نسخه آزمایشی
سخـن روز
آیت الله عاملی: قلب مؤمن بین دو انگشت خدا قرار دارد و خداوند است که در قلب او تصرف میکند.

 رساله شهید ملا عبدالصمد همدانی (رحمة الله علیه)

رسالة في العشق الإلهي

اشاره:
\"رسالة في العشق الإلهي\" یا \" خصائص المحبة\" یا \"محبت نامه\" ، نگاشته شهید ملا عبدالصمد همدانی، فقیه و عارف قرن 13 است.

وی این رساله را به خواهش یکی از طالبان نصیحت به رشته تحریر درآورده و با خشوع و تواضع بسیار به بیان راه عشق به عنوان سریعترین و کوتاهترین مسیر وصل می پردازد.

از ويژگی های مثبت این اثر عرفانی، علاوه بر بعد تربیتی و هدایتی آن می توان به استفاده مؤلف از ابیات نغز و دلنشینی اشاره کرد که سراینده برخی از آنها مشخص نیست.

استفاده بسیار از احادیث قدسی و متون عربی از ویژگیهای دیگر "محبت نامه ملا عبدالصمد همدانی" است که خوانندگان را در فهم برخی معارف با مشکل روبه رو می سازد. لذا دارالإرشاد در صدد ترجمه متون عربی این رساله برآمده و در به روز رسانی های آتی، ترجمه فارسی متن نیز در اختیار علاقمندان قرار می گیرد.

 

این رساله ذیقیمت تاکنون به زیور طبع آراسته نشده و تنها 3 نسخه خطی از آن در کتابخانه های مرکزی دانشگاه تهران، آستان قدس رضوی و مدرسه آية الله گلپایگانی نگهداری می شود. لازم به توضیح است که اصل این نوشته، برگرفته از فصلنامه پژوهشی میثاق امین شماره 89 می باشد.

"رسالة في العشق الإلهي"
بسم الله الرحمن الرحیم
" الحَمدُ لِمَن هَواهُ في هوایَ و الصلوةُ علی أفضل مَن حُبُّـه في سُویدایَ "
این، شکسته بسته ای است از بنده جانی عبدالصمد همدانی که به خواهش برادری از برادران روحانی تسوید یافته:

ای دل به هوای دوست جان را در باز

جان را چه محل هر دو جهان را در باز

بســیار نگویم که فــــلان را در باز

با هر چه تو را خوش است آن را در باز

مخدوم کمترین خواهش پاره ای نصایح نموده بودند.

"یابنَ مریمَ عِظ نـَفسَکَ أوّلاً فإن إتـَّعَظتَ فـَعِظ النـَّاسَ وَإلاّ فاستـَحي مِنـِّي"

آن را که دل از عشق پر آتش باشد

هر قصـــه که گوید همه دلکش باشد

تــو قصه عاشقان همی کم شــنوی

بشنو بشنو که قصه شان خوش باشد

لیکن چون آن عزیز امر فرمودند به مقتضای "المأمور معذور" پاره ای الفاظ عاری از معنی در لافظ و صورت خالی از دل و جان در قالب بیان در می آورد:
"من کجا و این تمنّا از کجا"

ای عزیز!

مگو که می شنوم هر چه گفته سعدی

چه شد که می شنوی چون سخن نمی شنوی

چه، محرومی این دولت را هر دو جهان جبر نمی کند و به حقیقت تا این کس از جان خود سیر نشود و از سرِ جان برنخیزد و به کرم روی هر بند که دارد و در پیش آید بر هم نشکند، مرد این راه نباشد.

سیر آمده ز خویشتن می باید

برخاسته ز جان و تن می باید

در هر قدمی هزار بند افزون است

زین کرم روی بند شکن می باید

ای عزیز!

ما را جز از این زبان زبان دیگر است

جز دوزخ و فردوس نشان دیگر است

ما را به جز از خرد تمیز دگر است

این مصر خراب را عزیز دگر است

و «رضوَانٌ مِنَ اللهِ أکبرُ ذلکَ هُوَ الفـَوزُ العَظیمُ » غافل از اختصاص مباش.


ای بنده من، من تو را برای معرفت و شناسایی خود آفریده ام، اگر از من باز مانی و جمله موجودات تو را باشد، جبر این حرمان نکند.

گر با همه ای چو بی منی بی همه ای

ور بی همه ای چو با منی با همه ای

"یا دَاودُ، مَن أحَبَّ حَبیباً صَدَّقَ قـَولـَهُ وَ مَن رَضِیَ بـِحَبیبٍ رَضِيَ فِعلـَه وَ مَن وَثِق بـِحَبیبٍ إعتـَمَدَ عَلیهِ وَ مَن إشتاقَ إلـَی حَبیبٍ جَدَّ فِي السّیر إلیهِ"

گرم شو افسردگی آخر به کی؟

زنده شو این مردگی آخر به کی؟

"یا داودُ، ذِکري لِلذاکِرینَ وَ جَنـَّتي لِلمُطیعِینَ وَ حُبّي لِلمُشتاقینَ وَ أنا خَاصَّة لِلمُحِبـِّینَ"

تو را من دوست آن که جز منت دوست

تو را من یار آن که جز منت یار


"یا داودُ! بـِي فـَافرَح وَ بـِذِکـري فـَتـَلـَذّذ وَ بـِمُنـَاجَاتِي فـَتـَنـَعَّم"

چیست از او بهتر بگو ای هیچ کس

تا بدو خوشنود باشی یک نفس


ای عزیز، هر گاه این مراتب از برای انسان است و این خطابات متوجه آدمیان است، پس چرا افسرده ای و خود را به صاحب دلی نمی رسانی؟

این چه نادانی است یکدم با خود آی

سود می خواهی در این سودا در آی

زنده شو این مُردگی از خود ببر

گرم شو افسردگیِ خود ببر

آتشی از عشق جانان بر فروز

خرمن تقلید را یکسر بسوز

و سایر مقامات غیر از محبت حضرت واهبُ العَطیّات هر چند عزیز است اهل آنها، لیکن "لم تخلُ القلوبُ عَن الایمان بهَا و أمَّا أهلُ مَحَبَةِ اللهِ فـَقـَد عَزَّ الإیمانُ بـِها" زیرا که جمعی منکر مقام محبت الله شده اند، ایشان معذورند، زیرا که "مَن لـَم یَذق لم یَدر" بود.

با بی خبر مگویید اسرار عشق و مستی

بگذار تا بمیرد در کفر خود پرستی

"أوحَی اللهُ تـَعالی إلی بَعض الأنبیاءِ: إن أحبَبتَ أن تـَلقاني غَداً في حَظیرةِ القـُدس فکن في الدنیا غـَریباً وَحیداً مَحزوناً مُستـَوحِشاً کالطـَّیر الوَحداني الذي یَطیرُ في الأرض المقفّرةِ و یَأکلُ مِن رَأس الأ شجار المُثمِرةِ وَ یَشربُ مِن مَاءِ العُیونِ فَإذا کانَ اللیلُ یَأوي إلی وَکرِهِ وَ لَم یأو مَعَ الطُّیورِ، إستأنسَ بـِربّهِ وَ استَوحَشَ مِنَ الطـُّیور"

داری سر یوسف، ببُر از هرچه عزیز است

کاین تحفه پس از دست بریدن نتوان یافت

خون ریز بود همیشه در کشور ما

خونابه بـــود مـدام در ساغــر مــا

داری سر ما و گرنه دور از بر ما

ما دوست کـُشیم برنداری سر ما

درعالم عشق کز جهان دگر است

ارض دگر است و آسمان دگر است

هر قافله را راه بدین بادیه نیست

این بادیه راه کاروان دگر است

"قالَ هرمسُ الحَکیمُ: الحِکمَةُ وَ حُبّ الدُّنیا لا یَجتَمِعَانِ وَ الحِکمَةُ لاتَنبُتُ في القُلوبِ حَتَّی یَفرُغَ مِن الدُّنیا"

ای عزیز، هر گاه دلی که محبت دنیا در او باشد، نور حکمت در او نتابد، نور محبت الاهی و معرفت حضرت باری چگونه در او جا می گیرد؟

تا دل از زنگ تعلق نشود صافی حال

از پس پرده غیبش ننمایند جمال

"و فی أخبار داود: مَا لِأولِیائي الهَمُّ بـِالدُّنیا، إنّ الهَمَّ یُذهِبُ حَلاوَةَ مُناجَاتي مِن قـُلوبـِهِم، یا داودُ! إنّ مَحَبَّتی مِن أولِیائي أن یکونوا رُوحانیّینَ لا یَتَنَعّمُونَ"

هر چه از تو آید خوش بود

خواهی بلی خواهی نعم

آرام جانم یاد توست

من فارغ از شادی و غم

"و فی مُسَکّن الفؤاد للشَّهیدِ الثَّاني أوحَی اللهُ [تعالی] إلَی بَعض الصِّدِّیقینَ: أنّ لي عِباداً مِن عِبادِي یُحِبّوني وَ أحِبّهُم وَ یَشتَاقونَ إليّ وَ أشتاقُ إلیهم وَ یَذکُرونَني وَ أذکُرُهُم فَإن أخذتَ طریقَتَهُم أحبَبتُکَ وَ إن عَدلتَ عَنهُم مَقَتُّکَ، فقالَ: یا ربِّ مَا عَلاماتُهُم؟ قال: یُراعُونَ الظـّلالَ بالنَّهار کَمَا یُراعِي الشّقیقُ

غَنَمَهُ و یَحنّونَ إلَی غُروبِ الشّمسِ کَما یحِنّ الطّیرُ إلی أوکَارهَا فإذا جَنّهُم اللَّیلُ وَ اختَلَطَ الظّلامُ وَ فُّرشَت الفَرشُ وَ نُصِبَتِ الأسرَةُ وَ خَلَی کُلُّ حَبیبٍ إلی حَبیبهِ نصَبُوا إلَی أقدَامِهِم وَ فَرَشُوا وُجُوهَهُم وَ نَاجُوا بکَلامي وَ تُمَلِّقُوني بأنعامي فَبَینَ صَریخٍ وَ بَاکٍ وَ مُتَأوّهٍ وَ شَاکٍ وَ بَینَ قَائمٍ وَ قَاعِدٍ وَ بَینَ رَاکِعٍ وَ ساجد".


این چه زخم است که جز ناله ندارد مرهم

این چه درد است که جز ناله ندارد درمان


چه کند عاشق بیچاره به غیر از گریه و زاری که درمان درد او باشد؟

تتمه حدیث شریف: بعینی مَا يتَحَمّلوُن اللهَ مِن أجلِي وَ بسَمعي وَ مَا یَسألونَ مِن حُبّي أوّلَ مَا أعطَیتُهُم ثَلاثاً: أقذَفُ مِن نُوري في قُلوبِهم فَیُخبَرونَ عَنّی کما أخبرُ عَنهُم، وَ الثّاني لَو کَانَت السَّمَواتُ وَ الأرضُ وَ مَا فِیها في مَوَازینِهم لاستَقلَلتُهَا، وَ الثّالثُ أقبلُ بوَجهي إلیهم فَتَری مَن أقبلتُ بوَجهي عَلیهِ یَعلمُ أحدٌ مَا أریدُ أن أعطِیَهُ.


گر تو را از غیب چشمی باز شد

با تو ذرات جهان همراز شد

نطق باد و نطق آب و نطق گل

هست محسوس حواس اهل دل

پس ای عزیز!

إن کُنتَ أن تَفوزَ بـوَصلِنا

فَاترُک مَحَبّةَ غَیرنَا تَحظِي بنَا

وَ دَع الدّلالَ وَ کُن مُتَذَلّلاً

وَ افرُش خُدودِکَ في ثَرَی أعتَابنَا

هَذَا وَ مَا کُشِفَ الغِطاءُ فَکَیفَ لَو

نَظَرُوا إلَینا عِندَ کَشفِ حِجَابنَا

فالرُّوحُ أوّلُ نَقدَةٍ تأتي بها فِيّ

وَ جَعَلنا إن کنت مِن خِطَابنَا

با عمر دوباره عیش ها خواهی کرد

گر بیشتر از عمر توانی مردن

ای برادر!

عاشقی را درد باید درد گیر

بر سر کوی محبت مرد باید مرد گیر

چند از این فکر فسرده چند از این فکر دراز

نعره های آتشین و چهره های زرد گیر

و فی جامع الورام: "رَأی خَلیلُ الرَّحمَن رَجُلاً مُتَعَبِّداً في الهَواءِ فقالَ: بمَ نـِلتَ هَذِهِ المَنزلَةَ؟ قَالَ: یا خَلیلَ الرَّحمَن لَما شَغَلَني الغَیرُ عَن مَحبُوبي فَطَمتُ نَفسي عَنِ الدُّنیََا فَلَم أشرَع قَولاً وَ لا فِعلاً فِیمَا لا یَعنِیني وَ عَمِلتُ بمَا أَمَرَني وَ انتَهَیتُ عَمّا نَهاني فَهُوَ إن سَألتُ أعطَاني وَ إن دَعَوتُهُ أجَابَني وَ إن أقَمتُ عَلیهِ أجَابَني فَسَألتُ أن یُسکِنَني في هَذا الهَواءِ لأتَجَرَّدَ عَن الغَیر فَأسکَنَني في الهَواءِ وَ أسکَنَ هَوَاهُ في سَوادِ قَلبي".

ای عزیز! این حرفی از آن حدیث سابق که وعده فرموده بودند که به دوستان خود عطا فرمایند.

گرتو این انیان زِ نان خالی کنی

پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز دار

بعد از آنش با ملک انباز دار

چون گرسنه می شوی سگ می شوی

زشتِ ناهموار و بد رگ می شوی

چون شدی تو سیر مرداری شدی

بی خبر از پا چه دیواری شدی

پس دمی مردار و دیگر دم سگی

چون کنی در راه شیران خوش تکی


و في القُدسِیّة: "یا عِیسَی، هَب لي مِن عَینَیکَ الدُّموعَ وَ مِن قَلبِکَ الخُشُوعَ وَ قُم عَلی قُبور الأمواتِ فَنادِهِم بالصّوتِ الرّفِیع فَلَعَلَّکَ تَأخُذُ مَوعِظَةً مِنهُم وَ تَقولُ: إنّی لاحِقٌ في اللاحِقینَ.

یَا عیسی! إستَغِث بي في حَالاتِ الشِّدَّةِ فَانّي أغِیثُ المَکروبینَ وَ أجِیبُ المُضطَرِّینَ".

وَ في القُدسِیَّةِ: "یَا مُوسَی، کُن إذا دَعَوتَني خَائفاً مُشفِقاً وَجِلاً وَ اعفِر وَجهَکَ في التُّرابِ وَ اسجُد لي بمَکَارِمِ بَدَنِکَ وَ ارتَقِب بَینَ یَدَیّ في القِیَامِ وَ نَاجِني حَیثُ تُنَاجي بِخَشیَةٍ مِن قَلبٍ وَجِلٍ".

و في القُدسِیَّةِ: "أیّمَا عَبدٍ إطّلَعتُ عَلَی قَلبِهِ فَرَأیتُ الغَالِبَ عَلیهِ التّمَسُّکَ بِذِکرِي تَوَلَّیتُ سِیَاسَتَهُ وَ کُنتُ جَلیسَهُ وَ مُحَادِثه

میان آب حیاتی و آب می جویی

فراز گنجی و از فاقه در تک و پویی

تو کوی دوست همی جویی و نمی دانی

که گر نظر به حقیقت کنی، تو آن کویی

از اینجا است که بعضی از اهل معرفت سؤال نمودند از حقیقت معرفت، قالَ: الحَیاةُ بذِکر اللهِ تَعالَی وَ سُئلَ عَن حَقیقَةِ الجَهلِ قَالَ: الغَفلَةُ عَن ذِکرِ اللهِ".

با دوست، ما نشسته که ای دوست دوست کو؟

کو کو همی زنیم ز مستی به کوی دوست

عَن مَولانا البَاقر: "سَألَ مُوسَی رَبّهُ فَقَالَ: یَا رَبِّ، أ قَریبٌ مِنّی فَأناجِیکَ أم بَعیدٌ فَأنادِیکَ؟ فَأوحَی اللهُ عَزّ وَ جَلّ إلیهِ: یَا مُوسَی، أنا جَلیسُ مَن ذَکرَني، فَقَالَ مُوسَی: إنّی أکونُ في حالِ اُجَلِّلُک أن اَذکُرَکَ فیهَا، قَالَ: یَا مُوسَی، اُذکُرني عَلَی کُلِّ حَال".

یار نزدیک تر از من به من است

وین عجب تر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که دوست

در کنار من و من مهجورم


ای عزیزم! "مَن أحَبّ شَیئاً أکثَرَ ذِکرَهُ وَ کَثرَةُ الذّکرِ یُورثُ مَحَبّتَهُ تَعَالَی لِأنّهُ لا یُدرَکُ بالحَواسِّ الظّاهِر وَ البَاطِن فَیَصعُبُ الألفَةُ بَینَهُ تَعَالَی وَ بَینَ عَبدِهِ في الإبتِداءِ فَلابُدّ مِنَ التّحَمُّلِ بمَحلَبِ الألفَةِ وَ الإستیناسِ مَعَ اللهِ وَ ذَا بدَوامِ ذِکرِهِ"

وَ لِذَا قَالَ عَزّ وَ جَلّ: "وَ اذکُرُوا اللهَ کَثیراً وَ قَالَ الله تَعالَی کَذِکرکُم آباءَکُم أو أشدَّ ذِکراً تَعلِیماً لِلطّریقِ إلَیهِ وَ رَأفةً عَلی عِبَادِهِ فَاذَا دَوامٌ عَلی الذِّکر سَرَی إلی باطِنِهِ وَ یَصِلُ إلی قَلبِهِ فَجأةً وَ یَستَلِذّ بِهِ ثُمَّ یَنفَتِحُ عَلیهِ أبوابُ الرّحمَةِ بِحَسَبِ استِعدَادِهِ".

هنیئاً لِمَن أمسَی وَ أنتَ حَبیبُهُ

وَ لَو أنَّ نیرانَ العِزامِ تُذیبُهُ

وَ قَرّت عُیونٌ شَاهَدَت مِنکَ نَظرَةً

وَ وَیلٌ لِمَن قَلّ مِنک نَصیبُهُ

وَ طوُبَی لِقَلبٍ أنتَ سَاکنُ سِرّهِ

وَ لَو بَان عَنهُ إلفُهُ وَ حَبیبُهُ

وَ  دَاهاً لِمَطرُودٍ عَن البَابِ مُبعَدِ

لَقَد ذَاقَ في هَذَا الوُجُودِ حَبیبُهُ

فَیَا غَایَةَ الآمَالِ مَن أنتَ أنسُهُ

فَکُلُّ بَلاءٍ مُبرَمٍ یَستَطیبُهُ

وَ حَقّکَ مَن لا ذَاقَ وَصلِکَ مَیّتٌ

یَحُقُّ عَلَیهِ نَدبُهُ وَ نَحِیبُهُ


از اینجاست که در فقرات مناجات ائمه هادیه وارد شده است که فرموده اند: "إلهِی مَاذَا فَقَدَ مَن وَجَدَکَ وَ مَاذَا وَجَدَ مَن فَقَدَکَ"

پس ای عزیز،!

خوشا دردی که درمانش تو باشی

خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند

خوشا جانی که جانانش تو باشی

عراقی طالب درد است دائم

در آن خانه که مهمانش تو باشی

مشو پنهان از آن عاشق که دائم

همه پیدا و پنهانش تو باشی

عراقی طالب درد است دائم

به سوی آنکه درمانش تو باشی


وَ في دُعَاءِ العَرَفَةِ لِسَیِّدِ الشُّهَداءِ عَلیهِ ألفُ تَحیةٍ وَ الثّنَاءُ: "وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيبا"

پس ای عزیز،!

هر که جان در راه جانانی نباخت

یا ز دل دور است یا جانیش نیست

عمر کان بی روی جانان بگذرد

از حساب عمر جانم نشمرد

"فَطُوبَی لِمَن کَانَ لَهُ في عُمرِهِ نَفسُ المَحَبَّةِ".

وَ في الوَحی القَدِیم قَالَ اللهُ تَعالَی: "یا دَاودُ، لَو یَعلَمَ المُدَبِّرُونَ عَنّی کَیفَ انْتِظَاري وَ شَوقي وَ رِفْقِي إلَی تَرکِ مَعاصِیهِم لَمَاتُوا شََوقاً وَ تَقَطّعَتْ أوصَالُهُم مِن مَحَبَتي. یَا داودُ! هَذِه إرادَتي في المُدَبِّرینَ فَکَیفَ إرادَتي في المُقْبـِلینَ".

ای خدا ای فضل تو بی منتها

واقفی بر حال مسکین و گدا

کار ما عصیان و کار تو عطا

کار تو منعوت و کار ما خطا

کار ما از جهل خیزد ای خدا

کار تو از رحمت بی منتها

ای همیشه حاجت ما را پناه

بار دیگر ما غلط کردیم راه

و في الوَحیِ القَدیم: "یَابْنَ آدَمَ أنَا - وَ حَقّي - لَکَ مُحِبّ فَبحَقّي عَلَیکَ کُنْ لي مُحِبّاً".

"يَا دَاوُدُ أَبْلِغْ أَهْلَ أَرْضِي أَنِّي حَبِيبُ مَنْ أَحَبَّنِي وَ جَلِيسُ مَنْ جَالَسَنِي وَ مُونِسٌ لِمَنْ أَنِسَ بِذِكْرِي وَ صَاحِبٌ لِمَنْ صَاحَبَنِي وَ مُخْتَارٌ لِمَنِ اخْتَارَنِي وَ مُطِيعٌ لِمَنْ أَطَاعَنِي مَا أَحَبَّنِي أَحَدٌ أَعْلَمُ ذَلِكَ يَقِيناً مِنْ قَلْبِهِ إِلَّا قَبِلْتُهُ لِنَفْسِي وَ أَحْبَبْتُهُ حُبّاً لَا يَتَقَدَّمُهُ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِي.

مَنْ طَلَبَنِي بِالْحَقِّ وَجَدَنِي وَ مَنْ طَلَبَ غَيْرِي لَمْ يَجِدْنِي فَارْفُضُوا يَا أَهْلَ الْأَرْضِ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ غُرُورِهَا وَ هَلُمُّوا إِلَى كَرَامَتِي وَ مُصَاحَبَتِي وَ مُجَالَسَتِي وَ مُؤَانَسَتِي وَ آنِسُونِي أُؤَانِسْكُمْ وَ أُسَارِعْ إِلَى مَحَبَّتِكُم‏"

پس ای عزیز!

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده درس مقصود از کارگاه هستی

و هر سَری که از سرّ سودای "فأحبَبتُ" خالی است، آن سر، سر نیست!

آن سری کو بر هوای دوست نیست

زو مجو مغزی که او جز پوست نیست

و هر دلی که کمال او به آب "وَ سَقَاهُم رَبُّهُم شَراباً" عجین نباشد، آن افسرده و بی جان است.

دل که جویایش نباشد گو بگو

مرده بی جان بود جانش مگو

ای عزیز، اگر لاشه حیوانی در میان نمک زاری فتد، به مرور ایام و گذر اعوام آن لاشه به کلی به نمک مستحیل می گردد و به مجاورت نمک حکم نجاست از وی به کلی برود.

سگی کاندر نمکزار اوفتد گم گردد اندر وی

من این دریای پرشور از نمک کمتر نمی بینم

پس ای عزیز،

سوار عشق شو از ره میندیش

که اسب عشق بس رهوار باشد


خصائص محبت

اما ای عزیز، بدان که محبت را خصائص بسیار است.

1- مخالفت نکردن
"وَ مِن خَصائصِهِ أن لا یَعصِیَ المُحِبُّ المَحبُوبَ" زیرا که ادعای دوستی با مخالفت محبوب نمی سازد.

لَکَ ألفُ مَعبودِ مُطاعٍ أمرُهُ

إلاّ لَهُ وََ تَدَّعِي التَّوحِیدَ!

أرَأیتَ مَن اتّخَذَ إلَهَهُ هَواهُ وَ عَن مَولانا الصّادِقِ: "مَا أحَبّ اللهَ عَزّ وَ جَلّ مَن عَصَاهُ" ثـُمَّ تَمَثّلَ فَقَالَ:

َتعْصِي الْإِلَهَ وَ أَنْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ

هَذَا مُحَالٌ فِي الْفِعَالِ بَدِيعُ

لَوْ كَانَ حُبُّكَ صَادِقاً لَأَطَعْتَهُ

إِنَّ الْمُحِبَّ لِمَنْ يُحِبُّ مُطِيع

‏پس عَلَم سلطان عشق در شهر دل درآید جملگی اوباش و رنود صفات ذمیمه نفسانی را از چون رندی و ناپاکی توبه دهد و صفت بندگی در گردن ایشان نهد.

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا


چه در این صورت دل نقش پذیر کلمه دیگر شود و به جوهر دیگرمتجوهر گردد و اینجا هیچ اندیشه غیر حق نماند، چه همه سوخته شود.

زین پیش دلی بـُد و هزار اندیشه

اکنون همه لا اله الا الله است


2- رضا
"وَ مِن خَصَائصِِ المَحَبَّةِ الرِّضَا" زیرا که اهل معرفت گفته اند: "الرِّضَا ثَمَرَةُ المَحَبَّةِ وَ جَنّةُ الدُّنیَا فَهُوَ أعْلَی المَقَامَاتِ وَ أسْنَاهَا، فُصُولُهَا یَسْتَلْزمُ حُصُولُها.

از رضا خود نیست برتر منزلی

کوی این می دان نبازد هر دلی


ای عزیز، بدان که سالک وقتی به مقام رضا رسیده است که "سَرّتْهُ الْمُصِیبَةُ کَمَا سَرّتْهُ النِّعْمَةُ". رضا آن است که استقبال احکام الاهی به فرح و شادمانی نمایی، میان مرغوب و مکروه فرق ننهی.

به که آورم به جز از تو رو

تو مرادی و تویی آرزو

همه خوش نما همگی نکو

چه بخواهیم چه برانیم


وَ في مِصبَاح الشّریعَةِ :"صِفَةُ الرِّضَا أَنْ يَرْضَى الْمَحْبُوبَ وَ الْمَكْرُوهَ وَ الرِّضَا شُعَاعُ نُورِ الْمَعْرِفَةِ وَ الرَّاضِي فَانٍ عَنْ جَمِيعِ اخْتِيَارِهِ وَ الرَّاضِي حَقِيقَةً هُوَ الْمَرْضِيُّ عَنْهُ وَ الرِّضَا اسْمٌ يَجْتَمِعُ فِيهِ مَعَانِي الْعُبُودِيَّةِ وَ تَفْسِيرُ الرِّضَا سُرُورُ الْقَلْب".

ناخوشِ او خوش بود بر جان من

من فدای یار دل رنجان من

عاشقم بر رنج خویش و درد خویش

بهر خشنودی شاه فرد خویش

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ

این عجب من عاشق این هر دو ضد

این بدی که تو کنی در خشم و جنگ

با تو بهتر از سماع بانگ و چنگ

ای جفای تو ز دولت خوب تر

و انتقام تو ز جان محبوب تر

عاشقی زین هر دو حالت برتر است

بی بهار و بی خزان سبز و تر است

وَ عَنِ البَاقِر: "وَ العَجَبُ مِمّن یَدّعي العُبُودِیَّةَ کَیفَ یُنَازعُهُ في مَقدُوراتِهِ حَاشَا الرّاضِینَ العَارفینَ عَن ذَلِکَ".

رنج کی ماند دمی کو ذوالمنن

گویدت چونی تو ای رنجور من

قهر او را ضد لطفش کم نگر

اتحاد هر دو بین اندر اثر

لطفهای مضمر اندر قهر او

جان سپردن جان فزاید بهر او

نیم جان بستاند و صد جان دهد

آنچه در فهمت نیاید آن دهد

اصل صد یوسف جمال ذوالجلال

ای کم از زن شو خدای آن جمال

گر ببینی یک نفس حُسن ودود

اندر آتش افکنی جان وجود

شاگردی از استاد خود پرسید که آیا بنده می داند که حضرت حق تعالی از وی راضی است یا نمی داند؟ استاد گفت: چگونه می داند؟! چه رضای حق امر غیب است. شاگرد گفت: بلی بنده رضای حق در حق خود می داند. استاد گفت: از کجا این را می گویی؟ شاگرد گفت: هرگاه بنده خود را از حق راضی بیابد باید بداند که حق از او راضی است. استاد تحسین نمود.

وَ فِي الحَدیثِ القُدسِي: "یا مُوسَی، قُل لِبَني إسرَائیلَ یَرضُونَ عَنّي حَتّی أرضَی عَنهُم

بی رضای خود رضا جویی خطاست

چون تو راضی گشتی او را هم رضاست

زهر ناکامی بخور هم بی گله

هر گدایی را کجا این حوصله

اختیار خود برون بر از نخست

پس میان اندر رضایش بند چیست

چون تو رو از غیر حق برتافتی

نقد اسرار توکل یافتی

این بنا را هر که می خواهد ثبات

مرده باید بود او را در حیات


اما ای عزیز، گفتا:

هر دیده دل به عشق ما بینا نیست

سودای وصال ما تو را تنها نیست

هر جان صدف گوهر عشق ما نیست

لیکن قد این قبا به هر بالا نیست

و في مُسَکِّن الفُؤاد: "وَ فِي مُنَاجَاةِ مُوسَى أَيْ رَبِّ أَيُّ خَلْقِكَ أَحَبُّ إِلَيْكَ قَالَ مَنْ إِذَا أَخَذْتُ المَحبُوبَ منهُ صَالَحَني".

کیمیای عشق او از خون دلها ساختند

عاشقانش در طلب زین روی جانها باختند

غیرت سلطان عشقش چون ز سر معلوم شد

حجره دل خاص با سودای او پرداختند

در گذشتند از دو کون و از مکان مرغان او

در هوای بی نیازی آشیان ها ساختند

عَن بِشر الحَافي أنّه قال: "قَصَدتُ عَبّادَانَ فإذا أنا برَجُلٍ أعمَی مَجذوم قَد صُرعَ وَ النّملُ یَأکُلُ لَحمَهُ فَرَفَعتُ رَأسَهُ فَوَضَعتُ في حِجري فَلَمّا أفَاقَ قَالَ: مَن هَذا الفُضُولي الذي یَدخُلُ بَیني وَ بَینَ رَبّي لَو قَطَعَني اِرباً اِرباً مَا ازدَدتُ إلا حُبّاً".

خواهم که مرا با غم او خو باشد

گر دست دهد غمش چه نیکو باشد

هان ای دل غم کش غم او در بر گیر

تا در نگری خود غم او او باشد


3- یاد همیشگی


"وَ مِن خَصائصِ المَحَبَّةِ أنّ الذِّکرَ لا یَکُونُ الاّ عَن نِسیانٍ وَ الرؤیَةُ لا یَکُونُ إلاّ عَن عَیانٍ فَلا یَکونُ في نَفسِهِ مَوضِعٌ إلاّ وَ هُوَ مَعمُورٌ بـهِ مُتَهَالِکٌ عَلَیهِ وَ لا مِن قَلبِهِ مَکانٌ الاّ وَ هُوَ مُوسی بِذِکرِهِ مُطَرَّدٌ بِاسمِهِ" همچنان که شیخ بهاء الدین در کشکول آورده است که چون زلیخا را قصد کردند، هر قطره خونی که از او به زمین ریخته می شد، یوسف می بست.

لا لأنّی أنسک أکثر ذکراک

لکن بذاک یجری لسانی

أنت فی القلب و الجوانح و النفس

و أنت الهواء و الأمانی

کل جزء منّی یراک من الوجد

بعین غنیة عن عیان

فاذا غبت عن عینای أبصرتک

متی بعین کل مکان


وَ في دُعَاء عَرَفَة المَنسُوبَةِ إلَی سَیِّدِ الشُّهَداءِ عَلَی آبَائهِ وَ عَلیهِ آلافُ تحيةٍ وَ ثناءٍ: "مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاكَ وَ لَا تَزَالُ عَلَيْهَا رَقِيباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيباً تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ فَمَا جَهِلَكَ شَيْ‏ءٌ وَ قَالَ تَعَرَّفْتَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَرَأَيْتُكَ ظَاهِراً فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَأَنْتَ الظَّاهِرُ لِكُلِّ شَيْ‏ء"

وَ عَن إمَام المُوَحِّدینَ أمیرِ المُؤمِنینَ أنّه قَالَ: "لَا تَذْكُرِ اللَّهَ سُبْحَانَهُ سَاهِياً وَ لَا تَنْسَهُ لَاهِياً وَ اذْكُرْهُ ذِكْرا كَامِلًا يُوَافِقُ فِيهِ قَلْبُكَ لِسَانَكَ وَ يُطَابِقُ إِضْمَارُكَ إِعْلَانَكَ وَ لَنْ تَذْكُرَهُ حَقِيقَةَ الذِّكْرِ حَتَّى تَنْسَى نَفْسَكَ فِي ذِكْرِكَ وَ تَفْقُدَهَا فِي أَمْرِك"

وَ هَذَا مُطَابقٌ لِمَا في کِتَابَیِ التَّوحیدِ وَ مَعَانِی الأخبَار: "مَنْ قَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُخْلِصاً دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ إِخْلَاصُهُ أَنْ یَحْجُبَهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ تعالی".

4- شهود همیشگی محبوب
وَ مِن خَصائِص المَحَبَّةِ أن لایَنظُرَ إلاّ إلَیهِ.

یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشید

شاید که نگاهی کند آگاه نباشید

وَ عَن قُدوَةِ المُحِبِّینَ وَ إمَام المُتَّقینَ: "مَا رَأیتُ شَیئاً إلاّ وَ رَأیتُ اللهَ قَبلَهُ وَ بَعدَهُ وَ مَعَهُ".

به دریا بنگرم دریا تو بینم

چو صحرا بنگرم صحرا تو بینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از قد رعنای تو بینم


في دُعَاءِ العَرَفَةِ: "مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ المُوصِلُ إِلَيْك"

5- سایش همیشگی بر درگاه محبوب

وَ مِن خَصائِص المَحَبّةِ الإنَاخَةُ بِبَابِ المَحبُوبِ في کَمَالِ الذِّلَّةِ وَ التّوَاضُع، وَ في القُدسِیَّةِ: "یَابنَ عِمرَانَ! أتَعلَمُ إنّی لِمَ أختَرتُکَ لِکَلامِي لِانّکَ تَضَعُ أشرَفَ أعضَائِکَ عَلَی التُّرَابِ".

رسالة في العشق الإلهي

اشاره:
\"رسالة في العشق الإلهي\" یا \" خصائص المحبة\" یا \"محبت نامه\" ، نگاشته شهید ملا عبدالصمد همدانی، فقیه و عارف قرن 13 است.

وی این رساله را به خواهش یکی از طالبان نصیحت به رشته تحریر درآورده و با خشوع و تواضع بسیار به بیان راه عشق به عنوان سریعترین و کوتاهترین مسیر وصل می پردازد.

از ويژگی های مثبت این اثر عرفانی، علاوه بر بعد تربیتی و هدایتی آن می توان به استفاده مؤلف از ابیات نغز و دلنشینی اشاره کرد که سراینده برخی از آنها مشخص نیست.

استفاده بسیار از احادیث قدسی و متون عربی از ویژگیهای دیگر "محبت نامه ملا عبدالصمد همدانی" است که خوانندگان را در فهم برخی معارف با مشکل روبه رو می سازد. لذا دارالإرشاد در صدد ترجمه متون عربی این رساله برآمده و در به روز رسانی های آتی، ترجمه فارسی متن نیز در اختیار علاقمندان قرار می گیرد.

 

این رساله ذیقیمت تاکنون به زیور طبع آراسته نشده و تنها 3 نسخه خطی از آن در کتابخانه های مرکزی دانشگاه تهران، آستان قدس رضوی و مدرسه آية الله گلپایگانی نگهداری می شود. لازم به توضیح است که اصل این نوشته، برگرفته از فصلنامه پژوهشی میثاق امین شماره 89 می باشد.

"رسالة في العشق الإلهي"
بسم الله الرحمن الرحیم
" الحَمدُ لِمَن هَواهُ في هوایَ و الصلوةُ علی أفضل مَن حُبُّـه في سُویدایَ "
این، شکسته بسته ای است از بنده جانی عبدالصمد همدانی که به خواهش برادری از برادران روحانی تسوید یافته:

ای دل به هوای دوست جان را در باز

جان را چه محل هر دو جهان را در باز

بســیار نگویم که فــــلان را در باز

با هر چه تو را خوش است آن را در باز

مخدوم کمترین خواهش پاره ای نصایح نموده بودند.

"یابنَ مریمَ عِظ نـَفسَکَ أوّلاً فإن إتـَّعَظتَ فـَعِظ النـَّاسَ وَإلاّ فاستـَحي مِنـِّي"

آن را که دل از عشق پر آتش باشد

هر قصـــه که گوید همه دلکش باشد

تــو قصه عاشقان همی کم شــنوی

بشنو بشنو که قصه شان خوش باشد

لیکن چون آن عزیز امر فرمودند به مقتضای "المأمور معذور" پاره ای الفاظ عاری از معنی در لافظ و صورت خالی از دل و جان در قالب بیان در می آورد:
"من کجا و این تمنّا از کجا"

ای عزیز!

مگو که می شنوم هر چه گفته سعدی

چه شد که می شنوی چون سخن نمی شنوی

چه، محرومی این دولت را هر دو جهان جبر نمی کند و به حقیقت تا این کس از جان خود سیر نشود و از سرِ جان برنخیزد و به کرم روی هر بند که دارد و در پیش آید بر هم نشکند، مرد این راه نباشد.

سیر آمده ز خویشتن می باید

برخاسته ز جان و تن می باید

در هر قدمی هزار بند افزون است

زین کرم روی بند شکن می باید

ای عزیز!

ما را جز از این زبان زبان دیگر است

جز دوزخ و فردوس نشان دیگر است

ما را به جز از خرد تمیز دگر است

این مصر خراب را عزیز دگر است

و «رضوَانٌ مِنَ اللهِ أکبرُ ذلکَ هُوَ الفـَوزُ العَظیمُ » غافل از اختصاص مباش.


ای بنده من، من تو را برای معرفت و شناسایی خود آفریده ام، اگر از من باز مانی و جمله موجودات تو را باشد، جبر این حرمان نکند.

گر با همه ای چو بی منی بی همه ای

ور بی همه ای چو با منی با همه ای

"یا دَاودُ، مَن أحَبَّ حَبیباً صَدَّقَ قـَولـَهُ وَ مَن رَضِیَ بـِحَبیبٍ رَضِيَ فِعلـَه وَ مَن وَثِق بـِحَبیبٍ إعتـَمَدَ عَلیهِ وَ مَن إشتاقَ إلـَی حَبیبٍ جَدَّ فِي السّیر إلیهِ"

گرم شو افسردگی آخر به کی؟

زنده شو این مردگی آخر به کی؟

"یا داودُ، ذِکري لِلذاکِرینَ وَ جَنـَّتي لِلمُطیعِینَ وَ حُبّي لِلمُشتاقینَ وَ أنا خَاصَّة لِلمُحِبـِّینَ"

تو را من دوست آن که جز منت دوست

تو را من یار آن که جز منت یار


"یا داودُ! بـِي فـَافرَح وَ بـِذِکـري فـَتـَلـَذّذ وَ بـِمُنـَاجَاتِي فـَتـَنـَعَّم"

چیست از او بهتر بگو ای هیچ کس

تا بدو خوشنود باشی یک نفس


ای عزیز، هر گاه این مراتب از برای انسان است و این خطابات متوجه آدمیان است، پس چرا افسرده ای و خود را به صاحب دلی نمی رسانی؟

این چه نادانی است یکدم با خود آی

سود می خواهی در این سودا در آی

زنده شو این مُردگی از خود ببر

گرم شو افسردگیِ خود ببر

آتشی از عشق جانان بر فروز

خرمن تقلید را یکسر بسوز

و سایر مقامات غیر از محبت حضرت واهبُ العَطیّات هر چند عزیز است اهل آنها، لیکن "لم تخلُ القلوبُ عَن الایمان بهَا و أمَّا أهلُ مَحَبَةِ اللهِ فـَقـَد عَزَّ الإیمانُ بـِها" زیرا که جمعی منکر مقام محبت الله شده اند، ایشان معذورند، زیرا که "مَن لـَم یَذق لم یَدر" بود.

با بی خبر مگویید اسرار عشق و مستی

بگذار تا بمیرد در کفر خود پرستی

"أوحَی اللهُ تـَعالی إلی بَعض الأنبیاءِ: إن أحبَبتَ أن تـَلقاني غَداً في حَظیرةِ القـُدس فکن في الدنیا غـَریباً وَحیداً مَحزوناً مُستـَوحِشاً کالطـَّیر الوَحداني الذي یَطیرُ في الأرض المقفّرةِ و یَأکلُ مِن رَأس الأ شجار المُثمِرةِ وَ یَشربُ مِن مَاءِ العُیونِ فَإذا کانَ اللیلُ یَأوي إلی وَکرِهِ وَ لَم یأو مَعَ الطُّیورِ، إستأنسَ بـِربّهِ وَ استَوحَشَ مِنَ الطـُّیور"

داری سر یوسف، ببُر از هرچه عزیز است

کاین تحفه پس از دست بریدن نتوان یافت

خون ریز بود همیشه در کشور ما

خونابه بـــود مـدام در ساغــر مــا

داری سر ما و گرنه دور از بر ما

ما دوست کـُشیم برنداری سر ما

درعالم عشق کز جهان دگر است

ارض دگر است و آسمان دگر است

هر قافله را راه بدین بادیه نیست

این بادیه راه کاروان دگر است

"قالَ هرمسُ الحَکیمُ: الحِکمَةُ وَ حُبّ الدُّنیا لا یَجتَمِعَانِ وَ الحِکمَةُ لاتَنبُتُ في القُلوبِ حَتَّی یَفرُغَ مِن الدُّنیا"

ای عزیز، هر گاه دلی که محبت دنیا در او باشد، نور حکمت در او نتابد، نور محبت الاهی و معرفت حضرت باری چگونه در او جا می گیرد؟

تا دل از زنگ تعلق نشود صافی حال

از پس پرده غیبش ننمایند جمال

"و فی أخبار داود: مَا لِأولِیائي الهَمُّ بـِالدُّنیا، إنّ الهَمَّ یُذهِبُ حَلاوَةَ مُناجَاتي مِن قـُلوبـِهِم، یا داودُ! إنّ مَحَبَّتی مِن أولِیائي أن یکونوا رُوحانیّینَ لا یَتَنَعّمُونَ"

هر چه از تو آید خوش بود

خواهی بلی خواهی نعم

آرام جانم یاد توست

من فارغ از شادی و غم

"و فی مُسَکّن الفؤاد للشَّهیدِ الثَّاني أوحَی اللهُ [تعالی] إلَی بَعض الصِّدِّیقینَ: أنّ لي عِباداً مِن عِبادِي یُحِبّوني وَ أحِبّهُم وَ یَشتَاقونَ إليّ وَ أشتاقُ إلیهم وَ یَذکُرونَني وَ أذکُرُهُم فَإن أخذتَ طریقَتَهُم أحبَبتُکَ وَ إن عَدلتَ عَنهُم مَقَتُّکَ، فقالَ: یا ربِّ مَا عَلاماتُهُم؟ قال: یُراعُونَ الظـّلالَ بالنَّهار کَمَا یُراعِي الشّقیقُ

غَنَمَهُ و یَحنّونَ إلَی غُروبِ الشّمسِ کَما یحِنّ الطّیرُ إلی أوکَارهَا فإذا جَنّهُم اللَّیلُ وَ اختَلَطَ الظّلامُ وَ فُّرشَت الفَرشُ وَ نُصِبَتِ الأسرَةُ وَ خَلَی کُلُّ حَبیبٍ إلی حَبیبهِ نصَبُوا إلَی أقدَامِهِم وَ فَرَشُوا وُجُوهَهُم وَ نَاجُوا بکَلامي وَ تُمَلِّقُوني بأنعامي فَبَینَ صَریخٍ وَ بَاکٍ وَ مُتَأوّهٍ وَ شَاکٍ وَ بَینَ قَائمٍ وَ قَاعِدٍ وَ بَینَ رَاکِعٍ وَ ساجد".


این چه زخم است که جز ناله ندارد مرهم

این چه درد است که جز ناله ندارد درمان


چه کند عاشق بیچاره به غیر از گریه و زاری که درمان درد او باشد؟

تتمه حدیث شریف: بعینی مَا يتَحَمّلوُن اللهَ مِن أجلِي وَ بسَمعي وَ مَا یَسألونَ مِن حُبّي أوّلَ مَا أعطَیتُهُم ثَلاثاً: أقذَفُ مِن نُوري في قُلوبِهم فَیُخبَرونَ عَنّی کما أخبرُ عَنهُم، وَ الثّاني لَو کَانَت السَّمَواتُ وَ الأرضُ وَ مَا فِیها في مَوَازینِهم لاستَقلَلتُهَا، وَ الثّالثُ أقبلُ بوَجهي إلیهم فَتَری مَن أقبلتُ بوَجهي عَلیهِ یَعلمُ أحدٌ مَا أریدُ أن أعطِیَهُ.


گر تو را از غیب چشمی باز شد

با تو ذرات جهان همراز شد

نطق باد و نطق آب و نطق گل

هست محسوس حواس اهل دل

پس ای عزیز!

إن کُنتَ أن تَفوزَ بـوَصلِنا

فَاترُک مَحَبّةَ غَیرنَا تَحظِي بنَا

وَ دَع الدّلالَ وَ کُن مُتَذَلّلاً

وَ افرُش خُدودِکَ في ثَرَی أعتَابنَا

هَذَا وَ مَا کُشِفَ الغِطاءُ فَکَیفَ لَو

نَظَرُوا إلَینا عِندَ کَشفِ حِجَابنَا

فالرُّوحُ أوّلُ نَقدَةٍ تأتي بها فِيّ

وَ جَعَلنا إن کنت مِن خِطَابنَا

با عمر دوباره عیش ها خواهی کرد

گر بیشتر از عمر توانی مردن

ای برادر!

عاشقی را درد باید درد گیر

بر سر کوی محبت مرد باید مرد گیر

چند از این فکر فسرده چند از این فکر دراز

نعره های آتشین و چهره های زرد گیر

و فی جامع الورام: "رَأی خَلیلُ الرَّحمَن رَجُلاً مُتَعَبِّداً في الهَواءِ فقالَ: بمَ نـِلتَ هَذِهِ المَنزلَةَ؟ قَالَ: یا خَلیلَ الرَّحمَن لَما شَغَلَني الغَیرُ عَن مَحبُوبي فَطَمتُ نَفسي عَنِ الدُّنیََا فَلَم أشرَع قَولاً وَ لا فِعلاً فِیمَا لا یَعنِیني وَ عَمِلتُ بمَا أَمَرَني وَ انتَهَیتُ عَمّا نَهاني فَهُوَ إن سَألتُ أعطَاني وَ إن دَعَوتُهُ أجَابَني وَ إن أقَمتُ عَلیهِ أجَابَني فَسَألتُ أن یُسکِنَني في هَذا الهَواءِ لأتَجَرَّدَ عَن الغَیر فَأسکَنَني في الهَواءِ وَ أسکَنَ هَوَاهُ في سَوادِ قَلبي".

ای عزیز! این حرفی از آن حدیث سابق که وعده فرموده بودند که به دوستان خود عطا فرمایند.

گرتو این انیان زِ نان خالی کنی

پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز دار

بعد از آنش با ملک انباز دار

چون گرسنه می شوی سگ می شوی

زشتِ ناهموار و بد رگ می شوی

چون شدی تو سیر مرداری شدی

بی خبر از پا چه دیواری شدی

پس دمی مردار و دیگر دم سگی

چون کنی در راه شیران خوش تکی


و في القُدسِیّة: "یا عِیسَی، هَب لي مِن عَینَیکَ الدُّموعَ وَ مِن قَلبِکَ الخُشُوعَ وَ قُم عَلی قُبور الأمواتِ فَنادِهِم بالصّوتِ الرّفِیع فَلَعَلَّکَ تَأخُذُ مَوعِظَةً مِنهُم وَ تَقولُ: إنّی لاحِقٌ في اللاحِقینَ.

یَا عیسی! إستَغِث بي في حَالاتِ الشِّدَّةِ فَانّي أغِیثُ المَکروبینَ وَ أجِیبُ المُضطَرِّینَ".

وَ في القُدسِیَّةِ: "یَا مُوسَی، کُن إذا دَعَوتَني خَائفاً مُشفِقاً وَجِلاً وَ اعفِر وَجهَکَ في التُّرابِ وَ اسجُد لي بمَکَارِمِ بَدَنِکَ وَ ارتَقِب بَینَ یَدَیّ في القِیَامِ وَ نَاجِني حَیثُ تُنَاجي بِخَشیَةٍ مِن قَلبٍ وَجِلٍ".

و في القُدسِیَّةِ: "أیّمَا عَبدٍ إطّلَعتُ عَلَی قَلبِهِ فَرَأیتُ الغَالِبَ عَلیهِ التّمَسُّکَ بِذِکرِي تَوَلَّیتُ سِیَاسَتَهُ وَ کُنتُ جَلیسَهُ وَ مُحَادِثه

میان آب حیاتی و آب می جویی

فراز گنجی و از فاقه در تک و پویی

تو کوی دوست همی جویی و نمی دانی

که گر نظر به حقیقت کنی، تو آن کویی

از اینجا است که بعضی از اهل معرفت سؤال نمودند از حقیقت معرفت، قالَ: الحَیاةُ بذِکر اللهِ تَعالَی وَ سُئلَ عَن حَقیقَةِ الجَهلِ قَالَ: الغَفلَةُ عَن ذِکرِ اللهِ".

با دوست، ما نشسته که ای دوست دوست کو؟

کو کو همی زنیم ز مستی به کوی دوست

عَن مَولانا البَاقر: "سَألَ مُوسَی رَبّهُ فَقَالَ: یَا رَبِّ، أ قَریبٌ مِنّی فَأناجِیکَ أم بَعیدٌ فَأنادِیکَ؟ فَأوحَی اللهُ عَزّ وَ جَلّ إلیهِ: یَا مُوسَی، أنا جَلیسُ مَن ذَکرَني، فَقَالَ مُوسَی: إنّی أکونُ في حالِ اُجَلِّلُک أن اَذکُرَکَ فیهَا، قَالَ: یَا مُوسَی، اُذکُرني عَلَی کُلِّ حَال".

یار نزدیک تر از من به من است

وین عجب تر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که دوست

در کنار من و من مهجورم


ای عزیزم! "مَن أحَبّ شَیئاً أکثَرَ ذِکرَهُ وَ کَثرَةُ الذّکرِ یُورثُ مَحَبّتَهُ تَعَالَی لِأنّهُ لا یُدرَکُ بالحَواسِّ الظّاهِر وَ البَاطِن فَیَصعُبُ الألفَةُ بَینَهُ تَعَالَی وَ بَینَ عَبدِهِ في الإبتِداءِ فَلابُدّ مِنَ التّحَمُّلِ بمَحلَبِ الألفَةِ وَ الإستیناسِ مَعَ اللهِ وَ ذَا بدَوامِ ذِکرِهِ"

وَ لِذَا قَالَ عَزّ وَ جَلّ: "وَ اذکُرُوا اللهَ کَثیراً وَ قَالَ الله تَعالَی کَذِکرکُم آباءَکُم أو أشدَّ ذِکراً تَعلِیماً لِلطّریقِ إلَیهِ وَ رَأفةً عَلی عِبَادِهِ فَاذَا دَوامٌ عَلی الذِّکر سَرَی إلی باطِنِهِ وَ یَصِلُ إلی قَلبِهِ فَجأةً وَ یَستَلِذّ بِهِ ثُمَّ یَنفَتِحُ عَلیهِ أبوابُ الرّحمَةِ بِحَسَبِ استِعدَادِهِ".

هنیئاً لِمَن أمسَی وَ أنتَ حَبیبُهُ

وَ لَو أنَّ نیرانَ العِزامِ تُذیبُهُ

وَ قَرّت عُیونٌ شَاهَدَت مِنکَ نَظرَةً

وَ وَیلٌ لِمَن قَلّ مِنک نَصیبُهُ

وَ طوُبَی لِقَلبٍ أنتَ سَاکنُ سِرّهِ

وَ لَو بَان عَنهُ إلفُهُ وَ حَبیبُهُ

وَ  دَاهاً لِمَطرُودٍ عَن البَابِ مُبعَدِ

لَقَد ذَاقَ في هَذَا الوُجُودِ حَبیبُهُ

فَیَا غَایَةَ الآمَالِ مَن أنتَ أنسُهُ

فَکُلُّ بَلاءٍ مُبرَمٍ یَستَطیبُهُ

وَ حَقّکَ مَن لا ذَاقَ وَصلِکَ مَیّتٌ

یَحُقُّ عَلَیهِ نَدبُهُ وَ نَحِیبُهُ


از اینجاست که در فقرات مناجات ائمه هادیه وارد شده است که فرموده اند: "إلهِی مَاذَا فَقَدَ مَن وَجَدَکَ وَ مَاذَا وَجَدَ مَن فَقَدَکَ"

پس ای عزیز،!

خوشا دردی که درمانش تو باشی

خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند

خوشا جانی که جانانش تو باشی

عراقی طالب درد است دائم

در آن خانه که مهمانش تو باشی

مشو پنهان از آن عاشق که دائم

همه پیدا و پنهانش تو باشی

عراقی طالب درد است دائم

به سوی آنکه درمانش تو باشی


وَ في دُعَاءِ العَرَفَةِ لِسَیِّدِ الشُّهَداءِ عَلیهِ ألفُ تَحیةٍ وَ الثّنَاءُ: "وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيبا"

پس ای عزیز،!

هر که جان در راه جانانی نباخت

یا ز دل دور است یا جانیش نیست

عمر کان بی روی جانان بگذرد

از حساب عمر جانم نشمرد

"فَطُوبَی لِمَن کَانَ لَهُ في عُمرِهِ نَفسُ المَحَبَّةِ".

وَ في الوَحی القَدِیم قَالَ اللهُ تَعالَی: "یا دَاودُ، لَو یَعلَمَ المُدَبِّرُونَ عَنّی کَیفَ انْتِظَاري وَ شَوقي وَ رِفْقِي إلَی تَرکِ مَعاصِیهِم لَمَاتُوا شََوقاً وَ تَقَطّعَتْ أوصَالُهُم مِن مَحَبَتي. یَا داودُ! هَذِه إرادَتي في المُدَبِّرینَ فَکَیفَ إرادَتي في المُقْبـِلینَ".

ای خدا ای فضل تو بی منتها

واقفی بر حال مسکین و گدا

کار ما عصیان و کار تو عطا

کار تو منعوت و کار ما خطا

کار ما از جهل خیزد ای خدا

کار تو از رحمت بی منتها

ای همیشه حاجت ما را پناه

بار دیگر ما غلط کردیم راه

و في الوَحیِ القَدیم: "یَابْنَ آدَمَ أنَا - وَ حَقّي - لَکَ مُحِبّ فَبحَقّي عَلَیکَ کُنْ لي مُحِبّاً".

"يَا دَاوُدُ أَبْلِغْ أَهْلَ أَرْضِي أَنِّي حَبِيبُ مَنْ أَحَبَّنِي وَ جَلِيسُ مَنْ جَالَسَنِي وَ مُونِسٌ لِمَنْ أَنِسَ بِذِكْرِي وَ صَاحِبٌ لِمَنْ صَاحَبَنِي وَ مُخْتَارٌ لِمَنِ اخْتَارَنِي وَ مُطِيعٌ لِمَنْ أَطَاعَنِي مَا أَحَبَّنِي أَحَدٌ أَعْلَمُ ذَلِكَ يَقِيناً مِنْ قَلْبِهِ إِلَّا قَبِلْتُهُ لِنَفْسِي وَ أَحْبَبْتُهُ حُبّاً لَا يَتَقَدَّمُهُ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِي.

مَنْ طَلَبَنِي بِالْحَقِّ وَجَدَنِي وَ مَنْ طَلَبَ غَيْرِي لَمْ يَجِدْنِي فَارْفُضُوا يَا أَهْلَ الْأَرْضِ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ غُرُورِهَا وَ هَلُمُّوا إِلَى كَرَامَتِي وَ مُصَاحَبَتِي وَ مُجَالَسَتِي وَ مُؤَانَسَتِي وَ آنِسُونِي أُؤَانِسْكُمْ وَ أُسَارِعْ إِلَى مَحَبَّتِكُم‏"

پس ای عزیز!

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده درس مقصود از کارگاه هستی

و هر سَری که از سرّ سودای "فأحبَبتُ" خالی است، آن سر، سر نیست!

آن سری کو بر هوای دوست نیست

زو مجو مغزی که او جز پوست نیست

و هر دلی که کمال او به آب "وَ سَقَاهُم رَبُّهُم شَراباً" عجین نباشد، آن افسرده و بی جان است.

دل که جویایش نباشد گو بگو

مرده بی جان بود جانش مگو

ای عزیز، اگر لاشه حیوانی در میان نمک زاری فتد، به مرور ایام و گذر اعوام آن لاشه به کلی به نمک مستحیل می گردد و به مجاورت نمک حکم نجاست از وی به کلی برود.

سگی کاندر نمکزار اوفتد گم گردد اندر وی

من این دریای پرشور از نمک کمتر نمی بینم

پس ای عزیز،

سوار عشق شو از ره میندیش

که اسب عشق بس رهوار باشد


خصائص محبت

اما ای عزیز، بدان که محبت را خصائص بسیار است.

1- مخالفت نکردن
"وَ مِن خَصائصِهِ أن لا یَعصِیَ المُحِبُّ المَحبُوبَ" زیرا که ادعای دوستی با مخالفت محبوب نمی سازد.

لَکَ ألفُ مَعبودِ مُطاعٍ أمرُهُ

إلاّ لَهُ وََ تَدَّعِي التَّوحِیدَ!

أرَأیتَ مَن اتّخَذَ إلَهَهُ هَواهُ وَ عَن مَولانا الصّادِقِ: "مَا أحَبّ اللهَ عَزّ وَ جَلّ مَن عَصَاهُ" ثـُمَّ تَمَثّلَ فَقَالَ:

َتعْصِي الْإِلَهَ وَ أَنْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ

هَذَا مُحَالٌ فِي الْفِعَالِ بَدِيعُ

لَوْ كَانَ حُبُّكَ صَادِقاً لَأَطَعْتَهُ

إِنَّ الْمُحِبَّ لِمَنْ يُحِبُّ مُطِيع

‏پس عَلَم سلطان عشق در شهر دل درآید جملگی اوباش و رنود صفات ذمیمه نفسانی را از چون رندی و ناپاکی توبه دهد و صفت بندگی در گردن ایشان نهد.

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا


چه در این صورت دل نقش پذیر کلمه دیگر شود و به جوهر دیگرمتجوهر گردد و اینجا هیچ اندیشه غیر حق نماند، چه همه سوخته شود.

زین پیش دلی بـُد و هزار اندیشه

اکنون همه لا اله الا الله است


2- رضا
"وَ مِن خَصَائصِِ المَحَبَّةِ الرِّضَا" زیرا که اهل معرفت گفته اند: "الرِّضَا ثَمَرَةُ المَحَبَّةِ وَ جَنّةُ الدُّنیَا فَهُوَ أعْلَی المَقَامَاتِ وَ أسْنَاهَا، فُصُولُهَا یَسْتَلْزمُ حُصُولُها.

از رضا خود نیست برتر منزلی

کوی این می دان نبازد هر دلی


ای عزیز، بدان که سالک وقتی به مقام رضا رسیده است که "سَرّتْهُ الْمُصِیبَةُ کَمَا سَرّتْهُ النِّعْمَةُ". رضا آن است که استقبال احکام الاهی به فرح و شادمانی نمایی، میان مرغوب و مکروه فرق ننهی.

به که آورم به جز از تو رو

تو مرادی و تویی آرزو

همه خوش نما همگی نکو

چه بخواهیم چه برانیم


وَ في مِصبَاح الشّریعَةِ :"صِفَةُ الرِّضَا أَنْ يَرْضَى الْمَحْبُوبَ وَ الْمَكْرُوهَ وَ الرِّضَا شُعَاعُ نُورِ الْمَعْرِفَةِ وَ الرَّاضِي فَانٍ عَنْ جَمِيعِ اخْتِيَارِهِ وَ الرَّاضِي حَقِيقَةً هُوَ الْمَرْضِيُّ عَنْهُ وَ الرِّضَا اسْمٌ يَجْتَمِعُ فِيهِ مَعَانِي الْعُبُودِيَّةِ وَ تَفْسِيرُ الرِّضَا سُرُورُ الْقَلْب".

ناخوشِ او خوش بود بر جان من

من فدای یار دل رنجان من

عاشقم بر رنج خویش و درد خویش

بهر خشنودی شاه فرد خویش

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ

این عجب من عاشق این هر دو ضد

این بدی که تو کنی در خشم و جنگ

با تو بهتر از سماع بانگ و چنگ

ای جفای تو ز دولت خوب تر

و انتقام تو ز جان محبوب تر

عاشقی زین هر دو حالت برتر است

بی بهار و بی خزان سبز و تر است

وَ عَنِ البَاقِر: "وَ العَجَبُ مِمّن یَدّعي العُبُودِیَّةَ کَیفَ یُنَازعُهُ في مَقدُوراتِهِ حَاشَا الرّاضِینَ العَارفینَ عَن ذَلِکَ".

رنج کی ماند دمی کو ذوالمنن

گویدت چونی تو ای رنجور من

قهر او را ضد لطفش کم نگر

اتحاد هر دو بین اندر اثر

لطفهای مضمر اندر قهر او

جان سپردن جان فزاید بهر او

نیم جان بستاند و صد جان دهد

آنچه در فهمت نیاید آن دهد

اصل صد یوسف جمال ذوالجلال

ای کم از زن شو خدای آن جمال

گر ببینی یک نفس حُسن ودود

اندر آتش افکنی جان وجود

شاگردی از استاد خود پرسید که آیا بنده می داند که حضرت حق تعالی از وی راضی است یا نمی داند؟ استاد گفت: چگونه می داند؟! چه رضای حق امر غیب است. شاگرد گفت: بلی بنده رضای حق در حق خود می داند. استاد گفت: از کجا این را می گویی؟ شاگرد گفت: هرگاه بنده خود را از حق راضی بیابد باید بداند که حق از او راضی است. استاد تحسین نمود.

وَ فِي الحَدیثِ القُدسِي: "یا مُوسَی، قُل لِبَني إسرَائیلَ یَرضُونَ عَنّي حَتّی أرضَی عَنهُم

بی رضای خود رضا جویی خطاست

چون تو راضی گشتی او را هم رضاست

زهر ناکامی بخور هم بی گله

هر گدایی را کجا این حوصله

اختیار خود برون بر از نخست

پس میان اندر رضایش بند چیست

چون تو رو از غیر حق برتافتی

نقد اسرار توکل یافتی

این بنا را هر که می خواهد ثبات

مرده باید بود او را در حیات


اما ای عزیز، گفتا:

هر دیده دل به عشق ما بینا نیست

سودای وصال ما تو را تنها نیست

هر جان صدف گوهر عشق ما نیست

لیکن قد این قبا به هر بالا نیست

و في مُسَکِّن الفُؤاد: "وَ فِي مُنَاجَاةِ مُوسَى أَيْ رَبِّ أَيُّ خَلْقِكَ أَحَبُّ إِلَيْكَ قَالَ مَنْ إِذَا أَخَذْتُ المَحبُوبَ منهُ صَالَحَني".

کیمیای عشق او از خون دلها ساختند

عاشقانش در طلب زین روی جانها باختند

غیرت سلطان عشقش چون ز سر معلوم شد

حجره دل خاص با سودای او پرداختند

در گذشتند از دو کون و از مکان مرغان او

در هوای بی نیازی آشیان ها ساختند

عَن بِشر الحَافي أنّه قال: "قَصَدتُ عَبّادَانَ فإذا أنا برَجُلٍ أعمَی مَجذوم قَد صُرعَ وَ النّملُ یَأکُلُ لَحمَهُ فَرَفَعتُ رَأسَهُ فَوَضَعتُ في حِجري فَلَمّا أفَاقَ قَالَ: مَن هَذا الفُضُولي الذي یَدخُلُ بَیني وَ بَینَ رَبّي لَو قَطَعَني اِرباً اِرباً مَا ازدَدتُ إلا حُبّاً".

خواهم که مرا با غم او خو باشد

گر دست دهد غمش چه نیکو باشد

هان ای دل غم کش غم او در بر گیر

تا در نگری خود غم او او باشد


3- یاد همیشگی


"وَ مِن خَصائصِ المَحَبَّةِ أنّ الذِّکرَ لا یَکُونُ الاّ عَن نِسیانٍ وَ الرؤیَةُ لا یَکُونُ إلاّ عَن عَیانٍ فَلا یَکونُ في نَفسِهِ مَوضِعٌ إلاّ وَ هُوَ مَعمُورٌ بـهِ مُتَهَالِکٌ عَلَیهِ وَ لا مِن قَلبِهِ مَکانٌ الاّ وَ هُوَ مُوسی بِذِکرِهِ مُطَرَّدٌ بِاسمِهِ" همچنان که شیخ بهاء الدین در کشکول آورده است که چون زلیخا را قصد کردند، هر قطره خونی که از او به زمین ریخته می شد، یوسف می بست.

لا لأنّی أنسک أکثر ذکراک

لکن بذاک یجری لسانی

أنت فی القلب و الجوانح و النفس

و أنت الهواء و الأمانی

کل جزء منّی یراک من الوجد

بعین غنیة عن عیان

فاذا غبت عن عینای أبصرتک

متی بعین کل مکان


وَ في دُعَاء عَرَفَة المَنسُوبَةِ إلَی سَیِّدِ الشُّهَداءِ عَلَی آبَائهِ وَ عَلیهِ آلافُ تحيةٍ وَ ثناءٍ: "مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاكَ وَ لَا تَزَالُ عَلَيْهَا رَقِيباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيباً تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ فَمَا جَهِلَكَ شَيْ‏ءٌ وَ قَالَ تَعَرَّفْتَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَرَأَيْتُكَ ظَاهِراً فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَأَنْتَ الظَّاهِرُ لِكُلِّ شَيْ‏ء"

وَ عَن إمَام المُوَحِّدینَ أمیرِ المُؤمِنینَ أنّه قَالَ: "لَا تَذْكُرِ اللَّهَ سُبْحَانَهُ سَاهِياً وَ لَا تَنْسَهُ لَاهِياً وَ اذْكُرْهُ ذِكْرا كَامِلًا يُوَافِقُ فِيهِ قَلْبُكَ لِسَانَكَ وَ يُطَابِقُ إِضْمَارُكَ إِعْلَانَكَ وَ لَنْ تَذْكُرَهُ حَقِيقَةَ الذِّكْرِ حَتَّى تَنْسَى نَفْسَكَ فِي ذِكْرِكَ وَ تَفْقُدَهَا فِي أَمْرِك"

وَ هَذَا مُطَابقٌ لِمَا في کِتَابَیِ التَّوحیدِ وَ مَعَانِی الأخبَار: "مَنْ قَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُخْلِصاً دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ إِخْلَاصُهُ أَنْ یَحْجُبَهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ تعالی".

4- شهود همیشگی محبوب
وَ مِن خَصائِص المَحَبَّةِ أن لایَنظُرَ إلاّ إلَیهِ.

یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشید

شاید که نگاهی کند آگاه نباشید

وَ عَن قُدوَةِ المُحِبِّینَ وَ إمَام المُتَّقینَ: "مَا رَأیتُ شَیئاً إلاّ وَ رَأیتُ اللهَ قَبلَهُ وَ بَعدَهُ وَ مَعَهُ".

به دریا بنگرم دریا تو بینم

چو صحرا بنگرم صحرا تو بینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از قد رعنای تو بینم


في دُعَاءِ العَرَفَةِ: "مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ المُوصِلُ إِلَيْك"

5- سایش همیشگی بر درگاه محبوب

وَ مِن خَصائِص المَحَبّةِ الإنَاخَةُ بِبَابِ المَحبُوبِ في کَمَالِ الذِّلَّةِ وَ التّوَاضُع، وَ في القُدسِیَّةِ: "یَابنَ عِمرَانَ! أتَعلَمُ إنّی لِمَ أختَرتُکَ لِکَلامِي لِانّکَ تَضَعُ أشرَفَ أعضَائِکَ عَلَی التُّرَابِ".

مدیر
Date published: 12:00
10 / 10ScaleMaximum stars

استفاده بسیار از احادیث قدسی و متون عربی از ویژگیهای دیگر "محبت نامه ملا عبدالصمد همدانی" است که خوانندگان را در فهم برخی معارف با مشکل روبه رو می سازد. لذا دارالإرشاد در صدد ترجمه متون عربی این رساله برآمده و در به روز رسانی های آتی، ترجمه فارسی متن نیز در اختیار علاقمندان قرار می گیرد.

 

این رساله ذیقیمت تاکنون به زیور طبع آراسته نشده و تنها 3 نسخه خطی از آن در کتابخانه های مرکزی دانشگاه تهران، آستان قدس رضوی و مدرسه آية الله گلپایگانی نگهداری می شود. لازم به توضیح است که اصل این نوشته، برگرفته از فصلنامه پژوهشی میثاق امین شماره 89 می باشد.

"رسالة في العشق الإلهي"
بسم الله الرحمن الرحیم
" الحَمدُ لِمَن هَواهُ في هوایَ و الصلوةُ علی أفضل مَن حُبُّـه في سُویدایَ "
این، شکسته بسته ای است از بنده جانی عبدالصمد همدانی که به خواهش برادری از برادران روحانی تسوید یافته:

ای دل به هوای دوست جان را در باز

جان را چه محل هر دو جهان را در باز

بســیار نگویم که فــــلان را در باز

با هر چه تو را خوش است آن را در باز

مخدوم کمترین خواهش پاره ای نصایح نموده بودند.

"یابنَ مریمَ عِظ نـَفسَکَ أوّلاً فإن إتـَّعَظتَ فـَعِظ النـَّاسَ وَإلاّ فاستـَحي مِنـِّي"

آن را که دل از عشق پر آتش باشد

هر قصـــه که گوید همه دلکش باشد

تــو قصه عاشقان همی کم شــنوی

بشنو بشنو که قصه شان خوش باشد

لیکن چون آن عزیز امر فرمودند به مقتضای "المأمور معذور" پاره ای الفاظ عاری از معنی در لافظ و صورت خالی از دل و جان در قالب بیان در می آورد:
"من کجا و این تمنّا از کجا"

ای عزیز!

مگو که می شنوم هر چه گفته سعدی

چه شد که می شنوی چون سخن نمی شنوی

چه، محرومی این دولت را هر دو جهان جبر نمی کند و به حقیقت تا این کس از جان خود سیر نشود و از سرِ جان برنخیزد و به کرم روی هر بند که دارد و در پیش آید بر هم نشکند، مرد این راه نباشد.

سیر آمده ز خویشتن می باید

برخاسته ز جان و تن می باید

در هر قدمی هزار بند افزون است

زین کرم روی بند شکن می باید

ای عزیز!

ما را جز از این زبان زبان دیگر است

جز دوزخ و فردوس نشان دیگر است

ما را به جز از خرد تمیز دگر است

این مصر خراب را عزیز دگر است

و «رضوَانٌ مِنَ اللهِ أکبرُ ذلکَ هُوَ الفـَوزُ العَظیمُ » غافل از اختصاص مباش.


ای بنده من، من تو را برای معرفت و شناسایی خود آفریده ام، اگر از من باز مانی و جمله موجودات تو را باشد، جبر این حرمان نکند.

گر با همه ای چو بی منی بی همه ای

ور بی همه ای چو با منی با همه ای

"یا دَاودُ، مَن أحَبَّ حَبیباً صَدَّقَ قـَولـَهُ وَ مَن رَضِیَ بـِحَبیبٍ رَضِيَ فِعلـَه وَ مَن وَثِق بـِحَبیبٍ إعتـَمَدَ عَلیهِ وَ مَن إشتاقَ إلـَی حَبیبٍ جَدَّ فِي السّیر إلیهِ"

گرم شو افسردگی آخر به کی؟

زنده شو این مردگی آخر به کی؟

"یا داودُ، ذِکري لِلذاکِرینَ وَ جَنـَّتي لِلمُطیعِینَ وَ حُبّي لِلمُشتاقینَ وَ أنا خَاصَّة لِلمُحِبـِّینَ"

تو را من دوست آن که جز منت دوست

تو را من یار آن که جز منت یار


"یا داودُ! بـِي فـَافرَح وَ بـِذِکـري فـَتـَلـَذّذ وَ بـِمُنـَاجَاتِي فـَتـَنـَعَّم"

چیست از او بهتر بگو ای هیچ کس

تا بدو خوشنود باشی یک نفس


ای عزیز، هر گاه این مراتب از برای انسان است و این خطابات متوجه آدمیان است، پس چرا افسرده ای و خود را به صاحب دلی نمی رسانی؟

این چه نادانی است یکدم با خود آی

سود می خواهی در این سودا در آی

زنده شو این مُردگی از خود ببر

گرم شو افسردگیِ خود ببر

آتشی از عشق جانان بر فروز

خرمن تقلید را یکسر بسوز

و سایر مقامات غیر از محبت حضرت واهبُ العَطیّات هر چند عزیز است اهل آنها، لیکن "لم تخلُ القلوبُ عَن الایمان بهَا و أمَّا أهلُ مَحَبَةِ اللهِ فـَقـَد عَزَّ الإیمانُ بـِها" زیرا که جمعی منکر مقام محبت الله شده اند، ایشان معذورند، زیرا که "مَن لـَم یَذق لم یَدر" بود.

با بی خبر مگویید اسرار عشق و مستی

بگذار تا بمیرد در کفر خود پرستی

"أوحَی اللهُ تـَعالی إلی بَعض الأنبیاءِ: إن أحبَبتَ أن تـَلقاني غَداً في حَظیرةِ القـُدس فکن في الدنیا غـَریباً وَحیداً مَحزوناً مُستـَوحِشاً کالطـَّیر الوَحداني الذي یَطیرُ في الأرض المقفّرةِ و یَأکلُ مِن رَأس الأ شجار المُثمِرةِ وَ یَشربُ مِن مَاءِ العُیونِ فَإذا کانَ اللیلُ یَأوي إلی وَکرِهِ وَ لَم یأو مَعَ الطُّیورِ، إستأنسَ بـِربّهِ وَ استَوحَشَ مِنَ الطـُّیور"

داری سر یوسف، ببُر از هرچه عزیز است

کاین تحفه پس از دست بریدن نتوان یافت

خون ریز بود همیشه در کشور ما

خونابه بـــود مـدام در ساغــر مــا

داری سر ما و گرنه دور از بر ما

ما دوست کـُشیم برنداری سر ما

درعالم عشق کز جهان دگر است

ارض دگر است و آسمان دگر است

هر قافله را راه بدین بادیه نیست

این بادیه راه کاروان دگر است

"قالَ هرمسُ الحَکیمُ: الحِکمَةُ وَ حُبّ الدُّنیا لا یَجتَمِعَانِ وَ الحِکمَةُ لاتَنبُتُ في القُلوبِ حَتَّی یَفرُغَ مِن الدُّنیا"

ای عزیز، هر گاه دلی که محبت دنیا در او باشد، نور حکمت در او نتابد، نور محبت الاهی و معرفت حضرت باری چگونه در او جا می گیرد؟

تا دل از زنگ تعلق نشود صافی حال

از پس پرده غیبش ننمایند جمال

"و فی أخبار داود: مَا لِأولِیائي الهَمُّ بـِالدُّنیا، إنّ الهَمَّ یُذهِبُ حَلاوَةَ مُناجَاتي مِن قـُلوبـِهِم، یا داودُ! إنّ مَحَبَّتی مِن أولِیائي أن یکونوا رُوحانیّینَ لا یَتَنَعّمُونَ"

هر چه از تو آید خوش بود

خواهی بلی خواهی نعم

آرام جانم یاد توست

من فارغ از شادی و غم

"و فی مُسَکّن الفؤاد للشَّهیدِ الثَّاني أوحَی اللهُ [تعالی] إلَی بَعض الصِّدِّیقینَ: أنّ لي عِباداً مِن عِبادِي یُحِبّوني وَ أحِبّهُم وَ یَشتَاقونَ إليّ وَ أشتاقُ إلیهم وَ یَذکُرونَني وَ أذکُرُهُم فَإن أخذتَ طریقَتَهُم أحبَبتُکَ وَ إن عَدلتَ عَنهُم مَقَتُّکَ، فقالَ: یا ربِّ مَا عَلاماتُهُم؟ قال: یُراعُونَ الظـّلالَ بالنَّهار کَمَا یُراعِي الشّقیقُ

غَنَمَهُ و یَحنّونَ إلَی غُروبِ الشّمسِ کَما یحِنّ الطّیرُ إلی أوکَارهَا فإذا جَنّهُم اللَّیلُ وَ اختَلَطَ الظّلامُ وَ فُّرشَت الفَرشُ وَ نُصِبَتِ الأسرَةُ وَ خَلَی کُلُّ حَبیبٍ إلی حَبیبهِ نصَبُوا إلَی أقدَامِهِم وَ فَرَشُوا وُجُوهَهُم وَ نَاجُوا بکَلامي وَ تُمَلِّقُوني بأنعامي فَبَینَ صَریخٍ وَ بَاکٍ وَ مُتَأوّهٍ وَ شَاکٍ وَ بَینَ قَائمٍ وَ قَاعِدٍ وَ بَینَ رَاکِعٍ وَ ساجد".


این چه زخم است که جز ناله ندارد مرهم

این چه درد است که جز ناله ندارد درمان


چه کند عاشق بیچاره به غیر از گریه و زاری که درمان درد او باشد؟

تتمه حدیث شریف: بعینی مَا يتَحَمّلوُن اللهَ مِن أجلِي وَ بسَمعي وَ مَا یَسألونَ مِن حُبّي أوّلَ مَا أعطَیتُهُم ثَلاثاً: أقذَفُ مِن نُوري في قُلوبِهم فَیُخبَرونَ عَنّی کما أخبرُ عَنهُم، وَ الثّاني لَو کَانَت السَّمَواتُ وَ الأرضُ وَ مَا فِیها في مَوَازینِهم لاستَقلَلتُهَا، وَ الثّالثُ أقبلُ بوَجهي إلیهم فَتَری مَن أقبلتُ بوَجهي عَلیهِ یَعلمُ أحدٌ مَا أریدُ أن أعطِیَهُ.


گر تو را از غیب چشمی باز شد

با تو ذرات جهان همراز شد

نطق باد و نطق آب و نطق گل

هست محسوس حواس اهل دل

پس ای عزیز!

إن کُنتَ أن تَفوزَ بـوَصلِنا

فَاترُک مَحَبّةَ غَیرنَا تَحظِي بنَا

وَ دَع الدّلالَ وَ کُن مُتَذَلّلاً

وَ افرُش خُدودِکَ في ثَرَی أعتَابنَا

هَذَا وَ مَا کُشِفَ الغِطاءُ فَکَیفَ لَو

نَظَرُوا إلَینا عِندَ کَشفِ حِجَابنَا

فالرُّوحُ أوّلُ نَقدَةٍ تأتي بها فِيّ

وَ جَعَلنا إن کنت مِن خِطَابنَا

با عمر دوباره عیش ها خواهی کرد

گر بیشتر از عمر توانی مردن

ای برادر!

عاشقی را درد باید درد گیر

بر سر کوی محبت مرد باید مرد گیر

چند از این فکر فسرده چند از این فکر دراز

نعره های آتشین و چهره های زرد گیر

و فی جامع الورام: "رَأی خَلیلُ الرَّحمَن رَجُلاً مُتَعَبِّداً في الهَواءِ فقالَ: بمَ نـِلتَ هَذِهِ المَنزلَةَ؟ قَالَ: یا خَلیلَ الرَّحمَن لَما شَغَلَني الغَیرُ عَن مَحبُوبي فَطَمتُ نَفسي عَنِ الدُّنیََا فَلَم أشرَع قَولاً وَ لا فِعلاً فِیمَا لا یَعنِیني وَ عَمِلتُ بمَا أَمَرَني وَ انتَهَیتُ عَمّا نَهاني فَهُوَ إن سَألتُ أعطَاني وَ إن دَعَوتُهُ أجَابَني وَ إن أقَمتُ عَلیهِ أجَابَني فَسَألتُ أن یُسکِنَني في هَذا الهَواءِ لأتَجَرَّدَ عَن الغَیر فَأسکَنَني في الهَواءِ وَ أسکَنَ هَوَاهُ في سَوادِ قَلبي".

ای عزیز! این حرفی از آن حدیث سابق که وعده فرموده بودند که به دوستان خود عطا فرمایند.

گرتو این انیان زِ نان خالی کنی

پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز دار

بعد از آنش با ملک انباز دار

چون گرسنه می شوی سگ می شوی

زشتِ ناهموار و بد رگ می شوی

چون شدی تو سیر مرداری شدی

بی خبر از پا چه دیواری شدی

پس دمی مردار و دیگر دم سگی

چون کنی در راه شیران خوش تکی


و في القُدسِیّة: "یا عِیسَی، هَب لي مِن عَینَیکَ الدُّموعَ وَ مِن قَلبِکَ الخُشُوعَ وَ قُم عَلی قُبور الأمواتِ فَنادِهِم بالصّوتِ الرّفِیع فَلَعَلَّکَ تَأخُذُ مَوعِظَةً مِنهُم وَ تَقولُ: إنّی لاحِقٌ في اللاحِقینَ.

یَا عیسی! إستَغِث بي في حَالاتِ الشِّدَّةِ فَانّي أغِیثُ المَکروبینَ وَ أجِیبُ المُضطَرِّینَ".

وَ في القُدسِیَّةِ: "یَا مُوسَی، کُن إذا دَعَوتَني خَائفاً مُشفِقاً وَجِلاً وَ اعفِر وَجهَکَ في التُّرابِ وَ اسجُد لي بمَکَارِمِ بَدَنِکَ وَ ارتَقِب بَینَ یَدَیّ في القِیَامِ وَ نَاجِني حَیثُ تُنَاجي بِخَشیَةٍ مِن قَلبٍ وَجِلٍ".

و في القُدسِیَّةِ: "أیّمَا عَبدٍ إطّلَعتُ عَلَی قَلبِهِ فَرَأیتُ الغَالِبَ عَلیهِ التّمَسُّکَ بِذِکرِي تَوَلَّیتُ سِیَاسَتَهُ وَ کُنتُ جَلیسَهُ وَ مُحَادِثه

میان آب حیاتی و آب می جویی

فراز گنجی و از فاقه در تک و پویی

تو کوی دوست همی جویی و نمی دانی

که گر نظر به حقیقت کنی، تو آن کویی

از اینجا است که بعضی از اهل معرفت سؤال نمودند از حقیقت معرفت، قالَ: الحَیاةُ بذِکر اللهِ تَعالَی وَ سُئلَ عَن حَقیقَةِ الجَهلِ قَالَ: الغَفلَةُ عَن ذِکرِ اللهِ".

با دوست، ما نشسته که ای دوست دوست کو؟

کو کو همی زنیم ز مستی به کوی دوست

عَن مَولانا البَاقر: "سَألَ مُوسَی رَبّهُ فَقَالَ: یَا رَبِّ، أ قَریبٌ مِنّی فَأناجِیکَ أم بَعیدٌ فَأنادِیکَ؟ فَأوحَی اللهُ عَزّ وَ جَلّ إلیهِ: یَا مُوسَی، أنا جَلیسُ مَن ذَکرَني، فَقَالَ مُوسَی: إنّی أکونُ في حالِ اُجَلِّلُک أن اَذکُرَکَ فیهَا، قَالَ: یَا مُوسَی، اُذکُرني عَلَی کُلِّ حَال".

یار نزدیک تر از من به من است

وین عجب تر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که دوست

در کنار من و من مهجورم


ای عزیزم! "مَن أحَبّ شَیئاً أکثَرَ ذِکرَهُ وَ کَثرَةُ الذّکرِ یُورثُ مَحَبّتَهُ تَعَالَی لِأنّهُ لا یُدرَکُ بالحَواسِّ الظّاهِر وَ البَاطِن فَیَصعُبُ الألفَةُ بَینَهُ تَعَالَی وَ بَینَ عَبدِهِ في الإبتِداءِ فَلابُدّ مِنَ التّحَمُّلِ بمَحلَبِ الألفَةِ وَ الإستیناسِ مَعَ اللهِ وَ ذَا بدَوامِ ذِکرِهِ"

وَ لِذَا قَالَ عَزّ وَ جَلّ: "وَ اذکُرُوا اللهَ کَثیراً وَ قَالَ الله تَعالَی کَذِکرکُم آباءَکُم أو أشدَّ ذِکراً تَعلِیماً لِلطّریقِ إلَیهِ وَ رَأفةً عَلی عِبَادِهِ فَاذَا دَوامٌ عَلی الذِّکر سَرَی إلی باطِنِهِ وَ یَصِلُ إلی قَلبِهِ فَجأةً وَ یَستَلِذّ بِهِ ثُمَّ یَنفَتِحُ عَلیهِ أبوابُ الرّحمَةِ بِحَسَبِ استِعدَادِهِ".

هنیئاً لِمَن أمسَی وَ أنتَ حَبیبُهُ

وَ لَو أنَّ نیرانَ العِزامِ تُذیبُهُ

وَ قَرّت عُیونٌ شَاهَدَت مِنکَ نَظرَةً

وَ وَیلٌ لِمَن قَلّ مِنک نَصیبُهُ

وَ طوُبَی لِقَلبٍ أنتَ سَاکنُ سِرّهِ

وَ لَو بَان عَنهُ إلفُهُ وَ حَبیبُهُ

وَ  دَاهاً لِمَطرُودٍ عَن البَابِ مُبعَدِ

لَقَد ذَاقَ في هَذَا الوُجُودِ حَبیبُهُ

فَیَا غَایَةَ الآمَالِ مَن أنتَ أنسُهُ

فَکُلُّ بَلاءٍ مُبرَمٍ یَستَطیبُهُ

وَ حَقّکَ مَن لا ذَاقَ وَصلِکَ مَیّتٌ

یَحُقُّ عَلَیهِ نَدبُهُ وَ نَحِیبُهُ


از اینجاست که در فقرات مناجات ائمه هادیه وارد شده است که فرموده اند: "إلهِی مَاذَا فَقَدَ مَن وَجَدَکَ وَ مَاذَا وَجَدَ مَن فَقَدَکَ"

پس ای عزیز،!

خوشا دردی که درمانش تو باشی

خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند

خوشا جانی که جانانش تو باشی

عراقی طالب درد است دائم

در آن خانه که مهمانش تو باشی

مشو پنهان از آن عاشق که دائم

همه پیدا و پنهانش تو باشی

عراقی طالب درد است دائم

به سوی آنکه درمانش تو باشی


وَ في دُعَاءِ العَرَفَةِ لِسَیِّدِ الشُّهَداءِ عَلیهِ ألفُ تَحیةٍ وَ الثّنَاءُ: "وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيبا"

پس ای عزیز،!

هر که جان در راه جانانی نباخت

یا ز دل دور است یا جانیش نیست

عمر کان بی روی جانان بگذرد

از حساب عمر جانم نشمرد

"فَطُوبَی لِمَن کَانَ لَهُ في عُمرِهِ نَفسُ المَحَبَّةِ".

وَ في الوَحی القَدِیم قَالَ اللهُ تَعالَی: "یا دَاودُ، لَو یَعلَمَ المُدَبِّرُونَ عَنّی کَیفَ انْتِظَاري وَ شَوقي وَ رِفْقِي إلَی تَرکِ مَعاصِیهِم لَمَاتُوا شََوقاً وَ تَقَطّعَتْ أوصَالُهُم مِن مَحَبَتي. یَا داودُ! هَذِه إرادَتي في المُدَبِّرینَ فَکَیفَ إرادَتي في المُقْبـِلینَ".

ای خدا ای فضل تو بی منتها

واقفی بر حال مسکین و گدا

کار ما عصیان و کار تو عطا

کار تو منعوت و کار ما خطا

کار ما از جهل خیزد ای خدا

کار تو از رحمت بی منتها

ای همیشه حاجت ما را پناه

بار دیگر ما غلط کردیم راه

و في الوَحیِ القَدیم: "یَابْنَ آدَمَ أنَا - وَ حَقّي - لَکَ مُحِبّ فَبحَقّي عَلَیکَ کُنْ لي مُحِبّاً".

"يَا دَاوُدُ أَبْلِغْ أَهْلَ أَرْضِي أَنِّي حَبِيبُ مَنْ أَحَبَّنِي وَ جَلِيسُ مَنْ جَالَسَنِي وَ مُونِسٌ لِمَنْ أَنِسَ بِذِكْرِي وَ صَاحِبٌ لِمَنْ صَاحَبَنِي وَ مُخْتَارٌ لِمَنِ اخْتَارَنِي وَ مُطِيعٌ لِمَنْ أَطَاعَنِي مَا أَحَبَّنِي أَحَدٌ أَعْلَمُ ذَلِكَ يَقِيناً مِنْ قَلْبِهِ إِلَّا قَبِلْتُهُ لِنَفْسِي وَ أَحْبَبْتُهُ حُبّاً لَا يَتَقَدَّمُهُ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِي.

مَنْ طَلَبَنِي بِالْحَقِّ وَجَدَنِي وَ مَنْ طَلَبَ غَيْرِي لَمْ يَجِدْنِي فَارْفُضُوا يَا أَهْلَ الْأَرْضِ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ غُرُورِهَا وَ هَلُمُّوا إِلَى كَرَامَتِي وَ مُصَاحَبَتِي وَ مُجَالَسَتِي وَ مُؤَانَسَتِي وَ آنِسُونِي أُؤَانِسْكُمْ وَ أُسَارِعْ إِلَى مَحَبَّتِكُم‏"

پس ای عزیز!

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده درس مقصود از کارگاه هستی

و هر سَری که از سرّ سودای "فأحبَبتُ" خالی است، آن سر، سر نیست!

آن سری کو بر هوای دوست نیست

زو مجو مغزی که او جز پوست نیست

و هر دلی که کمال او به آب "وَ سَقَاهُم رَبُّهُم شَراباً" عجین نباشد، آن افسرده و بی جان است.

دل که جویایش نباشد گو بگو

مرده بی جان بود جانش مگو

ای عزیز، اگر لاشه حیوانی در میان نمک زاری فتد، به مرور ایام و گذر اعوام آن لاشه به کلی به نمک مستحیل می گردد و به مجاورت نمک حکم نجاست از وی به کلی برود.

سگی کاندر نمکزار اوفتد گم گردد اندر وی

من این دریای پرشور از نمک کمتر نمی بینم

پس ای عزیز،

سوار عشق شو از ره میندیش

که اسب عشق بس رهوار باشد


خصائص محبت

اما ای عزیز، بدان که محبت را خصائص بسیار است.

1- مخالفت نکردن
"وَ مِن خَصائصِهِ أن لا یَعصِیَ المُحِبُّ المَحبُوبَ" زیرا که ادعای دوستی با مخالفت محبوب نمی سازد.

لَکَ ألفُ مَعبودِ مُطاعٍ أمرُهُ

إلاّ لَهُ وََ تَدَّعِي التَّوحِیدَ!

أرَأیتَ مَن اتّخَذَ إلَهَهُ هَواهُ وَ عَن مَولانا الصّادِقِ: "مَا أحَبّ اللهَ عَزّ وَ جَلّ مَن عَصَاهُ" ثـُمَّ تَمَثّلَ فَقَالَ:

َتعْصِي الْإِلَهَ وَ أَنْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ

هَذَا مُحَالٌ فِي الْفِعَالِ بَدِيعُ

لَوْ كَانَ حُبُّكَ صَادِقاً لَأَطَعْتَهُ

إِنَّ الْمُحِبَّ لِمَنْ يُحِبُّ مُطِيع

‏پس عَلَم سلطان عشق در شهر دل درآید جملگی اوباش و رنود صفات ذمیمه نفسانی را از چون رندی و ناپاکی توبه دهد و صفت بندگی در گردن ایشان نهد.

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا


چه در این صورت دل نقش پذیر کلمه دیگر شود و به جوهر دیگرمتجوهر گردد و اینجا هیچ اندیشه غیر حق نماند، چه همه سوخته شود.

زین پیش دلی بـُد و هزار اندیشه

اکنون همه لا اله الا الله است


2- رضا
"وَ مِن خَصَائصِِ المَحَبَّةِ الرِّضَا" زیرا که اهل معرفت گفته اند: "الرِّضَا ثَمَرَةُ المَحَبَّةِ وَ جَنّةُ الدُّنیَا فَهُوَ أعْلَی المَقَامَاتِ وَ أسْنَاهَا، فُصُولُهَا یَسْتَلْزمُ حُصُولُها.

از رضا خود نیست برتر منزلی

کوی این می دان نبازد هر دلی


ای عزیز، بدان که سالک وقتی به مقام رضا رسیده است که "سَرّتْهُ الْمُصِیبَةُ کَمَا سَرّتْهُ النِّعْمَةُ". رضا آن است که استقبال احکام الاهی به فرح و شادمانی نمایی، میان مرغوب و مکروه فرق ننهی.

به که آورم به جز از تو رو

تو مرادی و تویی آرزو

همه خوش نما همگی نکو

چه بخواهیم چه برانیم


وَ في مِصبَاح الشّریعَةِ :"صِفَةُ الرِّضَا أَنْ يَرْضَى الْمَحْبُوبَ وَ الْمَكْرُوهَ وَ الرِّضَا شُعَاعُ نُورِ الْمَعْرِفَةِ وَ الرَّاضِي فَانٍ عَنْ جَمِيعِ اخْتِيَارِهِ وَ الرَّاضِي حَقِيقَةً هُوَ الْمَرْضِيُّ عَنْهُ وَ الرِّضَا اسْمٌ يَجْتَمِعُ فِيهِ مَعَانِي الْعُبُودِيَّةِ وَ تَفْسِيرُ الرِّضَا سُرُورُ الْقَلْب".

ناخوشِ او خوش بود بر جان من

من فدای یار دل رنجان من

عاشقم بر رنج خویش و درد خویش

بهر خشنودی شاه فرد خویش

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ

این عجب من عاشق این هر دو ضد

این بدی که تو کنی در خشم و جنگ

با تو بهتر از سماع بانگ و چنگ

ای جفای تو ز دولت خوب تر

و انتقام تو ز جان محبوب تر

عاشقی زین هر دو حالت برتر است

بی بهار و بی خزان سبز و تر است

وَ عَنِ البَاقِر: "وَ العَجَبُ مِمّن یَدّعي العُبُودِیَّةَ کَیفَ یُنَازعُهُ في مَقدُوراتِهِ حَاشَا الرّاضِینَ العَارفینَ عَن ذَلِکَ".

رنج کی ماند دمی کو ذوالمنن

گویدت چونی تو ای رنجور من

قهر او را ضد لطفش کم نگر

اتحاد هر دو بین اندر اثر

لطفهای مضمر اندر قهر او

جان سپردن جان فزاید بهر او

نیم جان بستاند و صد جان دهد

آنچه در فهمت نیاید آن دهد

اصل صد یوسف جمال ذوالجلال

ای کم از زن شو خدای آن جمال

گر ببینی یک نفس حُسن ودود

اندر آتش افکنی جان وجود

شاگردی از استاد خود پرسید که آیا بنده می داند که حضرت حق تعالی از وی راضی است یا نمی داند؟ استاد گفت: چگونه می داند؟! چه رضای حق امر غیب است. شاگرد گفت: بلی بنده رضای حق در حق خود می داند. استاد گفت: از کجا این را می گویی؟ شاگرد گفت: هرگاه بنده خود را از حق راضی بیابد باید بداند که حق از او راضی است. استاد تحسین نمود.

وَ فِي الحَدیثِ القُدسِي: "یا مُوسَی، قُل لِبَني إسرَائیلَ یَرضُونَ عَنّي حَتّی أرضَی عَنهُم

بی رضای خود رضا جویی خطاست

چون تو راضی گشتی او را هم رضاست

زهر ناکامی بخور هم بی گله

هر گدایی را کجا این حوصله

اختیار خود برون بر از نخست

پس میان اندر رضایش بند چیست

چون تو رو از غیر حق برتافتی

نقد اسرار توکل یافتی

این بنا را هر که می خواهد ثبات

مرده باید بود او را در حیات


اما ای عزیز، گفتا:

هر دیده دل به عشق ما بینا نیست

سودای وصال ما تو را تنها نیست

هر جان صدف گوهر عشق ما نیست

لیکن قد این قبا به هر بالا نیست

و في مُسَکِّن الفُؤاد: "وَ فِي مُنَاجَاةِ مُوسَى أَيْ رَبِّ أَيُّ خَلْقِكَ أَحَبُّ إِلَيْكَ قَالَ مَنْ إِذَا أَخَذْتُ المَحبُوبَ منهُ صَالَحَني".

کیمیای عشق او از خون دلها ساختند

عاشقانش در طلب زین روی جانها باختند

غیرت سلطان عشقش چون ز سر معلوم شد

حجره دل خاص با سودای او پرداختند

در گذشتند از دو کون و از مکان مرغان او

در هوای بی نیازی آشیان ها ساختند

عَن بِشر الحَافي أنّه قال: "قَصَدتُ عَبّادَانَ فإذا أنا برَجُلٍ أعمَی مَجذوم قَد صُرعَ وَ النّملُ یَأکُلُ لَحمَهُ فَرَفَعتُ رَأسَهُ فَوَضَعتُ في حِجري فَلَمّا أفَاقَ قَالَ: مَن هَذا الفُضُولي الذي یَدخُلُ بَیني وَ بَینَ رَبّي لَو قَطَعَني اِرباً اِرباً مَا ازدَدتُ إلا حُبّاً".

خواهم که مرا با غم او خو باشد

گر دست دهد غمش چه نیکو باشد

هان ای دل غم کش غم او در بر گیر

تا در نگری خود غم او او باشد


3- یاد همیشگی


"وَ مِن خَصائصِ المَحَبَّةِ أنّ الذِّکرَ لا یَکُونُ الاّ عَن نِسیانٍ وَ الرؤیَةُ لا یَکُونُ إلاّ عَن عَیانٍ فَلا یَکونُ في نَفسِهِ مَوضِعٌ إلاّ وَ هُوَ مَعمُورٌ بـهِ مُتَهَالِکٌ عَلَیهِ وَ لا مِن قَلبِهِ مَکانٌ الاّ وَ هُوَ مُوسی بِذِکرِهِ مُطَرَّدٌ بِاسمِهِ" همچنان که شیخ بهاء الدین در کشکول آورده است که چون زلیخا را قصد کردند، هر قطره خونی که از او به زمین ریخته می شد، یوسف می بست.

لا لأنّی أنسک أکثر ذکراک

لکن بذاک یجری لسانی

أنت فی القلب و الجوانح و النفس

و أنت الهواء و الأمانی

کل جزء منّی یراک من الوجد

بعین غنیة عن عیان

فاذا غبت عن عینای أبصرتک

متی بعین کل مکان


وَ في دُعَاء عَرَفَة المَنسُوبَةِ إلَی سَیِّدِ الشُّهَداءِ عَلَی آبَائهِ وَ عَلیهِ آلافُ تحيةٍ وَ ثناءٍ: "مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاكَ وَ لَا تَزَالُ عَلَيْهَا رَقِيباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيباً تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ فَمَا جَهِلَكَ شَيْ‏ءٌ وَ قَالَ تَعَرَّفْتَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَرَأَيْتُكَ ظَاهِراً فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَأَنْتَ الظَّاهِرُ لِكُلِّ شَيْ‏ء"

وَ عَن إمَام المُوَحِّدینَ أمیرِ المُؤمِنینَ أنّه قَالَ: "لَا تَذْكُرِ اللَّهَ سُبْحَانَهُ سَاهِياً وَ لَا تَنْسَهُ لَاهِياً وَ اذْكُرْهُ ذِكْرا كَامِلًا يُوَافِقُ فِيهِ قَلْبُكَ لِسَانَكَ وَ يُطَابِقُ إِضْمَارُكَ إِعْلَانَكَ وَ لَنْ تَذْكُرَهُ حَقِيقَةَ الذِّكْرِ حَتَّى تَنْسَى نَفْسَكَ فِي ذِكْرِكَ وَ تَفْقُدَهَا فِي أَمْرِك"

وَ هَذَا مُطَابقٌ لِمَا في کِتَابَیِ التَّوحیدِ وَ مَعَانِی الأخبَار: "مَنْ قَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُخْلِصاً دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ إِخْلَاصُهُ أَنْ یَحْجُبَهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ تعالی".

4- شهود همیشگی محبوب
وَ مِن خَصائِص المَحَبَّةِ أن لایَنظُرَ إلاّ إلَیهِ.

یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشید

شاید که نگاهی کند آگاه نباشید

وَ عَن قُدوَةِ المُحِبِّینَ وَ إمَام المُتَّقینَ: "مَا رَأیتُ شَیئاً إلاّ وَ رَأیتُ اللهَ قَبلَهُ وَ بَعدَهُ وَ مَعَهُ".

به دریا بنگرم دریا تو بینم

چو صحرا بنگرم صحرا تو بینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از قد رعنای تو بینم


في دُعَاءِ العَرَفَةِ: "مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ المُوصِلُ إِلَيْك"

5- سایش همیشگی بر درگاه محبوب

وَ مِن خَصائِص المَحَبّةِ الإنَاخَةُ بِبَابِ المَحبُوبِ في کَمَالِ الذِّلَّةِ وَ التّوَاضُع، وَ في القُدسِیَّةِ: "یَابنَ عِمرَانَ! أتَعلَمُ إنّی لِمَ أختَرتُکَ لِکَلامِي لِانّکَ تَضَعُ أشرَفَ أعضَائِکَ عَلَی التُّرَابِ".

Starts: 2011/06/12
Ends: Duration:
P.O. Box:
Ardabil,
Iran
رسالة في العشق الإلهي

اشاره:
\"رسالة في العشق الإلهي\" یا \" خصائص المحبة\" یا \"محبت نامه\" ، نگاشته شهید ملا عبدالصمد همدانی، فقیه و عارف قرن 13 است.

وی این رساله را به خواهش یکی از طالبان نصیحت به رشته تحریر درآورده و با خشوع و تواضع بسیار به بیان راه عشق به عنوان سریعترین و کوتاهترین مسیر وصل می پردازد.

از ويژگی های مثبت این اثر عرفانی، علاوه بر بعد تربیتی و هدایتی آن می توان به استفاده مؤلف از ابیات نغز و دلنشینی اشاره کرد که سراینده برخی از آنها مشخص نیست.

" />


پایگاه اطلاع رسانی موسسه فرهنگی و پژوهشی دارالارشاد مرکز حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله سید حسن عاملی

SiteMap