نسخه آزمایشی
سخـن روز
آیت الله عاملی: قلب مؤمن بین دو انگشت خدا قرار دارد و خداوند است که در قلب او تصرف میکند.

 سخنرانی حجة الإسلام والمسلمین سید حسن عاملی: خودشناسی

سخنراني حجت الاسلام و المسلمين دكتر سيد حسن عاملي در جمع دانشجويان بسيجي دانشگاه تبريز و دانشجويان فعال فرهنگي دانشگاه محقق اردبيلي

خودشناسی

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

بعضی از سوالات در زندگی انسان از سوالات نهایی است و سرنوشت انسان به جواب اینگونه سوالات بسته است. از جمله آنها این سوال است که من کیستم؟

که باشم من مرا از خود خبر کن                                  چه معنی دارد این در خود سفر کن

مسافر چون بود رهرو کدام است                                 کرا گویم که او مرد تمام است

این سوالات را رجل خراسانی از شبستری می پرسد و شبستری در جواب هر دو سوال جواب های نغزی می دهد.در جواب سوال اول از باب وحدت وارد می شود و در جواب سوال دوم می گوید:

دگر گفتی مسافر کیست در راه                                  کسی کوشد ز اصل خویش آگاه

مسافر آن بود کان بگذرد زود                                       ز خود صافی شود چون آتش از دود

یکی از اشتباهات غیر قابل جبران بشر، اشتباه در تطبیق در باب تعریف «من» است خیال می کند «من» یعنی این ظواهر و مظاهر و یک عمر در خارج از ذات خود کار می کند، خیال می کند «من» یعنی وجود کیلویی و خود را در ردیف کیلوئیات قرار می دهد.

بهر توزین کدو و کلم است این میزان                            بهر توزین تو زین شاکله میزان نبود

جامی در اشاره به این اشتباه می گوید:

حد انسان به مذهب عامه                                                حیوانی است مستوی القامه

پهن ناخن برهنه تن از مو                                                 بدو پا رهسپر به برزن و کو

هر کرا بنگرد کاین سان است                                            به گمانشان رسد که انسان است

چیست انسان برزخی جامع                                            صورت خلق و حق در او واقع

جناب جامی جرات کرده انسان را تعریف کرده است، سهروردی تعریف انسان را غیر ممکن می داند چون اگر صعود کند حد یقف ندارد و اگر سقوط نماید عمق آن دیده نمی شود پس حد جامعی وجود ندارد تا انسان با آن تعریف شود. اما جامی انسان را تعریف می کند و به عامه طعنه می زند که عمرشان را مصروف تیمار بدن مادی می کنند و خیال می کنند« من» یعنی همانی که در آیینه می بینند اینها جلوی آیینه می ایستند و غرق در خود می شوند اینها همیشه  خودشان را خوشکل می بینند.

هر کس را دعوی حسن و نمک                                         سنگ مرگ آمد نمکها را محک

ولی زمانی پرده کنار خواهد رفت و قیافه اصلی دیده خواهد شد.

تو به چشم خویش خوبرویی لیک باش                        تا شود در پیش رویت دست مرگ آیینه دار

«لقد کشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید؛ ما پرده را از چشم تو کنار زدیم، و امروز چشمت کاملا تیزبین است.(ق/22)»

آقای حسن زاده آملی می فرمود: عنک یعنی عن حقیقتک (از حقیقت تو)

فردا كه پيشگاه حقيقت شود پدید                                 شرمنده رهرويي كه عمل بر مجاز كرد

شرمنده است چرا چون من حقیقی را آن روز می بیند و تسلیم خدا می کند.

این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست                 روزی رُخش ببینم و تسلیم وی کنم

آدمي مي بيند كه خودش مثل زمين باير است و رفته در زمين ديگران كار كرده است و زمین بایر را تحویل خدا می دهد!

در زمين ديگران خانه مكن                                              كار خود كن كار بيگانه مكن

كيست بيگانه تن خاكي تو                                              كز براي اوست غمناكي تو

تا تو تن را تلخ و شيرين ميدهي                                      جوهر جان را نيابي فربهي

گر ميان مُشك تن را جا شود                                           وقت مردن گند آن پيدا شود

مُشك را بر تن مزن بر جان بمال                                      مشك چه بود نام پاك ذوالجلال

گاهي آدمي مي بيند شصت سال دنبال سايه رفته است چون از اول راه را اشتباهي رفته است. مولوي در اين جا مثال مي زند به كسي كه رفته براي شكار سايه،‌ و خيال مي كند سايه، پرنده است:

مرغ بر بالا پران و سايه اش                                            مي دود اندر زمین چون مرغ وش

ابلهي صيادِ آن سايه شود                                              مي رود چندان كه بي مايه شود

بي خبر كان عكس آن مرغ هواست                                  بي خبر كه اصل آن سايه كجاست

تير اندازد به سوي سايه او                                              تركشش خالي شود در جستجوي

مولوي اینجا يك بيتي دارد كه بخاطر آن دهانش را بايد با طلا پر كرد.

تركش عمرش تهي شد عمر رفت                                      از دويدن در شكار سايه تفت

آدمي يك عمر سراغ سايه برود؟ ‌ليلي در حال احتضارش توسط مادرش به مجنون پيغام فرستاد،‌گفت برو به مجنون بگو به كسي دل ببند كه با يك تب تمام نكند. الان اگر شما مجنون را بياوريد خاك بر سرش مي ريزد كه من شصت سال سراغ سايه رفتم.

گرد بادي را كه مي بيني تو در دامان دشت                  روح مجنون است آنجا خاك بر سر ميكند

آدمي بايد فكر كند كه چكار كردم، ‌سراغ سايه رفتم؟! اين بايد تحليل شود كه ما مي گوييم «من»، من يعني چه؟ اين حقيقت «من» اگرمشخص شود كه ما غير از اين ظواهر و مظاهر هستيم اگر ما به اين رسيديم، ‌مي رسيم به مقام تجرد، ‌در اين حال دنيا جلوه اي دیگر دارد و زبان، ‌زبان ديگري است. شما زبان پيدا مي كنيد، ما خيال مي كنيم در دانشگاه به ما زبان ياد مي دهند اين طور نيست، بعضي ها دانشگاه نرفته،‌كلاس زبان نرفته، ولي فاخرترین زبان را پيدا كرده اند.

غير نطق و غير ايما و سجلّ                                              صد هزاران ترجمان خيزد ز دل

اي خدا بنما تو جان را آن مقام كاندر آن بي حرف مي رويد کلام

حالات آخر عمر علامه طباطبايي ايشان حرف نمي زد، ‌خانه هم حرف نمي زد تا كسي سوال نمي كرد حرف نمي زد جاي ديگري بود .

هزگر ميان حاضر و غايب شنيده اي                                   من در ميان جمع و دلم جاي ديگري است

در لحظات آخر يكي از شاگردانش مي پرسد:آقا شما در چه مقامي هستيد؟ فرمود: در مقام تكلم، ‌عرض کرد: با چه كسي؟‌فرمود: با حق. اين را مي گويند نجوا.

نجوا حرف در گوشي است. الان شما مي توانيد با خدا حرف در گوشي داشته باشيد مي توانيد با امام زمان حرف در گوشي داشته باشيد. روايت است كه مي گويد: همچنان كه با خدا نجوا، مي كنيد با ما هم نجوا كنيد.

براي نجوا بايد نزديك هم بود ، «و‌قرَّبناهُ نَجيّا(مریم/52)؛ اول قرّبنا درست مي شود (يعني نزديك شدن) بعد نجوا درست مي شود» . نجوا دعا نيست در دعا مي گويد خدايا خانه می خواهم اين را مي گويند دعا،‌ اما نجوا چيز ديگر است، ‌نجوا آن است كه بايد فقط خودت بدانی و خدا، اين را مي گويند نجوا.

خوب ما حالا مي خواهيم «من» را تعريف كنيم، ‌من چي هست؟ بعضي ها مثل سهروردی مي گويند كه نمي شود تعريف كرد، ‌تعریف انسان مشکل است، يك چيزي است كه خدا خودش مي داند چه چيزي درست كرده است که اینقدر به انسان اهتمام دارد،اهتمام خداوند به انسان محیّرالعقول است.

من كه باشم كه بر آن خاطرعاطر گذرم                             ‌لطف ها مي كني اي خاك درت تاج سرم

قرآن را بخوانيد خدا گاهي تشويق مي كند گاهي تهديد ميكند گاهی وعده گاهی وعید می دهد گاهی توضیح می دهد گاهی دلیل می آورد و... اين انسان که هست كه خدا اين همه حساب برايش باز كرده است؟ يك آقايي کار خلاف مي كرد امام صادق (علیه السلام) به وی فرمود : اين كار را نكن مادرم زهرا راضي نيست. آن مرد گفت:آقا مادر شما خیلی وقت است که فوت کرده است چطور می داند که ما چکار می کنیم؟ امام صادق(ع)فرمود: «ای والله یبلغها فیشقّ علیها» قسم به خدا اخبار شما به مادرم زهرا مي رسد چنان سخت مي آيد براي مادرم، ‌يك جوان، اهل ولايت اين كار را بكند! ما هر چه فكر بكنيم فكرمان قد نمي دهد، ‌نابالغيم كه اينها چه فكري و چه نگاهی داشتند.

عزيزان بيرون خبري نيست (هر چه هست در درون هست).

با سرشتت چه ها كه همراه است                                          خنک آن را که از خود آگاه است

پشت اين كوه قرص خورشيد است                                          زير اين ابر زهره و ماه است

گوهري در ميان اين سنگ است                                             يوسفي در ميان اين چاه است

آنقدربايد بنشينيم و گريه بكنيم كه داريم اين يوسف را دفن مي كنيم. جواني كه معرّفش يك آهن پاره شده است استعدادش دارد تلف مي شود. مرحوم شهيد مدني خودش حكم مي كرد،‌ خودش حد جاري مي كرد خيلي هم محكم مي زد،‌ چون خدا مي گويد كه حد را كه جاري مي كنيد رحم نكنيد«و لا تاخذکم بهما رافه»(نور/2).» و ايشان محكم كه مي زد آن قدر گريه مي كرد مي گفتند چرا گريه مي كنيد خودتان حكم مي كنيد خودتان مي زنيد خودتان هم گريه مي كنيد. مي گفت: گريه مي كنم كه چرا اين جوري شد، چرا كار به اين جا رسيد، آن جوان جايش اين جا نيست.

حضرت امام(ره) اگر در خمين مي ماند يك چوپان مي شد، افتاد دست يك استادي،  اين يوسف را از چاه بيرون آورد، اين گوهر را از تن بيرون آورد. فلذا يكي از نعمت هاي بزرگ خدا براي يك جوان اين است كه سر راهش يك كسي را قرار بدهد كه از اين خاك جدايش بكند.

چيست دين، برخواستن از روي خاك                            تا كه آگه گردد از خود جان پاك (اقبال لاهوري)

«من» بايد تعریف شود. الان دنيا اشتباه در تطبيق شده است كه اين گرفتاري پيش آمده، خيال    مي كند «من» يعني مدرك تحصيلي، ‌موقعيت اجتماعي، ثروت و... آن وقت «من» مي ماند آن قدر چركين مي شود چون به آن نرسيده است . آدمي گاهي خودش هم مي بيند خيلي چركين است از خودش بدش مي آيد، آن وقت به تخدير پناه مي برد.

مي گريزند از خودي در بي خودي                                   گه به مستي گه به شغل اي مهتدي

چرا شراب ميخورد؟

تا دمي از هوشياري وارهند                                            ننگ بنگ و خمر بر خود مي نهند

وقتي اينها را كنار مي گذارد می بیند خیلی چرکین است، زمین بایر است همه اش در خارج از ذات خود کار کرده است، مي گويد ماشين من، مدرك من و.... همه اینها غیر من است حالا اگر بیافتد دست استاد و در متن کار کند، نه در حاشیه، نه در مجاز، گاهی اين «من» آن قدر بزرگ    مي شود که تمام آمال و آرزوهای مادی كوچك ميشود، مي بيند ديگر دل خوشي براي اين ها ندارد يك وقت مي بيند كه ديگر مال اين جا نيست . قنوت مي گيرد و مي گويد: الهي هذا مقام الغريب الغريب . مثل امام حسين(ع) مي گويد: الهي اشكو اليك غربتي (خدايا از غربتم به تو شكايت ميكنم) «وَ بُعد داری»؛یعنی خانه ام دور است، همسایه تو نیستم. می گوید:«الهی انت کهفی حین تعیینی المذاهب بسعتها و تضیق بی الارض برحبها»؛ یعنی زمین به این بزرگی برای من تنگ است. ما این را نمی فهمیم.

ما يك مسيري را آمده ايم بايد برگرديم. كاروان بشريت راهش را گم كرده و از اين جا سر در آورده است و بايد برگردد.كما بدأكم تعودون(اعراف/29)؛ همچنان كه آمده ايد بايد برگرديد. وقتي من بخواهم برگردم راه را گم مي كنم.گرفتار گرگ ها و ابليس ها مي شوم. خداوند لطف كرده و كاروان سالارها را فرستاده كه نگذارند كاروانيان گم شوند و از مسير بیرون بروند. در اين وقت چاوشگر كاروان ها مي گويد: حيَّ يعني بشتاب ، كاروان دارد می رود. موذن ها چاوشگران کاروان بشریتند.

صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن                                  دور فلک ندارد درنگ شتاب کن

سر سفره ي 1400 ساله نشستيم و تشنه و گشنه هستيم.

دانشگاه را كه مركز عقلانيت ما است تماشا كنيد. چقدر عيب است كه ما گشنه باشيم. آقاي بهجت را گفتند چرا شما حرف هاي آقاي قاضي را ننوشتيد. گفت نمي دانستم قحط الرجال ميشود.

شهر خاليست ز عشاق بود كز طرفي                               مردي از غیب برون آيد و كاري بكند

كو كريمي كه ز بزم طربش غمزده اي                                جرعه اي در كشد و دفع خماري بكند

كجا رفتند آن صاحب نفس هايي كه در شهرها بودند.مرحوم مطهري مي گويد: من درس اخلاق امام كه مي نشستم مست مي شدم. يكي از اساتيد ما مي گفت: ما درس امام كه مي رفتيم از دنيا و مافيها سير مي شديم. زندگي زيباييش همين هاست . لذت مادي سير صعودي ندارد.

بغداد همان است كه ديدي و شنيدي                           رو طلعت نو جو كه آن را تو نديدي

از ديگ جهان يك دو سه كفگيركه خوردي                       باقي همه ديگ آن مزه دارد كه چشيدی

آقاي حسن زاده آملي مي فرمايد: من دو ركعت كه نماز مي خوانم 24 ساعت درعالم ديگري هستم. یعنی مثل سنگی که در استخرآرام بیافتد موج هايي درست می کند. ختم سخن اینکه كه خود را بايد مثل پرنده اين ور و آن ور بزنی تا دری  باز شود . خدا كجاست ؟ در مكه است ؟ نه ! در كربلا است ؟ ‌نه! اول كاري كه بايد بكنيم همين دل است بيرون خبري نيست اين جا را بايد تقويت كني. به تعبیر معصوم(ع): اجعل قلبک قرینا تزاوله! یعنی دلت را همیشه کنار خود بنشان و با آن ور برو!

سخنراني حجت الاسلام و المسلمين دكتر سيد حسن عاملي در جمع دانشجويان بسيجي دانشگاه تبريز و دانشجويان فعال فرهنگي دانشگاه محقق اردبيلي

خودشناسی

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

بعضی از سوالات در زندگی انسان از سوالات نهایی است و سرنوشت انسان به جواب اینگونه سوالات بسته است. از جمله آنها این سوال است که من کیستم؟

که باشم من مرا از خود خبر کن                                  چه معنی دارد این در خود سفر کن

مسافر چون بود رهرو کدام است                                 کرا گویم که او مرد تمام است

این سوالات را رجل خراسانی از شبستری می پرسد و شبستری در جواب هر دو سوال جواب های نغزی می دهد.در جواب سوال اول از باب وحدت وارد می شود و در جواب سوال دوم می گوید:

دگر گفتی مسافر کیست در راه                                  کسی کوشد ز اصل خویش آگاه

مسافر آن بود کان بگذرد زود                                       ز خود صافی شود چون آتش از دود

یکی از اشتباهات غیر قابل جبران بشر، اشتباه در تطبیق در باب تعریف «من» است خیال می کند «من» یعنی این ظواهر و مظاهر و یک عمر در خارج از ذات خود کار می کند، خیال می کند «من» یعنی وجود کیلویی و خود را در ردیف کیلوئیات قرار می دهد.

بهر توزین کدو و کلم است این میزان                            بهر توزین تو زین شاکله میزان نبود

جامی در اشاره به این اشتباه می گوید:

حد انسان به مذهب عامه                                                حیوانی است مستوی القامه

پهن ناخن برهنه تن از مو                                                 بدو پا رهسپر به برزن و کو

هر کرا بنگرد کاین سان است                                            به گمانشان رسد که انسان است

چیست انسان برزخی جامع                                            صورت خلق و حق در او واقع

جناب جامی جرات کرده انسان را تعریف کرده است، سهروردی تعریف انسان را غیر ممکن می داند چون اگر صعود کند حد یقف ندارد و اگر سقوط نماید عمق آن دیده نمی شود پس حد جامعی وجود ندارد تا انسان با آن تعریف شود. اما جامی انسان را تعریف می کند و به عامه طعنه می زند که عمرشان را مصروف تیمار بدن مادی می کنند و خیال می کنند« من» یعنی همانی که در آیینه می بینند اینها جلوی آیینه می ایستند و غرق در خود می شوند اینها همیشه  خودشان را خوشکل می بینند.

هر کس را دعوی حسن و نمک                                         سنگ مرگ آمد نمکها را محک

ولی زمانی پرده کنار خواهد رفت و قیافه اصلی دیده خواهد شد.

تو به چشم خویش خوبرویی لیک باش                        تا شود در پیش رویت دست مرگ آیینه دار

«لقد کشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید؛ ما پرده را از چشم تو کنار زدیم، و امروز چشمت کاملا تیزبین است.(ق/22)»

آقای حسن زاده آملی می فرمود: عنک یعنی عن حقیقتک (از حقیقت تو)

فردا كه پيشگاه حقيقت شود پدید                                 شرمنده رهرويي كه عمل بر مجاز كرد

شرمنده است چرا چون من حقیقی را آن روز می بیند و تسلیم خدا می کند.

این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست                 روزی رُخش ببینم و تسلیم وی کنم

آدمي مي بيند كه خودش مثل زمين باير است و رفته در زمين ديگران كار كرده است و زمین بایر را تحویل خدا می دهد!

در زمين ديگران خانه مكن                                              كار خود كن كار بيگانه مكن

كيست بيگانه تن خاكي تو                                              كز براي اوست غمناكي تو

تا تو تن را تلخ و شيرين ميدهي                                      جوهر جان را نيابي فربهي

گر ميان مُشك تن را جا شود                                           وقت مردن گند آن پيدا شود

مُشك را بر تن مزن بر جان بمال                                      مشك چه بود نام پاك ذوالجلال

گاهي آدمي مي بيند شصت سال دنبال سايه رفته است چون از اول راه را اشتباهي رفته است. مولوي در اين جا مثال مي زند به كسي كه رفته براي شكار سايه،‌ و خيال مي كند سايه، پرنده است:

مرغ بر بالا پران و سايه اش                                            مي دود اندر زمین چون مرغ وش

ابلهي صيادِ آن سايه شود                                              مي رود چندان كه بي مايه شود

بي خبر كان عكس آن مرغ هواست                                  بي خبر كه اصل آن سايه كجاست

تير اندازد به سوي سايه او                                              تركشش خالي شود در جستجوي

مولوي اینجا يك بيتي دارد كه بخاطر آن دهانش را بايد با طلا پر كرد.

تركش عمرش تهي شد عمر رفت                                      از دويدن در شكار سايه تفت

آدمي يك عمر سراغ سايه برود؟ ‌ليلي در حال احتضارش توسط مادرش به مجنون پيغام فرستاد،‌گفت برو به مجنون بگو به كسي دل ببند كه با يك تب تمام نكند. الان اگر شما مجنون را بياوريد خاك بر سرش مي ريزد كه من شصت سال سراغ سايه رفتم.

گرد بادي را كه مي بيني تو در دامان دشت                  روح مجنون است آنجا خاك بر سر ميكند

آدمي بايد فكر كند كه چكار كردم، ‌سراغ سايه رفتم؟! اين بايد تحليل شود كه ما مي گوييم «من»، من يعني چه؟ اين حقيقت «من» اگرمشخص شود كه ما غير از اين ظواهر و مظاهر هستيم اگر ما به اين رسيديم، ‌مي رسيم به مقام تجرد، ‌در اين حال دنيا جلوه اي دیگر دارد و زبان، ‌زبان ديگري است. شما زبان پيدا مي كنيد، ما خيال مي كنيم در دانشگاه به ما زبان ياد مي دهند اين طور نيست، بعضي ها دانشگاه نرفته،‌كلاس زبان نرفته، ولي فاخرترین زبان را پيدا كرده اند.

غير نطق و غير ايما و سجلّ                                              صد هزاران ترجمان خيزد ز دل

اي خدا بنما تو جان را آن مقام كاندر آن بي حرف مي رويد کلام

حالات آخر عمر علامه طباطبايي ايشان حرف نمي زد، ‌خانه هم حرف نمي زد تا كسي سوال نمي كرد حرف نمي زد جاي ديگري بود .

هزگر ميان حاضر و غايب شنيده اي                                   من در ميان جمع و دلم جاي ديگري است

در لحظات آخر يكي از شاگردانش مي پرسد:آقا شما در چه مقامي هستيد؟ فرمود: در مقام تكلم، ‌عرض کرد: با چه كسي؟‌فرمود: با حق. اين را مي گويند نجوا.

نجوا حرف در گوشي است. الان شما مي توانيد با خدا حرف در گوشي داشته باشيد مي توانيد با امام زمان حرف در گوشي داشته باشيد. روايت است كه مي گويد: همچنان كه با خدا نجوا، مي كنيد با ما هم نجوا كنيد.

براي نجوا بايد نزديك هم بود ، «و‌قرَّبناهُ نَجيّا(مریم/52)؛ اول قرّبنا درست مي شود (يعني نزديك شدن) بعد نجوا درست مي شود» . نجوا دعا نيست در دعا مي گويد خدايا خانه می خواهم اين را مي گويند دعا،‌ اما نجوا چيز ديگر است، ‌نجوا آن است كه بايد فقط خودت بدانی و خدا، اين را مي گويند نجوا.

خوب ما حالا مي خواهيم «من» را تعريف كنيم، ‌من چي هست؟ بعضي ها مثل سهروردی مي گويند كه نمي شود تعريف كرد، ‌تعریف انسان مشکل است، يك چيزي است كه خدا خودش مي داند چه چيزي درست كرده است که اینقدر به انسان اهتمام دارد،اهتمام خداوند به انسان محیّرالعقول است.

من كه باشم كه بر آن خاطرعاطر گذرم                             ‌لطف ها مي كني اي خاك درت تاج سرم

قرآن را بخوانيد خدا گاهي تشويق مي كند گاهي تهديد ميكند گاهی وعده گاهی وعید می دهد گاهی توضیح می دهد گاهی دلیل می آورد و... اين انسان که هست كه خدا اين همه حساب برايش باز كرده است؟ يك آقايي کار خلاف مي كرد امام صادق (علیه السلام) به وی فرمود : اين كار را نكن مادرم زهرا راضي نيست. آن مرد گفت:آقا مادر شما خیلی وقت است که فوت کرده است چطور می داند که ما چکار می کنیم؟ امام صادق(ع)فرمود: «ای والله یبلغها فیشقّ علیها» قسم به خدا اخبار شما به مادرم زهرا مي رسد چنان سخت مي آيد براي مادرم، ‌يك جوان، اهل ولايت اين كار را بكند! ما هر چه فكر بكنيم فكرمان قد نمي دهد، ‌نابالغيم كه اينها چه فكري و چه نگاهی داشتند.

عزيزان بيرون خبري نيست (هر چه هست در درون هست).

با سرشتت چه ها كه همراه است                                          خنک آن را که از خود آگاه است

پشت اين كوه قرص خورشيد است                                          زير اين ابر زهره و ماه است

گوهري در ميان اين سنگ است                                             يوسفي در ميان اين چاه است

آنقدربايد بنشينيم و گريه بكنيم كه داريم اين يوسف را دفن مي كنيم. جواني كه معرّفش يك آهن پاره شده است استعدادش دارد تلف مي شود. مرحوم شهيد مدني خودش حكم مي كرد،‌ خودش حد جاري مي كرد خيلي هم محكم مي زد،‌ چون خدا مي گويد كه حد را كه جاري مي كنيد رحم نكنيد«و لا تاخذکم بهما رافه»(نور/2).» و ايشان محكم كه مي زد آن قدر گريه مي كرد مي گفتند چرا گريه مي كنيد خودتان حكم مي كنيد خودتان مي زنيد خودتان هم گريه مي كنيد. مي گفت: گريه مي كنم كه چرا اين جوري شد، چرا كار به اين جا رسيد، آن جوان جايش اين جا نيست.

حضرت امام(ره) اگر در خمين مي ماند يك چوپان مي شد، افتاد دست يك استادي،  اين يوسف را از چاه بيرون آورد، اين گوهر را از تن بيرون آورد. فلذا يكي از نعمت هاي بزرگ خدا براي يك جوان اين است كه سر راهش يك كسي را قرار بدهد كه از اين خاك جدايش بكند.

چيست دين، برخواستن از روي خاك                            تا كه آگه گردد از خود جان پاك (اقبال لاهوري)

«من» بايد تعریف شود. الان دنيا اشتباه در تطبيق شده است كه اين گرفتاري پيش آمده، خيال    مي كند «من» يعني مدرك تحصيلي، ‌موقعيت اجتماعي، ثروت و... آن وقت «من» مي ماند آن قدر چركين مي شود چون به آن نرسيده است . آدمي گاهي خودش هم مي بيند خيلي چركين است از خودش بدش مي آيد، آن وقت به تخدير پناه مي برد.

مي گريزند از خودي در بي خودي                                   گه به مستي گه به شغل اي مهتدي

چرا شراب ميخورد؟

تا دمي از هوشياري وارهند                                            ننگ بنگ و خمر بر خود مي نهند

وقتي اينها را كنار مي گذارد می بیند خیلی چرکین است، زمین بایر است همه اش در خارج از ذات خود کار کرده است، مي گويد ماشين من، مدرك من و.... همه اینها غیر من است حالا اگر بیافتد دست استاد و در متن کار کند، نه در حاشیه، نه در مجاز، گاهی اين «من» آن قدر بزرگ    مي شود که تمام آمال و آرزوهای مادی كوچك ميشود، مي بيند ديگر دل خوشي براي اين ها ندارد يك وقت مي بيند كه ديگر مال اين جا نيست . قنوت مي گيرد و مي گويد: الهي هذا مقام الغريب الغريب . مثل امام حسين(ع) مي گويد: الهي اشكو اليك غربتي (خدايا از غربتم به تو شكايت ميكنم) «وَ بُعد داری»؛یعنی خانه ام دور است، همسایه تو نیستم. می گوید:«الهی انت کهفی حین تعیینی المذاهب بسعتها و تضیق بی الارض برحبها»؛ یعنی زمین به این بزرگی برای من تنگ است. ما این را نمی فهمیم.

ما يك مسيري را آمده ايم بايد برگرديم. كاروان بشريت راهش را گم كرده و از اين جا سر در آورده است و بايد برگردد.كما بدأكم تعودون(اعراف/29)؛ همچنان كه آمده ايد بايد برگرديد. وقتي من بخواهم برگردم راه را گم مي كنم.گرفتار گرگ ها و ابليس ها مي شوم. خداوند لطف كرده و كاروان سالارها را فرستاده كه نگذارند كاروانيان گم شوند و از مسير بیرون بروند. در اين وقت چاوشگر كاروان ها مي گويد: حيَّ يعني بشتاب ، كاروان دارد می رود. موذن ها چاوشگران کاروان بشریتند.

صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن                                  دور فلک ندارد درنگ شتاب کن

سر سفره ي 1400 ساله نشستيم و تشنه و گشنه هستيم.

دانشگاه را كه مركز عقلانيت ما است تماشا كنيد. چقدر عيب است كه ما گشنه باشيم. آقاي بهجت را گفتند چرا شما حرف هاي آقاي قاضي را ننوشتيد. گفت نمي دانستم قحط الرجال ميشود.

شهر خاليست ز عشاق بود كز طرفي                               مردي از غیب برون آيد و كاري بكند

كو كريمي كه ز بزم طربش غمزده اي                                جرعه اي در كشد و دفع خماري بكند

كجا رفتند آن صاحب نفس هايي كه در شهرها بودند.مرحوم مطهري مي گويد: من درس اخلاق امام كه مي نشستم مست مي شدم. يكي از اساتيد ما مي گفت: ما درس امام كه مي رفتيم از دنيا و مافيها سير مي شديم. زندگي زيباييش همين هاست . لذت مادي سير صعودي ندارد.

بغداد همان است كه ديدي و شنيدي                           رو طلعت نو جو كه آن را تو نديدي

از ديگ جهان يك دو سه كفگيركه خوردي                       باقي همه ديگ آن مزه دارد كه چشيدی

آقاي حسن زاده آملي مي فرمايد: من دو ركعت كه نماز مي خوانم 24 ساعت درعالم ديگري هستم. یعنی مثل سنگی که در استخرآرام بیافتد موج هايي درست می کند. ختم سخن اینکه كه خود را بايد مثل پرنده اين ور و آن ور بزنی تا دری  باز شود . خدا كجاست ؟ در مكه است ؟ نه ! در كربلا است ؟ ‌نه! اول كاري كه بايد بكنيم همين دل است بيرون خبري نيست اين جا را بايد تقويت كني. به تعبیر معصوم(ع): اجعل قلبک قرینا تزاوله! یعنی دلت را همیشه کنار خود بنشان و با آن ور برو!

مدیر
Date published: 12:00
10 / 10ScaleMaximum stars

این سوالات را رجل خراسانی از شبستری می پرسد و شبستری در جواب هر دو سوال جواب های نغزی می دهد.در جواب سوال اول از باب وحدت وارد می شود و در جواب سوال دوم می گوید:

دگر گفتی مسافر کیست در راه                                  کسی کوشد ز اصل خویش آگاه

مسافر آن بود کان بگذرد زود                                       ز خود صافی شود چون آتش از دود

یکی از اشتباهات غیر قابل جبران بشر، اشتباه در تطبیق در باب تعریف «من» است خیال می کند «من» یعنی این ظواهر و مظاهر و یک عمر در خارج از ذات خود کار می کند، خیال می کند «من» یعنی وجود کیلویی و خود را در ردیف کیلوئیات قرار می دهد.

بهر توزین کدو و کلم است این میزان                            بهر توزین تو زین شاکله میزان نبود

جامی در اشاره به این اشتباه می گوید:

حد انسان به مذهب عامه                                                حیوانی است مستوی القامه

پهن ناخن برهنه تن از مو                                                 بدو پا رهسپر به برزن و کو

هر کرا بنگرد کاین سان است                                            به گمانشان رسد که انسان است

چیست انسان برزخی جامع                                            صورت خلق و حق در او واقع

جناب جامی جرات کرده انسان را تعریف کرده است، سهروردی تعریف انسان را غیر ممکن می داند چون اگر صعود کند حد یقف ندارد و اگر سقوط نماید عمق آن دیده نمی شود پس حد جامعی وجود ندارد تا انسان با آن تعریف شود. اما جامی انسان را تعریف می کند و به عامه طعنه می زند که عمرشان را مصروف تیمار بدن مادی می کنند و خیال می کنند« من» یعنی همانی که در آیینه می بینند اینها جلوی آیینه می ایستند و غرق در خود می شوند اینها همیشه  خودشان را خوشکل می بینند.

هر کس را دعوی حسن و نمک                                         سنگ مرگ آمد نمکها را محک

ولی زمانی پرده کنار خواهد رفت و قیافه اصلی دیده خواهد شد.

تو به چشم خویش خوبرویی لیک باش                        تا شود در پیش رویت دست مرگ آیینه دار

«لقد کشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید؛ ما پرده را از چشم تو کنار زدیم، و امروز چشمت کاملا تیزبین است.(ق/22)»

آقای حسن زاده آملی می فرمود: عنک یعنی عن حقیقتک (از حقیقت تو)

فردا كه پيشگاه حقيقت شود پدید                                 شرمنده رهرويي كه عمل بر مجاز كرد

شرمنده است چرا چون من حقیقی را آن روز می بیند و تسلیم خدا می کند.

این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست                 روزی رُخش ببینم و تسلیم وی کنم

آدمي مي بيند كه خودش مثل زمين باير است و رفته در زمين ديگران كار كرده است و زمین بایر را تحویل خدا می دهد!

در زمين ديگران خانه مكن                                              كار خود كن كار بيگانه مكن

كيست بيگانه تن خاكي تو                                              كز براي اوست غمناكي تو

تا تو تن را تلخ و شيرين ميدهي                                      جوهر جان را نيابي فربهي

گر ميان مُشك تن را جا شود                                           وقت مردن گند آن پيدا شود

مُشك را بر تن مزن بر جان بمال                                      مشك چه بود نام پاك ذوالجلال

گاهي آدمي مي بيند شصت سال دنبال سايه رفته است چون از اول راه را اشتباهي رفته است. مولوي در اين جا مثال مي زند به كسي كه رفته براي شكار سايه،‌ و خيال مي كند سايه، پرنده است:

مرغ بر بالا پران و سايه اش                                            مي دود اندر زمین چون مرغ وش

ابلهي صيادِ آن سايه شود                                              مي رود چندان كه بي مايه شود

بي خبر كان عكس آن مرغ هواست                                  بي خبر كه اصل آن سايه كجاست

تير اندازد به سوي سايه او                                              تركشش خالي شود در جستجوي

مولوي اینجا يك بيتي دارد كه بخاطر آن دهانش را بايد با طلا پر كرد.

تركش عمرش تهي شد عمر رفت                                      از دويدن در شكار سايه تفت

آدمي يك عمر سراغ سايه برود؟ ‌ليلي در حال احتضارش توسط مادرش به مجنون پيغام فرستاد،‌گفت برو به مجنون بگو به كسي دل ببند كه با يك تب تمام نكند. الان اگر شما مجنون را بياوريد خاك بر سرش مي ريزد كه من شصت سال سراغ سايه رفتم.

گرد بادي را كه مي بيني تو در دامان دشت                  روح مجنون است آنجا خاك بر سر ميكند

آدمي بايد فكر كند كه چكار كردم، ‌سراغ سايه رفتم؟! اين بايد تحليل شود كه ما مي گوييم «من»، من يعني چه؟ اين حقيقت «من» اگرمشخص شود كه ما غير از اين ظواهر و مظاهر هستيم اگر ما به اين رسيديم، ‌مي رسيم به مقام تجرد، ‌در اين حال دنيا جلوه اي دیگر دارد و زبان، ‌زبان ديگري است. شما زبان پيدا مي كنيد، ما خيال مي كنيم در دانشگاه به ما زبان ياد مي دهند اين طور نيست، بعضي ها دانشگاه نرفته،‌كلاس زبان نرفته، ولي فاخرترین زبان را پيدا كرده اند.

غير نطق و غير ايما و سجلّ                                              صد هزاران ترجمان خيزد ز دل

اي خدا بنما تو جان را آن مقام كاندر آن بي حرف مي رويد کلام

حالات آخر عمر علامه طباطبايي ايشان حرف نمي زد، ‌خانه هم حرف نمي زد تا كسي سوال نمي كرد حرف نمي زد جاي ديگري بود .

هزگر ميان حاضر و غايب شنيده اي                                   من در ميان جمع و دلم جاي ديگري است

در لحظات آخر يكي از شاگردانش مي پرسد:آقا شما در چه مقامي هستيد؟ فرمود: در مقام تكلم، ‌عرض کرد: با چه كسي؟‌فرمود: با حق. اين را مي گويند نجوا.

نجوا حرف در گوشي است. الان شما مي توانيد با خدا حرف در گوشي داشته باشيد مي توانيد با امام زمان حرف در گوشي داشته باشيد. روايت است كه مي گويد: همچنان كه با خدا نجوا، مي كنيد با ما هم نجوا كنيد.

براي نجوا بايد نزديك هم بود ، «و‌قرَّبناهُ نَجيّا(مریم/52)؛ اول قرّبنا درست مي شود (يعني نزديك شدن) بعد نجوا درست مي شود» . نجوا دعا نيست در دعا مي گويد خدايا خانه می خواهم اين را مي گويند دعا،‌ اما نجوا چيز ديگر است، ‌نجوا آن است كه بايد فقط خودت بدانی و خدا، اين را مي گويند نجوا.

خوب ما حالا مي خواهيم «من» را تعريف كنيم، ‌من چي هست؟ بعضي ها مثل سهروردی مي گويند كه نمي شود تعريف كرد، ‌تعریف انسان مشکل است، يك چيزي است كه خدا خودش مي داند چه چيزي درست كرده است که اینقدر به انسان اهتمام دارد،اهتمام خداوند به انسان محیّرالعقول است.

من كه باشم كه بر آن خاطرعاطر گذرم                             ‌لطف ها مي كني اي خاك درت تاج سرم

قرآن را بخوانيد خدا گاهي تشويق مي كند گاهي تهديد ميكند گاهی وعده گاهی وعید می دهد گاهی توضیح می دهد گاهی دلیل می آورد و... اين انسان که هست كه خدا اين همه حساب برايش باز كرده است؟ يك آقايي کار خلاف مي كرد امام صادق (علیه السلام) به وی فرمود : اين كار را نكن مادرم زهرا راضي نيست. آن مرد گفت:آقا مادر شما خیلی وقت است که فوت کرده است چطور می داند که ما چکار می کنیم؟ امام صادق(ع)فرمود: «ای والله یبلغها فیشقّ علیها» قسم به خدا اخبار شما به مادرم زهرا مي رسد چنان سخت مي آيد براي مادرم، ‌يك جوان، اهل ولايت اين كار را بكند! ما هر چه فكر بكنيم فكرمان قد نمي دهد، ‌نابالغيم كه اينها چه فكري و چه نگاهی داشتند.

عزيزان بيرون خبري نيست (هر چه هست در درون هست).

با سرشتت چه ها كه همراه است                                          خنک آن را که از خود آگاه است

پشت اين كوه قرص خورشيد است                                          زير اين ابر زهره و ماه است

گوهري در ميان اين سنگ است                                             يوسفي در ميان اين چاه است

آنقدربايد بنشينيم و گريه بكنيم كه داريم اين يوسف را دفن مي كنيم. جواني كه معرّفش يك آهن پاره شده است استعدادش دارد تلف مي شود. مرحوم شهيد مدني خودش حكم مي كرد،‌ خودش حد جاري مي كرد خيلي هم محكم مي زد،‌ چون خدا مي گويد كه حد را كه جاري مي كنيد رحم نكنيد«و لا تاخذکم بهما رافه»(نور/2).» و ايشان محكم كه مي زد آن قدر گريه مي كرد مي گفتند چرا گريه مي كنيد خودتان حكم مي كنيد خودتان مي زنيد خودتان هم گريه مي كنيد. مي گفت: گريه مي كنم كه چرا اين جوري شد، چرا كار به اين جا رسيد، آن جوان جايش اين جا نيست.

حضرت امام(ره) اگر در خمين مي ماند يك چوپان مي شد، افتاد دست يك استادي،  اين يوسف را از چاه بيرون آورد، اين گوهر را از تن بيرون آورد. فلذا يكي از نعمت هاي بزرگ خدا براي يك جوان اين است كه سر راهش يك كسي را قرار بدهد كه از اين خاك جدايش بكند.

چيست دين، برخواستن از روي خاك                            تا كه آگه گردد از خود جان پاك (اقبال لاهوري)

«من» بايد تعریف شود. الان دنيا اشتباه در تطبيق شده است كه اين گرفتاري پيش آمده، خيال    مي كند «من» يعني مدرك تحصيلي، ‌موقعيت اجتماعي، ثروت و... آن وقت «من» مي ماند آن قدر چركين مي شود چون به آن نرسيده است . آدمي گاهي خودش هم مي بيند خيلي چركين است از خودش بدش مي آيد، آن وقت به تخدير پناه مي برد.

مي گريزند از خودي در بي خودي                                   گه به مستي گه به شغل اي مهتدي

چرا شراب ميخورد؟

تا دمي از هوشياري وارهند                                            ننگ بنگ و خمر بر خود مي نهند

وقتي اينها را كنار مي گذارد می بیند خیلی چرکین است، زمین بایر است همه اش در خارج از ذات خود کار کرده است، مي گويد ماشين من، مدرك من و.... همه اینها غیر من است حالا اگر بیافتد دست استاد و در متن کار کند، نه در حاشیه، نه در مجاز، گاهی اين «من» آن قدر بزرگ    مي شود که تمام آمال و آرزوهای مادی كوچك ميشود، مي بيند ديگر دل خوشي براي اين ها ندارد يك وقت مي بيند كه ديگر مال اين جا نيست . قنوت مي گيرد و مي گويد: الهي هذا مقام الغريب الغريب . مثل امام حسين(ع) مي گويد: الهي اشكو اليك غربتي (خدايا از غربتم به تو شكايت ميكنم) «وَ بُعد داری»؛یعنی خانه ام دور است، همسایه تو نیستم. می گوید:«الهی انت کهفی حین تعیینی المذاهب بسعتها و تضیق بی الارض برحبها»؛ یعنی زمین به این بزرگی برای من تنگ است. ما این را نمی فهمیم.

ما يك مسيري را آمده ايم بايد برگرديم. كاروان بشريت راهش را گم كرده و از اين جا سر در آورده است و بايد برگردد.كما بدأكم تعودون(اعراف/29)؛ همچنان كه آمده ايد بايد برگرديد. وقتي من بخواهم برگردم راه را گم مي كنم.گرفتار گرگ ها و ابليس ها مي شوم. خداوند لطف كرده و كاروان سالارها را فرستاده كه نگذارند كاروانيان گم شوند و از مسير بیرون بروند. در اين وقت چاوشگر كاروان ها مي گويد: حيَّ يعني بشتاب ، كاروان دارد می رود. موذن ها چاوشگران کاروان بشریتند.

صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن                                  دور فلک ندارد درنگ شتاب کن

سر سفره ي 1400 ساله نشستيم و تشنه و گشنه هستيم.

دانشگاه را كه مركز عقلانيت ما است تماشا كنيد. چقدر عيب است كه ما گشنه باشيم. آقاي بهجت را گفتند چرا شما حرف هاي آقاي قاضي را ننوشتيد. گفت نمي دانستم قحط الرجال ميشود.

شهر خاليست ز عشاق بود كز طرفي                               مردي از غیب برون آيد و كاري بكند

كو كريمي كه ز بزم طربش غمزده اي                                جرعه اي در كشد و دفع خماري بكند

كجا رفتند آن صاحب نفس هايي كه در شهرها بودند.مرحوم مطهري مي گويد: من درس اخلاق امام كه مي نشستم مست مي شدم. يكي از اساتيد ما مي گفت: ما درس امام كه مي رفتيم از دنيا و مافيها سير مي شديم. زندگي زيباييش همين هاست . لذت مادي سير صعودي ندارد.

بغداد همان است كه ديدي و شنيدي                           رو طلعت نو جو كه آن را تو نديدي

از ديگ جهان يك دو سه كفگيركه خوردي                       باقي همه ديگ آن مزه دارد كه چشيدی

آقاي حسن زاده آملي مي فرمايد: من دو ركعت كه نماز مي خوانم 24 ساعت درعالم ديگري هستم. یعنی مثل سنگی که در استخرآرام بیافتد موج هايي درست می کند. ختم سخن اینکه كه خود را بايد مثل پرنده اين ور و آن ور بزنی تا دری  باز شود . خدا كجاست ؟ در مكه است ؟ نه ! در كربلا است ؟ ‌نه! اول كاري كه بايد بكنيم همين دل است بيرون خبري نيست اين جا را بايد تقويت كني. به تعبیر معصوم(ع): اجعل قلبک قرینا تزاوله! یعنی دلت را همیشه کنار خود بنشان و با آن ور برو!

Starts: 2011/05/11
Ends: Duration:
P.O. Box:
Ardabil,
Iran
سخنراني حجت الاسلام و المسلمين دكتر سيد حسن عاملي در جمع دانشجويان بسيجي دانشگاه تبريز و دانشجويان فعال فرهنگي دانشگاه محقق اردبيلي

خودشناسی

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

بعضی از سوالات در زندگی انسان از سوالات نهایی است و سرنوشت انسان به جواب اینگونه سوالات بسته است. از جمله آنها این سوال است که من کیستم؟

که باشم من مرا از خود خبر کن                                  چه معنی دارد این در خود سفر کن

مسافر چون بود رهرو کدام است                                 کرا گویم که او مرد تمام است

" />


پایگاه اطلاع رسانی موسسه فرهنگی و پژوهشی دارالارشاد مرکز حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله سید حسن عاملی

SiteMap