نسخه آزمایشی
سخـن روز
آیت الله عاملی: قلب مؤمن بین دو انگشت خدا قرار دارد و خداوند است که در قلب او تصرف میکند.

 حضور قلب از دیدگاه علامه محقق، مولا مهدی نراقی(ره)

نماز معجونی الهی

نماز معجونی است آسمانی و ترکیبی است الهی که از اجزاء بسیار مرکّب است، و این اجزا در فضیلت و اهتمام به آنها متفاوتند، بعضی از آنها به منزله روح است و بعضی به مثابه اعضای رئیسه و بعضی در حکم دیگر اعضا.

توضیح مطلب این است که: انسان- مثالاً - چون حقیقتی است مرکّب از اجزاء معیّن، موجودی کامل نمی باشد، مگر به معنی باطنی که همان روح است. و اعضای محسوسی که بعضی در درون او و بعضی در ظاهرند، مراتب مختلفی دارند، زیرا بعضی از آنها چیزی است که به عدم آنها انسان نیز معدوم می شود و به زوال آنها زندگی نیز زایل می گردد، مانند قلب و مغز و کبد و معده.

 

و بعضی دیگر چیزی است که اگرچه به نبودن آنها اصل زندگی از میان نمی رود، لیکن تمامیت انسان از میان می رود و ناقص می گردد، مانند دست و پا و چشم. و بعضی دیگر چیزی است که با برطرف شدن آن زیبایی برطرف می شود، مانند دو ابرو، ریش، مژگان.

و بعضی دیگر چیزی است که با زوال آن تمامیّت و کمال حسن زایل می شود نه اصل آن، مانند کمانی بودن ابرو، تناسب خلقت، سیاهی مو، آمیختگی سفیدی و سرخی رو، و امثال اینها.

همچنین نماز حقیقتی است مرکّب، و صورتی است که شرع از امور متفاوت نگارش و تصویر کرده و ما را به اکتساب آن امر نموده است. روح آن نیّت و قصد قربت و حضور قلب و اخلاص است. اعمال ارکانی آن تکبیرة الاحرام و رکوع و سجود و قیام به منزلۀ اعضای رئیسه است که به ترک آنها نماز تماماً از میان می رود، و تحقق و صحّت آن بدون آنها ممکن نیست. سایر اعمال واجب آن از فاتحه و سوره و ذکر رکوع و دو سجده و طمأنینه در آنها و تشهّد و سلام دادن و غیر اینها از اعمال واجب که نماز به ترک آنها از روی عمد، نه از سهو باطل می شود، و اینها به منزله دست و پا غیر اینهاست، که به زوال آنها زندگانی گاهی از دست می رود و گاهی نمی رود.

اعمال مندوب و مطابق سنّت و آداب مستحب، از قنوت و دعای افتتاح و تکبیرات - غیر از تکبیرة الاحرام - و تعوّذ (پناه گرفتن، اعوذ بالله گفتن)، و زائد بر قدر واجب در تشهّد و سلام، و غیر اینها که نماز به ترک آنها از روی عمد یا سهو باطل نمی شود، ولیکن از حسن و کمال و فزونی اجر و ثواب بیرون می رود، و به منزله ابروان و کمانی بودن آنها و ریش و مژکان و تناسب خلقت و غیر اینهاست که با از دست رفتن بعضی از آنها حسن آدمی برطرف می شود و با از دست رفتن برخی کمال حسن از میان می رود، و آدمی به سبب این نقص ها زشت روی و نکوهیده و نامرغوب می گردد.

نماز، هدیه ای به پیشگاه خدای متعال

چون این را دانستی: ای دوست من بدان که نماز تو مایۀ تقرب و هدیه و تحفه ای است که به پیشگاه پادشاه پادشاهان می بری، مانند هدیه ای که کسی برای پادشاهی می برد تا بدان وسیله به وی تقرّب جوید. این تحفه به خدای تعالی عرضه می شود و در روز "عرض اکبر" آن را به تو برمی گردانند، پس در نیکو و زیبا ساختن یا بد و زشت نمودن آن اختیار به دست توست. و هر که نماز را چنان که  بدان مأمور است بجا آرد و اعمال واجب و مندوب و شرایط ظاهری و باطنی آن را مراعات کند، و اخلاص و حضور قلب داشته باشد، مانند کسی است که بندۀ صحیح به خلقت تمام جوان زیبای عاقل کاملی را به پادشاهی هدیه برد.

و هر که اعمال ظاهری نماز را کم نماید و از حضور و توجه و قصد قربت و اخلاص غافل شود، همچون کسی است که بندۀ مردۀ بی روحی را به پادشاهی پیشکش کند. و هر که عمداً چیزی از واجبات آن را ترک نماید، مانند کسی است که بنده کشته شده ای را هدیه برد.

پس ای غافل! بیدار شو و با خود بیندیش که اگر به نزد پادشاهی ازپادشاهان دنیا، بلکه به نزد کسی که از وی نیز به مراتب پست تر است، مانند امرا و حکّام، تحفه ای بری، چگونه در خوبی و زیبایی آن سعی و کوشش می کنی تا مورد قبول افتد. پس ای مغرور! تو را چه افتاده که از نیکو ساختن هدیه و تحفۀ خود به پادشاه پادشاهان که آغاز تو از او و بازگشت تو به سوی اوست، غفلت و سهل انگار می کنی؟! و حال آن که در حدیث آمده است که انسان رکوع و سجود هر نمازی را درست بجا نیاورد، نخستین دشمن صاحب آن در روز عرض اکبر خواهد بود، و خواهد گفت: "خدا تو را ضایع و تباه کند چنان که مرا ضایع کرد" .

روح و حقیقت نماز

ما دربارۀ آنچه متعلّق به ظاهر نماز است، از اجزاء و شرایط و احکام بحثی نداریم، زیرا بیان آن بر عهدۀ علم فقه است. پس در اینجا به معانی باطنی که حیات و روح نماز به آنها بسته است و به اسرار و آداب نهانی که به اجزاء و شرایط ظاهری آن تعلّق دارد، اشاره می کنیم؛ تا نمازگزار به هنگام نماز آنها را در نظر بگیرد و مراعات نماید.

پس می گوییم: معانی باطنی که روح نماز و حقیقت آن هستد هفت چیز است:

اول- اخلاص و قصد قربت و خالی بودن آن از آلودگی به ریا.

دوم- حضور قلب، و آن عبارت است از فارغ ساختن دل از غیر نماز تا این که بداند چه می کند و چه می گوید، بدون آن که فکر او به جای دیگر رود. پس مادامی که فکر از غیر منصرف است، و در دل او یاد نماز است و از آن غفلت نمی کند حضور قلب حاصل است. حضور قلب گاهی به رو آوردن و توجه به نماز و گاهی به خشوع دل تعبیر می شود. زیرا خشوع در نماز دو نوع است:

یکی خشوع دل، و آن عبارت است از این که آدمی جمیع حواس خود را متوجه نامز سازد و همه اندیشه و همّت او نماز باشد، به نحوی که جز معبود در دل او نباشد.

و دیگری خشوع جوارح، و آن عبارت است از این که چشم خود را به زیر افکند، و به چیز دیگر التفات و توجه ننماید، و با چزی بازی نکند، و خمیازه نکشد، و انگشتان پای خود را رو به قبله بدارد. و بالجمله: حرکتی برای غیر نماز نکند و چیزی از مکروهات مرتکب نشود و اینها را گاهی به خضوع تعبیر کرده اند.

سوم- فهمیدن معنی آنچه می گوید و این امر است غیر از حضور قلب. زیرا ممکن است کسی حضور قلب داشته باشد ولی معنی لفظ را نفهمد. پس مراد از فهمیدن این است که دل او علم به معنی لفظ داشته باشد. و این مقامی است که حالات مردم در آن متفاوت است، زیرا مردم در فهمیدن معانی قرآن و تسبیحات مشترک یکسان نیستند. چه بسا معانی لطیفی که بعضی از نمازگزاران در اثنای نماز می فهمند که هرگز پیش از آن به خاطشان خطور نکرده، ولی دیگری آن را نمی فهمد. و از این جهت است که نماز، انسان را از کار زشت و ناپسند بازمی دار، زیرا نمازگزار اموری را می فهمد که ناگزیر مانع از کار زشت و ناپسند است.

چهارم- تعظیم، و آن امری است غیر از حضور قلب و فهمیدن معنی، زیرا آدمی بسا غیر خود را مخاطب قرار می دهد و دلش هم حاضر است و معنی لفظ را نیز می فهمد، ولی او را بزرگ نمی دارد.

پنجم- هیبت، و آن افزون بر تعظیم است، و عبارت است از ترسی که به سبب عظمت پدید می آید، زیرا کسی که ترس و بیمی ندارد، ترسان و بیمناک نامیده نمی شود. و هر خوفی را هیبت و مهابت نمی گویند، بلکه هیبت خوفی است که به سبب بزرگداشت حاصل می شود.

ششم- امیدواری، و شکی نیست که آن امری است علاوه بر آنچه ذکر شد. چه بسا کسی که پادشاهی را بزرگ شمارد و از او ترس و هیبت داشته باشد، ولی امیدی به نیکی و احسان او نداشته باشد، و حال آنکه بنده باید به واسطۀ نماز خود، به ثواب الهی امیدوار باشد، چنانکه به سبب کوتاهی در وظیفۀ خود از عقاب او ترسان است.

هفتم- حیا، و سبب آن آگاهی به تقصیر و یادآوری گناه است، و این زائد بر تعظیم و خوف و رجا است، زیرا تصور اینها غیر از مفهوم حیاست و ممکن است بدون تذکر تقصیر و ارتکاب گناه باشد.

حضور قلب، مقصود اصلی نماز

روشن است که امور مذکور حقیقت و روح نماز و نیز مقصود اصلی از آن هستند. زیرا غرض اصلی از عبادات و طاعات، پالایش نفس و روشن و صافی کردن جان است، پس هر عملی که تأثیر آن در صفا دادن و شفاف ساختن دل بیشتر باشد، برتر است.

و شکی نیست که آنچه موجب صفا و جلای نفس و تجرد و زدودگی آن از کدورت ها می شود جز امور مذکور نیست، و خود حرکات ظاهری چندان مدخلیّتی در صفای آنها ندارد، و چگونه حضور قلب و خشوع، روح نماز نباشد و کمال نماز به آن بسته نباشد و حال آن که نمازگزار در نماز و دعای خود در مقام مناجات با پرودگار است؟

بدون تردید سخنی که از روی غفلت سر زند، مناجات نیست. و همچنین کلام، آشکار ساختن آن چیزی است که در ضمیر آدمی است، و این جز با حاضر بودن دل ممکن نیست.

پس کسی که با دل غافل می گوید: « اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» خواستار چیست؟ و نیز شک نیست که مقصود از قرائت و اذکار، همانا ثنا و حمد و تضرّع و دعاست، و مخاطب خدای تعالی است، پس هرگاه دل بنده با پردۀ غفلت پوشیده باشد و او را نبیند و مشاهده نکند، بلکه از مخاطب خود غافل باشد، و زبان خویش به حکم عادت بجنباند، چقدر از مقصود دور است؟

نمازی که برای پاک و روشن ساختن دل و تجدید یاد خدا و رسوخ ایمان تشریع شده است! این حکم قرائت و ذکر است.اما مقصود از رکوع و سجود، جز تعظیم و بزرگداشت پروردگار نیست، و تعظیم الهی چگونه با غفلت جمع می شود، و عمل چون از تعظیم بیرون رود چه می ماند، به جز خم کردن پشت و جنباندن سر، و این عمل چندان مشقّتی ندارد تا مقصود امتحان باشد، چنانکه در اعمال حج و دادن مال در زکات، و خوداری از خواهش ها در روزه، مشقّت وجود دارد. پس مجرد این حرکات سبک و آسان چگونه ستون دین و فاصلۀ میان کفر و اسلام و سرچشمۀ همۀ عبادات است، و تارک عمدی نماز محکوم به قتل می شود؟

آیات و احادیث در ترغیب حضور قلب

چون حضور قلب و خشوع و خشیّت مقصود کلی از نماز است، آیات و اخبار بسیاری در ترغیب بر آنها و در فضیلت و ستایش اهل آنها و مذمّت غفلت و دل مشغولی در امور دنیا و وسوسه های باطل در حال نماز رسیده است، و نیز اخبار و احادیث دلالت دارد که انبیا و اوصیا و بزرکان اولیا، به هنگام اشتغال در نماز در نهایت توجه و خشوع و خوف بودند.

خدای سبحان می فرماید: « الَّذينَ هُمْ في‏ صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ» ([مؤمنان] کسانی هستند که در نماز خود ترسان و خاشع اند؛ المؤمنون : 2).

و می فرماید: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْري» (نماز را برای یاد کردن من بپا کن؛ طه: 14). و غفلت ضد یاد کردن است، پس هر که در نماز خود غافل باشد به پا کنندۀ نماز برای یاد او نیست.

و می فرماید: « وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلينَ» (و از غافلان مباش؛ الأعراف: 205).

و می فرماید: «فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ*الَّذينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ» (وای بر آن نمازگزارانی که از نماز خود غافلند؛  الماعون: 5 -  4). آنان را با آن که نماز گزارند بر غفلت از نماز مذمّت می کند، نه برای این که نماز را ترک می کنند.

و می فرماید: «لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏ حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُون» (در حال مستی و بیهوشی نزدیک نماز مشوید، تا بفهمید چه می گویید؛ النساء: 43).

برخی گفته اند: مراد از مستی، بیهوشی و بی خودی از کثرت همّ و غم دنیاست، و نیز گفته اند: از محبت دنیاست، و اگر بر ظاهر آن حمل شود بیدار باشی بر مستی دنیاست، زیرا علت را بیان کرده و فرموده است: تا بدانید چه می گویید. و چه بسا نمازگزاری که شراب نیاشامیده و حال آن که در نماز خود نمی داند چه می گوید.

رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «من صلّى ركعتين و لم يحدث فيهما نفسه بشي‏ء من أمور الدنيا غفر اللّه له ذنوبه [ماتَقَدَّمَ مِن ذَنبِهِ]» (هر که دو رکعت نماز کند که در آن چیزی از امور دنیا خاطرش را مشغول نکند، گناهان گذشتۀ او آمرزیده است؛ درر الأخبار ب ص 582).

و نیز حضرت فرمود: "هرگاه نماز واجب به جا آوری، مانند کسی نماز کن که با آن وداع می کند و می ترسد که دیگر بار به نماز باز نگردد".

و نیز فرمود: "نماز واجب شد، و حج و طواف امر شد، و مناسک اعلام گشت تا یاد خدا بپا شود؛ پس چون در دل تو برای آن یاد او مقصود است عظمت و هیبتی نباشد، ارزش ذکر تو چیست؟!".

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: "خدای تبارک و تعالی می فرماید: "نماز را از کسی می پذیرم که برای عظمت من فروتنی کند، و نفس خود را از خواهشهای آن باز دارد، و روز خود را به یاد من شام کند، و بر خلق من تکبر و بزرگی ننماید، و گرسنه را سیر، و برهنه بپوشاند، و مصیبت دیده را رحم کند، و غریب را جای دهد. پس نور ایمان چنین شخصی مانند خورشید می درخشد، برای او در تاریکی ها روشنی و در نادانی دانایی قرار می دهم، و به عزت خود او را حمایت می کنم. و به فرشتگان خویش محافظتش می نمایم، چون مرا بخواند او را اجابت می کنم، و چون از من درخواست نماید به او عطا می کنم. او در نزد من مانند باغهای بهشت است که میوه هایش نمی پوسد و حالش دگرگون نمی شود".

و در اخبار آمده است: "ای موسی، در حالی مرا یاد کن که اعضای تو به لرزه آید، و به هنگام یاد من فروتن باش. و چون مرا یاد کنی زبان خود را در پشت دل بدار. و چون در حضور من بایستی مانند بنده ذلیل بایست، و با دلی ترسان و زبانی راست گفتار با من مناجات کن".

و به وی (علیه السلام) وحی فرمود: "به گناهکاران امت خود بگو: مرا یاد نکنند، زیرا من سوگند یاد کرده ام که کسی که مرا یاد کند او را یاد کنم، و چون گناهکاران مرا یاد کنند، من به لعنت آنان را یاد کنم".

و در حدیث قدسی وارد شده است: "من نماز هر نمازگزاری را قبول نمی کنم، بلکه نماز کسی را قبول می کنم که برای عظمت من فروتنی کند، و بر بندگان من بزرگی ننماید، و فقیر گرسنه را به خاطر من سیر کند".

أمیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: "خوش به حال آن که عبادت و دعا را برای خدا خالص سازد، و به آنچه دو چشم او می بیند دل مشغول نشود، به آنچه دو گوش او می شنود یاد خدا را از یاد نبرد، و به سبب آنچه خدا به دیگری عطا فرموده اندوهگین نگردد".

امام صادق (علیه السلام) فرمود: امید و بیم در دلی جمع نمی شود مگر آن که بهشت برای او واجب می شود، پس هرگاه نماز کنی، روی دل خود را به سوی خدای عز و جل کن، و هیچ بنده مؤمنی نیست که در نماز و دعای خود توجه به سوی خدای عز و جل کند مگر این که خدا دلهای مؤمنان را متوجّه او کند، و با محبت ایشان او را در رسیدن به بهشت یاری و تأیید نماید".

امام باقر (علیه السلام) فرمود: "نماز بنده گاهی نصف و گاهی ثلث و گاهی ربع و گاهی خمس آن بالا می رود، و بالا نمی رود مگر آنچه دل او رو به آن کند، و امر به نماز های نافله برای این است که آنچه را که از نماز واجب (به علت عدم حضور قلب) کاسته اند برای آنان تمام کند".

و در روایت است: "صدای آه کشیدن و نالیدن ابراهیم خلیل (علیه السلام) از فاصله دور شنیده می شد، و در وقت نماز تپش دل او مانند آواز جوشش دیگ شنیده می شد". و همچنین از کانون سینه سرور ما رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) چنین صدایی شنیده می شد.

یکی از همسران آن حضرت گفته است: "پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) با ما سخن می گفت و ما نیز با او سخن می گفتم، همین که وقت نماز می رسید، گویی ما را نمی شناخت و ما او را نمی شناختیم".

أمیرمؤ منان علی (علیه السلام) چون به وضو گرفتن آغاز می کرد رنگ رخسارش از خوف خدا دگرگون می شد و چون وقت نماز می رسید متزلزل و رنگارنگ می شد، شخصی به آن حضرت عرض کرد: تو را چه روی می دهد یا أمیرالمؤمنین؟

فرمود: "هنگام ادای امانتی است که خدا آن را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه نمود و همه از برداشتن آن امتناع کردند و از آن تر سیدند، و انسان آن را برداشت".

و روایت است که : "پیکانی در پای آن حضرت (علیه السلام) فرو رفت و بیرون آوردن آن [به سبب شدت درد] ممکن نبود. فاطمه (علیها السلام) فرمود: آن را در حال نماز بیرون آورید. زیرا در آن حالت احساس نمی کند که بر او چه می گذرد. پس در حال نماز آن را بیرون کشیدند و آن حضرت دردی احساس نکرد".

صدّیقه فاطمه (علیها السلام) از خوف خدا در نماز به نفس نفس می افتاد. حضرت امام حسن (علیه السلام) چون از وضوی خود فارغ می شد، رنگ رخسارش دگرگون می گشت، و چون از علت آن پرسیدند، فرمود: "بر کسی که بخواهد به حضور صاحب عرش در آید، حقّ است که رنگ او دگرگون شود".

امام علی بن الحسین (علیه السلام) هرگاه وضو می ساخت رنگش دگرگون می شد، و چون از علت آن پرسیدند، فرمود: "من اراده ایستادن در حضور پادشاهی بزرگ دارم".

و ابوحمزه ثمالی گوید: "آن حضرت را دیدم نماز می گزارد، ردا از کتف او افتاد، آن را رها کرد تا از نماز فارغ شد، من از آن رویداد پرسیدم، فرمود: وای بر تو! آیا نمی دانی در پیشگاه که بودم؟ به خدا سوگند این مرا از آن مشغول داشت! آیا نمی دانی که نماز بنده قبول نمی شود مگر آن که دل او متوجّه باشد؟ گفتم: ای فرزند رسول خدا، پس ما هلاک شدیم. فرمود: نه چنین است! خدا این را با نوافل تمام می کند".

و روایت شده است: "چون آن حضرت به نماز می ایستاد رنگش دگرگون می شد، و چون به سجده می رفت سر بر نمی داشت تاعرق می کرد". و  نیز روایت شده است: "چون آن حضرت به نماز می ایستاد گویی مانند ساقه درختی بود که حرکت نمی کند مگر آن که باد آن را حرکت دهد".

از مولای ما حضرت صادق (علیه السلام) از حالتی که هنگام نماز برای او روی می داد و بیهوش بر زمین می افتاد پرسیدند، فرمود: "پیوسته آیات قرآن را تکرار می کنم تا به حالی می رسم که گویی آن را از کسی که نازل فرموده می شنوم". و گفته اند: زبان امام (علیه السلام) در آن حال، مانند درخت طور بود؛ هنگامی که گفت: «انی انا الله».

از بزرگی درباره چگونگی نمازش پرسیدند، گفت: "چون وقت نماز درآید، وضو می سازم و به جایی که نماز می گزارم می روم، قدری می نشینم تا اعضا و جوارحم آرام گیرد، سپس به نماز می ایستم، و کعبه را میان ابروان خود قرار می دهم، و صراط را در زیر گام خود می بینم، و بهشت را در طرف راست، و جهنّم را در طرف چپ، و فرشته مرگ را در پشت سر به نظر می آورم، و پندارم که این آخرین نماز من است.

پس میان امید و بیم قرار می گیرم، و تکبرة الاحرام می گویم، و قرآن را شمرده قرائت می کنم، و با فروتنی رکوع می نمایم، و با خشوع به سجده می روم، و به ران چپ می نشینم، و پشت قدم چپ را فرش می سازم و قدم راست را بر ابهام قرار می دهم، و با اخلاص نماز را تمام می کنم، و نمی دانم که نمازم قبول شده یا نه».

مراتب حضور قلب در نماز

با توجه به آنچه از کیفیت نماز انبیا و اولیا دانستی و آنگاه نماز خود و نماز مردم را ملاحضه کردی، پی می بری که مردم در نماز بر چند قسم اند؛

1- غافلانی که نماز خویش به پایان می برند. در حالی که یک لحظه حضور قلب ندارند.

2- کسانی که در بخشی از نماز خود غفلت و در بخشی دیگر حضور قلب دارند، و اینها نیز به حسب کمی یا زیادی حضور قلب و غفلت و فزونی یکی بر دیگری مختلف اند، و مراتب آنها نامتناهی است.

3- آنان که نماز خود را تمام می کنند و دلشان لحظه ای غایب نیست، بلکه در همه نماز خود حضور قلب دارند. و همه همت و اندیشه ایشان نماز است، به طوری که آنچه نزد آنان می گذرد احساس نکنند. چنان که مولای ما أمیر مؤمنان حضرت علی (علیه السلام) بیرون کشیدن پیکان از پای مبارک را احساس نکرد.

یکی از اینان مدتی به نماز جماعت حاضر شد و نشناخت که بر راست و چپ وی کیست. و گروهی بودند که به هنگام نماز رخسارشان زرد می شد و شانه ها و سینه شان به لرزه می آمد.

البتّه این همه بعید نیست، زیرا که بالاتر از اینها از کسانی دیده می شود که مشغول امر دنیا و یا ترسان از پادشاهان دنیااند، با ضعف و عجزی که این پادشاهان دارند و ناچیزی بهره هایی که از آنها حاصل می شود.

بسیار اتفاق افتاده که کسی به حضور پادشاه یا وزیری رود و با او درباره امری سخن گوید و بیرون آید، و اگر از او بپرسند چه کسانی اطراف او بودند یا رنگ جامه پادشاه چه بود، نمی تواند خبری از آن بدهد، زیرا اندیشه و خاطر او چنان به پادشاه مشغول بوده که از جامه وی یا حاضران خبر ندارد.

«وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا» (همه را از آنچه کردند مرتبه هاست (هر کسی را به اندازه عمل مقبول وی درجه باشد)؛  الأنعام: 132).

پس بهره هر کس از نماز خویش،به اندازه خوف و خشوع و تعظیم اوست. زیرا نظرگاه خداوند دلهاست نه ظاهر حرکات. از این رو یکی از صحابه گفته است: "مردم در قیامت همانند وضع و هیئت خود در نماز، و این که نماز برای آنان نعمت و لذت و بهجت است محشور می شوند. پس ملحوظ و معتبر، حال دل است نه حالت شخص".

و لذا گفته اند: (در سرای آخرت صورت ها را از صفات دلها بسازند. و در قیامت نجات نمی یابد مگر آن که با دلی پاک و رسته سوی خدا بیاید؛  الشعراء: 89): «
إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ».

پاسخ به یک اشکال

اگر گفته شود: آنچه از اخبار مذکور استفاده می شود این است که نماز شخص غافل پذیرفته نیست مگر به اندازه ای که حضور قلب داشته باشد، و حال آن که فقها حضور قلب را شرط صحت نماز نمی دانند مگر در نیت و تکبیرة الاحرام؛ پس این دو مطلب چگونه سازگارند؟

می گوییم: فرق است میان قبول عبادت با کفایت کردن در انجام تکلیف، زیرا مراد از قبولی در عبادت، نزدیکی و قرب بنده است به خدا، و حصول ثواب آخرت، و از این رو آنچه کفایت می کند، این است که بنده تکلیف را بجا آورد، اگرچه ثوابی بر آن مترتّب نباشد و او را به خدا نزدیک نکند.

و مردم در انجام تکلیف مختلف اند، زیرا تکلیف به قدر توانایی و طاقت است، و بنابراین تکلیف کردن همه مردم به حضور قلب در همه نماز ها ممکن نیست، که این را جز اندکی قدرت ندارند.

و چون شرط فراگرفتن حضور قلب در همه نماز بالضرورة ممکن نیست، لذا راهی نمی ماند مگر این شرط که کلمه حضور قلب را _ گرچه در یک لحظه _ بتوان بر آن اطلاق کرد، و سزاوارترین لحظه، لحظه تکبیر اول و توجه به آن است، پس تکلیف به این مقدار اقتصار و اکتفا می شود.

و با این وصف، امیدواریم که حال نمازگزار غافل، در همه نماز خود مثل کسی که نماز را به کلی ترک می کند نباشد، زیرا وی فی الجمله و ظاهراً قدم در راه انجام تکلیف نهاده و یک لحظه دل را حاضر کرده و چگونه چنین نباشد و حال آن که کسی که در فراموشی با حدث و بدن وضو نماز گزارد، نماز او نزد خدا باطل است و لیکن به حسب فعلش و به اندازه قصور و عذرش مزدی بیابد.

شرایط باطنی نماز

بدان که برای معانی باطنی نماز شرایط و اسبابی است که بدون آنها حاصل و متحقق نمی شود.

1- حضور قلب:

سبب پیدایش آن اهتمام (همت و توجه داشتن) به نماز است. زیرا که هر کسی تابع همت و قصد و نیز دلبستگی به چیزی و کاری است، و دل او حاضر نیست مگر در آنچه مقصود اوست و به آن اهتمام دارد، و مادامی که به امری دل بسته و به آن توجه و اهتمام دارد، خواه ناخواه دل او در آن حاضر است و به آن التفات و توجه دارد، پس این برای او طبیعی است و او رام و مسخر آن است. و دل هرگاه در نماز حاضر نباشد بیکار و معطل نیست، بلکه به یکی از امور دنیا اشتغال دارد.

پس برای حضور قلب در نماز چاره و علاجی نیست مگر صرف همّت به آن، و همّت به آن صرف نشود مگر این که آدمی یقین کند که آخرت بهتر و پاینده تر است، و وسیله رسیدن به آن نماز است. و هرگاه به این توجه و التفات، علم به حقارت و خواری دنیا افزوده شود، از مجموع آن حضور قلب در نماز حاصل می شود.

و انگیزه و سبب حاضر بودن دل در امری اهتمام و اعتنا به شأن و اهمیت آن است.از این رو هرگاه به حضور یکی از پادشاهان دنیا، بلکه یکی از بزرگان روی، با آن که قدرت بر سود و زیان تو ندارند، می بینی که دل تو حاضر و متوجه اوست.

و چون دل تو به هنگام مناجات با پادشاه پادشاهان که ملک و ملکوت و سود و زیان همه به دست قدرت اوست حاضر نمی شود، گمان مبر که سببی غیر از ضعف ایمان و یقین داشته باشد. پس باید در تقویت یقین و ایمان کوشید.

2- فهم معانی آنچه می گوید:

سبب پیدایش آن _ بعد از حضور قلب _ مداومت در فکر و توجه به ذهن، جهت دریافتن معنی است. و علاج آن همان علاج حضور دل است، به این که روی به فکر و ذکر آورد، و در رفع خاطره ها و اندیشه هایی که دل را مشغول و خاطر را پریشان می سازذ، به وسیله قطع ریشه های آن بکوشد، یعنی از آنچه خاطر به آنها تعلقی دارد دل برکند.

زیرا هر که چیزی را دوست یا دشمن دارد یا از چیزی می ترسد، آن را بسیار یاد می کند و تا آن مواد قطع نگردد، خاطره ها برطرف نشود، و یا محبوب و مبغوض و ترسناک ناگزیر به دل هجوم آورد. و از این رو می بینی که کسی که غیر خدا را دوست دارد یا دلش به دشمنی کسی مشغول یا از او بیمناک است، نماز او از این اندیشه ها و خیالات پاک و آراسته نیست.

3- تعظیم:

حالتی است که از دو معرفت حاصل می شود: یکی معرفت به جلال و عظمت خدا، زیرا هر که به عظمت او معتقد نیست نفس را به بزرگداشت او وا نمی دارد، و این معرفت از اصول ایمان است.

و دیگر؛ معرفت به حقارت و ذلّت نفس و دانستن اینکه بنده مسخر و در تحت قدرت پروردگار است و از سود و زیان خویش ناتوان.

از این دو معرفت، فروتنی و تواضع خشوع حاصل می شود که آن را تعظیم و بزرگداشت حق تعالی گویند. مادامی که معرفت به حقارت نفس با معرفت جلال پروردگار آمیخته نشود، حالت تعظیم و خشوع پدید نیاید، زیرا کسی که خود را از غیر بی نیاز می انگارد و بر خود اعتماد دارد، ممکن است صفات عظمت و جلال و قدرت و کمال را درباره غیر بشناسد، ولی نسبت به او خاشع و فروتن نباشد. زیرا معرفت به نیاز و حقارت نفس همراه آن نیست.

4- هیبت و ترس: حالتی است که از شناختن قدرت خدای تعالی و حشمت و مهابت و نفوذ مشیّت او نتیجه می شود، و معرفت به اینکه او چنان بی نیاز است که اگر اولین و آخرین را هلاک سازد، ذرّه ای نقصان به ملک او راه نیابد، و تذکّر انواع بلاهایی که به انبیا و اولیا رسیده، با آن که دفع آنها ممکن بوده، و نیز این که هر اندازه علم به خدا و به صفات و افعال او افزوده گردد، خشیّت و هیبت بیتر شود.

5- امید و رجا: سبب تحصیل آن، شناختن لطف و کرم خدای تعالی، و توجه به انعام عام و لطایف صنع اوست، و نیز اعتقاد به این که وعده او به بهشت برای نمازگزاران راست است. و چون یقین به وعده و معرفت به لطفو کرم او حاصل شد، امید برانگیخته می شود.

6-و اما حیا: سبب آن دانستن تقصیر و کوتاهی است در عبادت، و علم آدمی به عجز از ادای حق بزرگ خداوند. و آنچه این علم و آگاهی را تقویت می کند، معرفت به عیب های نفس و آفت های آن و شناخت کمی اخلاص و پلیدی باطن و میل به بهره های زودگذر  دنیوی در همه کارهاست، و نیز علم به آنچه مقتضی جلال و عظمت الهی است و اینکه او بر پنهانی ها و رازها و خیالات دل هر چند هم دقیق و نهان باشد مطلع است.و هرگاه این معرفت ها از روی یقین حاصل شود، باضروره حالتی پدید آید که آن را حیا نامند.

راه تحصیل معانی باطنی

بدان که راه تحصیل معانی باطنی مذکور، یعنی حضور قلب و فهم معنی سخن و تعظیم و هیبت و امید و حیا، همانا تحصیل اسباب این معانی است، در بحث گذشته اسباب آنها را شناختی.

راه تحصیل این اسباب به دو امر است:

اول- معرفت خدا و شناختن جلال و عظمت او و انتساب همه امور به او، و دانستن این که او به ذرات عالم و به اسرار و پنهانیهای بندگان عالم است. و لازم است که این معرفت یقینی باشد، تا اثر بر آن مترتب شود.

زیرا آدمی تا به امری یقین حاصل نکند، آماده طلب آن یا گریز از آن نمی شود. و این معرفت گذرگاه است برای رسیدن به ایمان. و شکی نیست که این معرفت موجب حصول معانی مذکور و اسباب پیدایش آنهاست.

زیرا مؤمن هنگام مناجات با پروردگار خود البته حضور قلب دارد، و می فهمد چه می گوید و چه می خواهد، و او را بزرگ می دارد، و از او بیمناک است، و به او امید دارد، و از تقصیر خود شرمنده است.

دوم _ فراغت دل و خالی بودن آن از مشغله های دنیا.

زیرا جدا شدن و غفلت مؤمن عارف، که به خدا و جلال و عظمت او یقین دارد، و از معانی مذکور در نماز خود مطلع است، سببی جز پریشانی فکر و پراکندگی خاطر و غیبت دل از مناجات و غفلت از نماز ندارد.

هرگز چیزی مؤمن را از نماز غافل و مشغول نمی کند، مگر اندیشه های فاسد و خاطره های پلید. پس دوای حضور قلب، دفع همه آن خاطره ها و خیالات باطل است، که چیزی دفع نمی شود مگر به دفع سبب آن.

نماز معجونی الهی

نماز معجونی است آسمانی و ترکیبی است الهی که از اجزاء بسیار مرکّب است، و این اجزا در فضیلت و اهتمام به آنها متفاوتند، بعضی از آنها به منزله روح است و بعضی به مثابه اعضای رئیسه و بعضی در حکم دیگر اعضا.

توضیح مطلب این است که: انسان- مثالاً - چون حقیقتی است مرکّب از اجزاء معیّن، موجودی کامل نمی باشد، مگر به معنی باطنی که همان روح است. و اعضای محسوسی که بعضی در درون او و بعضی در ظاهرند، مراتب مختلفی دارند، زیرا بعضی از آنها چیزی است که به عدم آنها انسان نیز معدوم می شود و به زوال آنها زندگی نیز زایل می گردد، مانند قلب و مغز و کبد و معده.

 

و بعضی دیگر چیزی است که اگرچه به نبودن آنها اصل زندگی از میان نمی رود، لیکن تمامیت انسان از میان می رود و ناقص می گردد، مانند دست و پا و چشم. و بعضی دیگر چیزی است که با برطرف شدن آن زیبایی برطرف می شود، مانند دو ابرو، ریش، مژگان.

و بعضی دیگر چیزی است که با زوال آن تمامیّت و کمال حسن زایل می شود نه اصل آن، مانند کمانی بودن ابرو، تناسب خلقت، سیاهی مو، آمیختگی سفیدی و سرخی رو، و امثال اینها.

همچنین نماز حقیقتی است مرکّب، و صورتی است که شرع از امور متفاوت نگارش و تصویر کرده و ما را به اکتساب آن امر نموده است. روح آن نیّت و قصد قربت و حضور قلب و اخلاص است. اعمال ارکانی آن تکبیرة الاحرام و رکوع و سجود و قیام به منزلۀ اعضای رئیسه است که به ترک آنها نماز تماماً از میان می رود، و تحقق و صحّت آن بدون آنها ممکن نیست. سایر اعمال واجب آن از فاتحه و سوره و ذکر رکوع و دو سجده و طمأنینه در آنها و تشهّد و سلام دادن و غیر اینها از اعمال واجب که نماز به ترک آنها از روی عمد، نه از سهو باطل می شود، و اینها به منزله دست و پا غیر اینهاست، که به زوال آنها زندگانی گاهی از دست می رود و گاهی نمی رود.

اعمال مندوب و مطابق سنّت و آداب مستحب، از قنوت و دعای افتتاح و تکبیرات - غیر از تکبیرة الاحرام - و تعوّذ (پناه گرفتن، اعوذ بالله گفتن)، و زائد بر قدر واجب در تشهّد و سلام، و غیر اینها که نماز به ترک آنها از روی عمد یا سهو باطل نمی شود، ولیکن از حسن و کمال و فزونی اجر و ثواب بیرون می رود، و به منزله ابروان و کمانی بودن آنها و ریش و مژکان و تناسب خلقت و غیر اینهاست که با از دست رفتن بعضی از آنها حسن آدمی برطرف می شود و با از دست رفتن برخی کمال حسن از میان می رود، و آدمی به سبب این نقص ها زشت روی و نکوهیده و نامرغوب می گردد.

نماز، هدیه ای به پیشگاه خدای متعال

چون این را دانستی: ای دوست من بدان که نماز تو مایۀ تقرب و هدیه و تحفه ای است که به پیشگاه پادشاه پادشاهان می بری، مانند هدیه ای که کسی برای پادشاهی می برد تا بدان وسیله به وی تقرّب جوید. این تحفه به خدای تعالی عرضه می شود و در روز "عرض اکبر" آن را به تو برمی گردانند، پس در نیکو و زیبا ساختن یا بد و زشت نمودن آن اختیار به دست توست. و هر که نماز را چنان که  بدان مأمور است بجا آرد و اعمال واجب و مندوب و شرایط ظاهری و باطنی آن را مراعات کند، و اخلاص و حضور قلب داشته باشد، مانند کسی است که بندۀ صحیح به خلقت تمام جوان زیبای عاقل کاملی را به پادشاهی هدیه برد.

و هر که اعمال ظاهری نماز را کم نماید و از حضور و توجه و قصد قربت و اخلاص غافل شود، همچون کسی است که بندۀ مردۀ بی روحی را به پادشاهی پیشکش کند. و هر که عمداً چیزی از واجبات آن را ترک نماید، مانند کسی است که بنده کشته شده ای را هدیه برد.

پس ای غافل! بیدار شو و با خود بیندیش که اگر به نزد پادشاهی ازپادشاهان دنیا، بلکه به نزد کسی که از وی نیز به مراتب پست تر است، مانند امرا و حکّام، تحفه ای بری، چگونه در خوبی و زیبایی آن سعی و کوشش می کنی تا مورد قبول افتد. پس ای مغرور! تو را چه افتاده که از نیکو ساختن هدیه و تحفۀ خود به پادشاه پادشاهان که آغاز تو از او و بازگشت تو به سوی اوست، غفلت و سهل انگار می کنی؟! و حال آن که در حدیث آمده است که انسان رکوع و سجود هر نمازی را درست بجا نیاورد، نخستین دشمن صاحب آن در روز عرض اکبر خواهد بود، و خواهد گفت: "خدا تو را ضایع و تباه کند چنان که مرا ضایع کرد" .

روح و حقیقت نماز

ما دربارۀ آنچه متعلّق به ظاهر نماز است، از اجزاء و شرایط و احکام بحثی نداریم، زیرا بیان آن بر عهدۀ علم فقه است. پس در اینجا به معانی باطنی که حیات و روح نماز به آنها بسته است و به اسرار و آداب نهانی که به اجزاء و شرایط ظاهری آن تعلّق دارد، اشاره می کنیم؛ تا نمازگزار به هنگام نماز آنها را در نظر بگیرد و مراعات نماید.

پس می گوییم: معانی باطنی که روح نماز و حقیقت آن هستد هفت چیز است:

اول- اخلاص و قصد قربت و خالی بودن آن از آلودگی به ریا.

دوم- حضور قلب، و آن عبارت است از فارغ ساختن دل از غیر نماز تا این که بداند چه می کند و چه می گوید، بدون آن که فکر او به جای دیگر رود. پس مادامی که فکر از غیر منصرف است، و در دل او یاد نماز است و از آن غفلت نمی کند حضور قلب حاصل است. حضور قلب گاهی به رو آوردن و توجه به نماز و گاهی به خشوع دل تعبیر می شود. زیرا خشوع در نماز دو نوع است:

یکی خشوع دل، و آن عبارت است از این که آدمی جمیع حواس خود را متوجه نامز سازد و همه اندیشه و همّت او نماز باشد، به نحوی که جز معبود در دل او نباشد.

و دیگری خشوع جوارح، و آن عبارت است از این که چشم خود را به زیر افکند، و به چیز دیگر التفات و توجه ننماید، و با چزی بازی نکند، و خمیازه نکشد، و انگشتان پای خود را رو به قبله بدارد. و بالجمله: حرکتی برای غیر نماز نکند و چیزی از مکروهات مرتکب نشود و اینها را گاهی به خضوع تعبیر کرده اند.

سوم- فهمیدن معنی آنچه می گوید و این امر است غیر از حضور قلب. زیرا ممکن است کسی حضور قلب داشته باشد ولی معنی لفظ را نفهمد. پس مراد از فهمیدن این است که دل او علم به معنی لفظ داشته باشد. و این مقامی است که حالات مردم در آن متفاوت است، زیرا مردم در فهمیدن معانی قرآن و تسبیحات مشترک یکسان نیستند. چه بسا معانی لطیفی که بعضی از نمازگزاران در اثنای نماز می فهمند که هرگز پیش از آن به خاطشان خطور نکرده، ولی دیگری آن را نمی فهمد. و از این جهت است که نماز، انسان را از کار زشت و ناپسند بازمی دار، زیرا نمازگزار اموری را می فهمد که ناگزیر مانع از کار زشت و ناپسند است.

چهارم- تعظیم، و آن امری است غیر از حضور قلب و فهمیدن معنی، زیرا آدمی بسا غیر خود را مخاطب قرار می دهد و دلش هم حاضر است و معنی لفظ را نیز می فهمد، ولی او را بزرگ نمی دارد.

پنجم- هیبت، و آن افزون بر تعظیم است، و عبارت است از ترسی که به سبب عظمت پدید می آید، زیرا کسی که ترس و بیمی ندارد، ترسان و بیمناک نامیده نمی شود. و هر خوفی را هیبت و مهابت نمی گویند، بلکه هیبت خوفی است که به سبب بزرگداشت حاصل می شود.

ششم- امیدواری، و شکی نیست که آن امری است علاوه بر آنچه ذکر شد. چه بسا کسی که پادشاهی را بزرگ شمارد و از او ترس و هیبت داشته باشد، ولی امیدی به نیکی و احسان او نداشته باشد، و حال آنکه بنده باید به واسطۀ نماز خود، به ثواب الهی امیدوار باشد، چنانکه به سبب کوتاهی در وظیفۀ خود از عقاب او ترسان است.

هفتم- حیا، و سبب آن آگاهی به تقصیر و یادآوری گناه است، و این زائد بر تعظیم و خوف و رجا است، زیرا تصور اینها غیر از مفهوم حیاست و ممکن است بدون تذکر تقصیر و ارتکاب گناه باشد.

حضور قلب، مقصود اصلی نماز

روشن است که امور مذکور حقیقت و روح نماز و نیز مقصود اصلی از آن هستند. زیرا غرض اصلی از عبادات و طاعات، پالایش نفس و روشن و صافی کردن جان است، پس هر عملی که تأثیر آن در صفا دادن و شفاف ساختن دل بیشتر باشد، برتر است.

و شکی نیست که آنچه موجب صفا و جلای نفس و تجرد و زدودگی آن از کدورت ها می شود جز امور مذکور نیست، و خود حرکات ظاهری چندان مدخلیّتی در صفای آنها ندارد، و چگونه حضور قلب و خشوع، روح نماز نباشد و کمال نماز به آن بسته نباشد و حال آن که نمازگزار در نماز و دعای خود در مقام مناجات با پرودگار است؟

بدون تردید سخنی که از روی غفلت سر زند، مناجات نیست. و همچنین کلام، آشکار ساختن آن چیزی است که در ضمیر آدمی است، و این جز با حاضر بودن دل ممکن نیست.

پس کسی که با دل غافل می گوید: « اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» خواستار چیست؟ و نیز شک نیست که مقصود از قرائت و اذکار، همانا ثنا و حمد و تضرّع و دعاست، و مخاطب خدای تعالی است، پس هرگاه دل بنده با پردۀ غفلت پوشیده باشد و او را نبیند و مشاهده نکند، بلکه از مخاطب خود غافل باشد، و زبان خویش به حکم عادت بجنباند، چقدر از مقصود دور است؟

نمازی که برای پاک و روشن ساختن دل و تجدید یاد خدا و رسوخ ایمان تشریع شده است! این حکم قرائت و ذکر است.اما مقصود از رکوع و سجود، جز تعظیم و بزرگداشت پروردگار نیست، و تعظیم الهی چگونه با غفلت جمع می شود، و عمل چون از تعظیم بیرون رود چه می ماند، به جز خم کردن پشت و جنباندن سر، و این عمل چندان مشقّتی ندارد تا مقصود امتحان باشد، چنانکه در اعمال حج و دادن مال در زکات، و خوداری از خواهش ها در روزه، مشقّت وجود دارد. پس مجرد این حرکات سبک و آسان چگونه ستون دین و فاصلۀ میان کفر و اسلام و سرچشمۀ همۀ عبادات است، و تارک عمدی نماز محکوم به قتل می شود؟

آیات و احادیث در ترغیب حضور قلب

چون حضور قلب و خشوع و خشیّت مقصود کلی از نماز است، آیات و اخبار بسیاری در ترغیب بر آنها و در فضیلت و ستایش اهل آنها و مذمّت غفلت و دل مشغولی در امور دنیا و وسوسه های باطل در حال نماز رسیده است، و نیز اخبار و احادیث دلالت دارد که انبیا و اوصیا و بزرکان اولیا، به هنگام اشتغال در نماز در نهایت توجه و خشوع و خوف بودند.

خدای سبحان می فرماید: « الَّذينَ هُمْ في‏ صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ» ([مؤمنان] کسانی هستند که در نماز خود ترسان و خاشع اند؛ المؤمنون : 2).

و می فرماید: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْري» (نماز را برای یاد کردن من بپا کن؛ طه: 14). و غفلت ضد یاد کردن است، پس هر که در نماز خود غافل باشد به پا کنندۀ نماز برای یاد او نیست.

و می فرماید: « وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلينَ» (و از غافلان مباش؛ الأعراف: 205).

و می فرماید: «فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ*الَّذينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ» (وای بر آن نمازگزارانی که از نماز خود غافلند؛  الماعون: 5 -  4). آنان را با آن که نماز گزارند بر غفلت از نماز مذمّت می کند، نه برای این که نماز را ترک می کنند.

و می فرماید: «لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏ حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُون» (در حال مستی و بیهوشی نزدیک نماز مشوید، تا بفهمید چه می گویید؛ النساء: 43).

برخی گفته اند: مراد از مستی، بیهوشی و بی خودی از کثرت همّ و غم دنیاست، و نیز گفته اند: از محبت دنیاست، و اگر بر ظاهر آن حمل شود بیدار باشی بر مستی دنیاست، زیرا علت را بیان کرده و فرموده است: تا بدانید چه می گویید. و چه بسا نمازگزاری که شراب نیاشامیده و حال آن که در نماز خود نمی داند چه می گوید.

رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «من صلّى ركعتين و لم يحدث فيهما نفسه بشي‏ء من أمور الدنيا غفر اللّه له ذنوبه [ماتَقَدَّمَ مِن ذَنبِهِ]» (هر که دو رکعت نماز کند که در آن چیزی از امور دنیا خاطرش را مشغول نکند، گناهان گذشتۀ او آمرزیده است؛ درر الأخبار ب ص 582).

و نیز حضرت فرمود: "هرگاه نماز واجب به جا آوری، مانند کسی نماز کن که با آن وداع می کند و می ترسد که دیگر بار به نماز باز نگردد".

و نیز فرمود: "نماز واجب شد، و حج و طواف امر شد، و مناسک اعلام گشت تا یاد خدا بپا شود؛ پس چون در دل تو برای آن یاد او مقصود است عظمت و هیبتی نباشد، ارزش ذکر تو چیست؟!".

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: "خدای تبارک و تعالی می فرماید: "نماز را از کسی می پذیرم که برای عظمت من فروتنی کند، و نفس خود را از خواهشهای آن باز دارد، و روز خود را به یاد من شام کند، و بر خلق من تکبر و بزرگی ننماید، و گرسنه را سیر، و برهنه بپوشاند، و مصیبت دیده را رحم کند، و غریب را جای دهد. پس نور ایمان چنین شخصی مانند خورشید می درخشد، برای او در تاریکی ها روشنی و در نادانی دانایی قرار می دهم، و به عزت خود او را حمایت می کنم. و به فرشتگان خویش محافظتش می نمایم، چون مرا بخواند او را اجابت می کنم، و چون از من درخواست نماید به او عطا می کنم. او در نزد من مانند باغهای بهشت است که میوه هایش نمی پوسد و حالش دگرگون نمی شود".

و در اخبار آمده است: "ای موسی، در حالی مرا یاد کن که اعضای تو به لرزه آید، و به هنگام یاد من فروتن باش. و چون مرا یاد کنی زبان خود را در پشت دل بدار. و چون در حضور من بایستی مانند بنده ذلیل بایست، و با دلی ترسان و زبانی راست گفتار با من مناجات کن".

و به وی (علیه السلام) وحی فرمود: "به گناهکاران امت خود بگو: مرا یاد نکنند، زیرا من سوگند یاد کرده ام که کسی که مرا یاد کند او را یاد کنم، و چون گناهکاران مرا یاد کنند، من به لعنت آنان را یاد کنم".

و در حدیث قدسی وارد شده است: "من نماز هر نمازگزاری را قبول نمی کنم، بلکه نماز کسی را قبول می کنم که برای عظمت من فروتنی کند، و بر بندگان من بزرگی ننماید، و فقیر گرسنه را به خاطر من سیر کند".

أمیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: "خوش به حال آن که عبادت و دعا را برای خدا خالص سازد، و به آنچه دو چشم او می بیند دل مشغول نشود، به آنچه دو گوش او می شنود یاد خدا را از یاد نبرد، و به سبب آنچه خدا به دیگری عطا فرموده اندوهگین نگردد".

امام صادق (علیه السلام) فرمود: امید و بیم در دلی جمع نمی شود مگر آن که بهشت برای او واجب می شود، پس هرگاه نماز کنی، روی دل خود را به سوی خدای عز و جل کن، و هیچ بنده مؤمنی نیست که در نماز و دعای خود توجه به سوی خدای عز و جل کند مگر این که خدا دلهای مؤمنان را متوجّه او کند، و با محبت ایشان او را در رسیدن به بهشت یاری و تأیید نماید".

امام باقر (علیه السلام) فرمود: "نماز بنده گاهی نصف و گاهی ثلث و گاهی ربع و گاهی خمس آن بالا می رود، و بالا نمی رود مگر آنچه دل او رو به آن کند، و امر به نماز های نافله برای این است که آنچه را که از نماز واجب (به علت عدم حضور قلب) کاسته اند برای آنان تمام کند".

و در روایت است: "صدای آه کشیدن و نالیدن ابراهیم خلیل (علیه السلام) از فاصله دور شنیده می شد، و در وقت نماز تپش دل او مانند آواز جوشش دیگ شنیده می شد". و همچنین از کانون سینه سرور ما رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) چنین صدایی شنیده می شد.

یکی از همسران آن حضرت گفته است: "پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) با ما سخن می گفت و ما نیز با او سخن می گفتم، همین که وقت نماز می رسید، گویی ما را نمی شناخت و ما او را نمی شناختیم".

أمیرمؤ منان علی (علیه السلام) چون به وضو گرفتن آغاز می کرد رنگ رخسارش از خوف خدا دگرگون می شد و چون وقت نماز می رسید متزلزل و رنگارنگ می شد، شخصی به آن حضرت عرض کرد: تو را چه روی می دهد یا أمیرالمؤمنین؟

فرمود: "هنگام ادای امانتی است که خدا آن را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه نمود و همه از برداشتن آن امتناع کردند و از آن تر سیدند، و انسان آن را برداشت".

و روایت است که : "پیکانی در پای آن حضرت (علیه السلام) فرو رفت و بیرون آوردن آن [به سبب شدت درد] ممکن نبود. فاطمه (علیها السلام) فرمود: آن را در حال نماز بیرون آورید. زیرا در آن حالت احساس نمی کند که بر او چه می گذرد. پس در حال نماز آن را بیرون کشیدند و آن حضرت دردی احساس نکرد".

صدّیقه فاطمه (علیها السلام) از خوف خدا در نماز به نفس نفس می افتاد. حضرت امام حسن (علیه السلام) چون از وضوی خود فارغ می شد، رنگ رخسارش دگرگون می گشت، و چون از علت آن پرسیدند، فرمود: "بر کسی که بخواهد به حضور صاحب عرش در آید، حقّ است که رنگ او دگرگون شود".

امام علی بن الحسین (علیه السلام) هرگاه وضو می ساخت رنگش دگرگون می شد، و چون از علت آن پرسیدند، فرمود: "من اراده ایستادن در حضور پادشاهی بزرگ دارم".

و ابوحمزه ثمالی گوید: "آن حضرت را دیدم نماز می گزارد، ردا از کتف او افتاد، آن را رها کرد تا از نماز فارغ شد، من از آن رویداد پرسیدم، فرمود: وای بر تو! آیا نمی دانی در پیشگاه که بودم؟ به خدا سوگند این مرا از آن مشغول داشت! آیا نمی دانی که نماز بنده قبول نمی شود مگر آن که دل او متوجّه باشد؟ گفتم: ای فرزند رسول خدا، پس ما هلاک شدیم. فرمود: نه چنین است! خدا این را با نوافل تمام می کند".

و روایت شده است: "چون آن حضرت به نماز می ایستاد رنگش دگرگون می شد، و چون به سجده می رفت سر بر نمی داشت تاعرق می کرد". و  نیز روایت شده است: "چون آن حضرت به نماز می ایستاد گویی مانند ساقه درختی بود که حرکت نمی کند مگر آن که باد آن را حرکت دهد".

از مولای ما حضرت صادق (علیه السلام) از حالتی که هنگام نماز برای او روی می داد و بیهوش بر زمین می افتاد پرسیدند، فرمود: "پیوسته آیات قرآن را تکرار می کنم تا به حالی می رسم که گویی آن را از کسی که نازل فرموده می شنوم". و گفته اند: زبان امام (علیه السلام) در آن حال، مانند درخت طور بود؛ هنگامی که گفت: «انی انا الله».

از بزرگی درباره چگونگی نمازش پرسیدند، گفت: "چون وقت نماز درآید، وضو می سازم و به جایی که نماز می گزارم می روم، قدری می نشینم تا اعضا و جوارحم آرام گیرد، سپس به نماز می ایستم، و کعبه را میان ابروان خود قرار می دهم، و صراط را در زیر گام خود می بینم، و بهشت را در طرف راست، و جهنّم را در طرف چپ، و فرشته مرگ را در پشت سر به نظر می آورم، و پندارم که این آخرین نماز من است.

پس میان امید و بیم قرار می گیرم، و تکبرة الاحرام می گویم، و قرآن را شمرده قرائت می کنم، و با فروتنی رکوع می نمایم، و با خشوع به سجده می روم، و به ران چپ می نشینم، و پشت قدم چپ را فرش می سازم و قدم راست را بر ابهام قرار می دهم، و با اخلاص نماز را تمام می کنم، و نمی دانم که نمازم قبول شده یا نه».

مراتب حضور قلب در نماز

با توجه به آنچه از کیفیت نماز انبیا و اولیا دانستی و آنگاه نماز خود و نماز مردم را ملاحضه کردی، پی می بری که مردم در نماز بر چند قسم اند؛

1- غافلانی که نماز خویش به پایان می برند. در حالی که یک لحظه حضور قلب ندارند.

2- کسانی که در بخشی از نماز خود غفلت و در بخشی دیگر حضور قلب دارند، و اینها نیز به حسب کمی یا زیادی حضور قلب و غفلت و فزونی یکی بر دیگری مختلف اند، و مراتب آنها نامتناهی است.

3- آنان که نماز خود را تمام می کنند و دلشان لحظه ای غایب نیست، بلکه در همه نماز خود حضور قلب دارند. و همه همت و اندیشه ایشان نماز است، به طوری که آنچه نزد آنان می گذرد احساس نکنند. چنان که مولای ما أمیر مؤمنان حضرت علی (علیه السلام) بیرون کشیدن پیکان از پای مبارک را احساس نکرد.

یکی از اینان مدتی به نماز جماعت حاضر شد و نشناخت که بر راست و چپ وی کیست. و گروهی بودند که به هنگام نماز رخسارشان زرد می شد و شانه ها و سینه شان به لرزه می آمد.

البتّه این همه بعید نیست، زیرا که بالاتر از اینها از کسانی دیده می شود که مشغول امر دنیا و یا ترسان از پادشاهان دنیااند، با ضعف و عجزی که این پادشاهان دارند و ناچیزی بهره هایی که از آنها حاصل می شود.

بسیار اتفاق افتاده که کسی به حضور پادشاه یا وزیری رود و با او درباره امری سخن گوید و بیرون آید، و اگر از او بپرسند چه کسانی اطراف او بودند یا رنگ جامه پادشاه چه بود، نمی تواند خبری از آن بدهد، زیرا اندیشه و خاطر او چنان به پادشاه مشغول بوده که از جامه وی یا حاضران خبر ندارد.

«وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا» (همه را از آنچه کردند مرتبه هاست (هر کسی را به اندازه عمل مقبول وی درجه باشد)؛  الأنعام: 132).

پس بهره هر کس از نماز خویش،به اندازه خوف و خشوع و تعظیم اوست. زیرا نظرگاه خداوند دلهاست نه ظاهر حرکات. از این رو یکی از صحابه گفته است: "مردم در قیامت همانند وضع و هیئت خود در نماز، و این که نماز برای آنان نعمت و لذت و بهجت است محشور می شوند. پس ملحوظ و معتبر، حال دل است نه حالت شخص".

و لذا گفته اند: (در سرای آخرت صورت ها را از صفات دلها بسازند. و در قیامت نجات نمی یابد مگر آن که با دلی پاک و رسته سوی خدا بیاید؛  الشعراء: 89): «
إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ».

پاسخ به یک اشکال

اگر گفته شود: آنچه از اخبار مذکور استفاده می شود این است که نماز شخص غافل پذیرفته نیست مگر به اندازه ای که حضور قلب داشته باشد، و حال آن که فقها حضور قلب را شرط صحت نماز نمی دانند مگر در نیت و تکبیرة الاحرام؛ پس این دو مطلب چگونه سازگارند؟

می گوییم: فرق است میان قبول عبادت با کفایت کردن در انجام تکلیف، زیرا مراد از قبولی در عبادت، نزدیکی و قرب بنده است به خدا، و حصول ثواب آخرت، و از این رو آنچه کفایت می کند، این است که بنده تکلیف را بجا آورد، اگرچه ثوابی بر آن مترتّب نباشد و او را به خدا نزدیک نکند.

و مردم در انجام تکلیف مختلف اند، زیرا تکلیف به قدر توانایی و طاقت است، و بنابراین تکلیف کردن همه مردم به حضور قلب در همه نماز ها ممکن نیست، که این را جز اندکی قدرت ندارند.

و چون شرط فراگرفتن حضور قلب در همه نماز بالضرورة ممکن نیست، لذا راهی نمی ماند مگر این شرط که کلمه حضور قلب را _ گرچه در یک لحظه _ بتوان بر آن اطلاق کرد، و سزاوارترین لحظه، لحظه تکبیر اول و توجه به آن است، پس تکلیف به این مقدار اقتصار و اکتفا می شود.

و با این وصف، امیدواریم که حال نمازگزار غافل، در همه نماز خود مثل کسی که نماز را به کلی ترک می کند نباشد، زیرا وی فی الجمله و ظاهراً قدم در راه انجام تکلیف نهاده و یک لحظه دل را حاضر کرده و چگونه چنین نباشد و حال آن که کسی که در فراموشی با حدث و بدن وضو نماز گزارد، نماز او نزد خدا باطل است و لیکن به حسب فعلش و به اندازه قصور و عذرش مزدی بیابد.

شرایط باطنی نماز

بدان که برای معانی باطنی نماز شرایط و اسبابی است که بدون آنها حاصل و متحقق نمی شود.

1- حضور قلب:

سبب پیدایش آن اهتمام (همت و توجه داشتن) به نماز است. زیرا که هر کسی تابع همت و قصد و نیز دلبستگی به چیزی و کاری است، و دل او حاضر نیست مگر در آنچه مقصود اوست و به آن اهتمام دارد، و مادامی که به امری دل بسته و به آن توجه و اهتمام دارد، خواه ناخواه دل او در آن حاضر است و به آن التفات و توجه دارد، پس این برای او طبیعی است و او رام و مسخر آن است. و دل هرگاه در نماز حاضر نباشد بیکار و معطل نیست، بلکه به یکی از امور دنیا اشتغال دارد.

پس برای حضور قلب در نماز چاره و علاجی نیست مگر صرف همّت به آن، و همّت به آن صرف نشود مگر این که آدمی یقین کند که آخرت بهتر و پاینده تر است، و وسیله رسیدن به آن نماز است. و هرگاه به این توجه و التفات، علم به حقارت و خواری دنیا افزوده شود، از مجموع آن حضور قلب در نماز حاصل می شود.

و انگیزه و سبب حاضر بودن دل در امری اهتمام و اعتنا به شأن و اهمیت آن است.از این رو هرگاه به حضور یکی از پادشاهان دنیا، بلکه یکی از بزرگان روی، با آن که قدرت بر سود و زیان تو ندارند، می بینی که دل تو حاضر و متوجه اوست.

و چون دل تو به هنگام مناجات با پادشاه پادشاهان که ملک و ملکوت و سود و زیان همه به دست قدرت اوست حاضر نمی شود، گمان مبر که سببی غیر از ضعف ایمان و یقین داشته باشد. پس باید در تقویت یقین و ایمان کوشید.

2- فهم معانی آنچه می گوید:

سبب پیدایش آن _ بعد از حضور قلب _ مداومت در فکر و توجه به ذهن، جهت دریافتن معنی است. و علاج آن همان علاج حضور دل است، به این که روی به فکر و ذکر آورد، و در رفع خاطره ها و اندیشه هایی که دل را مشغول و خاطر را پریشان می سازذ، به وسیله قطع ریشه های آن بکوشد، یعنی از آنچه خاطر به آنها تعلقی دارد دل برکند.

زیرا هر که چیزی را دوست یا دشمن دارد یا از چیزی می ترسد، آن را بسیار یاد می کند و تا آن مواد قطع نگردد، خاطره ها برطرف نشود، و یا محبوب و مبغوض و ترسناک ناگزیر به دل هجوم آورد. و از این رو می بینی که کسی که غیر خدا را دوست دارد یا دلش به دشمنی کسی مشغول یا از او بیمناک است، نماز او از این اندیشه ها و خیالات پاک و آراسته نیست.

3- تعظیم:

حالتی است که از دو معرفت حاصل می شود: یکی معرفت به جلال و عظمت خدا، زیرا هر که به عظمت او معتقد نیست نفس را به بزرگداشت او وا نمی دارد، و این معرفت از اصول ایمان است.

و دیگر؛ معرفت به حقارت و ذلّت نفس و دانستن اینکه بنده مسخر و در تحت قدرت پروردگار است و از سود و زیان خویش ناتوان.

از این دو معرفت، فروتنی و تواضع خشوع حاصل می شود که آن را تعظیم و بزرگداشت حق تعالی گویند. مادامی که معرفت به حقارت نفس با معرفت جلال پروردگار آمیخته نشود، حالت تعظیم و خشوع پدید نیاید، زیرا کسی که خود را از غیر بی نیاز می انگارد و بر خود اعتماد دارد، ممکن است صفات عظمت و جلال و قدرت و کمال را درباره غیر بشناسد، ولی نسبت به او خاشع و فروتن نباشد. زیرا معرفت به نیاز و حقارت نفس همراه آن نیست.

4- هیبت و ترس: حالتی است که از شناختن قدرت خدای تعالی و حشمت و مهابت و نفوذ مشیّت او نتیجه می شود، و معرفت به اینکه او چنان بی نیاز است که اگر اولین و آخرین را هلاک سازد، ذرّه ای نقصان به ملک او راه نیابد، و تذکّر انواع بلاهایی که به انبیا و اولیا رسیده، با آن که دفع آنها ممکن بوده، و نیز این که هر اندازه علم به خدا و به صفات و افعال او افزوده گردد، خشیّت و هیبت بیتر شود.

5- امید و رجا: سبب تحصیل آن، شناختن لطف و کرم خدای تعالی، و توجه به انعام عام و لطایف صنع اوست، و نیز اعتقاد به این که وعده او به بهشت برای نمازگزاران راست است. و چون یقین به وعده و معرفت به لطفو کرم او حاصل شد، امید برانگیخته می شود.

6-و اما حیا: سبب آن دانستن تقصیر و کوتاهی است در عبادت، و علم آدمی به عجز از ادای حق بزرگ خداوند. و آنچه این علم و آگاهی را تقویت می کند، معرفت به عیب های نفس و آفت های آن و شناخت کمی اخلاص و پلیدی باطن و میل به بهره های زودگذر  دنیوی در همه کارهاست، و نیز علم به آنچه مقتضی جلال و عظمت الهی است و اینکه او بر پنهانی ها و رازها و خیالات دل هر چند هم دقیق و نهان باشد مطلع است.و هرگاه این معرفت ها از روی یقین حاصل شود، باضروره حالتی پدید آید که آن را حیا نامند.

راه تحصیل معانی باطنی

بدان که راه تحصیل معانی باطنی مذکور، یعنی حضور قلب و فهم معنی سخن و تعظیم و هیبت و امید و حیا، همانا تحصیل اسباب این معانی است، در بحث گذشته اسباب آنها را شناختی.

راه تحصیل این اسباب به دو امر است:

اول- معرفت خدا و شناختن جلال و عظمت او و انتساب همه امور به او، و دانستن این که او به ذرات عالم و به اسرار و پنهانیهای بندگان عالم است. و لازم است که این معرفت یقینی باشد، تا اثر بر آن مترتب شود.

زیرا آدمی تا به امری یقین حاصل نکند، آماده طلب آن یا گریز از آن نمی شود. و این معرفت گذرگاه است برای رسیدن به ایمان. و شکی نیست که این معرفت موجب حصول معانی مذکور و اسباب پیدایش آنهاست.

زیرا مؤمن هنگام مناجات با پروردگار خود البته حضور قلب دارد، و می فهمد چه می گوید و چه می خواهد، و او را بزرگ می دارد، و از او بیمناک است، و به او امید دارد، و از تقصیر خود شرمنده است.

دوم _ فراغت دل و خالی بودن آن از مشغله های دنیا.

زیرا جدا شدن و غفلت مؤمن عارف، که به خدا و جلال و عظمت او یقین دارد، و از معانی مذکور در نماز خود مطلع است، سببی جز پریشانی فکر و پراکندگی خاطر و غیبت دل از مناجات و غفلت از نماز ندارد.

هرگز چیزی مؤمن را از نماز غافل و مشغول نمی کند، مگر اندیشه های فاسد و خاطره های پلید. پس دوای حضور قلب، دفع همه آن خاطره ها و خیالات باطل است، که چیزی دفع نمی شود مگر به دفع سبب آن.

مدیر
Date published: 12:00
10 / 10ScaleMaximum stars

 

و بعضی دیگر چیزی است که اگرچه به نبودن آنها اصل زندگی از میان نمی رود، لیکن تمامیت انسان از میان می رود و ناقص می گردد، مانند دست و پا و چشم. و بعضی دیگر چیزی است که با برطرف شدن آن زیبایی برطرف می شود، مانند دو ابرو، ریش، مژگان.

و بعضی دیگر چیزی است که با زوال آن تمامیّت و کمال حسن زایل می شود نه اصل آن، مانند کمانی بودن ابرو، تناسب خلقت، سیاهی مو، آمیختگی سفیدی و سرخی رو، و امثال اینها.

همچنین نماز حقیقتی است مرکّب، و صورتی است که شرع از امور متفاوت نگارش و تصویر کرده و ما را به اکتساب آن امر نموده است. روح آن نیّت و قصد قربت و حضور قلب و اخلاص است. اعمال ارکانی آن تکبیرة الاحرام و رکوع و سجود و قیام به منزلۀ اعضای رئیسه است که به ترک آنها نماز تماماً از میان می رود، و تحقق و صحّت آن بدون آنها ممکن نیست. سایر اعمال واجب آن از فاتحه و سوره و ذکر رکوع و دو سجده و طمأنینه در آنها و تشهّد و سلام دادن و غیر اینها از اعمال واجب که نماز به ترک آنها از روی عمد، نه از سهو باطل می شود، و اینها به منزله دست و پا غیر اینهاست، که به زوال آنها زندگانی گاهی از دست می رود و گاهی نمی رود.

اعمال مندوب و مطابق سنّت و آداب مستحب، از قنوت و دعای افتتاح و تکبیرات - غیر از تکبیرة الاحرام - و تعوّذ (پناه گرفتن، اعوذ بالله گفتن)، و زائد بر قدر واجب در تشهّد و سلام، و غیر اینها که نماز به ترک آنها از روی عمد یا سهو باطل نمی شود، ولیکن از حسن و کمال و فزونی اجر و ثواب بیرون می رود، و به منزله ابروان و کمانی بودن آنها و ریش و مژکان و تناسب خلقت و غیر اینهاست که با از دست رفتن بعضی از آنها حسن آدمی برطرف می شود و با از دست رفتن برخی کمال حسن از میان می رود، و آدمی به سبب این نقص ها زشت روی و نکوهیده و نامرغوب می گردد.

نماز، هدیه ای به پیشگاه خدای متعال

چون این را دانستی: ای دوست من بدان که نماز تو مایۀ تقرب و هدیه و تحفه ای است که به پیشگاه پادشاه پادشاهان می بری، مانند هدیه ای که کسی برای پادشاهی می برد تا بدان وسیله به وی تقرّب جوید. این تحفه به خدای تعالی عرضه می شود و در روز "عرض اکبر" آن را به تو برمی گردانند، پس در نیکو و زیبا ساختن یا بد و زشت نمودن آن اختیار به دست توست. و هر که نماز را چنان که  بدان مأمور است بجا آرد و اعمال واجب و مندوب و شرایط ظاهری و باطنی آن را مراعات کند، و اخلاص و حضور قلب داشته باشد، مانند کسی است که بندۀ صحیح به خلقت تمام جوان زیبای عاقل کاملی را به پادشاهی هدیه برد.

و هر که اعمال ظاهری نماز را کم نماید و از حضور و توجه و قصد قربت و اخلاص غافل شود، همچون کسی است که بندۀ مردۀ بی روحی را به پادشاهی پیشکش کند. و هر که عمداً چیزی از واجبات آن را ترک نماید، مانند کسی است که بنده کشته شده ای را هدیه برد.

پس ای غافل! بیدار شو و با خود بیندیش که اگر به نزد پادشاهی ازپادشاهان دنیا، بلکه به نزد کسی که از وی نیز به مراتب پست تر است، مانند امرا و حکّام، تحفه ای بری، چگونه در خوبی و زیبایی آن سعی و کوشش می کنی تا مورد قبول افتد. پس ای مغرور! تو را چه افتاده که از نیکو ساختن هدیه و تحفۀ خود به پادشاه پادشاهان که آغاز تو از او و بازگشت تو به سوی اوست، غفلت و سهل انگار می کنی؟! و حال آن که در حدیث آمده است که انسان رکوع و سجود هر نمازی را درست بجا نیاورد، نخستین دشمن صاحب آن در روز عرض اکبر خواهد بود، و خواهد گفت: "خدا تو را ضایع و تباه کند چنان که مرا ضایع کرد" .

روح و حقیقت نماز

ما دربارۀ آنچه متعلّق به ظاهر نماز است، از اجزاء و شرایط و احکام بحثی نداریم، زیرا بیان آن بر عهدۀ علم فقه است. پس در اینجا به معانی باطنی که حیات و روح نماز به آنها بسته است و به اسرار و آداب نهانی که به اجزاء و شرایط ظاهری آن تعلّق دارد، اشاره می کنیم؛ تا نمازگزار به هنگام نماز آنها را در نظر بگیرد و مراعات نماید.

پس می گوییم: معانی باطنی که روح نماز و حقیقت آن هستد هفت چیز است:

اول- اخلاص و قصد قربت و خالی بودن آن از آلودگی به ریا.

دوم- حضور قلب، و آن عبارت است از فارغ ساختن دل از غیر نماز تا این که بداند چه می کند و چه می گوید، بدون آن که فکر او به جای دیگر رود. پس مادامی که فکر از غیر منصرف است، و در دل او یاد نماز است و از آن غفلت نمی کند حضور قلب حاصل است. حضور قلب گاهی به رو آوردن و توجه به نماز و گاهی به خشوع دل تعبیر می شود. زیرا خشوع در نماز دو نوع است:

یکی خشوع دل، و آن عبارت است از این که آدمی جمیع حواس خود را متوجه نامز سازد و همه اندیشه و همّت او نماز باشد، به نحوی که جز معبود در دل او نباشد.

و دیگری خشوع جوارح، و آن عبارت است از این که چشم خود را به زیر افکند، و به چیز دیگر التفات و توجه ننماید، و با چزی بازی نکند، و خمیازه نکشد، و انگشتان پای خود را رو به قبله بدارد. و بالجمله: حرکتی برای غیر نماز نکند و چیزی از مکروهات مرتکب نشود و اینها را گاهی به خضوع تعبیر کرده اند.

سوم- فهمیدن معنی آنچه می گوید و این امر است غیر از حضور قلب. زیرا ممکن است کسی حضور قلب داشته باشد ولی معنی لفظ را نفهمد. پس مراد از فهمیدن این است که دل او علم به معنی لفظ داشته باشد. و این مقامی است که حالات مردم در آن متفاوت است، زیرا مردم در فهمیدن معانی قرآن و تسبیحات مشترک یکسان نیستند. چه بسا معانی لطیفی که بعضی از نمازگزاران در اثنای نماز می فهمند که هرگز پیش از آن به خاطشان خطور نکرده، ولی دیگری آن را نمی فهمد. و از این جهت است که نماز، انسان را از کار زشت و ناپسند بازمی دار، زیرا نمازگزار اموری را می فهمد که ناگزیر مانع از کار زشت و ناپسند است.

چهارم- تعظیم، و آن امری است غیر از حضور قلب و فهمیدن معنی، زیرا آدمی بسا غیر خود را مخاطب قرار می دهد و دلش هم حاضر است و معنی لفظ را نیز می فهمد، ولی او را بزرگ نمی دارد.

پنجم- هیبت، و آن افزون بر تعظیم است، و عبارت است از ترسی که به سبب عظمت پدید می آید، زیرا کسی که ترس و بیمی ندارد، ترسان و بیمناک نامیده نمی شود. و هر خوفی را هیبت و مهابت نمی گویند، بلکه هیبت خوفی است که به سبب بزرگداشت حاصل می شود.

ششم- امیدواری، و شکی نیست که آن امری است علاوه بر آنچه ذکر شد. چه بسا کسی که پادشاهی را بزرگ شمارد و از او ترس و هیبت داشته باشد، ولی امیدی به نیکی و احسان او نداشته باشد، و حال آنکه بنده باید به واسطۀ نماز خود، به ثواب الهی امیدوار باشد، چنانکه به سبب کوتاهی در وظیفۀ خود از عقاب او ترسان است.

هفتم- حیا، و سبب آن آگاهی به تقصیر و یادآوری گناه است، و این زائد بر تعظیم و خوف و رجا است، زیرا تصور اینها غیر از مفهوم حیاست و ممکن است بدون تذکر تقصیر و ارتکاب گناه باشد.

حضور قلب، مقصود اصلی نماز

روشن است که امور مذکور حقیقت و روح نماز و نیز مقصود اصلی از آن هستند. زیرا غرض اصلی از عبادات و طاعات، پالایش نفس و روشن و صافی کردن جان است، پس هر عملی که تأثیر آن در صفا دادن و شفاف ساختن دل بیشتر باشد، برتر است.

و شکی نیست که آنچه موجب صفا و جلای نفس و تجرد و زدودگی آن از کدورت ها می شود جز امور مذکور نیست، و خود حرکات ظاهری چندان مدخلیّتی در صفای آنها ندارد، و چگونه حضور قلب و خشوع، روح نماز نباشد و کمال نماز به آن بسته نباشد و حال آن که نمازگزار در نماز و دعای خود در مقام مناجات با پرودگار است؟

بدون تردید سخنی که از روی غفلت سر زند، مناجات نیست. و همچنین کلام، آشکار ساختن آن چیزی است که در ضمیر آدمی است، و این جز با حاضر بودن دل ممکن نیست.

پس کسی که با دل غافل می گوید: « اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» خواستار چیست؟ و نیز شک نیست که مقصود از قرائت و اذکار، همانا ثنا و حمد و تضرّع و دعاست، و مخاطب خدای تعالی است، پس هرگاه دل بنده با پردۀ غفلت پوشیده باشد و او را نبیند و مشاهده نکند، بلکه از مخاطب خود غافل باشد، و زبان خویش به حکم عادت بجنباند، چقدر از مقصود دور است؟

نمازی که برای پاک و روشن ساختن دل و تجدید یاد خدا و رسوخ ایمان تشریع شده است! این حکم قرائت و ذکر است.اما مقصود از رکوع و سجود، جز تعظیم و بزرگداشت پروردگار نیست، و تعظیم الهی چگونه با غفلت جمع می شود، و عمل چون از تعظیم بیرون رود چه می ماند، به جز خم کردن پشت و جنباندن سر، و این عمل چندان مشقّتی ندارد تا مقصود امتحان باشد، چنانکه در اعمال حج و دادن مال در زکات، و خوداری از خواهش ها در روزه، مشقّت وجود دارد. پس مجرد این حرکات سبک و آسان چگونه ستون دین و فاصلۀ میان کفر و اسلام و سرچشمۀ همۀ عبادات است، و تارک عمدی نماز محکوم به قتل می شود؟

آیات و احادیث در ترغیب حضور قلب

چون حضور قلب و خشوع و خشیّت مقصود کلی از نماز است، آیات و اخبار بسیاری در ترغیب بر آنها و در فضیلت و ستایش اهل آنها و مذمّت غفلت و دل مشغولی در امور دنیا و وسوسه های باطل در حال نماز رسیده است، و نیز اخبار و احادیث دلالت دارد که انبیا و اوصیا و بزرکان اولیا، به هنگام اشتغال در نماز در نهایت توجه و خشوع و خوف بودند.

خدای سبحان می فرماید: « الَّذينَ هُمْ في‏ صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ» ([مؤمنان] کسانی هستند که در نماز خود ترسان و خاشع اند؛ المؤمنون : 2).

و می فرماید: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْري» (نماز را برای یاد کردن من بپا کن؛ طه: 14). و غفلت ضد یاد کردن است، پس هر که در نماز خود غافل باشد به پا کنندۀ نماز برای یاد او نیست.

و می فرماید: « وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلينَ» (و از غافلان مباش؛ الأعراف: 205).

و می فرماید: «فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ*الَّذينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ» (وای بر آن نمازگزارانی که از نماز خود غافلند؛  الماعون: 5 -  4). آنان را با آن که نماز گزارند بر غفلت از نماز مذمّت می کند، نه برای این که نماز را ترک می کنند.

و می فرماید: «لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏ حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُون» (در حال مستی و بیهوشی نزدیک نماز مشوید، تا بفهمید چه می گویید؛ النساء: 43).

برخی گفته اند: مراد از مستی، بیهوشی و بی خودی از کثرت همّ و غم دنیاست، و نیز گفته اند: از محبت دنیاست، و اگر بر ظاهر آن حمل شود بیدار باشی بر مستی دنیاست، زیرا علت را بیان کرده و فرموده است: تا بدانید چه می گویید. و چه بسا نمازگزاری که شراب نیاشامیده و حال آن که در نماز خود نمی داند چه می گوید.

رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «من صلّى ركعتين و لم يحدث فيهما نفسه بشي‏ء من أمور الدنيا غفر اللّه له ذنوبه [ماتَقَدَّمَ مِن ذَنبِهِ]» (هر که دو رکعت نماز کند که در آن چیزی از امور دنیا خاطرش را مشغول نکند، گناهان گذشتۀ او آمرزیده است؛ درر الأخبار ب ص 582).

و نیز حضرت فرمود: "هرگاه نماز واجب به جا آوری، مانند کسی نماز کن که با آن وداع می کند و می ترسد که دیگر بار به نماز باز نگردد".

و نیز فرمود: "نماز واجب شد، و حج و طواف امر شد، و مناسک اعلام گشت تا یاد خدا بپا شود؛ پس چون در دل تو برای آن یاد او مقصود است عظمت و هیبتی نباشد، ارزش ذکر تو چیست؟!".

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: "خدای تبارک و تعالی می فرماید: "نماز را از کسی می پذیرم که برای عظمت من فروتنی کند، و نفس خود را از خواهشهای آن باز دارد، و روز خود را به یاد من شام کند، و بر خلق من تکبر و بزرگی ننماید، و گرسنه را سیر، و برهنه بپوشاند، و مصیبت دیده را رحم کند، و غریب را جای دهد. پس نور ایمان چنین شخصی مانند خورشید می درخشد، برای او در تاریکی ها روشنی و در نادانی دانایی قرار می دهم، و به عزت خود او را حمایت می کنم. و به فرشتگان خویش محافظتش می نمایم، چون مرا بخواند او را اجابت می کنم، و چون از من درخواست نماید به او عطا می کنم. او در نزد من مانند باغهای بهشت است که میوه هایش نمی پوسد و حالش دگرگون نمی شود".

و در اخبار آمده است: "ای موسی، در حالی مرا یاد کن که اعضای تو به لرزه آید، و به هنگام یاد من فروتن باش. و چون مرا یاد کنی زبان خود را در پشت دل بدار. و چون در حضور من بایستی مانند بنده ذلیل بایست، و با دلی ترسان و زبانی راست گفتار با من مناجات کن".

و به وی (علیه السلام) وحی فرمود: "به گناهکاران امت خود بگو: مرا یاد نکنند، زیرا من سوگند یاد کرده ام که کسی که مرا یاد کند او را یاد کنم، و چون گناهکاران مرا یاد کنند، من به لعنت آنان را یاد کنم".

و در حدیث قدسی وارد شده است: "من نماز هر نمازگزاری را قبول نمی کنم، بلکه نماز کسی را قبول می کنم که برای عظمت من فروتنی کند، و بر بندگان من بزرگی ننماید، و فقیر گرسنه را به خاطر من سیر کند".

أمیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: "خوش به حال آن که عبادت و دعا را برای خدا خالص سازد، و به آنچه دو چشم او می بیند دل مشغول نشود، به آنچه دو گوش او می شنود یاد خدا را از یاد نبرد، و به سبب آنچه خدا به دیگری عطا فرموده اندوهگین نگردد".

امام صادق (علیه السلام) فرمود: امید و بیم در دلی جمع نمی شود مگر آن که بهشت برای او واجب می شود، پس هرگاه نماز کنی، روی دل خود را به سوی خدای عز و جل کن، و هیچ بنده مؤمنی نیست که در نماز و دعای خود توجه به سوی خدای عز و جل کند مگر این که خدا دلهای مؤمنان را متوجّه او کند، و با محبت ایشان او را در رسیدن به بهشت یاری و تأیید نماید".

امام باقر (علیه السلام) فرمود: "نماز بنده گاهی نصف و گاهی ثلث و گاهی ربع و گاهی خمس آن بالا می رود، و بالا نمی رود مگر آنچه دل او رو به آن کند، و امر به نماز های نافله برای این است که آنچه را که از نماز واجب (به علت عدم حضور قلب) کاسته اند برای آنان تمام کند".

و در روایت است: "صدای آه کشیدن و نالیدن ابراهیم خلیل (علیه السلام) از فاصله دور شنیده می شد، و در وقت نماز تپش دل او مانند آواز جوشش دیگ شنیده می شد". و همچنین از کانون سینه سرور ما رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) چنین صدایی شنیده می شد.

یکی از همسران آن حضرت گفته است: "پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) با ما سخن می گفت و ما نیز با او سخن می گفتم، همین که وقت نماز می رسید، گویی ما را نمی شناخت و ما او را نمی شناختیم".

أمیرمؤ منان علی (علیه السلام) چون به وضو گرفتن آغاز می کرد رنگ رخسارش از خوف خدا دگرگون می شد و چون وقت نماز می رسید متزلزل و رنگارنگ می شد، شخصی به آن حضرت عرض کرد: تو را چه روی می دهد یا أمیرالمؤمنین؟

فرمود: "هنگام ادای امانتی است که خدا آن را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه نمود و همه از برداشتن آن امتناع کردند و از آن تر سیدند، و انسان آن را برداشت".

و روایت است که : "پیکانی در پای آن حضرت (علیه السلام) فرو رفت و بیرون آوردن آن [به سبب شدت درد] ممکن نبود. فاطمه (علیها السلام) فرمود: آن را در حال نماز بیرون آورید. زیرا در آن حالت احساس نمی کند که بر او چه می گذرد. پس در حال نماز آن را بیرون کشیدند و آن حضرت دردی احساس نکرد".

صدّیقه فاطمه (علیها السلام) از خوف خدا در نماز به نفس نفس می افتاد. حضرت امام حسن (علیه السلام) چون از وضوی خود فارغ می شد، رنگ رخسارش دگرگون می گشت، و چون از علت آن پرسیدند، فرمود: "بر کسی که بخواهد به حضور صاحب عرش در آید، حقّ است که رنگ او دگرگون شود".

امام علی بن الحسین (علیه السلام) هرگاه وضو می ساخت رنگش دگرگون می شد، و چون از علت آن پرسیدند، فرمود: "من اراده ایستادن در حضور پادشاهی بزرگ دارم".

و ابوحمزه ثمالی گوید: "آن حضرت را دیدم نماز می گزارد، ردا از کتف او افتاد، آن را رها کرد تا از نماز فارغ شد، من از آن رویداد پرسیدم، فرمود: وای بر تو! آیا نمی دانی در پیشگاه که بودم؟ به خدا سوگند این مرا از آن مشغول داشت! آیا نمی دانی که نماز بنده قبول نمی شود مگر آن که دل او متوجّه باشد؟ گفتم: ای فرزند رسول خدا، پس ما هلاک شدیم. فرمود: نه چنین است! خدا این را با نوافل تمام می کند".

و روایت شده است: "چون آن حضرت به نماز می ایستاد رنگش دگرگون می شد، و چون به سجده می رفت سر بر نمی داشت تاعرق می کرد". و  نیز روایت شده است: "چون آن حضرت به نماز می ایستاد گویی مانند ساقه درختی بود که حرکت نمی کند مگر آن که باد آن را حرکت دهد".

از مولای ما حضرت صادق (علیه السلام) از حالتی که هنگام نماز برای او روی می داد و بیهوش بر زمین می افتاد پرسیدند، فرمود: "پیوسته آیات قرآن را تکرار می کنم تا به حالی می رسم که گویی آن را از کسی که نازل فرموده می شنوم". و گفته اند: زبان امام (علیه السلام) در آن حال، مانند درخت طور بود؛ هنگامی که گفت: «انی انا الله».

از بزرگی درباره چگونگی نمازش پرسیدند، گفت: "چون وقت نماز درآید، وضو می سازم و به جایی که نماز می گزارم می روم، قدری می نشینم تا اعضا و جوارحم آرام گیرد، سپس به نماز می ایستم، و کعبه را میان ابروان خود قرار می دهم، و صراط را در زیر گام خود می بینم، و بهشت را در طرف راست، و جهنّم را در طرف چپ، و فرشته مرگ را در پشت سر به نظر می آورم، و پندارم که این آخرین نماز من است.

پس میان امید و بیم قرار می گیرم، و تکبرة الاحرام می گویم، و قرآن را شمرده قرائت می کنم، و با فروتنی رکوع می نمایم، و با خشوع به سجده می روم، و به ران چپ می نشینم، و پشت قدم چپ را فرش می سازم و قدم راست را بر ابهام قرار می دهم، و با اخلاص نماز را تمام می کنم، و نمی دانم که نمازم قبول شده یا نه».

مراتب حضور قلب در نماز

با توجه به آنچه از کیفیت نماز انبیا و اولیا دانستی و آنگاه نماز خود و نماز مردم را ملاحضه کردی، پی می بری که مردم در نماز بر چند قسم اند؛

1- غافلانی که نماز خویش به پایان می برند. در حالی که یک لحظه حضور قلب ندارند.

2- کسانی که در بخشی از نماز خود غفلت و در بخشی دیگر حضور قلب دارند، و اینها نیز به حسب کمی یا زیادی حضور قلب و غفلت و فزونی یکی بر دیگری مختلف اند، و مراتب آنها نامتناهی است.

3- آنان که نماز خود را تمام می کنند و دلشان لحظه ای غایب نیست، بلکه در همه نماز خود حضور قلب دارند. و همه همت و اندیشه ایشان نماز است، به طوری که آنچه نزد آنان می گذرد احساس نکنند. چنان که مولای ما أمیر مؤمنان حضرت علی (علیه السلام) بیرون کشیدن پیکان از پای مبارک را احساس نکرد.

یکی از اینان مدتی به نماز جماعت حاضر شد و نشناخت که بر راست و چپ وی کیست. و گروهی بودند که به هنگام نماز رخسارشان زرد می شد و شانه ها و سینه شان به لرزه می آمد.

البتّه این همه بعید نیست، زیرا که بالاتر از اینها از کسانی دیده می شود که مشغول امر دنیا و یا ترسان از پادشاهان دنیااند، با ضعف و عجزی که این پادشاهان دارند و ناچیزی بهره هایی که از آنها حاصل می شود.

بسیار اتفاق افتاده که کسی به حضور پادشاه یا وزیری رود و با او درباره امری سخن گوید و بیرون آید، و اگر از او بپرسند چه کسانی اطراف او بودند یا رنگ جامه پادشاه چه بود، نمی تواند خبری از آن بدهد، زیرا اندیشه و خاطر او چنان به پادشاه مشغول بوده که از جامه وی یا حاضران خبر ندارد.

«وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا» (همه را از آنچه کردند مرتبه هاست (هر کسی را به اندازه عمل مقبول وی درجه باشد)؛  الأنعام: 132).

پس بهره هر کس از نماز خویش،به اندازه خوف و خشوع و تعظیم اوست. زیرا نظرگاه خداوند دلهاست نه ظاهر حرکات. از این رو یکی از صحابه گفته است: "مردم در قیامت همانند وضع و هیئت خود در نماز، و این که نماز برای آنان نعمت و لذت و بهجت است محشور می شوند. پس ملحوظ و معتبر، حال دل است نه حالت شخص".

و لذا گفته اند: (در سرای آخرت صورت ها را از صفات دلها بسازند. و در قیامت نجات نمی یابد مگر آن که با دلی پاک و رسته سوی خدا بیاید؛  الشعراء: 89): «
إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ».

پاسخ به یک اشکال

اگر گفته شود: آنچه از اخبار مذکور استفاده می شود این است که نماز شخص غافل پذیرفته نیست مگر به اندازه ای که حضور قلب داشته باشد، و حال آن که فقها حضور قلب را شرط صحت نماز نمی دانند مگر در نیت و تکبیرة الاحرام؛ پس این دو مطلب چگونه سازگارند؟

می گوییم: فرق است میان قبول عبادت با کفایت کردن در انجام تکلیف، زیرا مراد از قبولی در عبادت، نزدیکی و قرب بنده است به خدا، و حصول ثواب آخرت، و از این رو آنچه کفایت می کند، این است که بنده تکلیف را بجا آورد، اگرچه ثوابی بر آن مترتّب نباشد و او را به خدا نزدیک نکند.

و مردم در انجام تکلیف مختلف اند، زیرا تکلیف به قدر توانایی و طاقت است، و بنابراین تکلیف کردن همه مردم به حضور قلب در همه نماز ها ممکن نیست، که این را جز اندکی قدرت ندارند.

و چون شرط فراگرفتن حضور قلب در همه نماز بالضرورة ممکن نیست، لذا راهی نمی ماند مگر این شرط که کلمه حضور قلب را _ گرچه در یک لحظه _ بتوان بر آن اطلاق کرد، و سزاوارترین لحظه، لحظه تکبیر اول و توجه به آن است، پس تکلیف به این مقدار اقتصار و اکتفا می شود.

و با این وصف، امیدواریم که حال نمازگزار غافل، در همه نماز خود مثل کسی که نماز را به کلی ترک می کند نباشد، زیرا وی فی الجمله و ظاهراً قدم در راه انجام تکلیف نهاده و یک لحظه دل را حاضر کرده و چگونه چنین نباشد و حال آن که کسی که در فراموشی با حدث و بدن وضو نماز گزارد، نماز او نزد خدا باطل است و لیکن به حسب فعلش و به اندازه قصور و عذرش مزدی بیابد.

شرایط باطنی نماز

بدان که برای معانی باطنی نماز شرایط و اسبابی است که بدون آنها حاصل و متحقق نمی شود.

1- حضور قلب:

سبب پیدایش آن اهتمام (همت و توجه داشتن) به نماز است. زیرا که هر کسی تابع همت و قصد و نیز دلبستگی به چیزی و کاری است، و دل او حاضر نیست مگر در آنچه مقصود اوست و به آن اهتمام دارد، و مادامی که به امری دل بسته و به آن توجه و اهتمام دارد، خواه ناخواه دل او در آن حاضر است و به آن التفات و توجه دارد، پس این برای او طبیعی است و او رام و مسخر آن است. و دل هرگاه در نماز حاضر نباشد بیکار و معطل نیست، بلکه به یکی از امور دنیا اشتغال دارد.

پس برای حضور قلب در نماز چاره و علاجی نیست مگر صرف همّت به آن، و همّت به آن صرف نشود مگر این که آدمی یقین کند که آخرت بهتر و پاینده تر است، و وسیله رسیدن به آن نماز است. و هرگاه به این توجه و التفات، علم به حقارت و خواری دنیا افزوده شود، از مجموع آن حضور قلب در نماز حاصل می شود.

و انگیزه و سبب حاضر بودن دل در امری اهتمام و اعتنا به شأن و اهمیت آن است.از این رو هرگاه به حضور یکی از پادشاهان دنیا، بلکه یکی از بزرگان روی، با آن که قدرت بر سود و زیان تو ندارند، می بینی که دل تو حاضر و متوجه اوست.

و چون دل تو به هنگام مناجات با پادشاه پادشاهان که ملک و ملکوت و سود و زیان همه به دست قدرت اوست حاضر نمی شود، گمان مبر که سببی غیر از ضعف ایمان و یقین داشته باشد. پس باید در تقویت یقین و ایمان کوشید.

2- فهم معانی آنچه می گوید:

سبب پیدایش آن _ بعد از حضور قلب _ مداومت در فکر و توجه به ذهن، جهت دریافتن معنی است. و علاج آن همان علاج حضور دل است، به این که روی به فکر و ذکر آورد، و در رفع خاطره ها و اندیشه هایی که دل را مشغول و خاطر را پریشان می سازذ، به وسیله قطع ریشه های آن بکوشد، یعنی از آنچه خاطر به آنها تعلقی دارد دل برکند.

زیرا هر که چیزی را دوست یا دشمن دارد یا از چیزی می ترسد، آن را بسیار یاد می کند و تا آن مواد قطع نگردد، خاطره ها برطرف نشود، و یا محبوب و مبغوض و ترسناک ناگزیر به دل هجوم آورد. و از این رو می بینی که کسی که غیر خدا را دوست دارد یا دلش به دشمنی کسی مشغول یا از او بیمناک است، نماز او از این اندیشه ها و خیالات پاک و آراسته نیست.

3- تعظیم:

حالتی است که از دو معرفت حاصل می شود: یکی معرفت به جلال و عظمت خدا، زیرا هر که به عظمت او معتقد نیست نفس را به بزرگداشت او وا نمی دارد، و این معرفت از اصول ایمان است.

و دیگر؛ معرفت به حقارت و ذلّت نفس و دانستن اینکه بنده مسخر و در تحت قدرت پروردگار است و از سود و زیان خویش ناتوان.

از این دو معرفت، فروتنی و تواضع خشوع حاصل می شود که آن را تعظیم و بزرگداشت حق تعالی گویند. مادامی که معرفت به حقارت نفس با معرفت جلال پروردگار آمیخته نشود، حالت تعظیم و خشوع پدید نیاید، زیرا کسی که خود را از غیر بی نیاز می انگارد و بر خود اعتماد دارد، ممکن است صفات عظمت و جلال و قدرت و کمال را درباره غیر بشناسد، ولی نسبت به او خاشع و فروتن نباشد. زیرا معرفت به نیاز و حقارت نفس همراه آن نیست.

4- هیبت و ترس: حالتی است که از شناختن قدرت خدای تعالی و حشمت و مهابت و نفوذ مشیّت او نتیجه می شود، و معرفت به اینکه او چنان بی نیاز است که اگر اولین و آخرین را هلاک سازد، ذرّه ای نقصان به ملک او راه نیابد، و تذکّر انواع بلاهایی که به انبیا و اولیا رسیده، با آن که دفع آنها ممکن بوده، و نیز این که هر اندازه علم به خدا و به صفات و افعال او افزوده گردد، خشیّت و هیبت بیتر شود.

5- امید و رجا: سبب تحصیل آن، شناختن لطف و کرم خدای تعالی، و توجه به انعام عام و لطایف صنع اوست، و نیز اعتقاد به این که وعده او به بهشت برای نمازگزاران راست است. و چون یقین به وعده و معرفت به لطفو کرم او حاصل شد، امید برانگیخته می شود.

6-و اما حیا: سبب آن دانستن تقصیر و کوتاهی است در عبادت، و علم آدمی به عجز از ادای حق بزرگ خداوند. و آنچه این علم و آگاهی را تقویت می کند، معرفت به عیب های نفس و آفت های آن و شناخت کمی اخلاص و پلیدی باطن و میل به بهره های زودگذر  دنیوی در همه کارهاست، و نیز علم به آنچه مقتضی جلال و عظمت الهی است و اینکه او بر پنهانی ها و رازها و خیالات دل هر چند هم دقیق و نهان باشد مطلع است.و هرگاه این معرفت ها از روی یقین حاصل شود، باضروره حالتی پدید آید که آن را حیا نامند.

راه تحصیل معانی باطنی

بدان که راه تحصیل معانی باطنی مذکور، یعنی حضور قلب و فهم معنی سخن و تعظیم و هیبت و امید و حیا، همانا تحصیل اسباب این معانی است، در بحث گذشته اسباب آنها را شناختی.

راه تحصیل این اسباب به دو امر است:

اول- معرفت خدا و شناختن جلال و عظمت او و انتساب همه امور به او، و دانستن این که او به ذرات عالم و به اسرار و پنهانیهای بندگان عالم است. و لازم است که این معرفت یقینی باشد، تا اثر بر آن مترتب شود.

زیرا آدمی تا به امری یقین حاصل نکند، آماده طلب آن یا گریز از آن نمی شود. و این معرفت گذرگاه است برای رسیدن به ایمان. و شکی نیست که این معرفت موجب حصول معانی مذکور و اسباب پیدایش آنهاست.

زیرا مؤمن هنگام مناجات با پروردگار خود البته حضور قلب دارد، و می فهمد چه می گوید و چه می خواهد، و او را بزرگ می دارد، و از او بیمناک است، و به او امید دارد، و از تقصیر خود شرمنده است.

دوم _ فراغت دل و خالی بودن آن از مشغله های دنیا.

زیرا جدا شدن و غفلت مؤمن عارف، که به خدا و جلال و عظمت او یقین دارد، و از معانی مذکور در نماز خود مطلع است، سببی جز پریشانی فکر و پراکندگی خاطر و غیبت دل از مناجات و غفلت از نماز ندارد.

هرگز چیزی مؤمن را از نماز غافل و مشغول نمی کند، مگر اندیشه های فاسد و خاطره های پلید. پس دوای حضور قلب، دفع همه آن خاطره ها و خیالات باطل است، که چیزی دفع نمی شود مگر به دفع سبب آن.

Starts: 2010/08/17
Ends: Duration:
P.O. Box:
Ardabil,
Iran

نماز معجونی الهی

نماز معجونی است آسمانی و ترکیبی است الهی که از اجزاء بسیار مرکّب است، و این اجزا در فضیلت و اهتمام به آنها متفاوتند، بعضی از آنها به منزله روح است و بعضی به مثابه اعضای رئیسه و بعضی در حکم دیگر اعضا.

توضیح مطلب این است که: انسان- مثالاً - چون حقیقتی است مرکّب از اجزاء معیّن، موجودی کامل نمی باشد، مگر به معنی باطنی که همان روح است. و اعضای محسوسی که بعضی در درون او و بعضی در ظاهرند، مراتب مختلفی دارند، زیرا بعضی از آنها چیزی است که به عدم آنها انسان نیز معدوم می شود و به زوال آنها زندگی نیز زایل می گردد، مانند قلب و مغز و کبد و معده.

" />


پایگاه اطلاع رسانی موسسه فرهنگی و پژوهشی دارالارشاد مرکز حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله سید حسن عاملی

SiteMap