نسخه آزمایشی
سخـن روز
آیت الله عاملی: قلب مؤمن بین دو انگشت خدا قرار دارد و خداوند است که در قلب او تصرف می‌کند.

 حضور قلب از دیدگاه میرزا جواد آقا ملکی تبریزی(ره)

حقیقت نماز

مقصود نماز، حقیقت نماز است، نه صورت تنهای آن. در زمینه شناخت این حقیقت، آیات و اخبار زیادی رسیده است. ابتدا به ذکر آیات می پردازیم:
ذات اقدس حق می فرماید: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْري» (بپا دار نماز را به خاطر یاد من؛ طه: 14)
در این آیه تعبیر \"اقامه\" یعنی به پاداشتن، با حقیقت نماز مناسبت دارد، نه با صورت ظاهری آن، و قید \"لذکری\" یعنی به خاطر من نیز در این مطلب صراحت دارد.

و در جای دیگر می فرماید: «لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏ حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُون‏» (نزدیک نماز نشوید در حالی که مست هستید، تا بدانید که چه می گویید؛ نساء: 43) علتی که در این آیه بدان توجه شده، با صورت نماز عاری از حقیقت مناسبتی ندارد.

و نیز در جای دیگر می فرماید: «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَر» (به درستی که نماز بازدارنده از زشتی ها و منکر است؛ عنکبوت: 45) که باز نهی و بازداشتن از فحشا و منکرات را جز در حقیقت نماز نمی توان یافت.

اما اخبار و روایاتی که در این زمینه رسیده به حد تواتر است. و اگر نبود جز همین حدیثی که از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلم) نقل شده برای اثبات این مطلب کفایت می نمود. آن حضرت فرموده است: به درستی که نماز مکنت و قدرت می بخشد و فروتنی می آورد، و مأیوس می کند و پشیمانی می آورد و قناعت می بخشد، دستانت را دراز می کنی و می گویی بار الها... ! پس هر کس چنین نکند نمازش ناقص خواهد بود.

و از آن حضرت رسیده که فرمود: ذات اقدس حق به نمازی که نمازگزار قلبش را با بدنش هماهنگ نسازد و دلش نزد آن نماز نباشد نمی نگرد.

و باز در جای دیگر می فرماید: هرگاه خواستی نماز به جا آوری در اول وقت به جای آور، و چنان نماز بگزار که گویا با آن وداع می کنی و به خواندن نماز دیگری موفق نمی گردی. و از معصومین (علیهم السلام) رسیده که نماز معراج مؤمن است.

با ملاحظه آنچه که روایت شده که تشریع نماز در معراج پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلم) بوده و عروج آن بزرگوار به وسیله اجزاء نماز بوده؛ و آنچه که در مورد نماز انبیا و ائمه (علیهم السلام) از آن حالات عالی رسیده، و آن روایاتی که می گوید ذات اقدس حق نزد تمام اجزاء افعال و اذکار نماز بنده مؤمن است،

و برای نماز چهار هزار حدّ و باب است، و نماز ستون دین است، اگر قبول شد بقیه اعمال هم قبول خواهد شد و اگر رد شد بقیه هم رد می شود؛ و این که نام بهترین دلیل بر این حقیقت است که مراد از نماز، تنها صورت ظاهری بدون توجه به حقیقت آن نیست. و ما در بحث از لفظ صلوة به این حقیقت اشاره نمود ایم.

و اما اسماء اجزاء نماز مانند: تکبیر، قرائت، ذکر، رکوع، سجود، تشهد، و سلام، هم عرفاً و هم لغتاً بر صورت ظاهری به ضمیمه حقیقت آن معنا، اطلاق می شود، نه بر صورت تنها.

مثلاً تکبیر، اگر دل آدمی موافق با آن نباشد به خصوص که اگر قلب و عمل انسانی بر ضد آن تکبیر باشد، اگر آن را تحقیر بنامیم سزاوارتر است از این که تکبیر گوییم.

همچنین سجده، اصل معنای آن تواضع و فروتنی است، اما به هر خم شدن و پیشانی بر زمین نهادن، سجده نمی گویند، چه بسا انسان برای گذاشتن چیزی بر زمین خم شود و یا بدون خضوع و خشوع پیشانی بر خاک نهد، به خصوص اگر هدف آن، در تضاد با حقیقت تواضع باشد، چنین سجده ای را هرگز نخواهند دانست. و بر همین قیاس است رکوع و تشهد و سلام و قرائت.

و نیز معلوم است که به مجرّد این که لفظ قرآن بر زبان جاری شود، این را قرائت قرآن نمی گویند، مگر این که انسان به مقصد قرائت قرآن، آن لفظ را بر زبان آورد. و همین گونه است تسبیح و حمد.

خلاصه کلام آن که: در اصل، وضع اسم برای معنای آن است و اگر بر صورت اطلاق می شود، از باب مجاز بوده، بلکه در بعضی موارد اشتباه است.

عوامل تحقّق حقیقت نماز

حال که این مطلب محقّق شد، بدان که آنچه از اخبار و احادیث فهمیده می شود، این است که حقیقت نماز به وجود شش معنا کامل می گردد:

اول: حضور قلب

مراد از آن خالی بودن دل از غیر نماز و حضور دل نزد افعال و اقوال آن است، در این صورت است که فعل و قول مقرون به علم بوده و چنین نخواهد بود که انسان عملی از اعمال نماز را به جای آورد در حالی که فکرش به جای دیگری مشغول است، و اگر چنین بود، حضور قلب حاصل شده است.

دوم: تفهّم و دریافتن معانی

مراد آن است که قلب انسان نزد معانی اعمال، چه قول و چه فعل باشد و این امری زائد بر حضور قلب است، زیرا حضور قلب به حضور دل نزد الفاظ و صورت افعال تحقق می یابد، گرچه انسان از حقایق آن الفاظ و اعمال و از معانی و تدبّر در آن ها غافل باشد، ولی تفهّم و دریافتن، درک معانی اعمال و اذکار است.

سوم: تعظیم ذات اقدس حق و بزرگداشت عبادت اوست.

چهارم: هیبت

که عبارت از خوف و ترسی است که از تعظیم و اخلاص حاصل می شود.

پنچم: رجا و امید به فضل خداوند و قبول کردن اوست.

ششم: حیا

و آن تأمل در هر چیزی است که مخالفت با توحید ذات اقدس حق و معرفت اوست. و منشأ آن، خود را مقصر دانستن و گناهکار پنداشتن است.

و اما اسباب تحصیل این صفات:

سبب پیدایش حضور قلب، همت آدمی است، زیرا قلب، تابع همت و اراده بوده و اگر همت تو نماز باشد، قلبت هم در نماز حاضر خواهد بود؛ ولی اگر همتت در پی چیز دیگری باشد، قلبت هم از نماز غافل بوده و نزد همان چیز خواهد بود؛ چون خداوند برای هیچ کس دو قلب قرار نداده است.

برای احضار قلب نزد نماز، راهی جز این که همّتت را متوجّه نماز سازی نیست، زیرا همواره همّت انسان متوجه امری می شود که خیری در آن گمان داشته باشد و آن را مایه سعادت خود بداند. لذا حضور قلب در هنگام نماز، تابع ایمان انسان به حقیقت نماز و این که نماز از همه اعمال بهتر و برتر است می باشد.

و آن کس که به این حقیقت اعتقاد داشته باشد که نماز معراج اوست، مسلماً همّ و غمش جملگی نزد آن نماز خواهد بود و هیچ چیز دیگری نمی تواند او را از این عمل باز دارد.

و کسی که همّتش در پی نماز باشد، قلبش هم نزد نماز خواهد بود. و هر اندازه که همّت انسان بیشتر در پی نماز باشد، غفلتش از غیر نماز بیشتر خواهد بود.

بنابراین، آن کس که ایمان به خدا داشته و معتقد باشد که آن که بهتر و پایدارتر است خداست؛ و نماز، معراج او به سوی حضرت ذوالجلال است، و نیز قلباً به این حقایق ایمان داشته باشد، ناگزیر قلب و همّتش در پی نماز خواهد بود، و ممکن نیست که چنین کسی از نماز غافل باشد.

و اما تفهّم، عبارت از این است که انسان از هر فعل و قولی آنچه را که مناسب با آن است و معانی و مقاصدی که در آن نهفته است آشکار سازد، زیرا نماز معجونی الهی است که دوای هر دردی در آن ترکیب گشته و در جلب هر خیر و سعادتی که برای انسان کامل دستیابی به آن ممکن است مؤثر می باشد، و برای هر حرکت و سکون و هر فعل و قولی از آن، معنایی به خصوص است که شارع مقدس در تشریع آن، آن معنا را در نظر داشته است.

همان گونه که در اخبار آمده که هر کس از افعال نماز آنچه را که مقصود از آن عمل است در نظر نداشته باشد، گویا آن جزء را انجام نداده است.

گفتنی است آنچه در این زمینه بیان می دارم به نقل از علمای اسرار است و اکثر آن را از اخبار و اندکی را هم خود فهم نموده ایم که این قسمت را هم اخبار و روایات تأیید می کنند، و البته علم قطعی داریم که آنچه بر ما پوشیده مانده به مراتب بیشتر از این است که دانسته ایم.

آنچه که درباره تفهّم بدان اشاره نمودیم برای مطلق اجزاء نماز است، اما خصوص قرائت در نماز، تفهّم و دریافتن معانی آنچه انسان بر زبان می آورد منشأ امور بزرگی است که زبان را یارای بیان آن نیست و علوم و اسرار عظیمی در آن نهفته است که تنها در دل ها متجلّی می شود و ظاهر می گردد.

از أمیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت شده که فرمود: رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هیچ چیز را پنهانی برای من بیان ننمود که بر مردم پوشیده داشته باشد، و تنها مطلبی که بود همان بود که اگر خداوند فهم کتابش را بر بنده ارزانی بدارد نصیب او می گردد.

خلاصه کلام آن که برای نمازگزار در تفهّم و دریافتن قرائت خیر زیادی است و گاه می شود که در حین قرائت مطلبی برایش معلوم می گردد و پرده از حقیقتی بر گرفته می شود که او را به سعادتی بزرگ رهنمون می گردد، و گفته شده این که خداوند نماز را باز دارنده از فحشا و منکرات می داند از همین وجه است، زیرا که نمازگزار در حین قرائت حقیقتی را درمی یابد که پیش از آن به خاطرش نگذشته بود، و همین حقیقتی که برای او در نماز مکشوف می گردد، سبب بازداشتن او از فحشا و منکرات می شود.

به هر حال هرگونه که باشد، شکی نیست که سبب تفهّم و دریافتن، اشتغال فکر به معانی آنچه که انسان انجام می دهد و می گوید و حاضر ساختن قلب نزد معانی آن افعال و اقوال است.

دفع خواطر

و علاج تفهّم همان علاج حضور قلب و جدیت در رفع و دور ساختن افکاری است که انسان را به خود مشغول می دارد، و دفع این خواطر جز به قطع مواد و ریشه آن میسر نیست، و این بر دو قسم است:

1- یکی این که ریشه اشتغال به دنیا در وجود انسان ضعیف باشد که در این صورت اثر آن هم ضعیف خواهد بود و معالجه آن با استفاده از بعضی داروهای مسکّن میسّر می شود، و علاج آن به این است که قبل از شروع به نماز آنچه لازمه حضور قلب است فراهم آورد.

ابتدا در عظمت نماز و حضور در پیشگاه حضرت حق، و فواید بسیار آن، و عظمت سعادتی که از این راه به انسان می رسد و قرب و نزدیکی به پروردگار بیندیشد و تا جایی که امکان دارد از موانع خارجی حضور در پیشگاه حق بکاهد.

سپس در هنگام نماز قلب خود را از اشتغال به غیر بر حذر دارد و قبل از هر قول و عملی معنای آن عمل یا قول را از قلب خود بگذراند و سپس به آن مشغول گردد.

از همه مهم تر این که در جمیع حالات، حضور و علم و نظر ذات اقدس حق، و نیز جواب ها و کرده های خود را در نظر داشته باشد و خود را در مرأی و منظر او ببیند و در انجام هر عمل و ذکری این امور را در نظر گیرد.

2- صورت دوم این که ریشه محبت دنیا و اشتغال به آن در وجود انسان قوی شده باشد، به طوری که برای رفع اثر آن از مسکّن ها کاری برنیاید. شکی نیست که اصل همه این خطورات قلبی که انسان را از یاد خدا باز می دارد و به خود مشغول می کند، محبت به دنیا و اشتغال فکری به آن است.

آیا این سخن معصوم (علیه السلام) را نشنیده ای که فرمود: هر کس صبح کند در حالی بیشترین همّ و همّت او در پی کسب دنیا باشد، خداوند مشغولیتی ملازم قلب او گرداند که هیچ گاه از آن فراغت نیابد و نیز اندوهی نصیبش گرداند که هیچ گاه قطع نشود، و آرزویی برای او قرار دهد که هیچ گاه به آن نرسد، و او را دچار فقری گرداند که هرگز روی بی نیازی نبیند و او را با خدا کاری نباشد.

بلی، کسی که همه همّ و غمش در دنیا خلاصه شد، پیوسته این همّ و غم در حال تزاید و فزونی است و از یک امر به امر دیگر یا امور دیگر منتقل می شود، تا جایی که همه افکار و اوقاتش را اشتغال به دنیا فراگیرد، به گونه ای که حتی روز و شبش هم کفایت این امر را نکند.

چنین کسی اگر بخواهد فکرش را متوجّه امور اخروی کند، هموم دنیا او را به افکاری دنیوی که دل به آن بسته جذب می کند، و اگر با قهر و غلبه بخواهد نفس خود را متوجّه آخرت کند، جذبه دنیا او را به سوی خود می کشد، و یکباره می نگرد که تمام نمازش را در این کشاکش گذرانیده و حضور قلب و تفهّم از او فوت گشته است.

این مرض روحی مانند بیمار مسمومی است که با مسکّن نتوان درمان نمود، و لذا لطف و مدارا با آن فایده ای ندارد. کسی که به دنیا و زینت های آن دلباخته است، نباید طمع داشته باشد که حلاوت لذت مناجات با خدا و لذّت مخاطبان او را دریابد، هر چند که بخواهد نفسش را مقهور عبادت گرداند.

در حدیث معراج آمده است که اگر بنده نماز و روزه اهل آسمان ها و زمین را به جای آورد و همچون ملائکه از طعام روی گرداند، و به کمترین حدّ لباس قناعت کند، ولی در دلش ذرّه ای از محبت دنیا و یا نام آوری و ریاست آن و مشهور شدن، و یا زینت های آن باشد، در سرای من همسایه من نخواهد بود، و محبت خود را از قلب او برگیرم و قلبش را تاریک گردانم، به گونه ای كه مرا فراموش کند و حلاوت معرفتم را به او نچشانم.

روایت گویای این حقیقت است که دوستدار و دلباخته دنیا قلبش تاریک و از یاد خدا غافل و از نور بی بهره است. زیرا آن کس که دنیا باعث شادی و سرور و مایه روشنی چشم او باشد، مسلماً به خدا شادمان نخواهد گشت، و همّ و غمّش در پی همان چیزی است که روشنی چشمش در آن است.

از مجموع آنچه گذشت این گونه می توان نتیجه گرفت:

برای کسی که محبت دنیا در دلش ریشه کرده و قوت گرفته، اگر بخواهد در نماز حضور قلب داشته باشد و معانی اقوال و افعال نماز را دریابد، جز با کندن محبت دنیا از دل و بریدن از آن میسّر نمی شود.

ولی در عین حال تجدید یاد آخرت و عظمت مناجات و ایستادن در پیشگاه خداوند و هول و هراسی که در پیش است و خالی نمودن دل از غیر خدا، و نیز تقلیل موانع خارجی، به این که چشم را به محل سجده بدوزد و از خواندن نماز در اماکنی که باعث اشتغال خاطر می گردد احتراز کند، همه این امور برای دستیابی به بعضی از مراتب حضور و فهم نفع بسیاری دارد.

همچنین اگر انسان معنای هر فعل و قولی را قبل از اشتغال به آن از خاطر بگذراند، سپس بر زبان آورد، بسیار مؤثر است. مثلاً در هنگام قرائت ابتدا «بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم» را از دل بگذراند سپس بر زبان آورد، و نیز معنای «ألحَمدُ لِلّه ربِّ العَالَمین» را به خاطر آورد بعد آن را قرائت کند؛ همین طور آیه آیه تا آخر آن.

و نیز هنگامی که می خواهد دستهایش را برای تکبیر رکوع بلند کند، اول معنای این عمل را به خاطر آورد و بعد انجام دهد، سپس معنای رکوع را خطور کند بعد به رکوع برود و همین طور تا آخر نماز.

آیا نماز بدون حضور قلب باطل است

اگر بگویی آنچه که از این آیات و اخبار و نیز آنچه تو در مورد نفی اسم از صورت خالی از حقیقت بیان داشتی، برمی آید که نظر فقها بر بطلان نماز بی حضور قلب می باشد، بلکه بطلان نماز کسی هم که حتی یک جزء نماز را بی حضور انجام دهد مسلم است، گرچه بقیه اجزای نمازش تمام شرایط ششگانه را داشته باشد.

زیرا حکم مرکّب چنین است، به این ترتیب جز برای معصومین (علیهم السلام) برای کس دیگری اقامه نماز به وجه صحیح و مقبول ممکن نیست.

اکنون می گویم: بلی، حقیقت حکم مرکّب و حکم وضع اسم همین است که ما گفتیم، ولی آنچه که از جمع بین اخبار و روایاتی که در این زمینه رسیده به دست می آید چنین نشان می دهد که امر به این مشکلی نیست، و خداوند حتی برای نمازی که در اول آن نیّت و حضور قلب برای نمازگزار باشد اثری قرار داده و ساقط کننده قضا است و فقها هم به همین معنا آن نماز را صحیح می دانند.

اما قبول شدن نماز و سایر آثار دیگر آن موقوف به این است که آن نماز از جمیع مراتب حضور خالی نباشد بلکه واجب است که هیچ جزئی از اجزاء آن بدون حضور قلب انجام نگیرد.

و تنها مطلبی که هست این است که برای حضور قلب، مراتب و درجاتی است و نمازی که از جمیع مراتب حضور خالی باشد بر صاحبش برگردانده می شود، ولی چنین نمازی بسیار کم است، چون حرکات اختیاری انسان قطعاً درجه ای از حضور قلب را به همراه دارد هر چند اندک؛ و الّا آن عمل، عمل اختیاری نخواهد بود.

توضیح مطلب این که حرکات انسان بر چند قسم است:

_ یک قسم: اعمال و حرکاتی است که از جمیع مراتب قصد و حضور قلب خالی است، مثل حرکات شخص خوابیده که بدون قصد و نیت عملی را انجام می دهد.

_ قسم دیگر: اعمالی است که قصد و نیت انسان در آن بی دخالت نیست، ولی قصد با مقصود انطباق ندارد، مثل بعضی از کارهای شخص ساهی و غافل.

_ قسم سوم: اعمالی است که انسان با نیت و قصد به انجام آن همّت می گمارد و منطبق با مقصود هم هست، ولی نیّت و قصدی اجمالی و در باطن قلب است، و اثر آن نیّت در این عمل، همین اندازه است که آن را در زمره کارهای ارادی انسان درآورده است.

_ قسم چهارم: اعمالی است که قصد و نیّت نسبت به صورت ظاهر آن عمل تفصیلی و نسبت به معنای آن اجمالی است.

_ قسم پنجم: اعمالی است که قصد و نیّت هم نسبت به صورت و هم نسبت به معنا تفصیلی است و قلب به تمامه نزد صورت و معنای آن حضور دارد و این، حضور قلب تمام و کامل است، به خصوص اگر نمازگزار با تمام هستی و سراسر وجود خود و با هیبت و رجا و حیای کامل و با درک جلال پروردگاری در پیشگاه حضرت ذوالجلال حضور یابد.

آنچه از اخبار و احادیث فهمیده می شود این است که آن قسمتی که با قصد اجمال انجام می گیرد و منطبق با مقصود هم هست، اگر که اقبال و توجه نمازگزار و قصد و نیّت او بر حقیقت اجزاء نماز و معانی آن افزایش یابد و لااقل یک دهم به این صورت انجام گیرد، آن نماز برگردانده نمی شود، و فقط به همان اندازه که مورد قبول واقع شده بالا می رود، و در ظاهر هم امر خداوند اطاعت شده و قضای نماز بر عهده او نخواهد بود.

و اگر آن قسمتی که بدون توجه کامل انجام گرفته با انجام نوافل جبران گردد، امید است که تمام آن مورد قبول واقع شود. ولی اگر آنچه که با توجه و حضور قلب بوده، کمتر از یک دهم نماز باشد، برگردانده شده و بر صورت صاحبش زده می شود.

این چیزی است که به عنوان حکم عام برای نماز از اخبار استفاده می شود، ولی این مطلب منافاتی با این ندارد که فضل خداوند از جهت دیگری شامل حال بنده شود و آن اقسام دیگر هم مورد قبول واقع گردد، چنان که در پاداش بعضی از اعمال مستحبی آمده است.

و یا ممکن است بنده به سبب  ارتکاب بعضی از گناهان مستحق خذلان شود، در نتیجه همان نمازی هم که واجد تمام شرایط اقبال و توجه قلبی و با حضور تفصیلی تمام، انجام گرفته، رد شود، چنان که از این آیه شریفه بر می آید:

«وَ قَدِمْنا إِلى‏ ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً» (و ما بر سر کردار آنها آمدیم از هر عملی که انجام داده بودند پس آن را هم چون گردی پراکنده در هوا گردانیدیم؛ فرقان: 33)

و نیز اخباری که در این زمینه رسیده صریحاً می گوید که اگر عمل با ولایت نباشد مورد قبول واقع نمی شود، هر چند که صاحبش سعی و کوشش بسیار کند.

باید توجه داشت که احتمال دارد اخباری که می گوید: «اگر نمازی یک دهم آن با توجه و حضور قلب باشد بالا می رود» ، از باب فضل کلی پروردگار است که در این آیه شریفه بیان شده است.

آیه می گوید: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى‏ إِلاَّ مِثْلَها» (آن کس که کار نیکی انجام دهد، برای او ده برابر آن است و آن که کار بدی انجام دهد جز مثل آن کیفر داده نشود؛ انعام: 160).

و اگر از این باب باشد، احتمال دارد که این قسمتی که گفتیم تمام آن، مورد قبول واقع شود، بدون این که نیازی به این باشد که با انجام نوافل آن اجزایی که بدون حضور قلب بوده جبران شود و جبران به نوافل در غیر این قسم از نمازهایی که فاقد قصد حقایق اعمال و اقوال نماز بوده و تنها در هنگام نیّت اجمالاً قصد حقیقت آن نموده است می باشد، و از فضل و عنایت حضرت حق بعید نیست که به مجرد این که روح نیّت در ابتدای نماز بوده، آن را قبول نماید.

تجلّی حقایق بر قلب نمازگزار

مطلب دیگر این که عمده ترین خیرات نماز که نصیب نمازگزار می گردد در تفهّم و درک معانی اقوال و اعمال نماز است، زیرا همین امر است که سبب معرفت می شود، و معرفت همه اش خیر است، بلکه باید گفت هر چه خیر و خوبی است در معرفت است. چنان که جهل تمامش شرّ و بلکه هر چه شرّ و بدی است در جهل است.

بنابراین آنگاه که نمازگزار روحش به عالم بالا توجه نمود و از یاد این عالم پایین، خود را به دور داشت، در نتیجه فکرش از بعضی قید و بندها آزاد گشت، و از عوالم عالیه و نورانی متأثر گشت، در این صورت است که گاه می شود که حقایق بعضی از آیات بر قلبش تجلّی می کند و او از این کشف و تجلّی بهره ای می برد که با سال ها عبادت نصیبش نمی گشت،

و گاه می شود که در هنگام قرائت اسماء خداوند تبارک و تعالی حقایق این اسماء برای بنده مکشوف و مشهود می گردد، به گونه ای که جسمش را تحمل آن حال نبوده و حالت غشوه به او دست می دهد.

چنان که همین واقعه از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که آن حضرت در حال نماز غش نمود، چون به هوش آمد، علت سؤال شد. حضرت فرمود: آیه ای از آیات قرآن را مکرّر بر قلبم می گذرانیدم، تا آنگاه که از گوینده اش شنیدم. در این حال بود که جسم توان دیدار قدرت او را نداشت و از پای درآمد.

سید جلیل القدر ابن طاوس (رضوان الله علیه) در فلاح السائل می گوید: روایت شده که مولای ما جعفر بن محمد صادق (علیه السلام) در نمازش قرآن تلاوت می فرمود، پس حالت بیهوشی بر آن حضرت عارض شد، چون به هوش آمد، سؤال شد که چه چیز موجب گردید که چنین حالتی بر شما عارض شود،

حضرت سخنی فرمود که معنایش این می شود که: پیوسته آیات قرآن را تکرار می نمودم، تا این که حالتی به من دست داد که گویا بالعیان آن را شفاهاً از آن که آن را نازل فرموده شنیدم. در این حال بود که قوّه بشری را توان این مکاشفه جلال الهی نبوده و از پای درآمد.

سپس می گوید: ای کسی که حقیقت این مطالب را نمی دانی، مبادا که این گونه سخنان را بعید بشماری و شیطان تو را در این گونه موارد به شک و شبهه بیندازد، بلکه تصدیق آن لازم است.

آیا این سخن خداوند تبارک و تعالی را نشنیده ای که می فرماید: «فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقا» (پس چون ذات ذوالجلال بر کوه تجلّی نمود، کوه پاره پاره گشت و هموار شد و موسی بیهوش بر زمین افتاد؛ اعراف: 143).

و گاه می شود که هنگام قرائت آیات قرآن، حقیقت بهشت و دوزخ و قیامت و غیر این ها از حقایق و اسراری که در قرآن آمده است بر او منکشف و آشکار می گردد و ما در بیان اسرار قرائت بعضی از مراتب آن را بیان کرده ایم.

و اما تعظیم، یکی از حالات قلب است که موجب آرامش و خشوع و شکستگی دل در مقابل پروردگار می گردد، و نیز باعث پیدایش معرفت به عظمت و جلال ذات اقدس حق می شود، البته به اندازه ای که برای بشر امکان دارد. و عمده ترین نشانه حضور قلب در نماز و مهم ترین نشان کمال ایمان و همه عبادات، وجود همین حالت است.

و از نشانه های معرفت به عظمت و جلال ذات اقدس حق، پی بردن انسان به حقارت و پستی خویشتن است. زیرا بنده، آنگاه به عظمت سلطان خداوندی و سعه ملک او و جلالت قدرت او معرفت پیدا نمود و دانست که موجود ممکن و نیازمند، در حقیقت هیچ است.

و به اندازه ذرّه ای مالک خیر و شرّ خود نیست و مرگ و حیات و حشر و نشرش به دست دیگری است، عقل و اندیشه اش مقهور این عظمت جلال او و جلالت سلطان او بيش از حدّ وصف، خاضع و خاشع می گردد و مراقب حضور و نظر حضرت پروردگار و رد و قبول او خواهد بود، مراقبتی که یک چشم به هم زدن از آن غافل نخواهد شد.

چگونه می شود که او چنین نباشد، در حالی که شاهد عظمت سلطان خداوندی بر آفرینش آسمان ها و زمین و جلالت قدرت او بر آن ها و امساک و نگهداری و رزق و حفظ و تربیت آن هاست و آنچه که درباره آفرینش آسما ن ها و زمین از خبر دهنده راستگویی شنیده است.

از جمله در خبر زینب عطاره آمده که: «این زمین با همه دریاها و کوه ها و آنچه در آن است نسبت به آسمان دنیا مانند حلقه ای است در بیابانی وسیع، و این سه نسبت به آسمان سوم همین گونه تا به عرش برسد.

و تمام این ها نسبت به عالم "مثال" قابل قیاس نیست و تمام این ها نسبت به عوالم مجردات همین گونه است، تا این که به عقل کلّی منتهی شود که دیگر نسبتی بین او و آن ها نیست، و ذات اقدس حق تمام این ها را به کلمه واحدی بدون هیچ رنج و زحمت و خرجی بیافرید و حفظ آن ها هم برای او در بر دارنده هزینه و زحمتی نیست، و اگر خواستار نابودی همه این ها گردد، به مجرد قطع افاضه وجود از آن ها، همه آن ها محو و نابود خواهد گشت».

پس منزّه است خدایی که برای عظمت و جلالت قدر و قدرت او حدّی نمی توان تصوّر نمود.

خلاصه کلام آن که اگر بنده به این مطالب توجه کند و از طرف دیگر جنایات و گناهان خود را مجسم کند و موقعیت خطیر و عظیم مناجات و گفتگوی با این سلطان بزرگ را در نظر آورد، در این صورت با تمام عقل و نفس و روح و قلب و بدن و سراسر وجودش، مراقب او خواهد بود و تمام وجودش برای شنیدن کلام او گوش شده، و برای استغفار از گناهان و عرض بی چیزی و نیاز خود و عذرخواهی از گناهانی که مرتکب شده زبان خواهد گشود.

حالات انبیاء و ائمه (علیهم السلام) در نماز

آنچه که از تغییر حال انبیاء و پیشوایان دینی و اولیای خدا در هنگام نماز رسیده از همین باب است، مثل آنچه درباره حضرت ابراهیم خلیل (علیه السلام) رسیده که در هنگام نماز صدای آه و ناله اش شنیده می شد و سینه اش در نمازش همچون دیگ جوشان صدا می نمود.

و درباره پیامبر ما هم (صلّی الله علیه و آله و سلم) همین مطلب رسیده که: در حال نماز از سینه آن حضرت صدای دیگ جوشان شنیده می شد. و یکی از همسران آن بزرگوار می گوید: رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلم) با ما سخن می گفت و ما با او گفتگو می کردیم، ولی آنگاه که وقت نماز می شد چنان بود که گویا هرگز بین ما و او آشنایی نبوده است.

أمیرالمؤمنین (علیه السلام) آنگاه که شروع به وضو گرفتن می نمود، از ترس خدا رنگ رخسارش تغییر می کرد و چون وقت نماز می شد رعشه بر اندام آن حضرت می افتاد، و هنگامی که علت از آن حضرت سؤال شد، فرمود: وقت ادای امانتی رسیده که خدا آن را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشت، آن ها از قبول آن سرپیچی نمودند و از تحمل آن ترسیدند.

حضرت فاطمه (سلام الله عليها) در هنگام نماز از ترس خدا به نفس نفس می افتاد. و امام حسن (علیه السلام) آنگاه که از وضو فارغ می شد، رنگ رخسارش تغییر می کرد، علت سؤال شد، حضرت فرمود: آن کس که می خواهد بر صاحب عرش درآید، سزاوار است که رنگ چهره اش تغییر کند.

و مثل همین مطلب از امام سجاد (علیه السلام) روایت شده که هرگاه وضو می گرفت رنگش زرد می شد، یکی از نزدیکان آن حضرت سؤال نمود که چرا در هنگام وضو گرفتن چنین حالتی به شما دست می دهد، فرمود: آیا می دانید که در پیشگاه چه کسی می خواهم بایستم؟!

و نیز درباره ایشان گفته شده است که: روزی در هنگام نماز، یک طرف عبا از شانه اش افتاد، حضرت تا آخر نماز آن را بر شانه خود نیفکند، علت سوال شد، فرمود: وای بر تو! آیا می دانی که در پیشگاه چه کسی ایستاده بودم؟

به درستی که از بنده نماز پذیرفته نمی شود مگر به همان اندازه ای که او توجه به خدا داشته باشد، راوی می گوید: گفتم فدایت شوم پس ما هلاک شدیم، فرمود: خیر، خداوند کمبود نمازهایی را که با توجه کامل نبوده به واسطه نوافل تمام می کند.

از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که علی بن الحسین (علیه السلام) هرگاه برای نماز به پا می خواست، چنان بود که گویا شاخه درختی است که حرکتی برای آن نیست، مگر آنچه که باد به حرکت درآورد.

باز از آن حضرت رسیده که: هرگاه علی بن الحسین (علیه السلام) به نماز می ایستاد، رنگش تغییر می نمود و چون سر به سجده می نهاد تا عرق از سر و رویش جاری نمی گشت سر از سجده بر نمی داشت.

از آن حضرت روایت شده که فرمود: رغبت به آخرت و ترس از خدا در دل کسی جمع نمی شود، مگر این که بهشت بر او واجب می گردد، پس آنگاه که به نماز ایستادی روی دل به سوی خدا کن، چرا که هیچ بنده مؤمنی نیست که در نماز و دعایش با دلش رو به سوی خدا کند مگر این که خدا دل های مؤمنان را متوجه او سازد و با محبت و دوستی آن ها او را تأیید کند و به بهشت رهنمونش سازد.

و اما هيبت، منشأ آن معرفت به صفات جلال حق تعالی است و کسی که از أخذ و عقاب منکران و معاندان امم گذشته آگاه باشد و به ابتلا و گرفتاری های انبیا و اولیای خدا به مصیبت های بزرگ، عالم و آگاه باشد، و میزان خوف و ترس و گریه و بیهوشی و تضرع و زاری و استغفار آن ها را بداند، سپس به کثرت گناهان و معاصی خود هم توجه کند، و زشتی های اعمال خود را در نظر آورد، آنگاه که در پیشگاه خدا بایستد، مسلماً لرزه خائفان و بیمناکان او را فراخواهد گرفت و ترس او را خواهد میراند و حیا او را آب خواهد نمود.

و خلاصه کلام آن که هر چه علم و معرفت به خدا بیشتر باشد، هیبت و ترس از او هم بیشتر خواهد بود، چرا که اگر حکمت خداوند هلاکت اولین تا آخرین انسان ها را اقتضا کند، هیچ چیز نمی تواند مانع شود، حتی رقت و نازک دلی، زیرا که او منزه از تأثر و انفعال است، و لذاست که بعضی از انبیا و اولیا، آن قدر از تعظیم و هیبت ذات اقدس حق متأثر می شدند که غیر خدا را فراموش می کردند و از هر آنچه سوای اوست غافل می گشتند حتی از بدن خویش.

از جمله بیرون آوردن تیر از پای مولا علی (علیه السلام) در هنگام نماز و عدم تأثّر آن حضرت از آن، و نیز بیهوشی های آن بزرگوار که گمان می رفت از دنیا رفته است، از همین باب است.

و اما رجا و امیدواری، منشأ آن معرفت به فضل و کرم خداوند و لطف و انعام و توجه به این حقیقت است که او خلایق را به خاطر انتفاع و بهره وری از آن ها نیافرید، بلکه به خاطر عنایت به آفرینش آن ها، آن ها را پدید آورد. نه از طاعت و عبادت آن ها بهره مند می شود و نه از معصیت آن ها متضرّر خواهد گشت.

معرفت به عنایت و فضل پروردگار در میان خلایق و بخشش بسیار او بر آن ها و وعده بهشت که به نمازگزاران داده و آمرزش گناهان بندگانش با پشیمانی و ندامت بنده، و تبدیل گناهان به چندین برابر از حسنات و وعده شفاعتی که به اولیای خود داده که این آیه شریفه قرآن خطاب به پیامبر بزرگوار اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلم) می فرماید: «وَ لَسَوْفَ يُعْطيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى» (و زود است که پروردگارت (آن قدر) به تو عطا کند، تا تو خشنود و راضی گردی؛ ضحى: 5).

همه این ها سعه رحمت و فضل و بخشش حق تعالی را نوید می دهد، و باعث رجا و امیدواری بنده می گردد، ولی لازم است که بنده در رهایی خویش از غرور در این مورد کوشا باشد، چرا که نفس و هواهای نفسانی گاهی انسان را به غرور می کشاند و بی توجهی به امور دینی را با رجا و امیدواری اشتباه می کند.

اگر چنین احتمالی پیش آمد، می بایست که انسان به علائم و نشانه هایی که هر یک از این دو دارند، حال خویش را مشخص سازد که آیا واقعاً در طریق رجا و امیدواری قدم برمی دارد و یا گرفتار بی توجهی و عدم مبالات در امور دینی شده است. از جمله نشانه های رجا، طلب و از شواهد عدم مبالات در دین، کسالت و تنبلی در انجام وظایف است.

و اما حیا، منشأ آن عبارت است از معرفت به جلال خداوندی و جمال او و آگاهی از مقام عفو و رفتار نیک او با بندگان و کثرت نعمت ها و عدم رضایت او برای بنده به نعمتی غیر نعمت دیگر، و عدم غفلت او از مراقبت احوال بنده، از یک سو، و از سوی دیگر، با توجه به زشتی اعمال خود و بدرفتاری با این پروردگار مهربان و نفاق در حضور او با علم او به این حقیقت.

هرگاه این معرفت ها برای بنده حاصل شد، و عملی برخلاف این معرفت و آگاهی از خود مشاهده کرد، همان حالتی که در چنین شرایطی بر او عارض می شود حیا است. و هر کس که در میدان هيبت پروردگار قدمی از روی حیا و شرمساری بردارد، از عبادت هفتاد سال بهتر خواهد بود.

حیا بر پنچ نوع است:

حیای گناه، حیای تقصیر، حیای کرامت، حیای محبت، و حیای هیبت.

و برای هر یک از این ها اهلی است، و برای اهل هر یک مرتبه ای جداگانه می باشد. گفتنی است: شکی نیست که این صفات و احوال فرع بر این معارف است که بدان اشاره نمودیم، چنان که ما در برخورد با همنوعان خود این مطلب را بالوجدان مشاهده می کنیم که اگر انسانی در شخص دیگری سلطنت و قدرتی به اندازه ذرّه ای از سلطنت و قدرت خداوند سراغ داشته باشد، او را بزرگ می شمارد مراقب احترام اوست و از او می ترسد.

و اگر علاوه بر این، آن شخص (سلطان) به اندازه ذره ای از نعمت هایی را که خدا بر بندگان ارزانی داشته به آن شخص عطا کند، او حاضر است جان و مال خود را فدایش کند، و از خدمت به او و اقدام به وظایف بندگیش لحظه ای غفلت نخواهد نمود.

و نیز اگر علاوه بر این ها، تقصیرات خود را هم نسبت به آن شخص در نظر آورد و مخالفت هایش را با این سلطان و منعم در هنگام انعام و بخشش او و در حضور او مجسم کند، از حیا و شرمساری خواهد مُرد.

اما این که می بینیم عامّه مردم با این که معتقد و مؤمن به عظمت پروردگار هستند و هر بزرگی، و بزرگ را نسبت به او کوچک می دانند و به نعمت های بی شمار او متعرف هستند؛ و از طرف دیگر، از همه گناه و معصیت خود هم باخبرند، ولی با توجه به همه این ها کمتر دچار حیا و شرمساری می گردند، علتش چند نکته است:

1_ ضعف ایمان به غیب نسبت به شهود و عیان است، زیرا سلاطین و قدرتمندان جهان، و منعمین و بخشندگان این دنیا مشاهده می شوند و سلطنت و نعمت آن ها محسوس و مشهود است، و اما ذات اقدس حق، برای آن ها غیب و ناپیداست و تنها با ادلّه عقلی است که معتقد به وجود او و معترف به عظمت و نعمت های او هستند و اعتقاد به غیب نسبت به مشاهده بالعیان ضعیف است، و لذا این معارف در حق پروردگار باعث تعظیم و هیبت و حیا _مثل آنچه در برخورد و رفتار با بزرگان و سلاطین دنیایی و بخشندگان این جهان می شود_ نمی گردد.

2_ چون جلالت امر در عظمت خدا و نعمت های او به حدی است که برای ادای حق آن، بلکه جزئی از آن حقوق ممکن نیست و مردم به قصور و ناتوانی خود آگاه هستند به یکباره آن را مهمل می گذارند.

3_ آن ها چنین می پندارند که منابع خدمت به سلاطین دنیا، نقد است، ولی نفع عبادت پروردگار نسیه بوده، و در سرای دیگری که وجود آن برخلاف حس می باشد و تنها با ادله عقلی بدان معتقدند به آن ها می رسد.

این وجوه که منشأ همه آن ها غرور و جهل است، سبب مسامحه عامه مردم، و کوتاهی آن ها در اطاعت و بندگی پروردگار شده است. باید از روزی که غیب، عیان می گردد و مردمان فریاد می زنند: "وا حسرتا، افسوس بر آنچه که ما در مورد پروردگار کوتاهی نمودیم"به خدا پناه برد.

این امور ششگانه که بیان شد، روح نماز است و کمال آن به کمال آن ها بستگی دارد و از همه این ها مهم تر تعظیم ذات اقدس حق است که آن از لوازم ایمان می باشد. بنابراین کسی که ایمانش کامل گشته و مباشر قلبش شده و محبت دنیا و یا فکر و اشتغال به آن، مانع تأثیر این ایمان در وجود او نگشته، می بایست که نماز را از اول تا آخر، همه اجزایش را، به گونه ای که تفصیل آن بیان شد کامل گرداند.

انواع حضور قلب و کامل ترین نوع آن 

گفتیم که مقصود از حضور قلب این است که قلب در هنگام نماز فقط نزد نماز باشد نه مشغول به امر دیگری که او را از نماز غافل کند، و همین مقدار که نمازگزار قلبش متوجه ظاهر احوال و اقوال نماز باشد در تحقق حضور قلب کافی است.

حضور قلب انواع و اقسام مختلفی دارد:

1_ گاهی قلب متوجه وجهی از وجوه نماز می شود، مثل این که نمازگزار توجه پیدا کند که در حضور خدا ایستاده است، و همین احساس حضور در برابر ذات ذوالجلال، او را نزد هر فعل و قولی و افعال و اقوال نماز باز می دارد.

2_ گاه می شود که انسان، مقیّد و مشغول به تصحیح ادای حروف از مخرج آن و یا ادای کلمات به لحن عربی است. و تا آخر نماز در همین اندیشه است.

3_ گاهی مواظب این است که صورت افعال و اعمال نماز را صحیح به جای آورد.

4_ و گاهی فکرش متوجه معنای یکی از اعمال و یا اذکار نماز می شود، مثل این که در معنای تکبیر یا قیام یا رکوع و یا غیر این ها به فکر فرو می رود و ممکن است اشتغال به این فکر، تا آخر نماز برایش باقی ماند.

5_ اما بهترین و کامل ترین نوع حضور قلب این است که قلب نمازگزار در تمام اعمال و گفتار و اذکار نماز متوجه همان عمل و قول باشد و مراعات حضور پروردگارش را بنماید.

و متوجه باشد که این اعمال را در حضور او ادا می کند، و تأمل و تفکر درباره جزئی از نماز او را از توجه به آن جزء که مشغول انجام آن است باز ندارد، و در هنگام انجام هر عملی یا ادای هر ذکری به فکر آن عمل و یا ذکر مشغول باشد و بداند که در آن لحظه، انجام آن جزء از نماز و ادای آن ذکر از او خواسته شده و از خدا بخواهد که او را کمک کند تا آن جزء را همان گونه که از او خواسته انجام دهد.

و این فن کامل آن حالت دوم را هم که عبارت از تفهّم و دریافتن باشد در بر دارد، زیرا فهمیدن معنای اقوال و افعالی که انسان در نماز به جای می آورد، عبارت از حضور قلب در آن اقوال و افعال است.

کسی که در ابتدای راه است، سزاوار است که نخست معنای هر فعل و قولی را اجمالاً در نظر آورد، پس از آن شروع به انجام آن کند در حالی که فکرش متوجه حقیقت آن عمل یا آن قول است، سپس به ملاحظه معنای جزء بعدی بپردازد، و بعد وارد آن جزء شود، همین گونه تا آخر نماز. و قبول این مسأله برایت مشکل نباشد،

زیرا قصد معانی افعال در اول کار تفصیلی است و هنگام انجام آن عمل و یا بیان آن قول در اثنای کار، اجمالی است، و فکر مستغرق دریافتن معنای اذکار است، و برای بیان کیفیت فهمیدن حقایق افعال و اذکار، مقام دیگری است.

و مسأله مهم در تکلیف نمازگزار هم، همین امر است و به واسطه آن است که اغلب آثار بزرگ که در این معجون الهی به ودیعه نهاده شده حاصل می شود، زیرا قلب با تفکر در این اسرار بزرگ و حالات عالی از صفات، و مقامات رفیع معارف است که دگرگون و منقلب می شود، و ترقّی از پستی عوالم طبیعت به ملکوت اعلی برایش حاصل می آید.

در این هنگام است که قلب انسان آماده دریافت حقایق قرآنی و اسرار عالم کون، از اهل عالم ملکوت و یا مقامات بالاتر از آن ها می شود، و همین حالات است که نمازگزار را از فحشا و منکرات باز می دارد، گرچه بعضی از مراتب آن بدون این حالات هم حاصل می شود.

این درجه از فهمیدن و دریافتن، خواه ناخواه آن امر سوم را که تعظیم باشد همراه خواهد داشت، زیرا تعظیم حالتی است که منشأ آن علم به عظمت ذات حق تعالی و حضور او در همه جا و قدرت او بر انجام آنچه که بخواهد از رد و قبول و اکرام و توهین می باشد.

و هرگاه بنده ای در نمازش به عظمت کسی که با وی سخن می گوید پی ببرد و حضور او را دریابد و بداند که او می تواند تفضّلی بر او بنماید و طاعتش را بپذیرد که در این صورت به اجری بسیار و اکرامی نیکو دست خواهد یافت.

و هم می تواند با عدلش با او رفتار کند و عملی خالصانه و طاعتی صادقانه از او طلب کند که در این صورت آن اعمال مورد قبول واقع نمی شود، و از بارگاه لطف الهی محجوب، و به عذاب او گرفتار خواهد شد.

اگر کسی که در مقام نماز می ایستد چنین حالتی داشته باشد، مسلماً خود را در موقعیتی بس خطیر خواهد دید و از ترس سقوط بر خود بیمناک خواهد بود، و همین ترس که منشأش تعظیم ذات اقدس حق است، امر چهارم از اموری است که باید در نماز رعایت شود.

و هرگاه نمازگزار رفتار پروردگار را با بندگانش در نظر آورد که هر چه بندگان نافرمانی او را می کنند، او در عوض به آن ها اظهار لطف و مرحمت می نماید، و سایر صفات جمالیه پروردگار مهربان از او سر زده و در مقابل احسان او کفران نموده و لطف و محبت های او را با گناه پاسخ گفته است، اظهار شرمسای و حیا دو امر آخر از امور ششگانه ای است که بیان داشتیم.

اولین و مهم ترین این ها همّت انسان است، زیرا اگر آدمی هنگام انجام عملی بر آن همّت بگمارد، قلبش هم نزد آن عمل خواهد بود، چه بخواهد و چه نخواهد.

بنابراین ابتدای اسباب پیدایش این خصلت های ششگانه همّت است، و آنچه همّت را پدید می آورد، ایمان و تصدیق به این حقیت است که سرای آخرت بهتر و پایدارتر، و نماز وسیله دستیابی به آن است. پس هرگاه این ایمان برای آدمی حاصل شد، همین ایمان، همّت را برای آدمی حاصل می سازد،

البته در صورتی که دنیا از حصول آن مانع نشود، زیرا ایمان تنها، مادامی که این ایمان با دل کندن از محبت دنیا تقویت نشود، و مؤمن آن دسته از مسائل دنیایی که دل را از آخرت و نماز به خود مشغول می دارد، و هر فکر و ذکری را که برخلاف توجه به نماز است از خود دور نکند، در بقای همّت کافی نیست، زیرا کسی که چیزی را دوست بدارد بسیار یاد آن می کند و ذکر و یاد محبوب خواه ناخواه قلب را متوجه آن می سازد و از یاد غیر آن باز می دارد.

و برای همین هم هست که می بینی ما هر چه بیشتر کوشش کنیم نمی توانیم نمازی را بدون یاد غیر خدا بخوانیم. اما دل های سالم و عاری از محبت دنیا، جمیع حالاتشان در نماز و یاد خدا است، بلکه خوشی و روشنی چشم آن ها در نماز است، و اصلاً این لذایذ دنیایی، برای آن ها لذت نیست.

از این بالاتر این که آن ها دنیایی نمی شناسند، و در این دنیا مشغله ای ندارد، تا برای رفع آن نیاز به مجاهده داشته باشد، بلکه اینان بنابر آنچه در کتاب مصباح الشریعة آمده است، چنین هستند که "اگر لحظه ای قلبشان از یاد خدا غافل شود، از شوق قالب تهی می کنند" . بنابراین آنچه در حضور قلب مهم است، همّت و رفع موانع است، یعنی تبدیل محبت دنیا به محبت آخرت و یا محبت خدا.

موانع حضور قلب

موانع حضور قلب بر دو قسم است:

قسم اول:

موانعی است که با مسکّن و تقویت جنبه مقابل، دفع می شود، و این برای کسی است که اندکی از محبت دنیا در دلش باشد، ولی نه به حدی که دنیا مالک نفس او شده و دل نتواند از آن غافل شود، چنین مؤمنی هرگاه راه های حواس ظاهری را سد کند، و موقع نماز مکان خلوت و تاریکی برای خود اختیار نماید تا چیزی که او را از تفکر در نمازش باز بدارد نشنود و نبیند،

همین برای رفع مشغله های دنیایی، و منع نفس از تفکر در آنچه که بر اثر ملکات به خاطرش می آید کافی است. البته به شرطی که قبل از نماز آنچه را که می بایست، انجام داده باشد، و عظمت نماز، و موقعیت خطیر آن، و ایستادن در پیشگاه خداوند و خطر قبول یا رد آن در نظرش باشد، و نفس و قلب خود را از آنچه که ممکن است در اثنای نماز او را به خود مشغول دارد فارغ گرداند،

مثلاً اگر تشنه است قبل از نماز آب بیاشامد، سپس به نماز بایستد تا نفس در حین نماز، به یاد آب نباشد، و همچنین بقیه موارد، به طوری که قبل از گفتن تکبیرة الاحرام از هر جهت فراغت بال برایش حاصل شود.

و در نماز، هر عملی را که انجام می دهد، و هر ذکری که بر لب می آورد در ابتدا معنای آن قول و عمل را اجمالاً در نظر آورد و سپس با تدبّر و تفهّم شروع در آن عمل کند.

قسم دوم:

موانعی است که برای رفع آن، مسکّن فایده ای ندارد بلکه داروی قوی لازم دارد که ریشه مرض را قطع کند، و ریشه شهوات و علایق دنیایی را از دل برکند که این علایق دنیایی بسیار است، و آیه شریفه همه آن ها را در بر دارد: «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنينَ وَ الْقَناطيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ» (زینت داده شد برای مردمان دوستی شهوت ها از زنان و فرزندان و انبان های پر از طلا و نقره و اسب های نشان دار و چهار پایان و کشتزار، این ها کالاهای این جهان است و عاقبت نیکو و سرانجام نیک نزد خدا است؛ آل عمران: 14)

آن کس که محبتش نسبت به دنیا افزون و علایقش بسیار شود، به گونه ای که آن علایق مالک نفس او گردد و قلبش را در هنگام نماز به خود مشغول دارد، بداند که از لشگریان شیطان است، چون دنیا مذموم می باشد و محبت دنیا، آن چنان که در روایات آمده است، رأس و منشأ هر خطا و گناهی است.

چنین کسی که محبت دنیا تا اعماق قلب و حقیقت و سّر وجودش ریشه دوانیده، مسکّن هايی که برای رفع شهوت ها و محبت های ضعیف نافع است، سودی نمی بخشد، زیرا او هر چه بخواهد قلب را به حضور در نماز و تفکّر در اعمال و اذکار آن وادارد، شهوت ها و خواسته های نفسانیش او را به طرف خود می کشند، و برای تحصیل و دستیابی به آن خواسته های نفسانی و رفع موانعی که در این راه قرار گرفته او را به خود مشغول می گردانند.

پس پیوسه او قلبش را متوجه نماز می سازد و امیال و شهوات نیز او را به طرف خود می کشند، تا این که نمازش به پایان رسد، و تمام نماز در کشاکش بین او و خواسته های نفسانیش سپری شده، در نتیجه شیطان بر او غالب گشته است.

به چنین کسی باید گفت که این مشغله، تو را از آن کار اصلی باز می دارد و تنها راه خلاصی از آن، این است که ریشه آن امیال را قطع کنی. شهوت ها و خواسته های نفسانی، آنگاه که قوی شد و در تمام وجود ریشه دوانید و شاخه هایش بسیار گشت، افكار وخواطر را از وجوه مختلفي به خود جذب كرده و به منزله مغناطيس افکار پست و خاطره های زشت است، و اصل و ریشه آن، محبت به دنیا است، و لذا امام صادق (علیه السلام) در کلام حکیمانه خود فرمود: "محبت دنیا رأس و منشأ هر خطا و گناهی است".

پس آن کس که باطنش بر محبت دنیا سرشته شده و همّش پیوسته در پی تحصل دنیا و اشتغال به حفظ و تکمیل آن است، آن هم نه به حد ضرورت، بلکه به خاطر محبت لذت _ که دنیای مذموم هم همین دنیاست که آدمی را از ذکر و یاد خدا باز می دارد _ چنین کسی نباید انتظار داشته باشد که طعم محبت خدا را بچشد، و لذت مناجات با او را آن چنان که زاهدان در نماز و دیگر عبادات و طاعات خود می چشند دریابد.

زیرا کسی که از کسب دنیا خوشحال شود، قطعاً از توجه به خدا و مناجات با او خوشحال و مسرور نخواهد شد، و همّت آدمی متوجه چیزی است که دلباخته و علاقمند به آن باشد، اگر دلباخته دنيا باشد، همّتش هم در پي آن است و اگر علاقه مند به نماز باشد، همّتش نيز متوجه آن خواهد بود و علاج کامل همین است.

البته نباید مأیوس بود و آنچه را که ممکن است نباید به خاطر آنچه که دشوار و سخت است ترک نمود و افراد ضعیف و عاجز امثال ما نباید به خاطر این که نمی توانیم به یک باره ریشه شهوت ها و خواسته های نفسانی را از عمق وجود خود بر کنیم، مجاهده با نفس را به یک باره ترک گوییم، بلکه سزاوار است که به اندازه ممکن، در هنگام نماز، قلب را متوجه نماز سازیم و آنچه که باعث اشتغال قلب به غير خدا می شود تا حد امکان کم نماییم.

خلاصه کلام آن که مسکّن ها گرچه در ریشه کن نمودن فساد، و یا کمال نماز کارساز نیست، ولی خالی از نفع هم نیست، و چه بسا که در همین بین نفحه ای از نفحات الهی بر انسان وزیدن گیرد، و همین کار اندک، ثمره بسار دهد. چون قطعاً مجاهد در معرض نفحات رحمت حق تعالی است و از آن بسیار بهرمند می شود؛

به خلاف آن کس که مأیوس از رحمت خدا، و یا غافل از آن است که او را بهره کاملی از آن نخواهد بود. و چه بسا که آن فرصت را ضایع سازد، و در آخرت حسرتش افزون شود و در آن آتش حسرت معذب شود؛ که باید از این خذلان و خواری به خدا پناه برد.

البته مسأله رفع خطورات قلبی مشکل تر از این است که ما بیان داشتیم، و واقعاً که درمان این بیماری بسیار سخت  و مشکل است، زیرا همراه خطورات قلبی ملازم با علایق و وابستگی های دنیایی است، و از طرفی بعضی از این امور برای ادامه زندگی انسان ضروی است و ترکش جایز نیست.

باید توجه داشت که همین علایق و وابستگی هايی که برای حفظ نفس و نوع، از اعراض و امراضی که ملازم با عالم طبیعت است ضروری است، همین هاست که شدت می یابد و انسان را به انحراف می کشاند؛

و به همین خاطر است که هیچ کس نمی تواند از آن خلاصی داشته باشد. ناگزیر برای دفع آن مجاهده ای بس بزرگ لازم است. و باید واقعاً به خدا پناه برد و اضطرار خود را در مقابل رفع این مشکل بر او عرضه داشت، تا این که او با اسباب غیبی و تابش سلطان معرفت بر قلب، این مشکل را حل کند و خواطر و اشتغالات دنیایی را از دل آدمی دفع نماید، به گونه ای که قلب، تنها متوجه خدا باشد، کم کم هر آنچه را که غیر اوست فراموش نماید و حتی خود را از یاد ببرد.

خلاصه این که از آنچه بیان داشتیم این نتیجه به دست آمد که منشأ حضور قلب، و تفهّم و دریافتن افعال و اقوال نماز، همّت و کمال نمازگزار است، و منشأ تعظیم، معرفت به عظمت ذات اقدس حق و جلال و بزرگواری او، و علم به حقارت دنیا و نفس و پستی آن دو، و نیز توجه به این حقیقت که او بنده ای مسخّر و مربوب است که مالک نفع و ضرر و موت و حیات و برانگیختن خود نیست.

و منشأ پیدایش هیبت، علم به عظمت خداوند، و توجه به گناهان خود است، و نیز تفکر در آنچه که به امم گذشته از آثار قهر و شدت سلطان خداوندی از عذاب و هلاکت دائمی رسیده، بلكه تأمل در همين مصائب دنيايي كه به انبيا و اوليا رسيده و آن ها به خاطر رضای خدا آن ها را تحمل نموده اند، می باشد.

منشأ رجا و امیدواری، معرفت به لطف خداوند و رفق و عنایت او در معامله با بندگان و کرم و عفو و جود و بخشش و قدرت اوست، و توجه به غنای ذات او از این که از معصیت بندگان خطاکار، ضرری متوجه او شود، و این که رحمت ذات اقدس حق بر غضبش پیشی دارد و هر کس که او را طلب کند بی جواب نخواهد ماند؛ و خلاصه معرفت به صفات جمالیه حضرت حق و رفتار نیکویش با مؤمنین و موحدین می باشد.

و منشأ پیدایش شرمساری و حیا، معرفت به عظمت پروردگار و نعمت های او، و حقّی که او بر گردن بندگان دارد و از طرف دیگر تقصیر بندگان نسبت به او، و توجه به آفات عمل و عیوب نفس و حضور پروردگار است، زیرا توجه به این امور خواه ناخواه، در حیا و شرمساری اثر می گذارد.

و چطور می شود کسی توجه به این امور داشته باشد و خود را در محضر سلطانی بزرگ ببیند که نهایت احسان و انعام را در تمام مدت عمر بنده به او مبذول داشته، و در عین حالی که از تقصیر و سوء باطن او آگاه است با بزرگواری روی به او نموده و با بردباری در مقابل آن همه خطا باز او را به توبه و بازگشت به سوی خود فرا می خواند و به قبول توبه اش وعده می دهد، شرمسار نباشد.

و چگونه ممکن است کسی نفس خود را که به گناه عادت نموده، و از اقدام به پاسخ دعوت او کسل می بیند، از این همه لطف و مرحمت از طرف او، و این همه خطا و گناه و روی گردانیدن از طرف خود، اظهار شرمساری و حیا نکند.

این خصال ششگانه ای که ما بیان داشتیم، لازمه همه اعمال و اذکر نماز است، گرچه برای بعضی از اجزاء نماز خصوصیتی است که با بعضی از این خصال تناسب بیشتری دارد.

به عنوان مثال، حالت تشهد و سلام با حیا و رجا مناسب تر از غیر آن دو است، و حال قیام و رکوع و سجود، با تعظیم و خوف مناسب تر است، و برای هر جزء از اجزاء نماز و هر قول و فعل از اقوال و افعال آن، حالی مخصوص به آن است، مثلاً حمد و تنزیه برای آن که حمد می گوید و تسبیح می کند ملازم با حالتی مناسب با این دو صفت است.

هم چنین برای کسی که می گوید: «إِيَّاكَ نَعْبُد» اخلاص بیشتر لازم است، و اگر تو گفتی «الْحَمْدُ لِلَّهِ» معنایش این است که جمیع نعمت ها از خدا است، و هر چه حمد و ثناست برای اوست و لازمه این گفتن این است که قلبت هم موافق با آنچه بر زبانت جاری می شود باشد،

و هنگام گفتن «الْحَمْدُ لِلَّهِ» تمام نعمت ها را از او بدانی، نه از وسایل و وسایط، و اگر کسی حالش چنین باشد، هرگز برای جلب نعمتی تملق نمی گوید، و همچنین بقیه افعال و اقوال نماز.

حقیقت نماز

مقصود نماز، حقیقت نماز است، نه صورت تنهای آن. در زمینه شناخت این حقیقت، آیات و اخبار زیادی رسیده است. ابتدا به ذکر آیات می پردازیم:
ذات اقدس حق می فرماید: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْري» (بپا دار نماز را به خاطر یاد من؛ طه: 14)
در این آیه تعبیر \"اقامه\" یعنی به پاداشتن، با حقیقت نماز مناسبت دارد، نه با صورت ظاهری آن، و قید \"لذکری\" یعنی به خاطر من نیز در این مطلب صراحت دارد.

و در جای دیگر می فرماید: «لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏ حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُون‏» (نزدیک نماز نشوید در حالی که مست هستید، تا بدانید که چه می گویید؛ نساء: 43) علتی که در این آیه بدان توجه شده، با صورت نماز عاری از حقیقت مناسبتی ندارد.

و نیز در جای دیگر می فرماید: «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَر» (به درستی که نماز بازدارنده از زشتی ها و منکر است؛ عنکبوت: 45) که باز نهی و بازداشتن از فحشا و منکرات را جز در حقیقت نماز نمی توان یافت.

اما اخبار و روایاتی که در این زمینه رسیده به حد تواتر است. و اگر نبود جز همین حدیثی که از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلم) نقل شده برای اثبات این مطلب کفایت می نمود. آن حضرت فرموده است: به درستی که نماز مکنت و قدرت می بخشد و فروتنی می آورد، و مأیوس می کند و پشیمانی می آورد و قناعت می بخشد، دستانت را دراز می کنی و می گویی بار الها... ! پس هر کس چنین نکند نمازش ناقص خواهد بود.

و از آن حضرت رسیده که فرمود: ذات اقدس حق به نمازی که نمازگزار قلبش را با بدنش هماهنگ نسازد و دلش نزد آن نماز نباشد نمی نگرد.

و باز در جای دیگر می فرماید: هرگاه خواستی نماز به جا آوری در اول وقت به جای آور، و چنان نماز بگزار که گویا با آن وداع می کنی و به خواندن نماز دیگری موفق نمی گردی. و از معصومین (علیهم السلام) رسیده که نماز معراج مؤمن است.

با ملاحظه آنچه که روایت شده که تشریع نماز در معراج پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلم) بوده و عروج آن بزرگوار به وسیله اجزاء نماز بوده؛ و آنچه که در مورد نماز انبیا و ائمه (علیهم السلام) از آن حالات عالی رسیده، و آن روایاتی که می گوید ذات اقدس حق نزد تمام اجزاء افعال و اذکار نماز بنده مؤمن است،

و برای نماز چهار هزار حدّ و باب است، و نماز ستون دین است، اگر قبول شد بقیه اعمال هم قبول خواهد شد و اگر رد شد بقیه هم رد می شود؛ و این که نام بهترین دلیل بر این حقیقت است که مراد از نماز، تنها صورت ظاهری بدون توجه به حقیقت آن نیست. و ما در بحث از لفظ صلوة به این حقیقت اشاره نمود ایم.

و اما اسماء اجزاء نماز مانند: تکبیر، قرائت، ذکر، رکوع، سجود، تشهد، و سلام، هم عرفاً و هم لغتاً بر صورت ظاهری به ضمیمه حقیقت آن معنا، اطلاق می شود، نه بر صورت تنها.

مثلاً تکبیر، اگر دل آدمی موافق با آن نباشد به خصوص که اگر قلب و عمل انسانی بر ضد آن تکبیر باشد، اگر آن را تحقیر بنامیم سزاوارتر است از این که تکبیر گوییم.

همچنین سجده، اصل معنای آن تواضع و فروتنی است، اما به هر خم شدن و پیشانی بر زمین نهادن، سجده نمی گویند، چه بسا انسان برای گذاشتن چیزی بر زمین خم شود و یا بدون خضوع و خشوع پیشانی بر خاک نهد، به خصوص اگر هدف آن، در تضاد با حقیقت تواضع باشد، چنین سجده ای را هرگز نخواهند دانست. و بر همین قیاس است رکوع و تشهد و سلام و قرائت.

و نیز معلوم است که به مجرّد این که لفظ قرآن بر زبان جاری شود، این را قرائت قرآن نمی گویند، مگر این که انسان به مقصد قرائت قرآن، آن لفظ را بر زبان آورد. و همین گونه است تسبیح و حمد.

خلاصه کلام آن که: در اصل، وضع اسم برای معنای آن است و اگر بر صورت اطلاق می شود، از باب مجاز بوده، بلکه در بعضی موارد اشتباه است.

عوامل تحقّق حقیقت نماز

حال که این مطلب محقّق شد، بدان که آنچه از اخبار و احادیث فهمیده می شود، این است که حقیقت نماز به وجود شش معنا کامل می گردد:

اول: حضور قلب

مراد از آن خالی بودن دل از غیر نماز و حضور دل نزد افعال و اقوال آن است، در این صورت است که فعل و قول مقرون به علم بوده و چنین نخواهد بود که انسان عملی از اعمال نماز را به جای آورد در حالی که فکرش به جای دیگری مشغول است، و اگر چنین بود، حضور قلب حاصل شده است.

دوم: تفهّم و دریافتن معانی

مراد آن است که قلب انسان نزد معانی اعمال، چه قول و چه فعل باشد و این امری زائد بر حضور قلب است، زیرا حضور قلب به حضور دل نزد الفاظ و صورت افعال تحقق می یابد، گرچه انسان از حقایق آن الفاظ و اعمال و از معانی و تدبّر در آن ها غافل باشد، ولی تفهّم و دریافتن، درک معانی اعمال و اذکار است.

سوم: تعظیم ذات اقدس حق و بزرگداشت عبادت اوست.

چهارم: هیبت

که عبارت از خوف و ترسی است که از تعظیم و اخلاص حاصل می شود.

پنچم: رجا و امید به فضل خداوند و قبول کردن اوست.

ششم: حیا

و آن تأمل در هر چیزی است که مخالفت با توحید ذات اقدس حق و معرفت اوست. و منشأ آن، خود را مقصر دانستن و گناهکار پنداشتن است.

و اما اسباب تحصیل این صفات:

سبب پیدایش حضور قلب، همت آدمی است، زیرا قلب، تابع همت و اراده بوده و اگر همت تو نماز باشد، قلبت هم در نماز حاضر خواهد بود؛ ولی اگر همتت در پی چیز دیگری باشد، قلبت هم از نماز غافل بوده و نزد همان چیز خواهد بود؛ چون خداوند برای هیچ کس دو قلب قرار نداده است.

برای احضار قلب نزد نماز، راهی جز این که همّتت را متوجّه نماز سازی نیست، زیرا همواره همّت انسان متوجه امری می شود که خیری در آن گمان داشته باشد و آن را مایه سعادت خود بداند. لذا حضور قلب در هنگام نماز، تابع ایمان انسان به حقیقت نماز و این که نماز از همه اعمال بهتر و برتر است می باشد.

و آن کس که به این حقیقت اعتقاد داشته باشد که نماز معراج اوست، مسلماً همّ و غمش جملگی نزد آن نماز خواهد بود و هیچ چیز دیگری نمی تواند او را از این عمل باز دارد.

و کسی که همّتش در پی نماز باشد، قلبش هم نزد نماز خواهد بود. و هر اندازه که همّت انسان بیشتر در پی نماز باشد، غفلتش از غیر نماز بیشتر خواهد بود.

بنابراین، آن کس که ایمان به خدا داشته و معتقد باشد که آن که بهتر و پایدارتر است خداست؛ و نماز، معراج او به سوی حضرت ذوالجلال است، و نیز قلباً به این حقایق ایمان داشته باشد، ناگزیر قلب و همّتش در پی نماز خواهد بود، و ممکن نیست که چنین کسی از نماز غافل باشد.

و اما تفهّم، عبارت از این است که انسان از هر فعل و قولی آنچه را که مناسب با آن است و معانی و مقاصدی که در آن نهفته است آشکار سازد، زیرا نماز معجونی الهی است که دوای هر دردی در آن ترکیب گشته و در جلب هر خیر و سعادتی که برای انسان کامل دستیابی به آن ممکن است مؤثر می باشد، و برای هر حرکت و سکون و هر فعل و قولی از آن، معنایی به خصوص است که شارع مقدس در تشریع آن، آن معنا را در نظر داشته است.

همان گونه که در اخبار آمده که هر کس از افعال نماز آنچه را که مقصود از آن عمل است در نظر نداشته باشد، گویا آن جزء را انجام نداده است.

گفتنی است آنچه در این زمینه بیان می دارم به نقل از علمای اسرار است و اکثر آن را از اخبار و اندکی را هم خود فهم نموده ایم که این قسمت را هم اخبار و روایات تأیید می کنند، و البته علم قطعی داریم که آنچه بر ما پوشیده مانده به مراتب بیشتر از این است که دانسته ایم.

آنچه که درباره تفهّم بدان اشاره نمودیم برای مطلق اجزاء نماز است، اما خصوص قرائت در نماز، تفهّم و دریافتن معانی آنچه انسان بر زبان می آورد منشأ امور بزرگی است که زبان را یارای بیان آن نیست و علوم و اسرار عظیمی در آن نهفته است که تنها در دل ها متجلّی می شود و ظاهر می گردد.

از أمیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت شده که فرمود: رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هیچ چیز را پنهانی برای من بیان ننمود که بر مردم پوشیده داشته باشد، و تنها مطلبی که بود همان بود که اگر خداوند فهم کتابش را بر بنده ارزانی بدارد نصیب او می گردد.

خلاصه کلام آن که برای نمازگزار در تفهّم و دریافتن قرائت خیر زیادی است و گاه می شود که در حین قرائت مطلبی برایش معلوم می گردد و پرده از حقیقتی بر گرفته می شود که او را به سعادتی بزرگ رهنمون می گردد، و گفته شده این که خداوند نماز را باز دارنده از فحشا و منکرات می داند از همین وجه است، زیرا که نمازگزار در حین قرائت حقیقتی را درمی یابد که پیش از آن به خاطرش نگذشته بود، و همین حقیقتی که برای او در نماز مکشوف می گردد، سبب بازداشتن او از فحشا و منکرات می شود.

به هر حال هرگونه که باشد، شکی نیست که سبب تفهّم و دریافتن، اشتغال فکر به معانی آنچه که انسان انجام می دهد و می گوید و حاضر ساختن قلب نزد معانی آن افعال و اقوال است.

دفع خواطر

و علاج تفهّم همان علاج حضور قلب و جدیت در رفع و دور ساختن افکاری است که انسان را به خود مشغول می دارد، و دفع این خواطر جز به قطع مواد و ریشه آن میسر نیست، و این بر دو قسم است:

1- یکی این که ریشه اشتغال به دنیا در وجود انسان ضعیف باشد که در این صورت اثر آن هم ضعیف خواهد بود و معالجه آن با استفاده از بعضی داروهای مسکّن میسّر می شود، و علاج آن به این است که قبل از شروع به نماز آنچه لازمه حضور قلب است فراهم آورد.

ابتدا در عظمت نماز و حضور در پیشگاه حضرت حق، و فواید بسیار آن، و عظمت سعادتی که از این راه به انسان می رسد و قرب و نزدیکی به پروردگار بیندیشد و تا جایی که امکان دارد از موانع خارجی حضور در پیشگاه حق بکاهد.

سپس در هنگام نماز قلب خود را از اشتغال به غیر بر حذر دارد و قبل از هر قول و عملی معنای آن عمل یا قول را از قلب خود بگذراند و سپس به آن مشغول گردد.

از همه مهم تر این که در جمیع حالات، حضور و علم و نظر ذات اقدس حق، و نیز جواب ها و کرده های خود را در نظر داشته باشد و خود را در مرأی و منظر او ببیند و در انجام هر عمل و ذکری این امور را در نظر گیرد.

2- صورت دوم این که ریشه محبت دنیا و اشتغال به آن در وجود انسان قوی شده باشد، به طوری که برای رفع اثر آن از مسکّن ها کاری برنیاید. شکی نیست که اصل همه این خطورات قلبی که انسان را از یاد خدا باز می دارد و به خود مشغول می کند، محبت به دنیا و اشتغال فکری به آن است.

آیا این سخن معصوم (علیه السلام) را نشنیده ای که فرمود: هر کس صبح کند در حالی بیشترین همّ و همّت او در پی کسب دنیا باشد، خداوند مشغولیتی ملازم قلب او گرداند که هیچ گاه از آن فراغت نیابد و نیز اندوهی نصیبش گرداند که هیچ گاه قطع نشود، و آرزویی برای او قرار دهد که هیچ گاه به آن نرسد، و او را دچار فقری گرداند که هرگز روی بی نیازی نبیند و او را با خدا کاری نباشد.

بلی، کسی که همه همّ و غمش در دنیا خلاصه شد، پیوسته این همّ و غم در حال تزاید و فزونی است و از یک امر به امر دیگر یا امور دیگر منتقل می شود، تا جایی که همه افکار و اوقاتش را اشتغال به دنیا فراگیرد، به گونه ای که حتی روز و شبش هم کفایت این امر را نکند.

چنین کسی اگر بخواهد فکرش را متوجّه امور اخروی کند، هموم دنیا او را به افکاری دنیوی که دل به آن بسته جذب می کند، و اگر با قهر و غلبه بخواهد نفس خود را متوجّه آخرت کند، جذبه دنیا او را به سوی خود می کشد، و یکباره می نگرد که تمام نمازش را در این کشاکش گذرانیده و حضور قلب و تفهّم از او فوت گشته است.

این مرض روحی مانند بیمار مسمومی است که با مسکّن نتوان درمان نمود، و لذا لطف و مدارا با آن فایده ای ندارد. کسی که به دنیا و زینت های آن دلباخته است، نباید طمع داشته باشد که حلاوت لذت مناجات با خدا و لذّت مخاطبان او را دریابد، هر چند که بخواهد نفسش را مقهور عبادت گرداند.

در حدیث معراج آمده است که اگر بنده نماز و روزه اهل آسمان ها و زمین را به جای آورد و همچون ملائکه از طعام روی گرداند، و به کمترین حدّ لباس قناعت کند، ولی در دلش ذرّه ای از محبت دنیا و یا نام آوری و ریاست آن و مشهور شدن، و یا زینت های آن باشد، در سرای من همسایه من نخواهد بود، و محبت خود را از قلب او برگیرم و قلبش را تاریک گردانم، به گونه ای كه مرا فراموش کند و حلاوت معرفتم را به او نچشانم.

روایت گویای این حقیقت است که دوستدار و دلباخته دنیا قلبش تاریک و از یاد خدا غافل و از نور بی بهره است. زیرا آن کس که دنیا باعث شادی و سرور و مایه روشنی چشم او باشد، مسلماً به خدا شادمان نخواهد گشت، و همّ و غمّش در پی همان چیزی است که روشنی چشمش در آن است.

از مجموع آنچه گذشت این گونه می توان نتیجه گرفت:

برای کسی که محبت دنیا در دلش ریشه کرده و قوت گرفته، اگر بخواهد در نماز حضور قلب داشته باشد و معانی اقوال و افعال نماز را دریابد، جز با کندن محبت دنیا از دل و بریدن از آن میسّر نمی شود.

ولی در عین حال تجدید یاد آخرت و عظمت مناجات و ایستادن در پیشگاه خداوند و هول و هراسی که در پیش است و خالی نمودن دل از غیر خدا، و نیز تقلیل موانع خارجی، به این که چشم را به محل سجده بدوزد و از خواندن نماز در اماکنی که باعث اشتغال خاطر می گردد احتراز کند، همه این امور برای دستیابی به بعضی از مراتب حضور و فهم نفع بسیاری دارد.

همچنین اگر انسان معنای هر فعل و قولی را قبل از اشتغال به آن از خاطر بگذراند، سپس بر زبان آورد، بسیار مؤثر است. مثلاً در هنگام قرائت ابتدا «بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم» را از دل بگذراند سپس بر زبان آورد، و نیز معنای «ألحَمدُ لِلّه ربِّ العَالَمین» را به خاطر آورد بعد آن را قرائت کند؛ همین طور آیه آیه تا آخر آن.

و نیز هنگامی که می خواهد دستهایش را برای تکبیر رکوع بلند کند، اول معنای این عمل را به خاطر آورد و بعد انجام دهد، سپس معنای رکوع را خطور کند بعد به رکوع برود و همین طور تا آخر نماز.

آیا نماز بدون حضور قلب باطل است

اگر بگویی آنچه که از این آیات و اخبار و نیز آنچه تو در مورد نفی اسم از صورت خالی از حقیقت بیان داشتی، برمی آید که نظر فقها بر بطلان نماز بی حضور قلب می باشد، بلکه بطلان نماز کسی هم که حتی یک جزء نماز را بی حضور انجام دهد مسلم است، گرچه بقیه اجزای نمازش تمام شرایط ششگانه را داشته باشد.

زیرا حکم مرکّب چنین است، به این ترتیب جز برای معصومین (علیهم السلام) برای کس دیگری اقامه نماز به وجه صحیح و مقبول ممکن نیست.

اکنون می گویم: بلی، حقیقت حکم مرکّب و حکم وضع اسم همین است که ما گفتیم، ولی آنچه که از جمع بین اخبار و روایاتی که در این زمینه رسیده به دست می آید چنین نشان می دهد که امر به این مشکلی نیست، و خداوند حتی برای نمازی که در اول آن نیّت و حضور قلب برای نمازگزار باشد اثری قرار داده و ساقط کننده قضا است و فقها هم به همین معنا آن نماز را صحیح می دانند.

اما قبول شدن نماز و سایر آثار دیگر آن موقوف به این است که آن نماز از جمیع مراتب حضور خالی نباشد بلکه واجب است که هیچ جزئی از اجزاء آن بدون حضور قلب انجام نگیرد.

و تنها مطلبی که هست این است که برای حضور قلب، مراتب و درجاتی است و نمازی که از جمیع مراتب حضور خالی باشد بر صاحبش برگردانده می شود، ولی چنین نمازی بسیار کم است، چون حرکات اختیاری انسان قطعاً درجه ای از حضور قلب را به همراه دارد هر چند اندک؛ و الّا آن عمل، عمل اختیاری نخواهد بود.

توضیح مطلب این که حرکات انسان بر چند قسم است:

_ یک قسم: اعمال و حرکاتی است که از جمیع مراتب قصد و حضور قلب خالی است، مثل حرکات شخص خوابیده که بدون قصد و نیت عملی را انجام می دهد.

_ قسم دیگر: اعمالی است که قصد و نیت انسان در آن بی دخالت نیست، ولی قصد با مقصود انطباق ندارد، مثل بعضی از کارهای شخص ساهی و غافل.

_ قسم سوم: اعمالی است که انسان با نیت و قصد به انجام آن همّت می گمارد و منطبق با مقصود هم هست، ولی نیّت و قصدی اجمالی و در باطن قلب است، و اثر آن نیّت در این عمل، همین اندازه است که آن را در زمره کارهای ارادی انسان درآورده است.

_ قسم چهارم: اعمالی است که قصد و نیّت نسبت به صورت ظاهر آن عمل تفصیلی و نسبت به معنای آن اجمالی است.

_ قسم پنجم: اعمالی است که قصد و نیّت هم نسبت به صورت و هم نسبت به معنا تفصیلی است و قلب به تمامه نزد صورت و معنای آن حضور دارد و این، حضور قلب تمام و کامل است، به خصوص اگر نمازگزار با تمام هستی و سراسر وجود خود و با هیبت و رجا و حیای کامل و با درک جلال پروردگاری در پیشگاه حضرت ذوالجلال حضور یابد.

آنچه از اخبار و احادیث فهمیده می شود این است که آن قسمتی که با قصد اجمال انجام می گیرد و منطبق با مقصود هم هست، اگر که اقبال و توجه نمازگزار و قصد و نیّت او بر حقیقت اجزاء نماز و معانی آن افزایش یابد و لااقل یک دهم به این صورت انجام گیرد، آن نماز برگردانده نمی شود، و فقط به همان اندازه که مورد قبول واقع شده بالا می رود، و در ظاهر هم امر خداوند اطاعت شده و قضای نماز بر عهده او نخواهد بود.

و اگر آن قسمتی که بدون توجه کامل انجام گرفته با انجام نوافل جبران گردد، امید است که تمام آن مورد قبول واقع شود. ولی اگر آنچه که با توجه و حضور قلب بوده، کمتر از یک دهم نماز باشد، برگردانده شده و بر صورت صاحبش زده می شود.

این چیزی است که به عنوان حکم عام برای نماز از اخبار استفاده می شود، ولی این مطلب منافاتی با این ندارد که فضل خداوند از جهت دیگری شامل حال بنده شود و آن اقسام دیگر هم مورد قبول واقع گردد، چنان که در پاداش بعضی از اعمال مستحبی آمده است.

و یا ممکن است بنده به سبب  ارتکاب بعضی از گناهان مستحق خذلان شود، در نتیجه همان نمازی هم که واجد تمام شرایط اقبال و توجه قلبی و با حضور تفصیلی تمام، انجام گرفته، رد شود، چنان که از این آیه شریفه بر می آید:

«وَ قَدِمْنا إِلى‏ ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً» (و ما بر سر کردار آنها آمدیم از هر عملی که انجام داده بودند پس آن را هم چون گردی پراکنده در هوا گردانیدیم؛ فرقان: 33)

و نیز اخباری که در این زمینه رسیده صریحاً می گوید که اگر عمل با ولایت نباشد مورد قبول واقع نمی شود، هر چند که صاحبش سعی و کوشش بسیار کند.

باید توجه داشت که احتمال دارد اخباری که می گوید: «اگر نمازی یک دهم آن با توجه و حضور قلب باشد بالا می رود» ، از باب فضل کلی پروردگار است که در این آیه شریفه بیان شده است.

آیه می گوید: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى‏ إِلاَّ مِثْلَها» (آن کس که کار نیکی انجام دهد، برای او ده برابر آن است و آن که کار بدی انجام دهد جز مثل آن کیفر داده نشود؛ انعام: 160).

و اگر از این باب باشد، احتمال دارد که این قسمتی که گفتیم تمام آن، مورد قبول واقع شود، بدون این که نیازی به این باشد که با انجام نوافل آن اجزایی که بدون حضور قلب بوده جبران شود و جبران به نوافل در غیر این قسم از نمازهایی که فاقد قصد حقایق اعمال و اقوال نماز بوده و تنها در هنگام نیّت اجمالاً قصد حقیقت آن نموده است می باشد، و از فضل و عنایت حضرت حق بعید نیست که به مجرد این که روح نیّت در ابتدای نماز بوده، آن را قبول نماید.

تجلّی حقایق بر قلب نمازگزار

مطلب دیگر این که عمده ترین خیرات نماز که نصیب نمازگزار می گردد در تفهّم و درک معانی اقوال و اعمال نماز است، زیرا همین امر است که سبب معرفت می شود، و معرفت همه اش خیر است، بلکه باید گفت هر چه خیر و خوبی است در معرفت است. چنان که جهل تمامش شرّ و بلکه هر چه شرّ و بدی است در جهل است.

بنابراین آنگاه که نمازگزار روحش به عالم بالا توجه نمود و از یاد این عالم پایین، خود را به دور داشت، در نتیجه فکرش از بعضی قید و بندها آزاد گشت، و از عوالم عالیه و نورانی متأثر گشت، در این صورت است که گاه می شود که حقایق بعضی از آیات بر قلبش تجلّی می کند و او از این کشف و تجلّی بهره ای می برد که با سال ها عبادت نصیبش نمی گشت،

و گاه می شود که در هنگام قرائت اسماء خداوند تبارک و تعالی حقایق این اسماء برای بنده مکشوف و مشهود می گردد، به گونه ای که جسمش را تحمل آن حال نبوده و حالت غشوه به او دست می دهد.

چنان که همین واقعه از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که آن حضرت در حال نماز غش نمود، چون به هوش آمد، علت سؤال شد. حضرت فرمود: آیه ای از آیات قرآن را مکرّر بر قلبم می گذرانیدم، تا آنگاه که از گوینده اش شنیدم. در این حال بود که جسم توان دیدار قدرت او را نداشت و از پای درآمد.

سید جلیل القدر ابن طاوس (رضوان الله علیه) در فلاح السائل می گوید: روایت شده که مولای ما جعفر بن محمد صادق (علیه السلام) در نمازش قرآن تلاوت می فرمود، پس حالت بیهوشی بر آن حضرت عارض شد، چون به هوش آمد، سؤال شد که چه چیز موجب گردید که چنین حالتی بر شما عارض شود،

حضرت سخنی فرمود که معنایش این می شود که: پیوسته آیات قرآن را تکرار می نمودم، تا این که حالتی به من دست داد که گویا بالعیان آن را شفاهاً از آن که آن را نازل فرموده شنیدم. در این حال بود که قوّه بشری را توان این مکاشفه جلال الهی نبوده و از پای درآمد.

سپس می گوید: ای کسی که حقیقت این مطالب را نمی دانی، مبادا که این گونه سخنان را بعید بشماری و شیطان تو را در این گونه موارد به شک و شبهه بیندازد، بلکه تصدیق آن لازم است.

آیا این سخن خداوند تبارک و تعالی را نشنیده ای که می فرماید: «فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقا» (پس چون ذات ذوالجلال بر کوه تجلّی نمود، کوه پاره پاره گشت و هموار شد و موسی بیهوش بر زمین افتاد؛ اعراف: 143).

و گاه می شود که هنگام قرائت آیات قرآن، حقیقت بهشت و دوزخ و قیامت و غیر این ها از حقایق و اسراری که در قرآن آمده است بر او منکشف و آشکار می گردد و ما در بیان اسرار قرائت بعضی از مراتب آن را بیان کرده ایم.

و اما تعظیم، یکی از حالات قلب است که موجب آرامش و خشوع و شکستگی دل در مقابل پروردگار می گردد، و نیز باعث پیدایش معرفت به عظمت و جلال ذات اقدس حق می شود، البته به اندازه ای که برای بشر امکان دارد. و عمده ترین نشانه حضور قلب در نماز و مهم ترین نشان کمال ایمان و همه عبادات، وجود همین حالت است.

و از نشانه های معرفت به عظمت و جلال ذات اقدس حق، پی بردن انسان به حقارت و پستی خویشتن است. زیرا بنده، آنگاه به عظمت سلطان خداوندی و سعه ملک او و جلالت قدرت او معرفت پیدا نمود و دانست که موجود ممکن و نیازمند، در حقیقت هیچ است.

و به اندازه ذرّه ای مالک خیر و شرّ خود نیست و مرگ و حیات و حشر و نشرش به دست دیگری است، عقل و اندیشه اش مقهور این عظمت جلال او و جلالت سلطان او بيش از حدّ وصف، خاضع و خاشع می گردد و مراقب حضور و نظر حضرت پروردگار و رد و قبول او خواهد بود، مراقبتی که یک چشم به هم زدن از آن غافل نخواهد شد.

چگونه می شود که او چنین نباشد، در حالی که شاهد عظمت سلطان خداوندی بر آفرینش آسمان ها و زمین و جلالت قدرت او بر آن ها و امساک و نگهداری و رزق و حفظ و تربیت آن هاست و آنچه که درباره آفرینش آسما ن ها و زمین از خبر دهنده راستگویی شنیده است.

از جمله در خبر زینب عطاره آمده که: «این زمین با همه دریاها و کوه ها و آنچه در آن است نسبت به آسمان دنیا مانند حلقه ای است در بیابانی وسیع، و این سه نسبت به آسمان سوم همین گونه تا به عرش برسد.

و تمام این ها نسبت به عالم "مثال" قابل قیاس نیست و تمام این ها نسبت به عوالم مجردات همین گونه است، تا این که به عقل کلّی منتهی شود که دیگر نسبتی بین او و آن ها نیست، و ذات اقدس حق تمام این ها را به کلمه واحدی بدون هیچ رنج و زحمت و خرجی بیافرید و حفظ آن ها هم برای او در بر دارنده هزینه و زحمتی نیست، و اگر خواستار نابودی همه این ها گردد، به مجرد قطع افاضه وجود از آن ها، همه آن ها محو و نابود خواهد گشت».

پس منزّه است خدایی که برای عظمت و جلالت قدر و قدرت او حدّی نمی توان تصوّر نمود.

خلاصه کلام آن که اگر بنده به این مطالب توجه کند و از طرف دیگر جنایات و گناهان خود را مجسم کند و موقعیت خطیر و عظیم مناجات و گفتگوی با این سلطان بزرگ را در نظر آورد، در این صورت با تمام عقل و نفس و روح و قلب و بدن و سراسر وجودش، مراقب او خواهد بود و تمام وجودش برای شنیدن کلام او گوش شده، و برای استغفار از گناهان و عرض بی چیزی و نیاز خود و عذرخواهی از گناهانی که مرتکب شده زبان خواهد گشود.

حالات انبیاء و ائمه (علیهم السلام) در نماز

آنچه که از تغییر حال انبیاء و پیشوایان دینی و اولیای خدا در هنگام نماز رسیده از همین باب است، مثل آنچه درباره حضرت ابراهیم خلیل (علیه السلام) رسیده که در هنگام نماز صدای آه و ناله اش شنیده می شد و سینه اش در نمازش همچون دیگ جوشان صدا می نمود.

و درباره پیامبر ما هم (صلّی الله علیه و آله و سلم) همین مطلب رسیده که: در حال نماز از سینه آن حضرت صدای دیگ جوشان شنیده می شد. و یکی از همسران آن بزرگوار می گوید: رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلم) با ما سخن می گفت و ما با او گفتگو می کردیم، ولی آنگاه که وقت نماز می شد چنان بود که گویا هرگز بین ما و او آشنایی نبوده است.

أمیرالمؤمنین (علیه السلام) آنگاه که شروع به وضو گرفتن می نمود، از ترس خدا رنگ رخسارش تغییر می کرد و چون وقت نماز می شد رعشه بر اندام آن حضرت می افتاد، و هنگامی که علت از آن حضرت سؤال شد، فرمود: وقت ادای امانتی رسیده که خدا آن را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشت، آن ها از قبول آن سرپیچی نمودند و از تحمل آن ترسیدند.

حضرت فاطمه (سلام الله عليها) در هنگام نماز از ترس خدا به نفس نفس می افتاد. و امام حسن (علیه السلام) آنگاه که از وضو فارغ می شد، رنگ رخسارش تغییر می کرد، علت سؤال شد، حضرت فرمود: آن کس که می خواهد بر صاحب عرش درآید، سزاوار است که رنگ چهره اش تغییر کند.

و مثل همین مطلب از امام سجاد (علیه السلام) روایت شده که هرگاه وضو می گرفت رنگش زرد می شد، یکی از نزدیکان آن حضرت سؤال نمود که چرا در هنگام وضو گرفتن چنین حالتی به شما دست می دهد، فرمود: آیا می دانید که در پیشگاه چه کسی می خواهم بایستم؟!

و نیز درباره ایشان گفته شده است که: روزی در هنگام نماز، یک طرف عبا از شانه اش افتاد، حضرت تا آخر نماز آن را بر شانه خود نیفکند، علت سوال شد، فرمود: وای بر تو! آیا می دانی که در پیشگاه چه کسی ایستاده بودم؟

به درستی که از بنده نماز پذیرفته نمی شود مگر به همان اندازه ای که او توجه به خدا داشته باشد، راوی می گوید: گفتم فدایت شوم پس ما هلاک شدیم، فرمود: خیر، خداوند کمبود نمازهایی را که با توجه کامل نبوده به واسطه نوافل تمام می کند.

از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که علی بن الحسین (علیه السلام) هرگاه برای نماز به پا می خواست، چنان بود که گویا شاخه درختی است که حرکتی برای آن نیست، مگر آنچه که باد به حرکت درآورد.

باز از آن حضرت رسیده که: هرگاه علی بن الحسین (علیه السلام) به نماز می ایستاد، رنگش تغییر می نمود و چون سر به سجده می نهاد تا عرق از سر و رویش جاری نمی گشت سر از سجده بر نمی داشت.

از آن حضرت روایت شده که فرمود: رغبت به آخرت و ترس از خدا در دل کسی جمع نمی شود، مگر این که بهشت بر او واجب می گردد، پس آنگاه که به نماز ایستادی روی دل به سوی خدا کن، چرا که هیچ بنده مؤمنی نیست که در نماز و دعایش با دلش رو به سوی خدا کند مگر این که خدا دل های مؤمنان را متوجه او سازد و با محبت و دوستی آن ها او را تأیید کند و به بهشت رهنمونش سازد.

و اما هيبت، منشأ آن معرفت به صفات جلال حق تعالی است و کسی که از أخذ و عقاب منکران و معاندان امم گذشته آگاه باشد و به ابتلا و گرفتاری های انبیا و اولیای خدا به مصیبت های بزرگ، عالم و آگاه باشد، و میزان خوف و ترس و گریه و بیهوشی و تضرع و زاری و استغفار آن ها را بداند، سپس به کثرت گناهان و معاصی خود هم توجه کند، و زشتی های اعمال خود را در نظر آورد، آنگاه که در پیشگاه خدا بایستد، مسلماً لرزه خائفان و بیمناکان او را فراخواهد گرفت و ترس او را خواهد میراند و حیا او را آب خواهد نمود.

و خلاصه کلام آن که هر چه علم و معرفت به خدا بیشتر باشد، هیبت و ترس از او هم بیشتر خواهد بود، چرا که اگر حکمت خداوند هلاکت اولین تا آخرین انسان ها را اقتضا کند، هیچ چیز نمی تواند مانع شود، حتی رقت و نازک دلی، زیرا که او منزه از تأثر و انفعال است، و لذاست که بعضی از انبیا و اولیا، آن قدر از تعظیم و هیبت ذات اقدس حق متأثر می شدند که غیر خدا را فراموش می کردند و از هر آنچه سوای اوست غافل می گشتند حتی از بدن خویش.

از جمله بیرون آوردن تیر از پای مولا علی (علیه السلام) در هنگام نماز و عدم تأثّر آن حضرت از آن، و نیز بیهوشی های آن بزرگوار که گمان می رفت از دنیا رفته است، از همین باب است.

و اما رجا و امیدواری، منشأ آن معرفت به فضل و کرم خداوند و لطف و انعام و توجه به این حقیقت است که او خلایق را به خاطر انتفاع و بهره وری از آن ها نیافرید، بلکه به خاطر عنایت به آفرینش آن ها، آن ها را پدید آورد. نه از طاعت و عبادت آن ها بهره مند می شود و نه از معصیت آن ها متضرّر خواهد گشت.

معرفت به عنایت و فضل پروردگار در میان خلایق و بخشش بسیار او بر آن ها و وعده بهشت که به نمازگزاران داده و آمرزش گناهان بندگانش با پشیمانی و ندامت بنده، و تبدیل گناهان به چندین برابر از حسنات و وعده شفاعتی که به اولیای خود داده که این آیه شریفه قرآن خطاب به پیامبر بزرگوار اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلم) می فرماید: «وَ لَسَوْفَ يُعْطيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى» (و زود است که پروردگارت (آن قدر) به تو عطا کند، تا تو خشنود و راضی گردی؛ ضحى: 5).

همه این ها سعه رحمت و فضل و بخشش حق تعالی را نوید می دهد، و باعث رجا و امیدواری بنده می گردد، ولی لازم است که بنده در رهایی خویش از غرور در این مورد کوشا باشد، چرا که نفس و هواهای نفسانی گاهی انسان را به غرور می کشاند و بی توجهی به امور دینی را با رجا و امیدواری اشتباه می کند.

اگر چنین احتمالی پیش آمد، می بایست که انسان به علائم و نشانه هایی که هر یک از این دو دارند، حال خویش را مشخص سازد که آیا واقعاً در طریق رجا و امیدواری قدم برمی دارد و یا گرفتار بی توجهی و عدم مبالات در امور دینی شده است. از جمله نشانه های رجا، طلب و از شواهد عدم مبالات در دین، کسالت و تنبلی در انجام وظایف است.

و اما حیا، منشأ آن عبارت است از معرفت به جلال خداوندی و جمال او و آگاهی از مقام عفو و رفتار نیک او با بندگان و کثرت نعمت ها و عدم رضایت او برای بنده به نعمتی غیر نعمت دیگر، و عدم غفلت او از مراقبت احوال بنده، از یک سو، و از سوی دیگر، با توجه به زشتی اعمال خود و بدرفتاری با این پروردگار مهربان و نفاق در حضور او با علم او به این حقیقت.

هرگاه این معرفت ها برای بنده حاصل شد، و عملی برخلاف این معرفت و آگاهی از خود مشاهده کرد، همان حالتی که در چنین شرایطی بر او عارض می شود حیا است. و هر کس که در میدان هيبت پروردگار قدمی از روی حیا و شرمساری بردارد، از عبادت هفتاد سال بهتر خواهد بود.

حیا بر پنچ نوع است:

حیای گناه، حیای تقصیر، حیای کرامت، حیای محبت، و حیای هیبت.

و برای هر یک از این ها اهلی است، و برای اهل هر یک مرتبه ای جداگانه می باشد. گفتنی است: شکی نیست که این صفات و احوال فرع بر این معارف است که بدان اشاره نمودیم، چنان که ما در برخورد با همنوعان خود این مطلب را بالوجدان مشاهده می کنیم که اگر انسانی در شخص دیگری سلطنت و قدرتی به اندازه ذرّه ای از سلطنت و قدرت خداوند سراغ داشته باشد، او را بزرگ می شمارد مراقب احترام اوست و از او می ترسد.

و اگر علاوه بر این، آن شخص (سلطان) به اندازه ذره ای از نعمت هایی را که خدا بر بندگان ارزانی داشته به آن شخص عطا کند، او حاضر است جان و مال خود را فدایش کند، و از خدمت به او و اقدام به وظایف بندگیش لحظه ای غفلت نخواهد نمود.

و نیز اگر علاوه بر این ها، تقصیرات خود را هم نسبت به آن شخص در نظر آورد و مخالفت هایش را با این سلطان و منعم در هنگام انعام و بخشش او و در حضور او مجسم کند، از حیا و شرمساری خواهد مُرد.

اما این که می بینیم عامّه مردم با این که معتقد و مؤمن به عظمت پروردگار هستند و هر بزرگی، و بزرگ را نسبت به او کوچک می دانند و به نعمت های بی شمار او متعرف هستند؛ و از طرف دیگر، از همه گناه و معصیت خود هم باخبرند، ولی با توجه به همه این ها کمتر دچار حیا و شرمساری می گردند، علتش چند نکته است:

1_ ضعف ایمان به غیب نسبت به شهود و عیان است، زیرا سلاطین و قدرتمندان جهان، و منعمین و بخشندگان این دنیا مشاهده می شوند و سلطنت و نعمت آن ها محسوس و مشهود است، و اما ذات اقدس حق، برای آن ها غیب و ناپیداست و تنها با ادلّه عقلی است که معتقد به وجود او و معترف به عظمت و نعمت های او هستند و اعتقاد به غیب نسبت به مشاهده بالعیان ضعیف است، و لذا این معارف در حق پروردگار باعث تعظیم و هیبت و حیا _مثل آنچه در برخورد و رفتار با بزرگان و سلاطین دنیایی و بخشندگان این جهان می شود_ نمی گردد.

2_ چون جلالت امر در عظمت خدا و نعمت های او به حدی است که برای ادای حق آن، بلکه جزئی از آن حقوق ممکن نیست و مردم به قصور و ناتوانی خود آگاه هستند به یکباره آن را مهمل می گذارند.

3_ آن ها چنین می پندارند که منابع خدمت به سلاطین دنیا، نقد است، ولی نفع عبادت پروردگار نسیه بوده، و در سرای دیگری که وجود آن برخلاف حس می باشد و تنها با ادله عقلی بدان معتقدند به آن ها می رسد.

این وجوه که منشأ همه آن ها غرور و جهل است، سبب مسامحه عامه مردم، و کوتاهی آن ها در اطاعت و بندگی پروردگار شده است. باید از روزی که غیب، عیان می گردد و مردمان فریاد می زنند: "وا حسرتا، افسوس بر آنچه که ما در مورد پروردگار کوتاهی نمودیم"به خدا پناه برد.

این امور ششگانه که بیان شد، روح نماز است و کمال آن به کمال آن ها بستگی دارد و از همه این ها مهم تر تعظیم ذات اقدس حق است که آن از لوازم ایمان می باشد. بنابراین کسی که ایمانش کامل گشته و مباشر قلبش شده و محبت دنیا و یا فکر و اشتغال به آن، مانع تأثیر این ایمان در وجود او نگشته، می بایست که نماز را از اول تا آخر، همه اجزایش را، به گونه ای که تفصیل آن بیان شد کامل گرداند.

انواع حضور قلب و کامل ترین نوع آن 

گفتیم که مقصود از حضور قلب این است که قلب در هنگام نماز فقط نزد نماز باشد نه مشغول به امر دیگری که او را از نماز غافل کند، و همین مقدار که نمازگزار قلبش متوجه ظاهر احوال و اقوال نماز باشد در تحقق حضور قلب کافی است.

حضور قلب انواع و اقسام مختلفی دارد:

1_ گاهی قلب متوجه وجهی از وجوه نماز می شود، مثل این که نمازگزار توجه پیدا کند که در حضور خدا ایستاده است، و همین احساس حضور در برابر ذات ذوالجلال، او را نزد هر فعل و قولی و افعال و اقوال نماز باز می دارد.

2_ گاه می شود که انسان، مقیّد و مشغول به تصحیح ادای حروف از مخرج آن و یا ادای کلمات به لحن عربی است. و تا آخر نماز در همین اندیشه است.

3_ گاهی مواظب این است که صورت افعال و اعمال نماز را صحیح به جای آورد.

4_ و گاهی فکرش متوجه معنای یکی از اعمال و یا اذکار نماز می شود، مثل این که در معنای تکبیر یا قیام یا رکوع و یا غیر این ها به فکر فرو می رود و ممکن است اشتغال به این فکر، تا آخر نماز برایش باقی ماند.

5_ اما بهترین و کامل ترین نوع حضور قلب این است که قلب نمازگزار در تمام اعمال و گفتار و اذکار نماز متوجه همان عمل و قول باشد و مراعات حضور پروردگارش را بنماید.

و متوجه باشد که این اعمال را در حضور او ادا می کند، و تأمل و تفکر درباره جزئی از نماز او را از توجه به آن جزء که مشغول انجام آن است باز ندارد، و در هنگام انجام هر عملی یا ادای هر ذکری به فکر آن عمل و یا ذکر مشغول باشد و بداند که در آن لحظه، انجام آن جزء از نماز و ادای آن ذکر از او خواسته شده و از خدا بخواهد که او را کمک کند تا آن جزء را همان گونه که از او خواسته انجام دهد.

و این فن کامل آن حالت دوم را هم که عبارت از تفهّم و دریافتن باشد در بر دارد، زیرا فهمیدن معنای اقوال و افعالی که انسان در نماز به جای می آورد، عبارت از حضور قلب در آن اقوال و افعال است.

کسی که در ابتدای راه است، سزاوار است که نخست معنای هر فعل و قولی را اجمالاً در نظر آورد، پس از آن شروع به انجام آن کند در حالی که فکرش متوجه حقیقت آن عمل یا آن قول است، سپس به ملاحظه معنای جزء بعدی بپردازد، و بعد وارد آن جزء شود، همین گونه تا آخر نماز. و قبول این مسأله برایت مشکل نباشد،

زیرا قصد معانی افعال در اول کار تفصیلی است و هنگام انجام آن عمل و یا بیان آن قول در اثنای کار، اجمالی است، و فکر مستغرق دریافتن معنای اذکار است، و برای بیان کیفیت فهمیدن حقایق افعال و اذکار، مقام دیگری است.

و مسأله مهم در تکلیف نمازگزار هم، همین امر است و به واسطه آن است که اغلب آثار بزرگ که در این معجون الهی به ودیعه نهاده شده حاصل می شود، زیرا قلب با تفکر در این اسرار بزرگ و حالات عالی از صفات، و مقامات رفیع معارف است که دگرگون و منقلب می شود، و ترقّی از پستی عوالم طبیعت به ملکوت اعلی برایش حاصل می آید.

در این هنگام است که قلب انسان آماده دریافت حقایق قرآنی و اسرار عالم کون، از اهل عالم ملکوت و یا مقامات بالاتر از آن ها می شود، و همین حالات است که نمازگزار را از فحشا و منکرات باز می دارد، گرچه بعضی از مراتب آن بدون این حالات هم حاصل می شود.

این درجه از فهمیدن و دریافتن، خواه ناخواه آن امر سوم را که تعظیم باشد همراه خواهد داشت، زیرا تعظیم حالتی است که منشأ آن علم به عظمت ذات حق تعالی و حضور او در همه جا و قدرت او بر انجام آنچه که بخواهد از رد و قبول و اکرام و توهین می باشد.

و هرگاه بنده ای در نمازش به عظمت کسی که با وی سخن می گوید پی ببرد و حضور او را دریابد و بداند که او می تواند تفضّلی بر او بنماید و طاعتش را بپذیرد که در این صورت به اجری بسیار و اکرامی نیکو دست خواهد یافت.

و هم می تواند با عدلش با او رفتار کند و عملی خالصانه و طاعتی صادقانه از او طلب کند که در این صورت آن اعمال مورد قبول واقع نمی شود، و از بارگاه لطف الهی محجوب، و به عذاب او گرفتار خواهد شد.

اگر کسی که در مقام نماز می ایستد چنین حالتی داشته باشد، مسلماً خود را در موقعیتی بس خطیر خواهد دید و از ترس سقوط بر خود بیمناک خواهد بود، و همین ترس که منشأش تعظیم ذات اقدس حق است، امر چهارم از اموری است که باید در نماز رعایت شود.

و هرگاه نمازگزار رفتار پروردگار را با بندگانش در نظر آورد که هر چه بندگان نافرمانی او را می کنند، او در عوض به آن ها اظهار لطف و مرحمت می نماید، و سایر صفات جمالیه پروردگار مهربان از او سر زده و در مقابل احسان او کفران نموده و لطف و محبت های او را با گناه پاسخ گفته است، اظهار شرمسای و حیا دو امر آخر از امور ششگانه ای است که بیان داشتیم.

اولین و مهم ترین این ها همّت انسان است، زیرا اگر آدمی هنگام انجام عملی بر آن همّت بگمارد، قلبش هم نزد آن عمل خواهد بود، چه بخواهد و چه نخواهد.

بنابراین ابتدای اسباب پیدایش این خصلت های ششگانه همّت است، و آنچه همّت را پدید می آورد، ایمان و تصدیق به این حقیت است که سرای آخرت بهتر و پایدارتر، و نماز وسیله دستیابی به آن است. پس هرگاه این ایمان برای آدمی حاصل شد، همین ایمان، همّت را برای آدمی حاصل می سازد،

البته در صورتی که دنیا از حصول آن مانع نشود، زیرا ایمان تنها، مادامی که این ایمان با دل کندن از محبت دنیا تقویت نشود، و مؤمن آن دسته از مسائل دنیایی که دل را از آخرت و نماز به خود مشغول می دارد، و هر فکر و ذکری را که برخلاف توجه به نماز است از خود دور نکند، در بقای همّت کافی نیست، زیرا کسی که چیزی را دوست بدارد بسیار یاد آن می کند و ذکر و یاد محبوب خواه ناخواه قلب را متوجه آن می سازد و از یاد غیر آن باز می دارد.

و برای همین هم هست که می بینی ما هر چه بیشتر کوشش کنیم نمی توانیم نمازی را بدون یاد غیر خدا بخوانیم. اما دل های سالم و عاری از محبت دنیا، جمیع حالاتشان در نماز و یاد خدا است، بلکه خوشی و روشنی چشم آن ها در نماز است، و اصلاً این لذایذ دنیایی، برای آن ها لذت نیست.

از این بالاتر این که آن ها دنیایی نمی شناسند، و در این دنیا مشغله ای ندارد، تا برای رفع آن نیاز به مجاهده داشته باشد، بلکه اینان بنابر آنچه در کتاب مصباح الشریعة آمده است، چنین هستند که "اگر لحظه ای قلبشان از یاد خدا غافل شود، از شوق قالب تهی می کنند" . بنابراین آنچه در حضور قلب مهم است، همّت و رفع موانع است، یعنی تبدیل محبت دنیا به محبت آخرت و یا محبت خدا.

موانع حضور قلب

موانع حضور قلب بر دو قسم است:

قسم اول:

موانعی است که با مسکّن و تقویت جنبه مقابل، دفع می شود، و این برای کسی است که اندکی از محبت دنیا در دلش باشد، ولی نه به حدی که دنیا مالک نفس او شده و دل نتواند از آن غافل شود، چنین مؤمنی هرگاه راه های حواس ظاهری را سد کند، و موقع نماز مکان خلوت و تاریکی برای خود اختیار نماید تا چیزی که او را از تفکر در نمازش باز بدارد نشنود و نبیند،

همین برای رفع مشغله های دنیایی، و منع نفس از تفکر در آنچه که بر اثر ملکات به خاطرش می آید کافی است. البته به شرطی که قبل از نماز آنچه را که می بایست، انجام داده باشد، و عظمت نماز، و موقعیت خطیر آن، و ایستادن در پیشگاه خداوند و خطر قبول یا رد آن در نظرش باشد، و نفس و قلب خود را از آنچه که ممکن است در اثنای نماز او را به خود مشغول دارد فارغ گرداند،

مثلاً اگر تشنه است قبل از نماز آب بیاشامد، سپس به نماز بایستد تا نفس در حین نماز، به یاد آب نباشد، و همچنین بقیه موارد، به طوری که قبل از گفتن تکبیرة الاحرام از هر جهت فراغت بال برایش حاصل شود.

و در نماز، هر عملی را که انجام می دهد، و هر ذکری که بر لب می آورد در ابتدا معنای آن قول و عمل را اجمالاً در نظر آورد و سپس با تدبّر و تفهّم شروع در آن عمل کند.

قسم دوم:

موانعی است که برای رفع آن، مسکّن فایده ای ندارد بلکه داروی قوی لازم دارد که ریشه مرض را قطع کند، و ریشه شهوات و علایق دنیایی را از دل برکند که این علایق دنیایی بسیار است، و آیه شریفه همه آن ها را در بر دارد: «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنينَ وَ الْقَناطيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ» (زینت داده شد برای مردمان دوستی شهوت ها از زنان و فرزندان و انبان های پر از طلا و نقره و اسب های نشان دار و چهار پایان و کشتزار، این ها کالاهای این جهان است و عاقبت نیکو و سرانجام نیک نزد خدا است؛ آل عمران: 14)

آن کس که محبتش نسبت به دنیا افزون و علایقش بسیار شود، به گونه ای که آن علایق مالک نفس او گردد و قلبش را در هنگام نماز به خود مشغول دارد، بداند که از لشگریان شیطان است، چون دنیا مذموم می باشد و محبت دنیا، آن چنان که در روایات آمده است، رأس و منشأ هر خطا و گناهی است.

چنین کسی که محبت دنیا تا اعماق قلب و حقیقت و سّر وجودش ریشه دوانیده، مسکّن هايی که برای رفع شهوت ها و محبت های ضعیف نافع است، سودی نمی بخشد، زیرا او هر چه بخواهد قلب را به حضور در نماز و تفکّر در اعمال و اذکار آن وادارد، شهوت ها و خواسته های نفسانیش او را به طرف خود می کشند، و برای تحصیل و دستیابی به آن خواسته های نفسانی و رفع موانعی که در این راه قرار گرفته او را به خود مشغول می گردانند.

پس پیوسه او قلبش را متوجه نماز می سازد و امیال و شهوات نیز او را به طرف خود می کشند، تا این که نمازش به پایان رسد، و تمام نماز در کشاکش بین او و خواسته های نفسانیش سپری شده، در نتیجه شیطان بر او غالب گشته است.

به چنین کسی باید گفت که این مشغله، تو را از آن کار اصلی باز می دارد و تنها راه خلاصی از آن، این است که ریشه آن امیال را قطع کنی. شهوت ها و خواسته های نفسانی، آنگاه که قوی شد و در تمام وجود ریشه دوانید و شاخه هایش بسیار گشت، افكار وخواطر را از وجوه مختلفي به خود جذب كرده و به منزله مغناطيس افکار پست و خاطره های زشت است، و اصل و ریشه آن، محبت به دنیا است، و لذا امام صادق (علیه السلام) در کلام حکیمانه خود فرمود: "محبت دنیا رأس و منشأ هر خطا و گناهی است".

پس آن کس که باطنش بر محبت دنیا سرشته شده و همّش پیوسته در پی تحصل دنیا و اشتغال به حفظ و تکمیل آن است، آن هم نه به حد ضرورت، بلکه به خاطر محبت لذت _ که دنیای مذموم هم همین دنیاست که آدمی را از ذکر و یاد خدا باز می دارد _ چنین کسی نباید انتظار داشته باشد که طعم محبت خدا را بچشد، و لذت مناجات با او را آن چنان که زاهدان در نماز و دیگر عبادات و طاعات خود می چشند دریابد.

زیرا کسی که از کسب دنیا خوشحال شود، قطعاً از توجه به خدا و مناجات با او خوشحال و مسرور نخواهد شد، و همّت آدمی متوجه چیزی است که دلباخته و علاقمند به آن باشد، اگر دلباخته دنيا باشد، همّتش هم در پي آن است و اگر علاقه مند به نماز باشد، همّتش نيز متوجه آن خواهد بود و علاج کامل همین است.

البته نباید مأیوس بود و آنچه را که ممکن است نباید به خاطر آنچه که دشوار و سخت است ترک نمود و افراد ضعیف و عاجز امثال ما نباید به خاطر این که نمی توانیم به یک باره ریشه شهوت ها و خواسته های نفسانی را از عمق وجود خود بر کنیم، مجاهده با نفس را به یک باره ترک گوییم، بلکه سزاوار است که به اندازه ممکن، در هنگام نماز، قلب را متوجه نماز سازیم و آنچه که باعث اشتغال قلب به غير خدا می شود تا حد امکان کم نماییم.

خلاصه کلام آن که مسکّن ها گرچه در ریشه کن نمودن فساد، و یا کمال نماز کارساز نیست، ولی خالی از نفع هم نیست، و چه بسا که در همین بین نفحه ای از نفحات الهی بر انسان وزیدن گیرد، و همین کار اندک، ثمره بسار دهد. چون قطعاً مجاهد در معرض نفحات رحمت حق تعالی است و از آن بسیار بهرمند می شود؛

به خلاف آن کس که مأیوس از رحمت خدا، و یا غافل از آن است که او را بهره کاملی از آن نخواهد بود. و چه بسا که آن فرصت را ضایع سازد، و در آخرت حسرتش افزون شود و در آن آتش حسرت معذب شود؛ که باید از این خذلان و خواری به خدا پناه برد.

البته مسأله رفع خطورات قلبی مشکل تر از این است که ما بیان داشتیم، و واقعاً که درمان این بیماری بسیار سخت  و مشکل است، زیرا همراه خطورات قلبی ملازم با علایق و وابستگی های دنیایی است، و از طرفی بعضی از این امور برای ادامه زندگی انسان ضروی است و ترکش جایز نیست.

باید توجه داشت که همین علایق و وابستگی هايی که برای حفظ نفس و نوع، از اعراض و امراضی که ملازم با عالم طبیعت است ضروری است، همین هاست که شدت می یابد و انسان را به انحراف می کشاند؛

و به همین خاطر است که هیچ کس نمی تواند از آن خلاصی داشته باشد. ناگزیر برای دفع آن مجاهده ای بس بزرگ لازم است. و باید واقعاً به خدا پناه برد و اضطرار خود را در مقابل رفع این مشکل بر او عرضه داشت، تا این که او با اسباب غیبی و تابش سلطان معرفت بر قلب، این مشکل را حل کند و خواطر و اشتغالات دنیایی را از دل آدمی دفع نماید، به گونه ای که قلب، تنها متوجه خدا باشد، کم کم هر آنچه را که غیر اوست فراموش نماید و حتی خود را از یاد ببرد.

خلاصه این که از آنچه بیان داشتیم این نتیجه به دست آمد که منشأ حضور قلب، و تفهّم و دریافتن افعال و اقوال نماز، همّت و کمال نمازگزار است، و منشأ تعظیم، معرفت به عظمت ذات اقدس حق و جلال و بزرگواری او، و علم به حقارت دنیا و نفس و پستی آن دو، و نیز توجه به این حقیقت که او بنده ای مسخّر و مربوب است که مالک نفع و ضرر و موت و حیات و برانگیختن خود نیست.

و منشأ پیدایش هیبت، علم به عظمت خداوند، و توجه به گناهان خود است، و نیز تفکر در آنچه که به امم گذشته از آثار قهر و شدت سلطان خداوندی از عذاب و هلاکت دائمی رسیده، بلكه تأمل در همين مصائب دنيايي كه به انبيا و اوليا رسيده و آن ها به خاطر رضای خدا آن ها را تحمل نموده اند، می باشد.

منشأ رجا و امیدواری، معرفت به لطف خداوند و رفق و عنایت او در معامله با بندگان و کرم و عفو و جود و بخشش و قدرت اوست، و توجه به غنای ذات او از این که از معصیت بندگان خطاکار، ضرری متوجه او شود، و این که رحمت ذات اقدس حق بر غضبش پیشی دارد و هر کس که او را طلب کند بی جواب نخواهد ماند؛ و خلاصه معرفت به صفات جمالیه حضرت حق و رفتار نیکویش با مؤمنین و موحدین می باشد.

و منشأ پیدایش شرمساری و حیا، معرفت به عظمت پروردگار و نعمت های او، و حقّی که او بر گردن بندگان دارد و از طرف دیگر تقصیر بندگان نسبت به او، و توجه به آفات عمل و عیوب نفس و حضور پروردگار است، زیرا توجه به این امور خواه ناخواه، در حیا و شرمساری اثر می گذارد.

و چطور می شود کسی توجه به این امور داشته باشد و خود را در محضر سلطانی بزرگ ببیند که نهایت احسان و انعام را در تمام مدت عمر بنده به او مبذول داشته، و در عین حالی که از تقصیر و سوء باطن او آگاه است با بزرگواری روی به او نموده و با بردباری در مقابل آن همه خطا باز او را به توبه و بازگشت به سوی خود فرا می خواند و به قبول توبه اش وعده می دهد، شرمسار نباشد.

و چگونه ممکن است کسی نفس خود را که به گناه عادت نموده، و از اقدام به پاسخ دعوت او کسل می بیند، از این همه لطف و مرحمت از طرف او، و این همه خطا و گناه و روی گردانیدن از طرف خود، اظهار شرمساری و حیا نکند.

این خصال ششگانه ای که ما بیان داشتیم، لازمه همه اعمال و اذکر نماز است، گرچه برای بعضی از اجزاء نماز خصوصیتی است که با بعضی از این خصال تناسب بیشتری دارد.

به عنوان مثال، حالت تشهد و سلام با حیا و رجا مناسب تر از غیر آن دو است، و حال قیام و رکوع و سجود، با تعظیم و خوف مناسب تر است، و برای هر جزء از اجزاء نماز و هر قول و فعل از اقوال و افعال آن، حالی مخصوص به آن است، مثلاً حمد و تنزیه برای آن که حمد می گوید و تسبیح می کند ملازم با حالتی مناسب با این دو صفت است.

هم چنین برای کسی که می گوید: «إِيَّاكَ نَعْبُد» اخلاص بیشتر لازم است، و اگر تو گفتی «الْحَمْدُ لِلَّهِ» معنایش این است که جمیع نعمت ها از خدا است، و هر چه حمد و ثناست برای اوست و لازمه این گفتن این است که قلبت هم موافق با آنچه بر زبانت جاری می شود باشد،

و هنگام گفتن «الْحَمْدُ لِلَّهِ» تمام نعمت ها را از او بدانی، نه از وسایل و وسایط، و اگر کسی حالش چنین باشد، هرگز برای جلب نعمتی تملق نمی گوید، و همچنین بقیه افعال و اقوال نماز.

مدیر
Date published: 12:00
10 / 10ScaleMaximum stars

و در جای دیگر می فرماید: «لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏ حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُون‏» (نزدیک نماز نشوید در حالی که مست هستید، تا بدانید که چه می گویید؛ نساء: 43) علتی که در این آیه بدان توجه شده، با صورت نماز عاری از حقیقت مناسبتی ندارد.

و نیز در جای دیگر می فرماید: «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَر» (به درستی که نماز بازدارنده از زشتی ها و منکر است؛ عنکبوت: 45) که باز نهی و بازداشتن از فحشا و منکرات را جز در حقیقت نماز نمی توان یافت.

اما اخبار و روایاتی که در این زمینه رسیده به حد تواتر است. و اگر نبود جز همین حدیثی که از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلم) نقل شده برای اثبات این مطلب کفایت می نمود. آن حضرت فرموده است: به درستی که نماز مکنت و قدرت می بخشد و فروتنی می آورد، و مأیوس می کند و پشیمانی می آورد و قناعت می بخشد، دستانت را دراز می کنی و می گویی بار الها... ! پس هر کس چنین نکند نمازش ناقص خواهد بود.

و از آن حضرت رسیده که فرمود: ذات اقدس حق به نمازی که نمازگزار قلبش را با بدنش هماهنگ نسازد و دلش نزد آن نماز نباشد نمی نگرد.

و باز در جای دیگر می فرماید: هرگاه خواستی نماز به جا آوری در اول وقت به جای آور، و چنان نماز بگزار که گویا با آن وداع می کنی و به خواندن نماز دیگری موفق نمی گردی. و از معصومین (علیهم السلام) رسیده که نماز معراج مؤمن است.

با ملاحظه آنچه که روایت شده که تشریع نماز در معراج پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلم) بوده و عروج آن بزرگوار به وسیله اجزاء نماز بوده؛ و آنچه که در مورد نماز انبیا و ائمه (علیهم السلام) از آن حالات عالی رسیده، و آن روایاتی که می گوید ذات اقدس حق نزد تمام اجزاء افعال و اذکار نماز بنده مؤمن است،

و برای نماز چهار هزار حدّ و باب است، و نماز ستون دین است، اگر قبول شد بقیه اعمال هم قبول خواهد شد و اگر رد شد بقیه هم رد می شود؛ و این که نام بهترین دلیل بر این حقیقت است که مراد از نماز، تنها صورت ظاهری بدون توجه به حقیقت آن نیست. و ما در بحث از لفظ صلوة به این حقیقت اشاره نمود ایم.

و اما اسماء اجزاء نماز مانند: تکبیر، قرائت، ذکر، رکوع، سجود، تشهد، و سلام، هم عرفاً و هم لغتاً بر صورت ظاهری به ضمیمه حقیقت آن معنا، اطلاق می شود، نه بر صورت تنها.

مثلاً تکبیر، اگر دل آدمی موافق با آن نباشد به خصوص که اگر قلب و عمل انسانی بر ضد آن تکبیر باشد، اگر آن را تحقیر بنامیم سزاوارتر است از این که تکبیر گوییم.

همچنین سجده، اصل معنای آن تواضع و فروتنی است، اما به هر خم شدن و پیشانی بر زمین نهادن، سجده نمی گویند، چه بسا انسان برای گذاشتن چیزی بر زمین خم شود و یا بدون خضوع و خشوع پیشانی بر خاک نهد، به خصوص اگر هدف آن، در تضاد با حقیقت تواضع باشد، چنین سجده ای را هرگز نخواهند دانست. و بر همین قیاس است رکوع و تشهد و سلام و قرائت.

و نیز معلوم است که به مجرّد این که لفظ قرآن بر زبان جاری شود، این را قرائت قرآن نمی گویند، مگر این که انسان به مقصد قرائت قرآن، آن لفظ را بر زبان آورد. و همین گونه است تسبیح و حمد.

خلاصه کلام آن که: در اصل، وضع اسم برای معنای آن است و اگر بر صورت اطلاق می شود، از باب مجاز بوده، بلکه در بعضی موارد اشتباه است.

عوامل تحقّق حقیقت نماز

حال که این مطلب محقّق شد، بدان که آنچه از اخبار و احادیث فهمیده می شود، این است که حقیقت نماز به وجود شش معنا کامل می گردد:

اول: حضور قلب

مراد از آن خالی بودن دل از غیر نماز و حضور دل نزد افعال و اقوال آن است، در این صورت است که فعل و قول مقرون به علم بوده و چنین نخواهد بود که انسان عملی از اعمال نماز را به جای آورد در حالی که فکرش به جای دیگری مشغول است، و اگر چنین بود، حضور قلب حاصل شده است.

دوم: تفهّم و دریافتن معانی

مراد آن است که قلب انسان نزد معانی اعمال، چه قول و چه فعل باشد و این امری زائد بر حضور قلب است، زیرا حضور قلب به حضور دل نزد الفاظ و صورت افعال تحقق می یابد، گرچه انسان از حقایق آن الفاظ و اعمال و از معانی و تدبّر در آن ها غافل باشد، ولی تفهّم و دریافتن، درک معانی اعمال و اذکار است.

سوم: تعظیم ذات اقدس حق و بزرگداشت عبادت اوست.

چهارم: هیبت

که عبارت از خوف و ترسی است که از تعظیم و اخلاص حاصل می شود.

پنچم: رجا و امید به فضل خداوند و قبول کردن اوست.

ششم: حیا

و آن تأمل در هر چیزی است که مخالفت با توحید ذات اقدس حق و معرفت اوست. و منشأ آن، خود را مقصر دانستن و گناهکار پنداشتن است.

و اما اسباب تحصیل این صفات:

سبب پیدایش حضور قلب، همت آدمی است، زیرا قلب، تابع همت و اراده بوده و اگر همت تو نماز باشد، قلبت هم در نماز حاضر خواهد بود؛ ولی اگر همتت در پی چیز دیگری باشد، قلبت هم از نماز غافل بوده و نزد همان چیز خواهد بود؛ چون خداوند برای هیچ کس دو قلب قرار نداده است.

برای احضار قلب نزد نماز، راهی جز این که همّتت را متوجّه نماز سازی نیست، زیرا همواره همّت انسان متوجه امری می شود که خیری در آن گمان داشته باشد و آن را مایه سعادت خود بداند. لذا حضور قلب در هنگام نماز، تابع ایمان انسان به حقیقت نماز و این که نماز از همه اعمال بهتر و برتر است می باشد.

و آن کس که به این حقیقت اعتقاد داشته باشد که نماز معراج اوست، مسلماً همّ و غمش جملگی نزد آن نماز خواهد بود و هیچ چیز دیگری نمی تواند او را از این عمل باز دارد.

و کسی که همّتش در پی نماز باشد، قلبش هم نزد نماز خواهد بود. و هر اندازه که همّت انسان بیشتر در پی نماز باشد، غفلتش از غیر نماز بیشتر خواهد بود.

بنابراین، آن کس که ایمان به خدا داشته و معتقد باشد که آن که بهتر و پایدارتر است خداست؛ و نماز، معراج او به سوی حضرت ذوالجلال است، و نیز قلباً به این حقایق ایمان داشته باشد، ناگزیر قلب و همّتش در پی نماز خواهد بود، و ممکن نیست که چنین کسی از نماز غافل باشد.

و اما تفهّم، عبارت از این است که انسان از هر فعل و قولی آنچه را که مناسب با آن است و معانی و مقاصدی که در آن نهفته است آشکار سازد، زیرا نماز معجونی الهی است که دوای هر دردی در آن ترکیب گشته و در جلب هر خیر و سعادتی که برای انسان کامل دستیابی به آن ممکن است مؤثر می باشد، و برای هر حرکت و سکون و هر فعل و قولی از آن، معنایی به خصوص است که شارع مقدس در تشریع آن، آن معنا را در نظر داشته است.

همان گونه که در اخبار آمده که هر کس از افعال نماز آنچه را که مقصود از آن عمل است در نظر نداشته باشد، گویا آن جزء را انجام نداده است.

گفتنی است آنچه در این زمینه بیان می دارم به نقل از علمای اسرار است و اکثر آن را از اخبار و اندکی را هم خود فهم نموده ایم که این قسمت را هم اخبار و روایات تأیید می کنند، و البته علم قطعی داریم که آنچه بر ما پوشیده مانده به مراتب بیشتر از این است که دانسته ایم.

آنچه که درباره تفهّم بدان اشاره نمودیم برای مطلق اجزاء نماز است، اما خصوص قرائت در نماز، تفهّم و دریافتن معانی آنچه انسان بر زبان می آورد منشأ امور بزرگی است که زبان را یارای بیان آن نیست و علوم و اسرار عظیمی در آن نهفته است که تنها در دل ها متجلّی می شود و ظاهر می گردد.

از أمیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت شده که فرمود: رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هیچ چیز را پنهانی برای من بیان ننمود که بر مردم پوشیده داشته باشد، و تنها مطلبی که بود همان بود که اگر خداوند فهم کتابش را بر بنده ارزانی بدارد نصیب او می گردد.

خلاصه کلام آن که برای نمازگزار در تفهّم و دریافتن قرائت خیر زیادی است و گاه می شود که در حین قرائت مطلبی برایش معلوم می گردد و پرده از حقیقتی بر گرفته می شود که او را به سعادتی بزرگ رهنمون می گردد، و گفته شده این که خداوند نماز را باز دارنده از فحشا و منکرات می داند از همین وجه است، زیرا که نمازگزار در حین قرائت حقیقتی را درمی یابد که پیش از آن به خاطرش نگذشته بود، و همین حقیقتی که برای او در نماز مکشوف می گردد، سبب بازداشتن او از فحشا و منکرات می شود.

به هر حال هرگونه که باشد، شکی نیست که سبب تفهّم و دریافتن، اشتغال فکر به معانی آنچه که انسان انجام می دهد و می گوید و حاضر ساختن قلب نزد معانی آن افعال و اقوال است.

دفع خواطر

و علاج تفهّم همان علاج حضور قلب و جدیت در رفع و دور ساختن افکاری است که انسان را به خود مشغول می دارد، و دفع این خواطر جز به قطع مواد و ریشه آن میسر نیست، و این بر دو قسم است:

1- یکی این که ریشه اشتغال به دنیا در وجود انسان ضعیف باشد که در این صورت اثر آن هم ضعیف خواهد بود و معالجه آن با استفاده از بعضی داروهای مسکّن میسّر می شود، و علاج آن به این است که قبل از شروع به نماز آنچه لازمه حضور قلب است فراهم آورد.

ابتدا در عظمت نماز و حضور در پیشگاه حضرت حق، و فواید بسیار آن، و عظمت سعادتی که از این راه به انسان می رسد و قرب و نزدیکی به پروردگار بیندیشد و تا جایی که امکان دارد از موانع خارجی حضور در پیشگاه حق بکاهد.

سپس در هنگام نماز قلب خود را از اشتغال به غیر بر حذر دارد و قبل از هر قول و عملی معنای آن عمل یا قول را از قلب خود بگذراند و سپس به آن مشغول گردد.

از همه مهم تر این که در جمیع حالات، حضور و علم و نظر ذات اقدس حق، و نیز جواب ها و کرده های خود را در نظر داشته باشد و خود را در مرأی و منظر او ببیند و در انجام هر عمل و ذکری این امور را در نظر گیرد.

2- صورت دوم این که ریشه محبت دنیا و اشتغال به آن در وجود انسان قوی شده باشد، به طوری که برای رفع اثر آن از مسکّن ها کاری برنیاید. شکی نیست که اصل همه این خطورات قلبی که انسان را از یاد خدا باز می دارد و به خود مشغول می کند، محبت به دنیا و اشتغال فکری به آن است.

آیا این سخن معصوم (علیه السلام) را نشنیده ای که فرمود: هر کس صبح کند در حالی بیشترین همّ و همّت او در پی کسب دنیا باشد، خداوند مشغولیتی ملازم قلب او گرداند که هیچ گاه از آن فراغت نیابد و نیز اندوهی نصیبش گرداند که هیچ گاه قطع نشود، و آرزویی برای او قرار دهد که هیچ گاه به آن نرسد، و او را دچار فقری گرداند که هرگز روی بی نیازی نبیند و او را با خدا کاری نباشد.

بلی، کسی که همه همّ و غمش در دنیا خلاصه شد، پیوسته این همّ و غم در حال تزاید و فزونی است و از یک امر به امر دیگر یا امور دیگر منتقل می شود، تا جایی که همه افکار و اوقاتش را اشتغال به دنیا فراگیرد، به گونه ای که حتی روز و شبش هم کفایت این امر را نکند.

چنین کسی اگر بخواهد فکرش را متوجّه امور اخروی کند، هموم دنیا او را به افکاری دنیوی که دل به آن بسته جذب می کند، و اگر با قهر و غلبه بخواهد نفس خود را متوجّه آخرت کند، جذبه دنیا او را به سوی خود می کشد، و یکباره می نگرد که تمام نمازش را در این کشاکش گذرانیده و حضور قلب و تفهّم از او فوت گشته است.

این مرض روحی مانند بیمار مسمومی است که با مسکّن نتوان درمان نمود، و لذا لطف و مدارا با آن فایده ای ندارد. کسی که به دنیا و زینت های آن دلباخته است، نباید طمع داشته باشد که حلاوت لذت مناجات با خدا و لذّت مخاطبان او را دریابد، هر چند که بخواهد نفسش را مقهور عبادت گرداند.

در حدیث معراج آمده است که اگر بنده نماز و روزه اهل آسمان ها و زمین را به جای آورد و همچون ملائکه از طعام روی گرداند، و به کمترین حدّ لباس قناعت کند، ولی در دلش ذرّه ای از محبت دنیا و یا نام آوری و ریاست آن و مشهور شدن، و یا زینت های آن باشد، در سرای من همسایه من نخواهد بود، و محبت خود را از قلب او برگیرم و قلبش را تاریک گردانم، به گونه ای كه مرا فراموش کند و حلاوت معرفتم را به او نچشانم.

روایت گویای این حقیقت است که دوستدار و دلباخته دنیا قلبش تاریک و از یاد خدا غافل و از نور بی بهره است. زیرا آن کس که دنیا باعث شادی و سرور و مایه روشنی چشم او باشد، مسلماً به خدا شادمان نخواهد گشت، و همّ و غمّش در پی همان چیزی است که روشنی چشمش در آن است.

از مجموع آنچه گذشت این گونه می توان نتیجه گرفت:

برای کسی که محبت دنیا در دلش ریشه کرده و قوت گرفته، اگر بخواهد در نماز حضور قلب داشته باشد و معانی اقوال و افعال نماز را دریابد، جز با کندن محبت دنیا از دل و بریدن از آن میسّر نمی شود.

ولی در عین حال تجدید یاد آخرت و عظمت مناجات و ایستادن در پیشگاه خداوند و هول و هراسی که در پیش است و خالی نمودن دل از غیر خدا، و نیز تقلیل موانع خارجی، به این که چشم را به محل سجده بدوزد و از خواندن نماز در اماکنی که باعث اشتغال خاطر می گردد احتراز کند، همه این امور برای دستیابی به بعضی از مراتب حضور و فهم نفع بسیاری دارد.

همچنین اگر انسان معنای هر فعل و قولی را قبل از اشتغال به آن از خاطر بگذراند، سپس بر زبان آورد، بسیار مؤثر است. مثلاً در هنگام قرائت ابتدا «بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم» را از دل بگذراند سپس بر زبان آورد، و نیز معنای «ألحَمدُ لِلّه ربِّ العَالَمین» را به خاطر آورد بعد آن را قرائت کند؛ همین طور آیه آیه تا آخر آن.

و نیز هنگامی که می خواهد دستهایش را برای تکبیر رکوع بلند کند، اول معنای این عمل را به خاطر آورد و بعد انجام دهد، سپس معنای رکوع را خطور کند بعد به رکوع برود و همین طور تا آخر نماز.

آیا نماز بدون حضور قلب باطل است

اگر بگویی آنچه که از این آیات و اخبار و نیز آنچه تو در مورد نفی اسم از صورت خالی از حقیقت بیان داشتی، برمی آید که نظر فقها بر بطلان نماز بی حضور قلب می باشد، بلکه بطلان نماز کسی هم که حتی یک جزء نماز را بی حضور انجام دهد مسلم است، گرچه بقیه اجزای نمازش تمام شرایط ششگانه را داشته باشد.

زیرا حکم مرکّب چنین است، به این ترتیب جز برای معصومین (علیهم السلام) برای کس دیگری اقامه نماز به وجه صحیح و مقبول ممکن نیست.

اکنون می گویم: بلی، حقیقت حکم مرکّب و حکم وضع اسم همین است که ما گفتیم، ولی آنچه که از جمع بین اخبار و روایاتی که در این زمینه رسیده به دست می آید چنین نشان می دهد که امر به این مشکلی نیست، و خداوند حتی برای نمازی که در اول آن نیّت و حضور قلب برای نمازگزار باشد اثری قرار داده و ساقط کننده قضا است و فقها هم به همین معنا آن نماز را صحیح می دانند.

اما قبول شدن نماز و سایر آثار دیگر آن موقوف به این است که آن نماز از جمیع مراتب حضور خالی نباشد بلکه واجب است که هیچ جزئی از اجزاء آن بدون حضور قلب انجام نگیرد.

و تنها مطلبی که هست این است که برای حضور قلب، مراتب و درجاتی است و نمازی که از جمیع مراتب حضور خالی باشد بر صاحبش برگردانده می شود، ولی چنین نمازی بسیار کم است، چون حرکات اختیاری انسان قطعاً درجه ای از حضور قلب را به همراه دارد هر چند اندک؛ و الّا آن عمل، عمل اختیاری نخواهد بود.

توضیح مطلب این که حرکات انسان بر چند قسم است:

_ یک قسم: اعمال و حرکاتی است که از جمیع مراتب قصد و حضور قلب خالی است، مثل حرکات شخص خوابیده که بدون قصد و نیت عملی را انجام می دهد.

_ قسم دیگر: اعمالی است که قصد و نیت انسان در آن بی دخالت نیست، ولی قصد با مقصود انطباق ندارد، مثل بعضی از کارهای شخص ساهی و غافل.

_ قسم سوم: اعمالی است که انسان با نیت و قصد به انجام آن همّت می گمارد و منطبق با مقصود هم هست، ولی نیّت و قصدی اجمالی و در باطن قلب است، و اثر آن نیّت در این عمل، همین اندازه است که آن را در زمره کارهای ارادی انسان درآورده است.

_ قسم چهارم: اعمالی است که قصد و نیّت نسبت به صورت ظاهر آن عمل تفصیلی و نسبت به معنای آن اجمالی است.

_ قسم پنجم: اعمالی است که قصد و نیّت هم نسبت به صورت و هم نسبت به معنا تفصیلی است و قلب به تمامه نزد صورت و معنای آن حضور دارد و این، حضور قلب تمام و کامل است، به خصوص اگر نمازگزار با تمام هستی و سراسر وجود خود و با هیبت و رجا و حیای کامل و با درک جلال پروردگاری در پیشگاه حضرت ذوالجلال حضور یابد.

آنچه از اخبار و احادیث فهمیده می شود این است که آن قسمتی که با قصد اجمال انجام می گیرد و منطبق با مقصود هم هست، اگر که اقبال و توجه نمازگزار و قصد و نیّت او بر حقیقت اجزاء نماز و معانی آن افزایش یابد و لااقل یک دهم به این صورت انجام گیرد، آن نماز برگردانده نمی شود، و فقط به همان اندازه که مورد قبول واقع شده بالا می رود، و در ظاهر هم امر خداوند اطاعت شده و قضای نماز بر عهده او نخواهد بود.

و اگر آن قسمتی که بدون توجه کامل انجام گرفته با انجام نوافل جبران گردد، امید است که تمام آن مورد قبول واقع شود. ولی اگر آنچه که با توجه و حضور قلب بوده، کمتر از یک دهم نماز باشد، برگردانده شده و بر صورت صاحبش زده می شود.

این چیزی است که به عنوان حکم عام برای نماز از اخبار استفاده می شود، ولی این مطلب منافاتی با این ندارد که فضل خداوند از جهت دیگری شامل حال بنده شود و آن اقسام دیگر هم مورد قبول واقع گردد، چنان که در پاداش بعضی از اعمال مستحبی آمده است.

و یا ممکن است بنده به سبب  ارتکاب بعضی از گناهان مستحق خذلان شود، در نتیجه همان نمازی هم که واجد تمام شرایط اقبال و توجه قلبی و با حضور تفصیلی تمام، انجام گرفته، رد شود، چنان که از این آیه شریفه بر می آید:

«وَ قَدِمْنا إِلى‏ ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً» (و ما بر سر کردار آنها آمدیم از هر عملی که انجام داده بودند پس آن را هم چون گردی پراکنده در هوا گردانیدیم؛ فرقان: 33)

و نیز اخباری که در این زمینه رسیده صریحاً می گوید که اگر عمل با ولایت نباشد مورد قبول واقع نمی شود، هر چند که صاحبش سعی و کوشش بسیار کند.

باید توجه داشت که احتمال دارد اخباری که می گوید: «اگر نمازی یک دهم آن با توجه و حضور قلب باشد بالا می رود» ، از باب فضل کلی پروردگار است که در این آیه شریفه بیان شده است.

آیه می گوید: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى‏ إِلاَّ مِثْلَها» (آن کس که کار نیکی انجام دهد، برای او ده برابر آن است و آن که کار بدی انجام دهد جز مثل آن کیفر داده نشود؛ انعام: 160).

و اگر از این باب باشد، احتمال دارد که این قسمتی که گفتیم تمام آن، مورد قبول واقع شود، بدون این که نیازی به این باشد که با انجام نوافل آن اجزایی که بدون حضور قلب بوده جبران شود و جبران به نوافل در غیر این قسم از نمازهایی که فاقد قصد حقایق اعمال و اقوال نماز بوده و تنها در هنگام نیّت اجمالاً قصد حقیقت آن نموده است می باشد، و از فضل و عنایت حضرت حق بعید نیست که به مجرد این که روح نیّت در ابتدای نماز بوده، آن را قبول نماید.

تجلّی حقایق بر قلب نمازگزار

مطلب دیگر این که عمده ترین خیرات نماز که نصیب نمازگزار می گردد در تفهّم و درک معانی اقوال و اعمال نماز است، زیرا همین امر است که سبب معرفت می شود، و معرفت همه اش خیر است، بلکه باید گفت هر چه خیر و خوبی است در معرفت است. چنان که جهل تمامش شرّ و بلکه هر چه شرّ و بدی است در جهل است.

بنابراین آنگاه که نمازگزار روحش به عالم بالا توجه نمود و از یاد این عالم پایین، خود را به دور داشت، در نتیجه فکرش از بعضی قید و بندها آزاد گشت، و از عوالم عالیه و نورانی متأثر گشت، در این صورت است که گاه می شود که حقایق بعضی از آیات بر قلبش تجلّی می کند و او از این کشف و تجلّی بهره ای می برد که با سال ها عبادت نصیبش نمی گشت،

و گاه می شود که در هنگام قرائت اسماء خداوند تبارک و تعالی حقایق این اسماء برای بنده مکشوف و مشهود می گردد، به گونه ای که جسمش را تحمل آن حال نبوده و حالت غشوه به او دست می دهد.

چنان که همین واقعه از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که آن حضرت در حال نماز غش نمود، چون به هوش آمد، علت سؤال شد. حضرت فرمود: آیه ای از آیات قرآن را مکرّر بر قلبم می گذرانیدم، تا آنگاه که از گوینده اش شنیدم. در این حال بود که جسم توان دیدار قدرت او را نداشت و از پای درآمد.

سید جلیل القدر ابن طاوس (رضوان الله علیه) در فلاح السائل می گوید: روایت شده که مولای ما جعفر بن محمد صادق (علیه السلام) در نمازش قرآن تلاوت می فرمود، پس حالت بیهوشی بر آن حضرت عارض شد، چون به هوش آمد، سؤال شد که چه چیز موجب گردید که چنین حالتی بر شما عارض شود،

حضرت سخنی فرمود که معنایش این می شود که: پیوسته آیات قرآن را تکرار می نمودم، تا این که حالتی به من دست داد که گویا بالعیان آن را شفاهاً از آن که آن را نازل فرموده شنیدم. در این حال بود که قوّه بشری را توان این مکاشفه جلال الهی نبوده و از پای درآمد.

سپس می گوید: ای کسی که حقیقت این مطالب را نمی دانی، مبادا که این گونه سخنان را بعید بشماری و شیطان تو را در این گونه موارد به شک و شبهه بیندازد، بلکه تصدیق آن لازم است.

آیا این سخن خداوند تبارک و تعالی را نشنیده ای که می فرماید: «فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقا» (پس چون ذات ذوالجلال بر کوه تجلّی نمود، کوه پاره پاره گشت و هموار شد و موسی بیهوش بر زمین افتاد؛ اعراف: 143).

و گاه می شود که هنگام قرائت آیات قرآن، حقیقت بهشت و دوزخ و قیامت و غیر این ها از حقایق و اسراری که در قرآن آمده است بر او منکشف و آشکار می گردد و ما در بیان اسرار قرائت بعضی از مراتب آن را بیان کرده ایم.

و اما تعظیم، یکی از حالات قلب است که موجب آرامش و خشوع و شکستگی دل در مقابل پروردگار می گردد، و نیز باعث پیدایش معرفت به عظمت و جلال ذات اقدس حق می شود، البته به اندازه ای که برای بشر امکان دارد. و عمده ترین نشانه حضور قلب در نماز و مهم ترین نشان کمال ایمان و همه عبادات، وجود همین حالت است.

و از نشانه های معرفت به عظمت و جلال ذات اقدس حق، پی بردن انسان به حقارت و پستی خویشتن است. زیرا بنده، آنگاه به عظمت سلطان خداوندی و سعه ملک او و جلالت قدرت او معرفت پیدا نمود و دانست که موجود ممکن و نیازمند، در حقیقت هیچ است.

و به اندازه ذرّه ای مالک خیر و شرّ خود نیست و مرگ و حیات و حشر و نشرش به دست دیگری است، عقل و اندیشه اش مقهور این عظمت جلال او و جلالت سلطان او بيش از حدّ وصف، خاضع و خاشع می گردد و مراقب حضور و نظر حضرت پروردگار و رد و قبول او خواهد بود، مراقبتی که یک چشم به هم زدن از آن غافل نخواهد شد.

چگونه می شود که او چنین نباشد، در حالی که شاهد عظمت سلطان خداوندی بر آفرینش آسمان ها و زمین و جلالت قدرت او بر آن ها و امساک و نگهداری و رزق و حفظ و تربیت آن هاست و آنچه که درباره آفرینش آسما ن ها و زمین از خبر دهنده راستگویی شنیده است.

از جمله در خبر زینب عطاره آمده که: «این زمین با همه دریاها و کوه ها و آنچه در آن است نسبت به آسمان دنیا مانند حلقه ای است در بیابانی وسیع، و این سه نسبت به آسمان سوم همین گونه تا به عرش برسد.

و تمام این ها نسبت به عالم "مثال" قابل قیاس نیست و تمام این ها نسبت به عوالم مجردات همین گونه است، تا این که به عقل کلّی منتهی شود که دیگر نسبتی بین او و آن ها نیست، و ذات اقدس حق تمام این ها را به کلمه واحدی بدون هیچ رنج و زحمت و خرجی بیافرید و حفظ آن ها هم برای او در بر دارنده هزینه و زحمتی نیست، و اگر خواستار نابودی همه این ها گردد، به مجرد قطع افاضه وجود از آن ها، همه آن ها محو و نابود خواهد گشت».

پس منزّه است خدایی که برای عظمت و جلالت قدر و قدرت او حدّی نمی توان تصوّر نمود.

خلاصه کلام آن که اگر بنده به این مطالب توجه کند و از طرف دیگر جنایات و گناهان خود را مجسم کند و موقعیت خطیر و عظیم مناجات و گفتگوی با این سلطان بزرگ را در نظر آورد، در این صورت با تمام عقل و نفس و روح و قلب و بدن و سراسر وجودش، مراقب او خواهد بود و تمام وجودش برای شنیدن کلام او گوش شده، و برای استغفار از گناهان و عرض بی چیزی و نیاز خود و عذرخواهی از گناهانی که مرتکب شده زبان خواهد گشود.

حالات انبیاء و ائمه (علیهم السلام) در نماز

آنچه که از تغییر حال انبیاء و پیشوایان دینی و اولیای خدا در هنگام نماز رسیده از همین باب است، مثل آنچه درباره حضرت ابراهیم خلیل (علیه السلام) رسیده که در هنگام نماز صدای آه و ناله اش شنیده می شد و سینه اش در نمازش همچون دیگ جوشان صدا می نمود.

و درباره پیامبر ما هم (صلّی الله علیه و آله و سلم) همین مطلب رسیده که: در حال نماز از سینه آن حضرت صدای دیگ جوشان شنیده می شد. و یکی از همسران آن بزرگوار می گوید: رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلم) با ما سخن می گفت و ما با او گفتگو می کردیم، ولی آنگاه که وقت نماز می شد چنان بود که گویا هرگز بین ما و او آشنایی نبوده است.

أمیرالمؤمنین (علیه السلام) آنگاه که شروع به وضو گرفتن می نمود، از ترس خدا رنگ رخسارش تغییر می کرد و چون وقت نماز می شد رعشه بر اندام آن حضرت می افتاد، و هنگامی که علت از آن حضرت سؤال شد، فرمود: وقت ادای امانتی رسیده که خدا آن را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشت، آن ها از قبول آن سرپیچی نمودند و از تحمل آن ترسیدند.

حضرت فاطمه (سلام الله عليها) در هنگام نماز از ترس خدا به نفس نفس می افتاد. و امام حسن (علیه السلام) آنگاه که از وضو فارغ می شد، رنگ رخسارش تغییر می کرد، علت سؤال شد، حضرت فرمود: آن کس که می خواهد بر صاحب عرش درآید، سزاوار است که رنگ چهره اش تغییر کند.

و مثل همین مطلب از امام سجاد (علیه السلام) روایت شده که هرگاه وضو می گرفت رنگش زرد می شد، یکی از نزدیکان آن حضرت سؤال نمود که چرا در هنگام وضو گرفتن چنین حالتی به شما دست می دهد، فرمود: آیا می دانید که در پیشگاه چه کسی می خواهم بایستم؟!

و نیز درباره ایشان گفته شده است که: روزی در هنگام نماز، یک طرف عبا از شانه اش افتاد، حضرت تا آخر نماز آن را بر شانه خود نیفکند، علت سوال شد، فرمود: وای بر تو! آیا می دانی که در پیشگاه چه کسی ایستاده بودم؟

به درستی که از بنده نماز پذیرفته نمی شود مگر به همان اندازه ای که او توجه به خدا داشته باشد، راوی می گوید: گفتم فدایت شوم پس ما هلاک شدیم، فرمود: خیر، خداوند کمبود نمازهایی را که با توجه کامل نبوده به واسطه نوافل تمام می کند.

از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که علی بن الحسین (علیه السلام) هرگاه برای نماز به پا می خواست، چنان بود که گویا شاخه درختی است که حرکتی برای آن نیست، مگر آنچه که باد به حرکت درآورد.

باز از آن حضرت رسیده که: هرگاه علی بن الحسین (علیه السلام) به نماز می ایستاد، رنگش تغییر می نمود و چون سر به سجده می نهاد تا عرق از سر و رویش جاری نمی گشت سر از سجده بر نمی داشت.

از آن حضرت روایت شده که فرمود: رغبت به آخرت و ترس از خدا در دل کسی جمع نمی شود، مگر این که بهشت بر او واجب می گردد، پس آنگاه که به نماز ایستادی روی دل به سوی خدا کن، چرا که هیچ بنده مؤمنی نیست که در نماز و دعایش با دلش رو به سوی خدا کند مگر این که خدا دل های مؤمنان را متوجه او سازد و با محبت و دوستی آن ها او را تأیید کند و به بهشت رهنمونش سازد.

و اما هيبت، منشأ آن معرفت به صفات جلال حق تعالی است و کسی که از أخذ و عقاب منکران و معاندان امم گذشته آگاه باشد و به ابتلا و گرفتاری های انبیا و اولیای خدا به مصیبت های بزرگ، عالم و آگاه باشد، و میزان خوف و ترس و گریه و بیهوشی و تضرع و زاری و استغفار آن ها را بداند، سپس به کثرت گناهان و معاصی خود هم توجه کند، و زشتی های اعمال خود را در نظر آورد، آنگاه که در پیشگاه خدا بایستد، مسلماً لرزه خائفان و بیمناکان او را فراخواهد گرفت و ترس او را خواهد میراند و حیا او را آب خواهد نمود.

و خلاصه کلام آن که هر چه علم و معرفت به خدا بیشتر باشد، هیبت و ترس از او هم بیشتر خواهد بود، چرا که اگر حکمت خداوند هلاکت اولین تا آخرین انسان ها را اقتضا کند، هیچ چیز نمی تواند مانع شود، حتی رقت و نازک دلی، زیرا که او منزه از تأثر و انفعال است، و لذاست که بعضی از انبیا و اولیا، آن قدر از تعظیم و هیبت ذات اقدس حق متأثر می شدند که غیر خدا را فراموش می کردند و از هر آنچه سوای اوست غافل می گشتند حتی از بدن خویش.

از جمله بیرون آوردن تیر از پای مولا علی (علیه السلام) در هنگام نماز و عدم تأثّر آن حضرت از آن، و نیز بیهوشی های آن بزرگوار که گمان می رفت از دنیا رفته است، از همین باب است.

و اما رجا و امیدواری، منشأ آن معرفت به فضل و کرم خداوند و لطف و انعام و توجه به این حقیقت است که او خلایق را به خاطر انتفاع و بهره وری از آن ها نیافرید، بلکه به خاطر عنایت به آفرینش آن ها، آن ها را پدید آورد. نه از طاعت و عبادت آن ها بهره مند می شود و نه از معصیت آن ها متضرّر خواهد گشت.

معرفت به عنایت و فضل پروردگار در میان خلایق و بخشش بسیار او بر آن ها و وعده بهشت که به نمازگزاران داده و آمرزش گناهان بندگانش با پشیمانی و ندامت بنده، و تبدیل گناهان به چندین برابر از حسنات و وعده شفاعتی که به اولیای خود داده که این آیه شریفه قرآن خطاب به پیامبر بزرگوار اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلم) می فرماید: «وَ لَسَوْفَ يُعْطيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى» (و زود است که پروردگارت (آن قدر) به تو عطا کند، تا تو خشنود و راضی گردی؛ ضحى: 5).

همه این ها سعه رحمت و فضل و بخشش حق تعالی را نوید می دهد، و باعث رجا و امیدواری بنده می گردد، ولی لازم است که بنده در رهایی خویش از غرور در این مورد کوشا باشد، چرا که نفس و هواهای نفسانی گاهی انسان را به غرور می کشاند و بی توجهی به امور دینی را با رجا و امیدواری اشتباه می کند.

اگر چنین احتمالی پیش آمد، می بایست که انسان به علائم و نشانه هایی که هر یک از این دو دارند، حال خویش را مشخص سازد که آیا واقعاً در طریق رجا و امیدواری قدم برمی دارد و یا گرفتار بی توجهی و عدم مبالات در امور دینی شده است. از جمله نشانه های رجا، طلب و از شواهد عدم مبالات در دین، کسالت و تنبلی در انجام وظایف است.

و اما حیا، منشأ آن عبارت است از معرفت به جلال خداوندی و جمال او و آگاهی از مقام عفو و رفتار نیک او با بندگان و کثرت نعمت ها و عدم رضایت او برای بنده به نعمتی غیر نعمت دیگر، و عدم غفلت او از مراقبت احوال بنده، از یک سو، و از سوی دیگر، با توجه به زشتی اعمال خود و بدرفتاری با این پروردگار مهربان و نفاق در حضور او با علم او به این حقیقت.

هرگاه این معرفت ها برای بنده حاصل شد، و عملی برخلاف این معرفت و آگاهی از خود مشاهده کرد، همان حالتی که در چنین شرایطی بر او عارض می شود حیا است. و هر کس که در میدان هيبت پروردگار قدمی از روی حیا و شرمساری بردارد، از عبادت هفتاد سال بهتر خواهد بود.

حیا بر پنچ نوع است:

حیای گناه، حیای تقصیر، حیای کرامت، حیای محبت، و حیای هیبت.

و برای هر یک از این ها اهلی است، و برای اهل هر یک مرتبه ای جداگانه می باشد. گفتنی است: شکی نیست که این صفات و احوال فرع بر این معارف است که بدان اشاره نمودیم، چنان که ما در برخورد با همنوعان خود این مطلب را بالوجدان مشاهده می کنیم که اگر انسانی در شخص دیگری سلطنت و قدرتی به اندازه ذرّه ای از سلطنت و قدرت خداوند سراغ داشته باشد، او را بزرگ می شمارد مراقب احترام اوست و از او می ترسد.

و اگر علاوه بر این، آن شخص (سلطان) به اندازه ذره ای از نعمت هایی را که خدا بر بندگان ارزانی داشته به آن شخص عطا کند، او حاضر است جان و مال خود را فدایش کند، و از خدمت به او و اقدام به وظایف بندگیش لحظه ای غفلت نخواهد نمود.

و نیز اگر علاوه بر این ها، تقصیرات خود را هم نسبت به آن شخص در نظر آورد و مخالفت هایش را با این سلطان و منعم در هنگام انعام و بخشش او و در حضور او مجسم کند، از حیا و شرمساری خواهد مُرد.

اما این که می بینیم عامّه مردم با این که معتقد و مؤمن به عظمت پروردگار هستند و هر بزرگی، و بزرگ را نسبت به او کوچک می دانند و به نعمت های بی شمار او متعرف هستند؛ و از طرف دیگر، از همه گناه و معصیت خود هم باخبرند، ولی با توجه به همه این ها کمتر دچار حیا و شرمساری می گردند، علتش چند نکته است:

1_ ضعف ایمان به غیب نسبت به شهود و عیان است، زیرا سلاطین و قدرتمندان جهان، و منعمین و بخشندگان این دنیا مشاهده می شوند و سلطنت و نعمت آن ها محسوس و مشهود است، و اما ذات اقدس حق، برای آن ها غیب و ناپیداست و تنها با ادلّه عقلی است که معتقد به وجود او و معترف به عظمت و نعمت های او هستند و اعتقاد به غیب نسبت به مشاهده بالعیان ضعیف است، و لذا این معارف در حق پروردگار باعث تعظیم و هیبت و حیا _مثل آنچه در برخورد و رفتار با بزرگان و سلاطین دنیایی و بخشندگان این جهان می شود_ نمی گردد.

2_ چون جلالت امر در عظمت خدا و نعمت های او به حدی است که برای ادای حق آن، بلکه جزئی از آن حقوق ممکن نیست و مردم به قصور و ناتوانی خود آگاه هستند به یکباره آن را مهمل می گذارند.

3_ آن ها چنین می پندارند که منابع خدمت به سلاطین دنیا، نقد است، ولی نفع عبادت پروردگار نسیه بوده، و در سرای دیگری که وجود آن برخلاف حس می باشد و تنها با ادله عقلی بدان معتقدند به آن ها می رسد.

این وجوه که منشأ همه آن ها غرور و جهل است، سبب مسامحه عامه مردم، و کوتاهی آن ها در اطاعت و بندگی پروردگار شده است. باید از روزی که غیب، عیان می گردد و مردمان فریاد می زنند: "وا حسرتا، افسوس بر آنچه که ما در مورد پروردگار کوتاهی نمودیم"به خدا پناه برد.

این امور ششگانه که بیان شد، روح نماز است و کمال آن به کمال آن ها بستگی دارد و از همه این ها مهم تر تعظیم ذات اقدس حق است که آن از لوازم ایمان می باشد. بنابراین کسی که ایمانش کامل گشته و مباشر قلبش شده و محبت دنیا و یا فکر و اشتغال به آن، مانع تأثیر این ایمان در وجود او نگشته، می بایست که نماز را از اول تا آخر، همه اجزایش را، به گونه ای که تفصیل آن بیان شد کامل گرداند.

انواع حضور قلب و کامل ترین نوع آن 

گفتیم که مقصود از حضور قلب این است که قلب در هنگام نماز فقط نزد نماز باشد نه مشغول به امر دیگری که او را از نماز غافل کند، و همین مقدار که نمازگزار قلبش متوجه ظاهر احوال و اقوال نماز باشد در تحقق حضور قلب کافی است.

حضور قلب انواع و اقسام مختلفی دارد:

1_ گاهی قلب متوجه وجهی از وجوه نماز می شود، مثل این که نمازگزار توجه پیدا کند که در حضور خدا ایستاده است، و همین احساس حضور در برابر ذات ذوالجلال، او را نزد هر فعل و قولی و افعال و اقوال نماز باز می دارد.

2_ گاه می شود که انسان، مقیّد و مشغول به تصحیح ادای حروف از مخرج آن و یا ادای کلمات به لحن عربی است. و تا آخر نماز در همین اندیشه است.

3_ گاهی مواظب این است که صورت افعال و اعمال نماز را صحیح به جای آورد.

4_ و گاهی فکرش متوجه معنای یکی از اعمال و یا اذکار نماز می شود، مثل این که در معنای تکبیر یا قیام یا رکوع و یا غیر این ها به فکر فرو می رود و ممکن است اشتغال به این فکر، تا آخر نماز برایش باقی ماند.

5_ اما بهترین و کامل ترین نوع حضور قلب این است که قلب نمازگزار در تمام اعمال و گفتار و اذکار نماز متوجه همان عمل و قول باشد و مراعات حضور پروردگارش را بنماید.

و متوجه باشد که این اعمال را در حضور او ادا می کند، و تأمل و تفکر درباره جزئی از نماز او را از توجه به آن جزء که مشغول انجام آن است باز ندارد، و در هنگام انجام هر عملی یا ادای هر ذکری به فکر آن عمل و یا ذکر مشغول باشد و بداند که در آن لحظه، انجام آن جزء از نماز و ادای آن ذکر از او خواسته شده و از خدا بخواهد که او را کمک کند تا آن جزء را همان گونه که از او خواسته انجام دهد.

و این فن کامل آن حالت دوم را هم که عبارت از تفهّم و دریافتن باشد در بر دارد، زیرا فهمیدن معنای اقوال و افعالی که انسان در نماز به جای می آورد، عبارت از حضور قلب در آن اقوال و افعال است.

کسی که در ابتدای راه است، سزاوار است که نخست معنای هر فعل و قولی را اجمالاً در نظر آورد، پس از آن شروع به انجام آن کند در حالی که فکرش متوجه حقیقت آن عمل یا آن قول است، سپس به ملاحظه معنای جزء بعدی بپردازد، و بعد وارد آن جزء شود، همین گونه تا آخر نماز. و قبول این مسأله برایت مشکل نباشد،

زیرا قصد معانی افعال در اول کار تفصیلی است و هنگام انجام آن عمل و یا بیان آن قول در اثنای کار، اجمالی است، و فکر مستغرق دریافتن معنای اذکار است، و برای بیان کیفیت فهمیدن حقایق افعال و اذکار، مقام دیگری است.

و مسأله مهم در تکلیف نمازگزار هم، همین امر است و به واسطه آن است که اغلب آثار بزرگ که در این معجون الهی به ودیعه نهاده شده حاصل می شود، زیرا قلب با تفکر در این اسرار بزرگ و حالات عالی از صفات، و مقامات رفیع معارف است که دگرگون و منقلب می شود، و ترقّی از پستی عوالم طبیعت به ملکوت اعلی برایش حاصل می آید.

در این هنگام است که قلب انسان آماده دریافت حقایق قرآنی و اسرار عالم کون، از اهل عالم ملکوت و یا مقامات بالاتر از آن ها می شود، و همین حالات است که نمازگزار را از فحشا و منکرات باز می دارد، گرچه بعضی از مراتب آن بدون این حالات هم حاصل می شود.

این درجه از فهمیدن و دریافتن، خواه ناخواه آن امر سوم را که تعظیم باشد همراه خواهد داشت، زیرا تعظیم حالتی است که منشأ آن علم به عظمت ذات حق تعالی و حضور او در همه جا و قدرت او بر انجام آنچه که بخواهد از رد و قبول و اکرام و توهین می باشد.

و هرگاه بنده ای در نمازش به عظمت کسی که با وی سخن می گوید پی ببرد و حضور او را دریابد و بداند که او می تواند تفضّلی بر او بنماید و طاعتش را بپذیرد که در این صورت به اجری بسیار و اکرامی نیکو دست خواهد یافت.

و هم می تواند با عدلش با او رفتار کند و عملی خالصانه و طاعتی صادقانه از او طلب کند که در این صورت آن اعمال مورد قبول واقع نمی شود، و از بارگاه لطف الهی محجوب، و به عذاب او گرفتار خواهد شد.

اگر کسی که در مقام نماز می ایستد چنین حالتی داشته باشد، مسلماً خود را در موقعیتی بس خطیر خواهد دید و از ترس سقوط بر خود بیمناک خواهد بود، و همین ترس که منشأش تعظیم ذات اقدس حق است، امر چهارم از اموری است که باید در نماز رعایت شود.

و هرگاه نمازگزار رفتار پروردگار را با بندگانش در نظر آورد که هر چه بندگان نافرمانی او را می کنند، او در عوض به آن ها اظهار لطف و مرحمت می نماید، و سایر صفات جمالیه پروردگار مهربان از او سر زده و در مقابل احسان او کفران نموده و لطف و محبت های او را با گناه پاسخ گفته است، اظهار شرمسای و حیا دو امر آخر از امور ششگانه ای است که بیان داشتیم.

اولین و مهم ترین این ها همّت انسان است، زیرا اگر آدمی هنگام انجام عملی بر آن همّت بگمارد، قلبش هم نزد آن عمل خواهد بود، چه بخواهد و چه نخواهد.

بنابراین ابتدای اسباب پیدایش این خصلت های ششگانه همّت است، و آنچه همّت را پدید می آورد، ایمان و تصدیق به این حقیت است که سرای آخرت بهتر و پایدارتر، و نماز وسیله دستیابی به آن است. پس هرگاه این ایمان برای آدمی حاصل شد، همین ایمان، همّت را برای آدمی حاصل می سازد،

البته در صورتی که دنیا از حصول آن مانع نشود، زیرا ایمان تنها، مادامی که این ایمان با دل کندن از محبت دنیا تقویت نشود، و مؤمن آن دسته از مسائل دنیایی که دل را از آخرت و نماز به خود مشغول می دارد، و هر فکر و ذکری را که برخلاف توجه به نماز است از خود دور نکند، در بقای همّت کافی نیست، زیرا کسی که چیزی را دوست بدارد بسیار یاد آن می کند و ذکر و یاد محبوب خواه ناخواه قلب را متوجه آن می سازد و از یاد غیر آن باز می دارد.

و برای همین هم هست که می بینی ما هر چه بیشتر کوشش کنیم نمی توانیم نمازی را بدون یاد غیر خدا بخوانیم. اما دل های سالم و عاری از محبت دنیا، جمیع حالاتشان در نماز و یاد خدا است، بلکه خوشی و روشنی چشم آن ها در نماز است، و اصلاً این لذایذ دنیایی، برای آن ها لذت نیست.

از این بالاتر این که آن ها دنیایی نمی شناسند، و در این دنیا مشغله ای ندارد، تا برای رفع آن نیاز به مجاهده داشته باشد، بلکه اینان بنابر آنچه در کتاب مصباح الشریعة آمده است، چنین هستند که "اگر لحظه ای قلبشان از یاد خدا غافل شود، از شوق قالب تهی می کنند" . بنابراین آنچه در حضور قلب مهم است، همّت و رفع موانع است، یعنی تبدیل محبت دنیا به محبت آخرت و یا محبت خدا.

موانع حضور قلب

موانع حضور قلب بر دو قسم است:

قسم اول:

موانعی است که با مسکّن و تقویت جنبه مقابل، دفع می شود، و این برای کسی است که اندکی از محبت دنیا در دلش باشد، ولی نه به حدی که دنیا مالک نفس او شده و دل نتواند از آن غافل شود، چنین مؤمنی هرگاه راه های حواس ظاهری را سد کند، و موقع نماز مکان خلوت و تاریکی برای خود اختیار نماید تا چیزی که او را از تفکر در نمازش باز بدارد نشنود و نبیند،

همین برای رفع مشغله های دنیایی، و منع نفس از تفکر در آنچه که بر اثر ملکات به خاطرش می آید کافی است. البته به شرطی که قبل از نماز آنچه را که می بایست، انجام داده باشد، و عظمت نماز، و موقعیت خطیر آن، و ایستادن در پیشگاه خداوند و خطر قبول یا رد آن در نظرش باشد، و نفس و قلب خود را از آنچه که ممکن است در اثنای نماز او را به خود مشغول دارد فارغ گرداند،

مثلاً اگر تشنه است قبل از نماز آب بیاشامد، سپس به نماز بایستد تا نفس در حین نماز، به یاد آب نباشد، و همچنین بقیه موارد، به طوری که قبل از گفتن تکبیرة الاحرام از هر جهت فراغت بال برایش حاصل شود.

و در نماز، هر عملی را که انجام می دهد، و هر ذکری که بر لب می آورد در ابتدا معنای آن قول و عمل را اجمالاً در نظر آورد و سپس با تدبّر و تفهّم شروع در آن عمل کند.

قسم دوم:

موانعی است که برای رفع آن، مسکّن فایده ای ندارد بلکه داروی قوی لازم دارد که ریشه مرض را قطع کند، و ریشه شهوات و علایق دنیایی را از دل برکند که این علایق دنیایی بسیار است، و آیه شریفه همه آن ها را در بر دارد: «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنينَ وَ الْقَناطيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ» (زینت داده شد برای مردمان دوستی شهوت ها از زنان و فرزندان و انبان های پر از طلا و نقره و اسب های نشان دار و چهار پایان و کشتزار، این ها کالاهای این جهان است و عاقبت نیکو و سرانجام نیک نزد خدا است؛ آل عمران: 14)

آن کس که محبتش نسبت به دنیا افزون و علایقش بسیار شود، به گونه ای که آن علایق مالک نفس او گردد و قلبش را در هنگام نماز به خود مشغول دارد، بداند که از لشگریان شیطان است، چون دنیا مذموم می باشد و محبت دنیا، آن چنان که در روایات آمده است، رأس و منشأ هر خطا و گناهی است.

چنین کسی که محبت دنیا تا اعماق قلب و حقیقت و سّر وجودش ریشه دوانیده، مسکّن هايی که برای رفع شهوت ها و محبت های ضعیف نافع است، سودی نمی بخشد، زیرا او هر چه بخواهد قلب را به حضور در نماز و تفکّر در اعمال و اذکار آن وادارد، شهوت ها و خواسته های نفسانیش او را به طرف خود می کشند، و برای تحصیل و دستیابی به آن خواسته های نفسانی و رفع موانعی که در این راه قرار گرفته او را به خود مشغول می گردانند.

پس پیوسه او قلبش را متوجه نماز می سازد و امیال و شهوات نیز او را به طرف خود می کشند، تا این که نمازش به پایان رسد، و تمام نماز در کشاکش بین او و خواسته های نفسانیش سپری شده، در نتیجه شیطان بر او غالب گشته است.

به چنین کسی باید گفت که این مشغله، تو را از آن کار اصلی باز می دارد و تنها راه خلاصی از آن، این است که ریشه آن امیال را قطع کنی. شهوت ها و خواسته های نفسانی، آنگاه که قوی شد و در تمام وجود ریشه دوانید و شاخه هایش بسیار گشت، افكار وخواطر را از وجوه مختلفي به خود جذب كرده و به منزله مغناطيس افکار پست و خاطره های زشت است، و اصل و ریشه آن، محبت به دنیا است، و لذا امام صادق (علیه السلام) در کلام حکیمانه خود فرمود: "محبت دنیا رأس و منشأ هر خطا و گناهی است".

پس آن کس که باطنش بر محبت دنیا سرشته شده و همّش پیوسته در پی تحصل دنیا و اشتغال به حفظ و تکمیل آن است، آن هم نه به حد ضرورت، بلکه به خاطر محبت لذت _ که دنیای مذموم هم همین دنیاست که آدمی را از ذکر و یاد خدا باز می دارد _ چنین کسی نباید انتظار داشته باشد که طعم محبت خدا را بچشد، و لذت مناجات با او را آن چنان که زاهدان در نماز و دیگر عبادات و طاعات خود می چشند دریابد.

زیرا کسی که از کسب دنیا خوشحال شود، قطعاً از توجه به خدا و مناجات با او خوشحال و مسرور نخواهد شد، و همّت آدمی متوجه چیزی است که دلباخته و علاقمند به آن باشد، اگر دلباخته دنيا باشد، همّتش هم در پي آن است و اگر علاقه مند به نماز باشد، همّتش نيز متوجه آن خواهد بود و علاج کامل همین است.

البته نباید مأیوس بود و آنچه را که ممکن است نباید به خاطر آنچه که دشوار و سخت است ترک نمود و افراد ضعیف و عاجز امثال ما نباید به خاطر این که نمی توانیم به یک باره ریشه شهوت ها و خواسته های نفسانی را از عمق وجود خود بر کنیم، مجاهده با نفس را به یک باره ترک گوییم، بلکه سزاوار است که به اندازه ممکن، در هنگام نماز، قلب را متوجه نماز سازیم و آنچه که باعث اشتغال قلب به غير خدا می شود تا حد امکان کم نماییم.

خلاصه کلام آن که مسکّن ها گرچه در ریشه کن نمودن فساد، و یا کمال نماز کارساز نیست، ولی خالی از نفع هم نیست، و چه بسا که در همین بین نفحه ای از نفحات الهی بر انسان وزیدن گیرد، و همین کار اندک، ثمره بسار دهد. چون قطعاً مجاهد در معرض نفحات رحمت حق تعالی است و از آن بسیار بهرمند می شود؛

به خلاف آن کس که مأیوس از رحمت خدا، و یا غافل از آن است که او را بهره کاملی از آن نخواهد بود. و چه بسا که آن فرصت را ضایع سازد، و در آخرت حسرتش افزون شود و در آن آتش حسرت معذب شود؛ که باید از این خذلان و خواری به خدا پناه برد.

البته مسأله رفع خطورات قلبی مشکل تر از این است که ما بیان داشتیم، و واقعاً که درمان این بیماری بسیار سخت  و مشکل است، زیرا همراه خطورات قلبی ملازم با علایق و وابستگی های دنیایی است، و از طرفی بعضی از این امور برای ادامه زندگی انسان ضروی است و ترکش جایز نیست.

باید توجه داشت که همین علایق و وابستگی هايی که برای حفظ نفس و نوع، از اعراض و امراضی که ملازم با عالم طبیعت است ضروری است، همین هاست که شدت می یابد و انسان را به انحراف می کشاند؛

و به همین خاطر است که هیچ کس نمی تواند از آن خلاصی داشته باشد. ناگزیر برای دفع آن مجاهده ای بس بزرگ لازم است. و باید واقعاً به خدا پناه برد و اضطرار خود را در مقابل رفع این مشکل بر او عرضه داشت، تا این که او با اسباب غیبی و تابش سلطان معرفت بر قلب، این مشکل را حل کند و خواطر و اشتغالات دنیایی را از دل آدمی دفع نماید، به گونه ای که قلب، تنها متوجه خدا باشد، کم کم هر آنچه را که غیر اوست فراموش نماید و حتی خود را از یاد ببرد.

خلاصه این که از آنچه بیان داشتیم این نتیجه به دست آمد که منشأ حضور قلب، و تفهّم و دریافتن افعال و اقوال نماز، همّت و کمال نمازگزار است، و منشأ تعظیم، معرفت به عظمت ذات اقدس حق و جلال و بزرگواری او، و علم به حقارت دنیا و نفس و پستی آن دو، و نیز توجه به این حقیقت که او بنده ای مسخّر و مربوب است که مالک نفع و ضرر و موت و حیات و برانگیختن خود نیست.

و منشأ پیدایش هیبت، علم به عظمت خداوند، و توجه به گناهان خود است، و نیز تفکر در آنچه که به امم گذشته از آثار قهر و شدت سلطان خداوندی از عذاب و هلاکت دائمی رسیده، بلكه تأمل در همين مصائب دنيايي كه به انبيا و اوليا رسيده و آن ها به خاطر رضای خدا آن ها را تحمل نموده اند، می باشد.

منشأ رجا و امیدواری، معرفت به لطف خداوند و رفق و عنایت او در معامله با بندگان و کرم و عفو و جود و بخشش و قدرت اوست، و توجه به غنای ذات او از این که از معصیت بندگان خطاکار، ضرری متوجه او شود، و این که رحمت ذات اقدس حق بر غضبش پیشی دارد و هر کس که او را طلب کند بی جواب نخواهد ماند؛ و خلاصه معرفت به صفات جمالیه حضرت حق و رفتار نیکویش با مؤمنین و موحدین می باشد.

و منشأ پیدایش شرمساری و حیا، معرفت به عظمت پروردگار و نعمت های او، و حقّی که او بر گردن بندگان دارد و از طرف دیگر تقصیر بندگان نسبت به او، و توجه به آفات عمل و عیوب نفس و حضور پروردگار است، زیرا توجه به این امور خواه ناخواه، در حیا و شرمساری اثر می گذارد.

و چطور می شود کسی توجه به این امور داشته باشد و خود را در محضر سلطانی بزرگ ببیند که نهایت احسان و انعام را در تمام مدت عمر بنده به او مبذول داشته، و در عین حالی که از تقصیر و سوء باطن او آگاه است با بزرگواری روی به او نموده و با بردباری در مقابل آن همه خطا باز او را به توبه و بازگشت به سوی خود فرا می خواند و به قبول توبه اش وعده می دهد، شرمسار نباشد.

و چگونه ممکن است کسی نفس خود را که به گناه عادت نموده، و از اقدام به پاسخ دعوت او کسل می بیند، از این همه لطف و مرحمت از طرف او، و این همه خطا و گناه و روی گردانیدن از طرف خود، اظهار شرمساری و حیا نکند.

این خصال ششگانه ای که ما بیان داشتیم، لازمه همه اعمال و اذکر نماز است، گرچه برای بعضی از اجزاء نماز خصوصیتی است که با بعضی از این خصال تناسب بیشتری دارد.

به عنوان مثال، حالت تشهد و سلام با حیا و رجا مناسب تر از غیر آن دو است، و حال قیام و رکوع و سجود، با تعظیم و خوف مناسب تر است، و برای هر جزء از اجزاء نماز و هر قول و فعل از اقوال و افعال آن، حالی مخصوص به آن است، مثلاً حمد و تنزیه برای آن که حمد می گوید و تسبیح می کند ملازم با حالتی مناسب با این دو صفت است.

هم چنین برای کسی که می گوید: «إِيَّاكَ نَعْبُد» اخلاص بیشتر لازم است، و اگر تو گفتی «الْحَمْدُ لِلَّهِ» معنایش این است که جمیع نعمت ها از خدا است، و هر چه حمد و ثناست برای اوست و لازمه این گفتن این است که قلبت هم موافق با آنچه بر زبانت جاری می شود باشد،

و هنگام گفتن «الْحَمْدُ لِلَّهِ» تمام نعمت ها را از او بدانی، نه از وسایل و وسایط، و اگر کسی حالش چنین باشد، هرگز برای جلب نعمتی تملق نمی گوید، و همچنین بقیه افعال و اقوال نماز.

Starts: 2010/08/17
Ends: Duration:
P.O. Box:
Ardabil,
Iran
حقیقت نماز

مقصود نماز، حقیقت نماز است، نه صورت تنهای آن. در زمینه شناخت این حقیقت، آیات و اخبار زیادی رسیده است. ابتدا به ذکر آیات می پردازیم:
ذات اقدس حق می فرماید: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْري» (بپا دار نماز را به خاطر یاد من؛ طه: 14)
در این آیه تعبیر \"اقامه\" یعنی به پاداشتن، با حقیقت نماز مناسبت دارد، نه با صورت ظاهری آن، و قید \"لذکری\" یعنی به خاطر من نیز در این مطلب صراحت دارد.

" />


پایگاه اطلاع رسانی موسسه فرهنگی و پژوهشی دارالارشاد مرکز حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله سید حسن عاملی

SiteMap