير 1338 در ادبيل متولد شد. دوران ابتدائي را در مدرسه ديباج در سالهاي 1350/1345 ودوران راهنمائي ودبيرستان را به ترتيب در مدارس جهان علوم (1353-1350) وصفوي مدرس فعلي در سالهاي 1357-1353 به پايان رساند وديپلم رياضي گرفت. جمشيد به خاطر حضور دائمي در جبهه از پذيريش ازدواج امتناع مي كرد اما خانواده اش علي رغم ميل باطني اووي را وادار به پذيريش ازدواج كردند هروقت راجع به ازدواج با او صحبت مي شد مي گفت من با جبهه ازدواج كرده ام. با اين وجود در سن 25 سالگي ازدواج نمود اما پس از مدت کوتاهی بلافاصله به جبهه رفت. با آغاز عنليات والفجر 8 گردان ابوالفضل (ع) مأموريت داشت تا خود را به جاده فاو - ام القصر برساند، اما در مسير حركت دشمن با بالگرد به آن حمله كرد كه در نتيجه جمشيد گنجگاهي فرمانده گردان از ناحيه كتف زخمي شد، اما با هدايت نيروهايش سينه خيز خودرا به اتوبان فاو بصره رساند ودر حالي دستش را روي جاده فاو ام القصر نهاده بود، بر اثر خونريزي و اصابت تركش خمپاره وسوختگي شديد در 25 بهمن 1364 به شهادت رسيد.

بنامعلي محمدزاده:
بنامعلي معروف به علي در 15/5/1339 در خانواده كشاورزي ومتوسط بدنيا آمد در روستاي مستان آباد از توابع بخش نير شهرستان اردبيل متولد شد. در كودكي قبل از رفتن به دوره دبستان قرآن را نزد پدر معلم قرآن روستا فراگرفت. سپس سال اول ابتدائي را در روستاي محل خودش گذراند .از سال 1359 بعداز صدور فرمان تشكيل ارتش بيست ميليوني از سوي امام (ره) عضو بسيج مسجد صاحب الزمان (عج) ياخچي آباد شده اصول اوليه نظامي را فرا گرفت. علاقه وعشق او به امام خميني (ره)ودفاع از وطن باعث شد كه در سال چهارم دبيرستان (دبيرستان وحيد ،خيابان شوش رشته اقتصاد)درس وتحصيل را رها كرده به عضويت رسمي سپاه پاسداران در آيد وچون خانواده اش هنوز در روستا زندگي مي كردند به سپاه شهرستان اردبيل رفت در بدوورود به سپاه به عنوان مسئول بسيج بخش نير منصوب مي شود وبا اين كه نير با زادگاهش فقط شش كيلومتر فاصله داشته به خاطر اينكه گمنام باشد خود را معرفي نمي كرد در اين مدت در مأموريتهاي محوله جهت جمع آوري اسحله هايي كه به صورت غير قانوني دردست مردم بود فقط با سخنراني ودعوت از مردم سلاحهاي بسياري را جمع آوري مي كند بعدازاتمام مأموريتش در بخش نير به عنوان معاون عمليات سپاه اردبيل مشغول به كار شد وبعداز مدتي به منطقه عملياتي گيلان غرب ودهلران اعزام شد ودر تك محدود با رمز عملياتي يا ابوالفضل (ع) شركت مي نمايد پس از آن به منطقه كردستان –شهر مهاباد رفته در آنجا نيز در واحد عمليات در پاكسازي محورها فعاليت مي كند وبا حضور در جبهه جنوب در منطقه رقابيه ودر منطقه عملياتي والفجر از ناحيه سينه تركش خورد .در سال 1362 مدتي مسئوليت بسيج نمين اردبيل را به عهده گرفت كه اين مسئوليت اوهم زمان با كوچ خانواده به تهران صورت گرفت پس از آن دوباره عازم جبهه شد در عملياتهاي بدر وخيبر شركت نمود وبعداز بازگشت از جبهه به علت كوچ خانواده ،از سپاه اردبيل به سپاه تهران منتقل سد ومدتي به عنوان مربي تاكتيك در دانشكده علوم وفنون نظام دانشگاه امام حسين (ع) به خدمت ادامه داد .محل دفن شهيد بنامعلي محمدزاده قطعه 53بهشت زهرا (ع)تهران مي باشد از وي چهار فرزند باقي مانده است.

رحيم واحدي:
رحيم واحدي در 8مرداد 1342 در مشگين شهر اردبيل متولد شد او پنجمين خانواده بود پدرش حمدالله واحدي به كارگري ساختمان اشتغال داشت واز وضعيت مالي مطلوبي برخودار نبود خانواده واحدي در ايام كودكي رحيم به روستاي گواشلو از توابع شهرستان پارس آباد نقل مكان كردند رحيم دوران ابتدائي را در دبستان 22 بهمن در سال 1349 آغاز كرد ودر سال 1353 با موفقيت به پايان برد سپس دوره راهنمايي را در پيش گرفت اوسال دوم راهنمائي را مي گذراند كه انقلاب اسلامي آغاز شد ورحيم واحدي نيز به مردم پيوست وبا شركت در تظاهرات در خدمت انقلاب قرار گرفت با پيروزي انقلاب اسلامي به خاطر دوري محل تحصيل از زادگاهش تحصيل را رها كرد وبا تشكيل بسيج به عضويت آن در آمددر زمان جنگ عراق عليه ايران در جبهه بود رحيم،چنان شجاع وبي باك بود مه همرزمانش اورا رحيم ضد تركش مي خواندند پس از مدتي حور در جبهه ها به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد در عمليات خيبر،گروهاني از گردان د زره ظفر را به او واگذار كردند پس از عمليات خيبر نيز فرماندهي گردان مذكور به وي سپرده شد امام رحيم خود رايك فرد كوچك در كردان مي دانست او در عملياتهاي بسياري شركت داشت از جمله والفجر 8، كربلاي 5 سرانجام رحيم واحدي پس از چها ونه ماه حور در جبهه هاي جنگ در 14 مرداد 1366 در منطقه عملياتي سردشت در اثر انفجار مين ضد تانك وقطع پاها به شهادت رسيد . جنازه شهيد رحيم واحدي پس ا انتقال به روستاي گواشلو به خاك سپرده شده است.

عمران همرنگ:
عمران همرنگ در 2/1/1338 در خانواده كشاورزي از روستاي رضي هرستان اردبيل متولد شد دوران ابتدائي را در روتاي رضي مشگين شهر گذراند وبا آغاز دوره راهنمايي همراه پدر ومادر به اردبيل نقل مكان كرده ودر محله سلمان آباد ساكن شدند در اين دوران وضع مالي خانواده بهتر شدبا پيروزي انقلاب اسلامي به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد بعداز مدتي تحصيلات خود را ادامه داد وهم زمان با حضور در جبهه هاي جنگ وخدمت در سپاه موفق به اخذ ديپلم متوسطه شد از همين دوران در رفتار وشخصيت او تغيير محسوسي نمودار شد . عمران در سن21سالگي با دختر عمويش ازدواج كرد .عمران همرنگ پس از سه سال حضور در جبهه ها در سال 1365 به شهادت رسيد جسد اوبعداز 13 روز جستجو در 17اسفند 1365 در نهر جاسم (شلمچه)پيدا شد در حالي كه برا اثر اصابت تركش وماندن در آب سر وبدنش متلاشي شده بود مدفن شهيد عمران همرنگ در قبرستان غريبان شهرستان اردبيل است .

داور يسري :
داور يسري در 28/1/1332 در كوچه معمار اردبيل در خانواده موسي يسري كه خانواده متدين ومذهبي وكم در آمد بود به دنيا آمد داور در اول مهر 1338 به همراه برادر كوچكترش جعفر به دبستان كمال مي رفت ودر سال 1343 دوره ابتدائي را تكميل كرد داور درسال 1341 به همراه خانواده به تهران مهاجرت كرد ودر اول مهر سال 1341 در پايه چهارم ابتدائي در تهران شروع به تحصيل كرد وتاسال 1343 تحصيلات ابتدائي را در تهران ادامه داد در تعميرگاه راديووتلويزيون دائي اش كار مي كرد مدتي هم در يك قنادي مشغول به كار بود در سال 1344 داور به همراه خانواده از تهران به اردبيل بازگشت در سالهايي كه آيت الله مشكيني در اردبيل اقامت داشتند داور پاي منبر ايشان مي رفت .در سال 1344 وارد دبيرستان شاه عباس اردبيل (آيت الله سعيدي فعلي) شد واز سال 1347 در هنرستان كشاورزي اردبيل به تحصيل پرداخت در همين دوره از هرفرصتي براي مبارزه بارژيم شاه استفاده كرد .حجت الاسلام والمسلمين محسن قرائتي درسال 1351 درا ردبيل سخنراني وكلاس تدريس وحفظ قرآن داشت داور با اشتياق در اين جلسات شركت مي كرد واز اعضا فعال آن بود در سال 1352 در آموزشكده متالوژي ذوب آهن اصفهان در رشته طراحي متلوژي مشغول به تحصيل شد با شروع جنگ تحميلي به سوي جبهه شتافت وهمراه شهيد محمد جهان آرا فرمانده وقت سپاه خرمشهر در عمليتهاي مختلفي شركت كرد تا اينكه در سال 1359 در خرمشهر مورد اصابت خمپاره قرار گرفت وبه علت شكستگي استخوان لگن وقطع عصب پا از ناحيه پاي چپ معلول شد بعداز ترخص بيمارستان به جبهه جنوب شتافت در عمليات آزاد سازي خرمشهر در بهار 1361 شركت كرد در 28/10/1361 با خانم منصوره كاظمي شيرزاد كه معلم پرورشي بود ازدواج كرد ثمره اين ازدواج تولد يگانه فرزند داور به نام فاطمه متولد 23/3/1363 است مدتي بعداز اين ازدواج فرمانده سپاه اردبيل شد با ورود داور به سپاه اردبيل تحول معنوي خاصي در برادران سپاه به وجود آمد .بعداز فرماندهي سپاه اردبيل در سال 1363 به عضويت دفتر نمايندگي امام (ره) د ستاد مركزيسپاه در آمد ومسئوليت دفتر پيگيريهاي فرمانهاي حضرت امام خيمني (ره) را برعهده گرفت تا سال 1365 به فعاليتش در دفتر نمايندگي حضرت امام( ره)در سپاه ادامه داد.سرانجام داور يسري در 26 دي 1365 پس از سالها مجاهده در جريان عمليات كربلاي 5در شلمچه به شهادت رسيد .پيكر پاك شهيد داور يسري پس از تشييع باشكوه در گلزار شهداي اردبيل قبرستان ججين به خاك سپرده شد.

مير علي يوسفي سادات :
مير علي يوسفي در 16 بهمن 1322 روستاي سيدلر به دنيا آمد بد از ازدواج ثمره ازدواج مير علي 6فرزند (3پسرو3دختر)بود.با شروع جنگ تحميلي مير علي در آستانه چهل سالگي بود ودر جبهه به حبيب بن مظاهر شهرت يافت در اين زمان مير علي يوسفي سادات سمت فرماندهي گردان انصار وفرماندهي گردان 72ثار الله –جمعي لشكر 31عاشورا وهمچنين مسئوليت تعاون لشكر را برعهده داشت .مير علي يوسفي سادات در 5اسفند 1365 در حالي كه در خط مقدم به هدايت نيروها مشغول بود بر اثر اصابت تركش به سرو پاه به شهادت رسيد جنازه شهيد مير علي يوسفي سادات پس از انجام تشييع با شكوهي در بهشت فاطمه اردبيل به خاك سپرده شد .

منبع
پي نوشته:
فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ (زندگينامه فرماندهان شهيد استان اردبيل)مولف:يعقوب توكلي

شهداي روحاني استان

شهيد طهماسب اسدي :
در سال 1346 ه.ش در روستاي قنبر لو از توابع شهرستان گرمي بدنيا آمد وي همگام با تحصيل در حوزه علميه به فعاليت هاي سياسي واجتماعي وانقلابي روي آورد وبه همكاري با سپاه پاسداران اتقلاب اسلامي پرداخت ودر انجمن اسلامي روستاي قنبر لو وپايگاههاي مقاومت به فعاليتهاي خود ادامه داد وسر انجام خود را راهي جبهه هاي جنگ گرديد.طهماسب اسدي در عمليات كربلاي 5 به ارزوي ديرينه خود دست يافته وبا اصابت تركش خمپاره به مقام شهادت نايل آمد
شهيد سليمان اسلامي:
سليمان اسلامي در سال 1346 در محيط پاك وبا صفاي روستاي اسمعلي كندي از توابع پارس آباد پا به عرصه وجود نهاد با شروع جنگ تحميلي به جبهه اعزام شد ودر منطقه عملياتي جنوب به شدت مجروح گرديد وجهت مداوا واستراحت به شهر بازگشت اودر حين استراحت با تاثير از فاي معنوي وروحاني جبهه ها تصميم گرفت كه به تحصيل علوم ديني بپردازد وارد حوزه علميه تبريز شد وبا جديد تمام به كسب علوم ديني اسلامي پرداخت .
ودر زمان عمليات ها در جبهه ها حاضر مي شد كه در نهايت در منطقه جنوب ودر شلمچه با عشق ودلداگي عارفانه در مورخه 5/12/1365به قرب حق تعالي نايل آمد وبه خيل شهيدان پيوست.
شهيد محمد اكبري:
دريكي از روزهاي سال 1342 ه.ش در بخش كلور از توابع شهرستان خلخال كودكي از سلاله عصمت وطهرات در خانواده اي ازسادات چشم به جهان گشود كه نامش را محمد نهادند .
به علت علاقه وافر نسبت به علوم ديني وارد حوزه علميه جعفريه خلخال گرديد ودر كنار كسب معارف ديني واخلاقي مشغول شد .قبل از پيروزي انقلاب اسلامي از زرمه فعالان عرصه انقلاب در منطقه بود با شروع جنگ تحميلي وي عازم جبهه هاي جنگ گرديد وسرانجام سيد محمد اكبري كه جزو گردان تخريب گريده بود در حين خنثي نمودن مين در عمليات خيبر در تاريخ 10/12/62 شربت شهادت را نوشيد وبه لقاء الله رسيد.
شهيد حجت ايراني :
شهيد حجت ايراني در روز ششم مرداد ماه سال 1341 ه.ش در شهرستان اردبيل ديده به جهان گشود او دوران تحصيل خود راتا اواخر دبيرستان با موفقيت سپري نمود وسرانجام به جهت علاق فراوان به كسب علوم ديني در حوزه علميه اردبيل مشغول به تحصيل علوم حوزوي گرديد.شهيد حجت ايراني تا زمان شهادت سه نوبت رهسپار مناطقجنگي جنوب كشور گرديد ودر صف مبارزان بسيجي به پيكار با خصم زبون پرداخت در پنجم اسفندماه سال 1365 ودر معراج گاه شلمچه به آرزوي ديرينه خود نايل آمد وشهد شهادت نوشيد.
شهيد هاشم بديري:

هاشم بديري فرزند محمود ،در پانزدهم مردادماه سال 1341 ه.ش در يك خانواده مستضعف ودر روستاي صلوات از توابع مشگين شهر چشم به جهان گشود با پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1359 در مدرسه علوم ديني ملا ابراهيم اردبيل ثبت نام كرد وچهار سال مشغول به كسب علوم حوزوي گرديد.سپس با ملبس شدن به لباس روحانيت ،به روستاي صلوات برگشت از طريق مشگين شهر به لشكر عاشورا پيوست اعزام به منطقه هورالعظيم وجزائر مجنون شد در تاريخ 7/2/62 در جزيره مجنون براثر اصابت تير دشمن به شهادت رسيد وبعداز گذشت 13سال روز هفتم بهمن ماه سال 1375 پيكر اين روحاني شهيد را در روستاي صلوات مشگين شهر به خاك سپردند.

شهيدابوالفضل پيرزاده:
شهيد ابوالفضل پيرزاده در سال 1334 ه.ش در شهر مذهبي اردبيل متولدشدوي بعاز اتمام تحصيلات دبيرستاني وارد حوزه علميه شد وجهت تكميل دروس حوزوي به قم عزيمت كرد وتا پايان سطح در مدرسه حقاني به تحصيل پرداخت .در سال 1360وارد سپاه پاسداران شد وهمزمان در دبيرستانهاي اردبيل مشغول به تدريش بينش ديني گرديد.اين شهيد توسط منا فقان كور دل ترور گرديد.

شهيد عارف تقوي :
شهيد عارف تقوي در سال 1341 ه.ش در شهر اردبيل يده به جهان گود عارف پس از مراجعت از مناطق جنگي غرب به همراه عده اي از دوستان در راستاي همان عشق وعلاقه به تحصيل ،راهي حوزه علميه قم شد .عارف در تاريخ 18/7/61 در منطقه سومار به فيض شهادت نائل آمد.
شهيد صاحبعلي جعفرزاده:
شهيد صاحبعلي جعفرزاده در سال 1305 ه.ش در روستاي گورانسراب از توابع خلخال بدنيا آمد .شهيد جهفرزاده پس از شركت در عملياتهاي مختلفي چون بدر ،خيبر،كربلاي 4در كربلاي 5در حين وضو از ناحيه سر مورد اصابت تير دشمن قرار گرفته وبه مقام شامخ شهادت نايل آمد تا نمازش رادر بهشت ودر جوار يار اقامه نمايد.

شهيد توكل جعفري :
شهيد توكل جعفري در سال 1344 ه.ش در روستاي كهر از توابع شهرستان خلخال بدنيا آمد در سال 1359 براي كسب علوم ديني وارد حوزه علميه گرديد .شهيد توكل جعفري پس از چندين سال جهاد ومبارزه در تاريخ 24/12/63 در منطقه شرق دجله ودر عمليات بدر به هنگام نماز به بارگاه ربوبي وبه توفيق شهادت نايل شد.
شهید جعفر جهازی:

شهید جعفر جهاز در سال 1338 ه.ش در خانواده مذهبي در شهر اردبيل بدنيآمد جهت تحصيل به معارف اسلامي وعلوم حوزوي وارد حوزه علميه قم شد شهيد جعفر جهازي در عمليات بيت المقدس در سال 1361 شهد شهادت را نوشيد .

شهيد سجاد حسيني:
شهيد سجاد حسيني شب جمعه سال 1350ه.ش همزمان با سالروز ميلاد حضرت امام سجاد در خاندان مطهر سادات در روستاي ديز از توابع بخش شاهرود خلخال قدم به عرصه گيتي نهاد .درحين تحصيل مقطع اول راهنمائي ،شبي با ديدن رويايي در خواب تصميم به تحصيل علوم حوزوي گرفته با كسب اجازه خانواده راهي حوزه علميه جعفريه خلخال مي شود.اوپس از دوسال تحصيل در حوزه علميه خلخال جهت ادامه تحصيل رهسپار حوزه علميه المهدي كرج گرديده وبا گذراندن امتحاناتي كه به علت كمي سن شرط ورود او به حوزه قرار داده بودند در آن حوزه مشغول درس وتعلم گرديد اودر سن پانزده سالگي ضمن درخشش در امر تحصيل با كسب شرايط لازم معمم شد . سجاد سرانجام در تاريخ 20/1/66 در عمليات كربلاي 8 در معراج گاه شلمچه در حالي كه كه كوله پشتي پر از خرج آرپي جي بردوش داشت با صابت منور دشمن در هاله اي از آتش ودر حالي كه قرآن كوچكي را از جيب در آورده ودست به سوي آسمان بلند كرده بود در مقابل ديدگان بهت زده ما همچون پروانه اي در آتش فنا سوخت وبه ديدار يار نايل آمد.
شهيد شفيع حليمي اصل:
شهيد شفيع حليمي اصل در سال 1342 ه.ش در شهر اردبيل به دنيا آمد از همان دوران كودكي زير نظر خانواده اي شهره به علم وتقوي مخصوصا تحت تأثير پدر بزرگشان كه خود از علماي بزرگ شهر وامام جماعت مسجد عالي قاپوي اردبيل بود رشونمو يافته كم كم به فضليت علم وتقوا آراسته گرديد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي به رغم قبولي دردانشگاه به علت حضور در جبهه هاي جنگ قادر به ادامه تحصيل نگرديد وبعدها پس از كسب دروس مقدماتي به قم عزيمت نموده به تحصيل علوم حوزوي مشغول شد عاقبت در دي ماه سال 1365 ودر عمليات كربلاي 4 پس از تحمل سالها رياضت در راه سير وسلوك الي الله ،لياقت وصال معبود را كسب نمود وقطره وجودش در آغوش در يا غنود وبه فيض شهادت نايل آمد .
شهيد شاپور خلفي زاده:

شهيدشاپور خلفي زاده در سال 1344 ه.ش در روستاي زنگير مغان در خانواده اي مومن ومعنهد به اسلام وانقلاب متول دشد وي پس از طي موفقيت آميز تحصيلات ابتدائي وراهنمائي به خاطر ادامه تحصيلات در زمينه علوم ومعارف ديني وارد حوزه علميه گرديد وبا جديت به بحث ودرس مشغول شد .سرانجام شاپور خلفي زاده ،سرانجام مجنون وار در عاشوراي بدر احرام بست ودر جزاير مجنون به وصال معشوق نايل آمد.

شهيد عادل دهقاني:
شهيد عادل دهقاني در سال 1348 ه.ش در يك خانواده محروم وفقير ولي متدين ومعتقد ومذهبي به اصول وفروع دين ودلباخته حضرت اباعبدالله الحسين(ع) چشم به جهان گشود بعداز اتمام دوره راهنمائي به علت عشق وعلاقه اش به اسلام عزيز عازم حوزه علميه اردبيل شد عازم جبهه مي شود به خط مقدم مي رود ودر آنجا دشمن كوردل منطقه را با حملات ناجوانمردانه شيميايي آلوده مي كند عادل نيز همراه گروه ديگري از رزمندگان مجروح مي شود وناچار راهي بيمارستان مي گردد بعد از مداواي طولاني نتيجه اي حاصل نمي شود وعادل كه در وادي عشق احرام برتن كرده است در بيمارستان طالقاني تهران به عهد خود وفا مي كند وعاشقانه به ديار دوست مي شتابد وبه افتخار شهادت نايل مي آيد ).

شهيد نادر ديرين:
شهيد نادر ديرين در سال 1341 ه.ش از تبار هابيليان تاريخ در شهر اردبيل چشم به جهان گشود پدر ومادرش اور انادر ناميدند از كودكي مسجد ومحراب انس گرفت آواي تكبير او در نمازهاي جماعت گرمي بخش محفل قدسيان در خانه خدا بود صداي نيكو وصوت حسن اودر قرائت قرآن هر شنونده اي را متحير مي ساخت .پس از اتمام دوره دبيرستان براي تبليغ دين ومذهب سوي مشهد مقدس روانه شد ودر كنار بارگاه قدس رضوي در حوزه علميه مشهد مشغول به كسب معارف الهي واسلامي شد زمان هجرت وي براي تحصيل علوم حوزوي به مشهد مقدس هر پنج شنبه در مسجد ميرزاعلي اكبر مرحوم ادامه داشت ودعاي سحر ماههاي رمضان اونيز كه از راديو پخش مي شد برمعنويت شهر مي افزود.نادر درطول دوران جنگ تحميلي با حضور در جبهه هاي جنگ علمش رابه عرصه كشانيد وسرانجام چون هميشه از اين عرصه نيز موفق وسربلند بيرون آمد وبا رسيدن به مقام شامخ شهادت در جوار يار آرام گرفت.

شهيد رحمت الله زكي پور:

شهيد رحمت الله زكي پور در سال 1342 ه.ش در دهستان سرسبز وبا صفاي ((شال)) از توابع شهرستان خلخال ديده برعالم هستي گشود .در سال 1359 براي كسب علوم ديني به خاطر علاقه وافر قلبي رهسپار قم گرديد وهمزمان با تحصيل علوم ديني وحوزوي در دبيرستان دين ودانش قم دروس دبيرستان خود را نيز ادامه داد .وي در تابستان 1360جهت ديدار با خانواده ودر واقع براي خداحافظي وكسب اجازه جهت عزيمت به جبهه به روستا بازگشت وسرانجام راهي مناطق جنگي جنوب كشور شد . رحمت در تاريخ24/6/60 در محل كرخه نور روح بي تابش از زندان تن رهايي يافت ودر جوار يار آرام گرفت.


شهيد مالك سبزعلي پور:
شهيد مالك سبزعلي پور در سال 1350ه.ش درروستاي زرج آباد از توابع شهرستان خلخال به دنيا آمد پس از طي دوران طفوليت وسپري ساختن ايام كودكي دردامان گرم خانواده تحصيلات ابتدائي وراهنمائي را در زادگاهش با موفقيت سپري نمود. پس از پايان دوره راهنمائي براي فرا گيري علوم اسلامي عازم حوزه علميه قم گرديده ودر مردسه الهادي مشغول به تحصيل شد.وي در تاريخ 12 بهمن سال 1365 جهت حضور در جبهه هاي جنگ ،رهسپار مناطق جنوب گرديد وبه جمع شيفتگان ودلدادگان كوي دوست وصف سرمستان باده ناب عشق الهي پيوست وسرانجام در تاريخ 20/1/66 در عمليات كربلاي 8 در منطقه شلمچه با اصابت تركش به فرق سر دعوت حق را لبيك گفت وبه ديدار يار نائل آمد .
شهيد مير طاهر سرمست زاده:

شهيد مير طاهر درزمستان 1343 ه.ش در روستاي صلوات از توابع مشگين شهر متولد شد پس از اتمام دوره راهنمائي در حوزه ملا ابراهيم اردبيل نام نويس كرد وبه تحصيل علوم ومعارف ديني پرداخت سرانجام در عمليات بيت المقدس 2 در سال 1366 روح پاك اين روحاني بسجي به ملكوت اعلي پيوست وپيكر پاك شهيددر روستاي صلوات تشييع شد وگوشه اي از اين خاك پاك را تطهير داد.
شهيد حسين سعادتمند:
اولين روز بهار 1343 ه.ش در روستاي آلني به دنيا آمد پس از اتمام دروه ابتدائي در حوزه علميه مشگين شهر مشغول به تحصيل علوم حوزوي شد شهيد حسين سعادتمند در يازدهم شهريور سال 1365 كه عقاب وار در كوه هاي حاجي عمران جولان مي كرد با اصابت تير مستقيم دشمن بال خونينش از پرواز ايستاد وجان والايش به معراج رفت.در شانزدهم شهريور 1365 پيكر مطهرش را در روستاي آلني به خاك سپردند .
شهيد حمزه سليم زاده :
شهيد حمزه سليم زاده روز تيرماه 1344 ه.ش در روستاي كويچ از توابع مشگين شهر چشم به جهان گشود به همراه تحصيل در حوزه علميه تهران در كارگاه خياطي نيز مشغول بكار مي شود وبا دستمزد ناچيزش هم هزينه خودراتأمين مي كند وهم اندك مبلغي براي پدر مي فرستد . اوسرانجام پس از سالها مبارزه جانانه وآگاهانه با دشمنان ،روز بيست ويكم دي ماه 1365 در عمليات كربلاي 5با اصابت تركش خمپاره نداي حق را لبيك گفت پيكر پاك شهيد در گلزار شهداي مشگين شهر به خاك سپرده اند.
شهيد مهدي شجري :
شهيد مهدي شجري در سال 1344 ه.ش در شهر اردبيل به دنيا آمد پس از طي دوران كودكي پابه مدرسه نهاده تحصيلات ابتدائي خود رابه پايان رسانيد پس از پيروز ي انقلاب اسلامي با عشق وعلاقه فراوان قلبي جهت تحصيل علوم حوزوي به همراه شهيد جعفر جهازي كه دوستي صميمانه با او داشت عازم حوزه علميه گرديد .سرانجام مهدي شجري در اسفندماه سال 1361 شهد شعادت را نوشيد وبه ديدار معبود شتافت .
شهيد عبدالرسول عليزاده:
شهيد عبدالرسول عليزاده در سال 1348 ه.ش در روستاي شال از توابع خلخال متولد شدبعدها براي تحصيل علوم ديني رهسپار حوزه علميه جعفريه خلخال گرديد وبراي تكميل علوم حوزوي عازم قم گرديد در طول دوران جنگ تحميلي چندين بار از قم عازم جبهه هاي جنگ شد در عمليات لشگر علي بن ابيطالب به جهاد في سبيل الله پرداخت . سرانجام در 20اسفندماه سال 1366در شلمچه برا اثر اصابت تركش به فرق سر به فيض شهادت نايل شد

 

منبع :

لاله هاي روحاني (تاليف امير رجبي)

گلواژه هایی از عالم شهود

شهيد محمد علي آل جعفر:
الهي وسيد مولا
از گناهان مابندگان گنه كارت در گذز ،عاقبت وآخرت مارا ختم به خير بفرما ، آخر عمرما را شهادت در راه خودت قرار بده وهنگام شهادت بدن ما را تكه تكه كن تا خون ، اين تكه هاي بدنمان را پاك كند تا با بدن پاك وعطر آگين در محضر تو حضور پيدا كنيم.
خدايا!
از تو مي خواهم كه همه عادت هاي بدي ار كه از من سرزده به كرم خودت عفو كني كه خيلي بنده بدي بوديم براي تو وحتي نتوانستيم كوچك ترين شكر از نعمت هاي تو را به جا بياوريم .
شهيد عليرضا امامي يگانه:

آنهايي كه هستند وتو دوستشان داري افزون كن وآنهايي كه هستند وتو دوستشان نمي داري نابود فرما وبه اين حقير كمك كن تا آنچه كه در دوستانم هست وتو آن را دوست نداري اصلاح كنم.
يا رب العالمين!
دوستي هاي مارا خالص وبراي رضاي خودت قرار بده ومرا از كساني قرار بده كه در زندگي ديگران را با توكل وتوسل به تو به سويت هدايت كنم.
تا كي در دستور هاي شيطان محصور باشم چشم از زيادي گناه بسته شده،دل گرفته وحركت ندارد وآه نمي كشد ماييم وجمع يارب يارب گويان
شهيد امين تيموري :
با رخدايا
تواز قلب من آگاه هستي ومي داني كه اين جمله را دايم زمزمه مي كنم كه پروردگارا براي بنده حقيرت اين توفيق را نصيب كن كه آنقدر در راه تو جنگ كنم تا بالاخره شجاعانه قطعه قطعه شوم .
بار پروردگارا
من از شدت سرور مي لرزم، زيراحق عظيمي برگردن من نهادي وبراي بنده روسياهت اين توفيق را عطا فرمودي كه براي حراست وپاسداري از قرآن واسلام وارد صحنه شوم ونمي دانم چگونه رضايت تورا جلب نمايم نمي دانم چگونه شكرانه اين نعمت ها را به جا آورم آرزو دارم همه چيز م را درراه تو اهدا كنم ، دلم مي خواهد خودم را قرباني كنم وبا كمال اخلاص آنچه دارم تقديم نمايم.
شهيد محمد ابراهيم پور :

در صحنه سنگين نبرد ،اين كه خالصانه تور اپرستش ميكنم نه براي بهشت توست ونه تزس از جهنم اين كه در صحراي سوزان كربلاي خونين ايران با لب تشنه وبا فرياد آتشين به هل من ناصر ينصرني حسين زمان ، اين فرياد زمانه ،يعني روح الله لبيك مي گويم به خاطر بهشت وجهنم تونيست.
حتي اگر در برنامه آفرينش جهانت از بهشت وجهنم سراغي نبود ستار العيوب !اي پناه بي پناهان !اي دادرس بي كسان واي خداي محمد وحسين !من تورا چون شايسته عبادت هستي عبادت مي كردم زمام (زمان امتحان است) بايد در بوته آزمايش بسوزيم وبا سوختن خود امتحان پس بدهيم زيار امام صادق (ع) مي فرمايد ما منا الا مقتول او شهيد من هم شهادت را انتخاب نمودم وبايد با آزمايش خوب شكايات فرشتگان را پاسخ گو باشيم.
شهيد علي اماني :
شكر مي كنم كه در اين دنياي لهو ولعب مرا از مرداب گناهان نجات دادي واز ميان لجن زارهاي پست مادي بيرون كشيدي و آتش عشقت را درد لم پديد آوردي محبت خودت واوليايت را در درونم قرار دادي لبانم را به ذكر خود مشغول ساختي واز لغويات نجاتم دادي
الهي !
مي داني كه هركس خواسته است بر شيطان پا بزند خواسته است راه ميان را انتخاب كند ،خواسته است با تو دمساز گردد خواسته است با تو هم سخن شود ،خواسته است به تكليف شرعي اش عمل كند به اينجا جبهه شتافته است من نيز در تبعيت از آنها خود را در جمع آنها جاي داده ام تا بلكه به خاطر آنها از من در گذري وقبولم كني .
شهيد نيتعلي جمشيدي :
خدواندا!
مرا از روندگان واقعي راه خودت قرار ده چرا كه كه روندگان راه تو پيروزند بنده حقيرت با دست خالي به سوي تو آمده وچيزي جز خروارهاگناه ومعصيت در خود احساس نمي كند
خدواندا!
تو مي داني كه تنها براي رضاي تو به اين مكان مقدس كه از خاك آن نداي هزاران شهيد بخون طپيده وگلگون شده بر گوش مي رسد گام نهاده ام .
خدواندا!
تو خود فرموده اي كه يا ايها الذين امنوا اصبروا وصابروا ورابطوا... مانيز در اين راه صبر وبردباري كرده واز وطن وناموس ودين خود دفاع خواهيم كرد .
شهيد سلطانعلي ابراهيم پور :
خدايا بارالها
بسوي در گاهت شتافته ودر راهت قدم گذاشته ام تا خودم را به تو برسانم امام اين بنده گنهكار با دست خالي برگشته واحساس كرده ام كه عاشقت را نپذيرفته اي مي دانم كه بنده خالصي نبوده ام مي دانم كه لياقت نداشته ام اما معبود بپذير بپذير اين رو سياه را كه ديگر توان وتحمل دوري ندارم
شهيد هادي قرآن نويس:
خدايا با!
دلم را متوجه خود كن وبسوي خود هدايت فرما پروردگارا به من شناختي بده تا به تو برسم وعلمي ده كه بندگي تو رابكنم وبس ،ودر راه وفاي به تو فقط تو در نظرم باشي وبس
لياقتي عطا كن تا دربند تو باشم واز بندهاي بندگانت بگريزم وبسوي تو پرواز كنم.
شهيد اكبر بضاعت پور :
از اين كه بعد از سال ها انتظار ،شبي را كه پيوسته در عشق او پرواز مي كردم دريافتم ،خداي منان را حمد وثنا مي گويم واز پروردگار بي همتا مي خواهم كه دراين شب كه حشمان ملائكه الله ومسلمانان جهان در انتظار آن است برا مت اسلامي مبارك قرار دهد وگناهان اين بنده مذنب وذليل وعصيان گر را بهلطف ورحمت خود عفو نمايد واين دل خونين ومحزون را به هدف ديرينه اش كه يعني شهادت في سبيل الله وپرواز به سوي لقاءالله است برساند.
پروردگارا!
من تورا ستايش مي كنم وبا جان ودل تو را مي پرستم چون تو شايسته ستايشي وپرستشي
شهيد سيد علي اصغر علوي:
پروردگارا!
از اين كه ايمان مرا نسبت به خود زياد فرمودي تا بتوانم در اين جنگ تحميلي شركت كنم وسهمي در اين عمل داشته باشم شكر گزارم.
خداوندا!
مرا ببخش كه نتوانسته ام تابه حال كار نيكي براي تو انجام دهم اميدوارم جهاد من در راه تو عمل نيكي نسبت به تو بوده است
شهيد مير عزيز سيد هاشمي :
خدايا!
چگونه وصيت نامه بنويسم در حالي كه سراپاگناه ومعصيت وتقصير ونافرماني هستم وچه گناهاني كه نكرده ام وچه معصيت هايي كه انجام نداده ام گرچه از رحمت وبخشش تو نااميد نيستم ولي ترسم از اين است كه نيامرزيده از دنيا بروم .....ورفتنم خالصانه نباشد وقبول در گاهت نشوم.
شهيد بهروز محمد نژاد:
خداوندا!
مرا ببخش كه نتوانستم كاري نيك انجام دهم وخدمت بزرگي به تو كنم من بي زبان وبي دست وپا در مقابل توچه كنم از دست من چه ساخته است.
خداوندا!
دست به سويت درازمي كنم واز تو تمنا مي كنم كه مرا ببخشي
خداوندا!
توشاهدي كه من چيزي عزيزتر از جانم ندارم كه درراه توفداي اسلام وقرآن كريم كنم.
شهيد عقيل عرش نشين :
بار پروردگارا!
معصومان وپاكان تو از چه مي نالند وما خود باختگان از چه مي ناليم اي قادر بي همتا اگر به تو روي نياوريم واز تو ياري نجوييم پس به چه كسي درد بي درمانمان را بازگو كنيم.
الهي!
با عظمت بي پايان وبا بزرگواري خودت ،همچنان آزرده لان را مي پذيري وخواهي پذيرفت چون تو مهربان ترين مهرباناني
شهيد حبيب آيشم :
خدايا!
اين جان بي ارزشم را در راه هدفم وآرمانم كه توهستي عطا كردم واگر صدها بار زنده شوم بدان كه باز يسوي توخواهم برگشت
بار الها!
قلب من براي تو مي تپد وبراي خون مي دهد خدايا از خون من سرزمين پر از شجاعت وشهامت را سيراب ساز تا محصولي بهتر دهد وآن جهاني شدن اسلام باشد نه چيز ديگر خدايا مال ندارم به كسي دهم خون ندارم كه باز فرياد كنم در زير خاكم اما زنده وبي باكم نه ترس دارم از اين كه تو مرا عذاب دهي ونه ترس دارم كه دراين دينا كه هما نند يك قفس است پوسيده شوم زنده ام وشاداب از بهر شهادت .
شهيد عزيز الله ايمانپور :
پروردگارا!
صبر وپايداري وزهد وپارسايي را هرگز درراه تو از دست نميدهم
با رخدايا !
تمام سختي ها مصيبت ها وگرسنگي ها را در راه تو قبول مي كنم واگر مرا تكه تكه كنند وبسوزانند ومانند شمع ذوب شوم هرگز ازادين تو ئست بردار نخواهم بود اي كاش هزاران جان داشتم ودر راه تو فدا مي كردم خدايا من بنده عاشق تو هستم با اين كه عاشقم ولي بنده اي گناه كار وشرمنده ام مرا با نصرت وياري ات به راه درست هدايت كن تا با لطف تو خود را بشناسم .
شهيد رحيم بي مقدار:
خدايا!
معصيت هايم را با چشم بصيرت در نظرم تجسم نموده ام وبر خود مي نالم ومي سوزم وآه مي كشم خدايا!توآن قدر حليمي كه پرده عصمت بندگانت را هرگز ندريدي تا آبرو وحيثيت آنان فاش وبرملا شود.
خدايا!
اگر وجودم زير تانك خصم برود واستخان هايم همچون گوشت كوبيده برروي سنگ هاي سوزان جنوب خوزستان بچسبد باز شكرت خواهم كرد چراكه از بلال حبشي اين درس را آموخته ام.
شهيد جواد پار:
خدايا!
تورا به بزرگي ات مي ستايم وتورا به خاطر همه نعمت هاي بي شمارت شكر گزارم.
تورا به خاطر رسولانت در زمين كه براي هدايت واين كه بندگانت هرگز بي سرپرست نمانند فرستادي سپاس مي گويم.
اميدورام توانسته باشم با خون خود جزء خون هايي شده باشم كه چون سيل درخت پاينده اسلام را آبياري مي كند .
شهيد عبدالاحد پوراسكندر:
خدايا!
توخود به اعمال بندگانت شاهدي ونيك مي داني كه من چه گناهان زيادي كرده ام وچقدر توبه كرده ام وباز توبه شكسته ام پس خداوندا از تو آمرزش مي خواهم واميدوارم كه اين بنده حقير را مورد توجه خود قرار داده وگناهم را ببخشي.
قلب ودلم وتمام وجودم سرشار از عشق ومحبت تو ومحمد آل محمد شده است تو خود نيت مرا خالص گردان واين عشق ومحبت را نسبت به خود ورسولت وآل اودر وجودم بيشتر فرما
تو خود مي داني كه من با چه نيت وهدفي به جبهه آمده ام پس راهي كه به سوي تو باشد معناي ترس در آن نيست زيرا عاشق معشوق مي خواهد وهميشه در پي معوق خود مي رود وسختي ها ورنج ها مي كشد وپروانه وار مي سوزد وبعدراحت مي گردد .
شهيد جاويد صادق جاويدي :
خدايا!
نمي دانم با چه رويي به سوي تو بيايم هيچ زاد وتوشه اي براي آخرت فراهم نكرده ام فقط با كوله باري پر از گناه واز ديار عشق مي آيم
بنده روسياهت وگناهكارت را بپذير ومرا از درگاه مران
شهادت را نصيبم كن وهنگام شهادت بدنم راقطعه قطعه فرما تا در نزد علي اكبر وشهدايي كه بدنشان قطعه قطعه شده است روسياه وشرمنده نباشم.
شهيد مختار نظيرزاده:
بارخدايا!
اين قطره خون ناچيز وجان ناقابل مرا درراه گسترش اسلام بپذير واگر ما آن لياقت را اشته باشيم كه قطره خون ناقابل مادرراه مكتب تو ريخته شود تا اسلام واهداف انقلاب اسلامي در سراسر جهان پيش رود پس خدايا هزار بار به ما جان بده تا در راه تو مبارزه كرده وبه شهادت برسيم.
شهيد مير حبيب سيد گرمرودي :
خداوندا!
نداي تورا شنيدم وبه آن لبيك گفتم اكنون از تو آمرزش گناهانم را مي طلبم
اي كاش در راه تو مي مردم وزنده مي شدم وباز مي جنگيدم وديگر بار قرباني تو مي شدم كه شايد گناهانم مورد بخشش تو قرار گيرد ومرا در صف ديگران مومنان قرار دهي
شهيد سيد كاظم هاشمي:
با رالها!
به مقربان در گاهت مرا انسان شايسته اي كن آن گونه كه بتوانم حق بندگي تو را به جاي آورم
به آبروي آل محمد گناهان مرا ببخش وبيامرز وپاك گردان
شهيد داور يسري :
خدايا!
اگر توفيق شهادت نيست مار از منتظران حضرت مهدي (عج)قرار بده زيرا انتظار ظهور مهدي (عج) انتظاري است جهت آماده شدن براي انتظاري بزرگ تروآن ديدار خداوند تبارك وتعالي
توفيق بده كه از افق توحيد سرزده ودر س ايثار هايمان در الي الله المصير ،نه غروب ،كه طلوع كنيم.
به جبهه سرخ حق عليه با طل آمده ام نمي دانم آيا زنده به كاشانه ام باز مي گردم يا اين كه توفيق شتافتن به لقاي توراپيدا كنم.
شهيد سليم نوعي اقدم:
خدايا ! اي پناه ما !آفريدگارا !
مابه خود ستم كرده ايم اينك به گناهان خود اعتراف مي كنيم پيش از آنكه كه قيامت سررسد مي پرسيم آيا راه گريزي هست؟
اما خدايا اگر درفرداي قيامت بريم پيش رسول الله تا شفيع ما باشد قبول نكرد چه مي گوييم
خدايا!
من با تو در شهادت دوستانم در پرپر شدن لاله هاي جوان گلستان ايران عزيز به هنگام بلند شدن ناله هاي كودكان مادر از دست داده در بمباران هاي دشمن پيمان بستم وعهد نمودم كه تا پيان راه بروم وحال بر پيمان خود وفا كرده ام .
شهيد ناصر چهر برقي:
بارالها!
توشاهدي كه در مقابل اين نعمت عظماي جوارح وصحت بدن از شكرت عاجزم با چه دعايي ونيازي با چه اعمالي در مقابل اين بركت ورحمت عكس العمل نشان دهم باشد تا بتوانم با بدن پاره پاره شده ام ويا پيكر بدون سرم در اين بيا بان هاي گمنام خالصانه جان فداي اسلام عزيز كنم.
شهيد نادر اصغري :
خدايا!
چقدر كريم ومهرباني كه بندگان گناهكار را نيز از درگاه خود مأيوس نمي كني
شهيد يوسف آقاخاني:
بار خدايا!
مرا از شب زنده داران قرار بده تا تورا ستايش كنم
شهيد قربان ابراهيم پور :
خدايا!
مار ااز غرور ،خود بيني،حسد وخود پسنديي كه باعث نابودي انسان مي شود حفظ فرما ... ما را نبخشيده از دنيا نبر ومرگ ما را در راه خود وپيامبرت قرار بده ودشمنان خود وپيامبرت را به دست ما هلاك گردان .
شهيد محمد صادق افضلي فرد:
بارالها!
دل هايمان را به نور ايمان منور ،نياتمان را خالص،گام هايمان را استوار وما را دراين جهاد مقدس كه براي جلب رضاي توست موفق بدار وبركافران ومتجاوزان پيروز فرما.
شهيد عليرضا روشني:
خدايا!
مرا بر اعصابم مسلط كن تا به ناحق براثر خشم ،خون بي گناهي را بر زمين نريزم
به اميد تو به خاطر تو براي جنگ با كفار وبي وطنان مي روم باشدكه پيروز وسرافراز به آغوش گرم شهادت رهنمون شوم.

منبع :

كتاب زمزمه آسماني (مولف مجيد جبيبي مشكيني )

Starts: 2011/04/27
Ends: Duration:
P.O. Box:
Ardabil,
Iran

«بسم الله الرحمن الرحیم»

«ما از شهری حسینی آمده ایم، ما بچه های اردبیلیم، تا ما را داری، نباید ترسی به خود راه بدهی، هر چند در محاصره ایم، اما ابوالفضل وار می جنگیم و ابوالفضل وار می میریم تا به چمران آسیبی نرسد. صدتا صدام هم بیاید، یک تار موی تو را به کسی نمی دهیم...»


در فکر مقدمه ای بودیم تا مطلب مربوط به شهدای اردبیل را با آن آغاز کنیم، خیلی گشتیم تا اینکه این چند جمله را از یکی از فرزندان این دیار حسینی، سیّد جعفر خراسانی رزمنده دلاور جنگهای نامنظم و یاور شهید چمران یافتیم که با وجود محاصره سخت دشمن در دهلاویه اینگونه عاشقانه و مردانه سخن می گوید. " />



پایگاه اطلاع رسانی موسسه فرهنگی و پژوهشی دارالارشاد مرکز حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله سید حسن عاملی

SiteMap