نسخه آزمایشی
سخـن روز
آیت الله عاملی: قلب مؤمن بین دو انگشت خدا قرار دارد و خداوند است که در قلب او تصرف میکند.

 درسی از مرحوم محمد اسماعیل دولابی (رحمة الله علیه)

زرنگ باش!

حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت می گوید: پدری چهار فرزند خود را داخل اتاقی گذاشت و گفت: تا من بر می گردم، اینجا را مرتّب کنید. خودش هم رفت پشت پرده و از آنجا نگاه می کرد، می دید کی چه کار می کند و آنها را روی یک کاغذ می نوشت تا بعد برای خودش حساب و کتاب کند.

یکی از بچه ها که گیج شده بود، یادش رفت. سرگرم بازی و خوراکی شد. یادش رفت که پدرش گفته خانه را مرتّب کنید. یکی از بچه ها که شرور بود، شروع کرد به داد و فریاد کردن و به هم ریختن خانه و می گفت: من نمی گذارم کسی اینجا را مرتب کند.

یکی که خنگ بود، به وحشت افتاد و ترسید. نشست وسط اتاق و شروع کرد به گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی گذارد اینجا را مرتب کنم.

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، سایه پدرش را از پشت پرده دید. زود همه جا را مرتب می کرد. می دانست پدرش دارد روی کاغذ می نویسد، بعد می رود و یک چیز خوب برایش می آورد. هی نگاه می کرد سمت پرده و می خندید. دلش هم تنگ نمی شد. می دانست که پدرش همین جاست. توی دلش هم گاهی می گفت: اگر یک دقیقه دیرتر بیاید، باز من کارهای بهتر می کنم.

آخر سر آن بچّه شرور همه جا را به هم ریخت. او به هم ریخت ولی می دید که این بچه زرنگ دارد می خندد و خوشحال است و اصلا ناراحت نمی شود. وقتی همه جا را به هم ریخت، همه چیز که آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد.

ما که خنگ بودیم، گریه کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد.

زرنگ باش! خنگ نباش! گیج نباش! شرور که نیستی الحمدلله. گیج وخنگ هم نباش . زرنگ باش! نگاه کن و از پشت پرده سایه تنش را ببین و بخند و کار خوب کن. خانه را مرتب کن.

منبع: ماهنامه موعود- اردیبهشت وخرداد 1390- شماره 123 و 124

زرنگ باش!

حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت می گوید: پدری چهار فرزند خود را داخل اتاقی گذاشت و گفت: تا من بر می گردم، اینجا را مرتّب کنید. خودش هم رفت پشت پرده و از آنجا نگاه می کرد، می دید کی چه کار می کند و آنها را روی یک کاغذ می نوشت تا بعد برای خودش حساب و کتاب کند.

یکی از بچه ها که گیج شده بود، یادش رفت. سرگرم بازی و خوراکی شد. یادش رفت که پدرش گفته خانه را مرتّب کنید. یکی از بچه ها که شرور بود، شروع کرد به داد و فریاد کردن و به هم ریختن خانه و می گفت: من نمی گذارم کسی اینجا را مرتب کند.

یکی که خنگ بود، به وحشت افتاد و ترسید. نشست وسط اتاق و شروع کرد به گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی گذارد اینجا را مرتب کنم.

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، سایه پدرش را از پشت پرده دید. زود همه جا را مرتب می کرد. می دانست پدرش دارد روی کاغذ می نویسد، بعد می رود و یک چیز خوب برایش می آورد. هی نگاه می کرد سمت پرده و می خندید. دلش هم تنگ نمی شد. می دانست که پدرش همین جاست. توی دلش هم گاهی می گفت: اگر یک دقیقه دیرتر بیاید، باز من کارهای بهتر می کنم.

آخر سر آن بچّه شرور همه جا را به هم ریخت. او به هم ریخت ولی می دید که این بچه زرنگ دارد می خندد و خوشحال است و اصلا ناراحت نمی شود. وقتی همه جا را به هم ریخت، همه چیز که آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد.

ما که خنگ بودیم، گریه کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد.

زرنگ باش! خنگ نباش! گیج نباش! شرور که نیستی الحمدلله. گیج وخنگ هم نباش . زرنگ باش! نگاه کن و از پشت پرده سایه تنش را ببین و بخند و کار خوب کن. خانه را مرتب کن.

منبع: ماهنامه موعود- اردیبهشت وخرداد 1390- شماره 123 و 124

مدیر
Date published: 12:00
10 / 10ScaleMaximum stars

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، سایه پدرش را از پشت پرده دید. زود همه جا را مرتب می کرد. می دانست پدرش دارد روی کاغذ می نویسد، بعد می رود و یک چیز خوب برایش می آورد. هی نگاه می کرد سمت پرده و می خندید. دلش هم تنگ نمی شد. می دانست که پدرش همین جاست. توی دلش هم گاهی می گفت: اگر یک دقیقه دیرتر بیاید، باز من کارهای بهتر می کنم.

آخر سر آن بچّه شرور همه جا را به هم ریخت. او به هم ریخت ولی می دید که این بچه زرنگ دارد می خندد و خوشحال است و اصلا ناراحت نمی شود. وقتی همه جا را به هم ریخت، همه چیز که آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد.

ما که خنگ بودیم، گریه کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد.

زرنگ باش! خنگ نباش! گیج نباش! شرور که نیستی الحمدلله. گیج وخنگ هم نباش . زرنگ باش! نگاه کن و از پشت پرده سایه تنش را ببین و بخند و کار خوب کن. خانه را مرتب کن.

منبع: ماهنامه موعود- اردیبهشت وخرداد 1390- شماره 123 و 124

Starts: 2011/05/15
Ends: Duration:
P.O. Box:
Ardabil,
Iran
زرنگ باش!
حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت می گوید: پدری چهار فرزند خود را داخل اتاقی گذاشت و گفت: تا من بر می گردم، اینجا را مرتّب کنید. خودش هم رفت پشت پرده و از آنجا نگاه می کرد، می دید کی چه کار می کند و آنها را روی یک کاغذ می نوشت تا بعد برای خودش حساب و کتاب کند.

یکی از بچه ها که گیج شده بود، یادش رفت. سرگرم بازی و خوراکی شد. یادش رفت که پدرش گفته خانه را مرتّب کنید. یکی از بچه ها که شرور بود، شروع کرد به داد و فریاد کردن و به هم ریختن خانه و می گفت: من نمی گذارم کسی اینجا را مرتب کند.

یکی که خنگ بود، به وحشت افتاد و ترسید. نشست وسط اتاق و شروع کرد به گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی گذارد اینجا را مرتب کنم.

" />


پایگاه اطلاع رسانی موسسه فرهنگی و پژوهشی دارالارشاد مرکز حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله سید حسن عاملی

SiteMap